تبليغاتX
انجمن مجازی
نقد شعر معاصر ایران

نقد اشعار سیامک بهرام پرور

  

اول

 

نقد و نظرها تنها با نام و نام خانوادگي مطرح خواهند شد . لطفا از گذاشتن پيام با نام وبلاگ يا نام مستعار پرهيز فرماييد.

 

دوم

 

 

 

و مي رسم شبي آخر ، به آخر راهم

و مي زنم به تو لبخند آخرم را هم

 

لبي كه خنده به رويش هميشه مي ماند

سرود بوسه برايت ولي نمي خواند

 

لبي كه بوسه ربود از لبي به سردي سنگ

و رد بوسه به رويش نشسته آبي رنگ

 

كبود رنگ ترين شعر من : قصيده ي مرگ

سروده مي شود و خط به خط و برگ به برگ ـ

 

ـ تو را به خوانش خود در سكوت مي خواند  

و داغ من به دل واژه هام مي ماند

 

دلم كه سرخ ترين خنده ي خدا بوده

و از جهان و جهاندارها جدا بوده ؛

 

دلم كه سبزتر از جنگل شمالي ها

به رقص آمده تر از سماع شالي ها

 

به گرمناكي خورشيد آسمان جنوب

شبيه بندر شرجي ، در انزواي غروب ؛

 

دلي كه موي تو را پشت روسري مي ديد

و از تلفظ نام تو شاد مي خنديد ؛

 

شبيه آهوي زخمي به بند مي افتد

و روي صافي ِخطي بلند مي افتد

 

صداي سوت و پرستار و شوك...خدا حافظ

بگو قناري من ! ـ نوك به نوك ـ : خدا حافظ !

 

شكسته مي شود آهسته در گلويت عشق

و مويه مي كند آرام روبه رويت عشق

 

زلال اشك تو در موج اشك مي افتد

و روح شاد تو از اوج اشك مي افتد

 

شكسته بالي و آن روح ! فاجعه اين است !

نه مرگ و من ؛ تو و اندوه ! فاجعه اين است

 

نمي شود كه برقصي ؛ ترانه خوان بشوي

ولي شكسته نبايد از اين غزل بروي

 

در آخرين غزلم وزن مرگ محسوس است

ولي تويي كه نفس مي كشي درون روي !

 

ضمير متصل ِ« تو» ، حضور ممتد عشق

به گوش مي رسد از بيت ها، بلند و قوي

 

و باز مثل هميشه توشعر مي گويي

من از تو مي شنوم واژه را ، تويي راوي

 

بلند شو كه شكستن به تو نمي آيد

چنين خميده نبايد از اين غزل بروي

 

بزن به كوچه و اين شعر را بلند بخوان

نترس غمزده ! در جان پناه ِ شعر بمان

 

درون قافيه هايم به رقص مي كشمت

به بيت بوسه ي شعرم دوباره مي چشمت

 

نسيم دست من است و كلاف گيسويت...

ستاره مي چكد و بافه بافه گيسويت ـ

 

شبي شبيه شب شادماني ِ عشق است

ـ سفير سلسله ي آسماني عشق است

 

كه عطر ياس و بهار و ترانه آورده

براي من غزلي نوبرانه آورده

 

براي من ! خود ِ اين من كه مي دود به مَنَ ات

مني كه بارش باران به روي پيرهنت !

 

مني كه روي لبت قطره قطره مي رقصم

و دست مي كشم آهسته بر سپيد ِ تنت

 

تني كه نت به نت اش را غزل نواخته ام

بيا پيانوي نوكوك ! مي شوم شوپن ات !

 

كه رقص فا و سل از فاصله نمي ترسد

كه فصل بوسه ـ بهار است همچنان دهنت

 

سخن بگو و چكاوك بريز در رگِ شب

كه اين غزل شده شاگرد شيوه ي سخنت

 

پرنده باش ! جهان بي پرنده مي ميرد

جهان و چلچله هايش فداي پر زدنت

 

جهان و چلچه هايش پرنده مي خواهند

براي بردن ِ بازي برنده مي خواهند

 

براي بردن بازي ! كه دست غم آس است

ببـُر به بي بي دل ! كه برنده احساس است

 

تو حاكمي كه وجودت شبيه زندگي است

كه اين تلاوت ِ نص ِ صريح ِ زندگي است

 

برنده باش ، پرنده ! به نام نامي ِ دل

كه غير عشق ندارد جهان ما حاصل

 

چه آتشي ست ميان مرور بوسه ي من؟!

نبند دل به غمت بي حضور بوسه ي من

 

به هم نزن كه در آن نيست شعله اي ديگر

و نيست آتش داغي ميان خاكستر

 

بريز عطر غزل را ميان گيسوهات

بخند و طعم عسل را ببر به كندوهات

 

و آب هاي جهان را چنان نوازش كن

كه رودهاش برقصند با النگوهات

 

كه جنگلش ببرد رشك بر طراوت عشق

به بيشه زار تن تو ؛ به بچه آهوهات

 

تويي كه مادر شعري بيا و شير بده

به بره هاي غزل در ميان بازوهات

 

ستاره پشت ستاره ، اسير چشمانت

هزار ماه ، شكار كمان ابروهات

 

سپيده ها همه تكرار صبح پيشاني ت

شبانه ها همه مست از شميم شب بوهات

 

و مست مي شوَمَت باز در شبي ديگر

و بوسه مي زنمت باز در لبي ديگر

 

به عطر وحشي باران ، به شور بايد رفت

به سرزمين ستاره ، به نور بايد رفت

 

به عشق ناب سلامي دوباره بايد كرد

به آفتاب سلامي دوباره بايد كرد ...

۲

غزل رسید به تو ، واژه ها بلند شدند
و از زلالی ِچشم تو بهره مند شدند

به سوی روح ِتو معنا گریخت چون آهو
شکارچی شدم و بیتها کمند شدند

دو گوشواره شدند و به گوش ات افتادند
به دور دست تو پیچیده ، دستبند شدند

مداد و کاغذ و میز و اتاق رقصیدند
و گرم شادی و شور و بگو بخند شدند

نخند ! قصهء تشخیص و استعاره جداست 
قسم به تو !...به خدا !... عاشقت شدند !...شدند

معلم ِهمهء عشقها تویی ...خانم

بگو که این همه شاگرد ِزبده چند شدند ؟

بیا و رونق این محفل صمیمی باش
که از حضور ِتو این جمع ، سربلند شدند

و صادقانه که نه !...مادرانه ، با لبخند
بگو عزیز ! که این بیتها پسند شدند ؟!...
                          

                 

سوم

                             naghd

 

حسین وفائی ( آرمان )   سه شنبه 20 آذر1386 ساعت: 22:19

به نظرم شعر اول جناب سیامک بهرام پرور را باید (ترکیب الغزل قصیده ....) ای نام برد که گر چه در نوع خود کاریست جدید ،اما نمی توان در بررسی منظور شاعر به استباطی یکدست رسید . گم گوئی و گزیده گوئی می تواند اشتیاق طلب و مطلوب و طالب را پویا باقي دارد 

در خصوص شعر دوم باید عرض کنم که ایشان از توان خوبی در نوع آوری برخوردارند و این را در استعاره و تشبیه و تمثیل خوب به کار گرفته اند . واژه هاي تازه با احترام برمي خيزند و همچون شاگردي متين در دروس فراگرفته معلم به جستجو مي پردازند. چهره ي معشوق شاعر در معلم و خانم و مادر به گونه اي متفاوت ترسيم شده است .

 

سيد مهدي موسوي سه شنبه۲۰ آذر 1386 ساعت:23:41

 

فكر مي كنم يك «و» در ابتداي شعر اول جا افتاده است عزيز...

 

امير بهروز قاسمي    چهارشنبه 21 آذر 1386 ساعت:0:20

 

راستش بیت اول چنان زد توی ذوقم که مجبور شدم قبل از خواندن ادامه بیایم و بنویسم:
مي رسم شبي آخر ، به آخر راهم
و مي زنم به تو لبخند آخرم را هم
آن هم به خاطر به هم ریختگی عروضی... که البته گمان می برم به خاطر بی دقتی در تایپ یا چیزی شبیه این باشد. چرا که هجای اول مصراع (به تبعیت مفاعلن) بایستی کوتاه باشد که نیست. و شاید (امیدوارم) در اصل کار: (و می رسم) یا (نمی رسم) بوده باشد.
و این قصه ادامه دارد انگار:
صداي سكوت و پرستار و شوك...خدا حافظ
بگو قناري من ! ـ نوك به نوك ـ : خدا حافظ !
مثلن باید می بود:
صدا... سکوت و پرستار و شوك...خدا حافظ
بگو قناري من ! ـ نوك به نوك ـ : خدا حافظ !
(ی) در صدا هجای اضافه ایست.
و اما هرچه به پایان این غزل مثنوی نزدیک تر می شویم شعریت بیشتر پیدا می شود. انگار تازه موتور شاعر گرم شده باشد. کار زیبا بود . بسیار زیبا. و زیباتر می شد اگر کمی از ایجاز استفاده می شد. آن هم در روزگاری که وقت.....

 

رجب بذر افشان     چهارشنبه 21 آذر 1386 ساعت:1:12 

 

غزل یا غزل مثنوی کارکرد برخی از ابیات بصورت طبیعی بود که این امر موجب می شد تا کم تر حس شاعرانه بر متن غلبه کند. اما با این که در غزل دوم چینش قافیه ها در پایان بندی مصرع احساس می شد با این حال از منظر تکنیک جاذبه ی بیش تری نسبت بکار او داشت.
البته از نمونه کارها مشخص است که با شاعر جا افتاده و توانایی روبرو هستیم که مفردات و گزارها بدون دلیل شاعرانه وارد جهان شعر نمی شوند.

 

بهرام کمالی         چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 11:20

 

در مورد شعر دوم باید گفت : این غزل از شیله پیله بازی به دور است و با جمع و جور شدن کلمات ساده و روان یک غزل خوب درست شده است... برای من چیزی که در این غزل مهم بود ارتباط عمودی و سوژه ی آن بود که به این موضوع پی بردم اما حرف عطف زیادی به کار رفته ، بطوریکه دوازده بار حرف ( واو ) تکرار شده ایت که فکر میکنم کمی من مخاطب را اذیت می کند... در هر حال لذت خواندن این دو شعر عالی بود.

 

داوود بيات             چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 14:17

 

حس شاعرانه و بیان تغزلی به راحتی و روان در هردو اثر دیده میشه و این دو کار موئد اینه که دکتر عزیز از حس و حال شاعرانه سر شاری بر خوردارن که جای تبریک داره
درخصوص کار اول :
با اینکه از حس زیبایی سر چشمه گرفته ولی اطناب در کار (و طولانی شدنی که می تونست کوتاه تر هم باشه )با عث شده که سرعت انتقال اثر کم شده و به زیبایی کار لطمه وارد بشه و از نظر بیانی و شیوه و تکنیک ارائه مطلب به نظر میرسه شتاب زده تر از کار دوم عمل شده
اما در غزل دوم :
زیبایی بیت اول چنان خیره کننده است که مابقی اثر رو خصوصا ابیات نخستین رو شدیدا تحت الشعاع قرار داده بطوریکه استفاده از شکارچی و کمند نه تنها کلیشه ای به نظر نمیرسه بلکه با هم پوشانی بیت اول جهشی برای تبدیل شدن به معنای دیگه ای هم پیدا میکنه ذر بیت :
نخند ! قصهء تشخیص و استعاره جداست
قسم به تو !...به خدا !... عاشقت شدند !...شدند

مصرع دوم ولی نتونسته مثل ابیات قبل به زیبایی اثر کمک کنه و تقریبا به ضرورت بیت شدن بیشتر شبیه تا کشف هنری مثل مصرع نخست
تقریبا اوج اثر از همین بیت رو به افول میذاره و بیشتر در یک کفه و منحنی خطی طی مسیر میکنه استفاده از معلم و مادر کمی به تغییر فضا و پایان بندی کمک کرده اما درخشش مصرع نخست بیشتر نمود داره که اگه همین درخشش یا بیشتر رو هم در پایان بندی داشتیم قطعا هنری تر میشد
کل غزل با قیام کلمات و کمند شدن و گوشواره شدن و دستبند شدن گره می خوره با فضای معلم و کلاس و شاگرد
که تقریبا همه در یک سو هستند الا شکارچی و کمند که از این دید همسو نمی شن اما با بیت واسطه که نقش پاساژی (مانند مو زیک) بر عهده گرفته که کمند تبدیل به گوشواره و ..شده تلطیف شده
در کل غزل دوم زیباتر و هنرمندانه تر سروده شده و از خوندنش لذت بردم

 

کیمیا تاج نیا           چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 21:38

"پرنده باش جهان بی پرنده می میرد"...کلمه تمام بود و معنی تمام.چند بیت بعد توضیح آزار دهنده ی معنایی است که برای مخاطب بس است.
وسواس در خرج کردن کلماتت از تو نشانه های معنی دارتری به جای می گذارد.

غزل قشنگ بود.

 

یاسر قنبرلو               پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 22:8

 

 کار اول میتوانست با قوافی ای مستحکم تر و موضوعی اشتیاق آور تر سروده شود
مخصوصا که در اوایل یک کار طویل جذابیت یکی از عناصر مهم به حساب می آید ...

کار دوم هم اگر چه غزل سالمی بود ولی آهنگ و نحوه ی بیان در همه ی مصاریع زوج اذیتم میکرد .

 

کیوان براهنگ         پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت:22:27

 

 هر دو کار جناب بهرام پور بسیار زیبا و فنی بود. از نظراستفاده از
تکنیک و خلق مضامین جدید و معنا گرایی تسلط بسیار زیادی بر شعر
دارند، محوریت آثار تا انتها حفظ شده و در هر مصراع جاذبه ای برای
جذب مخاطب وجود داره در بیت:
شبيه آهوي زخمي به بند مي افتد
و روي صافي ِخطي بلند مي افتد
(خط بلند) تصویر مبهمی به وجود آورده که یکدفعه وارد
فضای شعر میشه و در ادامه هم هیچ تصویر و اندیشه ی
مرتبطی با (خط بلند) به چشم نمی خوره فکر میکنم اگر
جای(خط) واژه ی دیگری استفاده میشد بهتر می نشست
شعر دوم بسیار زیبا شروع شد و با پرداخت بسیار خوبی
تا انتها رسید اما به نظرم بیت آخر در اندازه ی پایان بندی
چنین شعری نبود خصوصا مصراع آخر که جز وزن، فاکتور
شعریت زیادی درش وجود نداره...
درکل هر دو کارقوی بودو از خوانش اشعار جناب بهرام پور
خیلی لذت بردم

 

 مهردادسنجابی       جمعه 23 آذر1386 ساعت: 0:28

کار اول رانپسندیدم . ایرادات کوچک فنی به چشم میخورد و هجاهای جاافتاده ای که گاها خودنمایی میکرد . اطناب در شعرکاملا محسوس وآزاردهنده بودبه نحویکه مخاطب سردرگم وخسته میشدازاین همه تکرار. ارتباط معنایی اثرراهم نپسندیدم .اما کار دوم باآن شروع زیبایش قابل قبول تربود البته اگرواژه ها کمی نو تر بودند شعرزیباترمیشد . نمی توانم باکمندوآهودرغزل امروزین کناربیایم . بیت آخراین غزل ضعیفترین بیتش بود. در کل اما با شاعر توانایی مواجه هستیم که شعررامی شناسد وقادراست با واژه زیبایی بیافریند.

 انجمن مجازی(نقد ادبی ) جمعه 23 آذر1386 ساعت: 1:22

با سلام و تشکر از همه ی دوستان . از آن جایی که علایم نگارشی شعر اصلی که از وبلاگ ایشان برداشته بودیم در این جا به هم می ریخت مجبور به تایپ دوباره ی آن شدیم . متاسفانه در بیت اول یک واو و در یک بیت دیگر هم ی جا افتاده بود . البته پیدا بود که اشکالات فقط و فقط تایپی است وگرنه جناب سیامک بهرام پرور فراتر از این افتادگی های هجایی است و ایشان خود استاد این فن می باشند . بدینوسیله از ایشان و دیگر دوستان عذر می خواهیم .

محمد فرخ طلب           شنبه 24 آذر 1386 ساعت:12:45

کار اول رو ترجیح می دهم درباره اش صحبت نکنم و این نشان بی مهری نیست ...
کار دوم
بیت اول خوب است و احساس می کنم در هم تنیدگی تصویر در دو مصراع می توانست بیش تر باشد .
مصراع بیت دوم کمی سخت تاویل می شود (کمی احساس می کنم ضعف تالیف دارد)
در کل این کار ساده سروده شده و شاعر مدت کمی را برای سرایش این کار سپری کرده (البته حدس می زنم) که هم می تواند خوب باشد و هم ما را به این فکر بیندازد که می شد کلمه هایی را تکرا نکرد حتی برای تاکید مگر این که جای حرفی باقی نمی ماند و بر اساس یک فرم از قبل طرح ریزی شده مورد قبول واقع می شد . اما از سوی دیگر ساده گفتن تصاویر و مفهوم ها در بستر خیالی آرام و روشن با زبانی ساده اما دقیق از مواردی است که به شخصه به آن ها می اندیشم . اما در این کار جا داشت که تعدادی از کلمه ها نباشند و یا در قافیه کمی بیش تر به تازگی برسیم . من احساس می کنم در کارهای کوتاه توان و قوت بیش تری را می توان ارائه داد .
البته در کار قبلی بیت های زیبایی وجود داشت امام می شد چندیدن بیت را در راستای بیت های قبل و بعد حذف کرد . البته و صد البته که این دو شعر تمام شاعرانگی سیامک بهرام پرور نیست.

میترا سرانی اصل          شنبه 24 آذر1386 ساعت: 23:39

 

هجوم واژه ها و متعاقبا مدلولهای بر گرفته در این منظومه چنان مخاطب را با پریشانی و سر در گمی روبرو می کند که قبل از ادامه تا پایان خوانش با کلافگی خود را کنار می کشد و ......
چه لزومی برای ادامه ی حرفی که تا همیشه می توانیم آن را ادامه دهیم، تازه اگرحرفی برای گفتن باشد. ولی پیامد آن با یک ساختار درهم و مغلطه ای روبرو می شود که به هیچ وجه تصفیه شده و درونه شده نیست. و شاعر چنان دچار خود شیفتگی که اگر این متن بلند خود او را هم خسته نمی کرد پایانی برای آن قایل نمی شد.شعری که از ساختار به دور است، از عدم ارتباط طولی و عرضی رنج می برد محتوا و بیان گسسته ای دارد و اگر سطر برجسته ای مانده به زیر آوار زیاده
گویی دفن شده است و به صرف موسیقیایی بودن و برخورداری از وزن عروضی آنرا باید شعر بگوییم. این متن از فقدان لازم برای جوهره ی شعر بودنش رنج می بردو بهتر است آن را به چرک نویسها سنجاق کرد.
شعر دوم موجز است ،اما چندان حرفی برای گفتن و نشان دادن ندارد جز زمینه سازی برای آمدن غزلی که همیشه دستمایه ی شاعران غزلسراست.

 

فرهاد صفريان            يكشنبه 25 آذر 1386 ساعت:10:51

 

عرض شود که من هم غزل مثنوی و هم غزل را با دقت خوانده بودم و همانطور که اکثر دوستان نوشته اند هر دو کار ؛کارهای قوی و مستحکمی هستندو البته جای حرف هم هست و مثلن اگر من شاعر غزل مثنوی (شعر اول) بودم یکی دو بیت را نمی آوردم نه به خاطر اینکه زیادی اند نه ! فقط برای تاثیر بیشتر و سرعت انتقال حس . با این حال برخلاف نظر بعضی از دوستان من گم گویی و یا پراکنده گویی و زیاده گویی را در این کارها ندیدم.فقط گلایه ام از بعضی از دوستان کلی گو است بخصوص خانم سرانی اصل و متعجبم از این حرف که :(مخاطب) با ساختار درهم و مغلطه ای روبرو می شود که به هیچ وجه تصفیه شده و درونه شده نیست.و دیگر حرفهایی که بدون هیچ اشاره ای به خود شعر نوشته شده اند. نظراتی که برای هر شعر دیگری هم می تواند باشد و فقط چون پای شعر بهرام پرور نوشته شده اند متوجه می شویم که برای این شعر است. به نظر حقیر اگر این انجمن می خواهد هدف وجودی خود را دنبال کند دوستان باید با دقت بیشتری نظرشان را بنویسند.اگر ارتباط طولی را بعنوان یک مولفه پسندیده قبول کرده ایم چطور ممکن است این ارتباط را در این شعر نبینیم؟! ویژگی ای که خصیصه بارز هم شعر اول است و هم شعر دوم!و اصلن این چه طرز برخورد با یک شعر است و این چه حکم صادر کردنی است که باید آن را به چرک نویس ها سنجاق کرد. اگر نظری هست باید مستدل و منطقی باشد .اگر به هم ریخته است بفرمایید بنویسید مقصودتان کجای شعر است؟! اگر ساختار است توضیح بفرمایید ؟! و اگر محتواست همینطور! شاید تعریف تازه ای از ساختار ارائه شده است که ما بی خبریم. به هر حال متن شعر موجود است چه خوب و چه بد. نمی شود که با استفاده از چند جمله کلی و تکراری که ای بابا ساختار ندارد و تکراری است با شعر برخورد کرد...

 

محمد حسين بهراميان   يكشنبه 25 آذر 1386 ساعت:21:3

 

سروده های ارجمند دوست عزیزم جناب دکتر بهرام پرور را با شوق تمام خواندم و بهره ها بردم. نکاتی چند در باب این دو سروده عزیز در در کامنت های بعد تقدیم خواهم داشت. بدون شک بهرام پرور از چهره های اشنای غزل امروز به شمار می رود و غزلیات ایشان دارای شاخصه های ویژه ی است که سروده های او را از برخی اشعار امروز متفاوت یا متمایز تر جلوه می دهد. نگاه متفاوت شاعر به کلمات از یک سو و از سوی دیگر توجه تام و تمام شاعر به رعایت برخی از معانی عاشقانه در عین حال عمیق و اندیشه ور سروده های او را از بسیاری از اشعار امروز متمایز کرده است....ضمن احترام به نظرات ارزشمند دوستان برخی از نقدها را با نگاهی انتقادی تر نگریسته ام که در کامنت های بعد نظرات خود را در این باب تقدیم خواهم داشت...

 

محمد رضا تركي     يكشنبه 25 آذر 1386 ساعت:22:45

 

کار نخست بی شک منظومه ای بسیار خواندنی و استوار و دلنشین است. البته کار دوم در میان آثار جناب دکتر بهرام پرور حسن انتخاب محسوب نمی شود.بدین معنی که کارهای درخشان تری در میان سروده های ایشان می توان یافت.
جناب صفریان حق مطلب را در پاسخ برخی دوستان ادا کرده اند و از ایشان جز این انتظار نمی رفت چرا که خود شاعری هستند دست اندرکار ابن گونه سرودنهاو آشنا با دشواریهای این عرصه.

 

حامد داراب                  يكشنبه 25 آذر 1386 ساعت:23:4

 

برای کار اول :
یکی از مسائل مهمی که باید در توجه یک شاعر باشد آن هم به طور بسیار زیاد و همیشگی این است که نقطه راس ارتباط یک مخاطب با یک شعر (البته از قالبهای کهن) ردیف و قافیه میباشد . در دوران ما به علت تکرار بسیار بعضی قوافی که قریب به 85 در صد راهم شامل میشود . مخاطب از شعر حتی اگر با بیان روایی و توصیفی نو و جدیدی روبه رو باشد از کار به علت همان موضوع قوافی زده میشود این کار نیز خارج از این مهم نمی باشد به طور مثال : میماند. نمیخواند/ مرگ. برگ/ شمالی . شالی/ البته نه اینکه شاعر چرا اینهارا آورده مهم اینجاست که شاعر در کنار این قوافی ها سعی نکرده است که منظور جدیدی ارائه دهد باز هم برای مثال : اگر این بیت از حسین معززی را بیان کنم خیلی خوب است زنده یاد معززی میگوید که :
به گرم تابی خورشید مبتلای غروب
نشسته ام همه شب را در انزوای جنوب(کتاب شب قطبی / انتشارات / سخن)
و این معنا درست در بیت هشتم دیده میشود که شاعر حتی زحمت آفرینش جدیدی را در شعر به خود نداده است . ((((البته این نقطه ضعف شعر نیست)))) . دوم این است که شاعر میتواند در بسیاری از سطرها حتی بیت را به دار بی آویزد یعنی حذف کند . چرا که تکرار زیاد در کار برای نشان دادن جلوه های متفاوت یک تصویر یا یک روایت زیاد جالب نیست مثلا: در بیت 12 شکسته شدن بغض یا همان عشق با تصویری زیبا ارائه میشود و نیاز به توصیف دوباره آن در بیت 13 نیست و مواردی بسیار مشابه همین که میتواند از زیاد شدن کار پرهیز کند.

برای کار اول :
همچنین تکرار زیاد کلمه شکسته از بار هرمی شعر کم کرده است . شکسته در تکراری چند بیتی روح خود را به اختتام شعر بخشیده تا جایی که حتی در بیت 19 شکستن میآید. باز هم نه اینکه تکرار باعث بدی باشد دمیدن روح تکرار در روح کار باعث این امر میشود حتی زنده یاد حسین منزوی البته در امر قافیه میگوید تکرار یک قافیه در غزل اگر لازم باشد ایرادی ندارد . من درست برایم واضح بود که شاعر در حالتی این شعر را گفته که بسیار در گیر احساس درونی بوده است و باز تاکید کنم که احساس درونی . شوق آفرینش مصراع در شاعر آنچنان موج میزند که اگر در میان کار کسی قافیه های باب میل شاعر را به او یاد اور میشد حتما هم اکنون با ابیات زیاد تری روبه رو بودیم کما اینکه پر واضح است شار در اخر کار خسته شده و سعی میکند شعر را سری ببندد و پایانش دهد . چرا که از سطر های بسیار قوی و قدرتمندی که تصویری زیبا را به ما میداد چنین پایان بندی باز هم تکراری اش انتظار نمی رفت .

برای کار دوم :
تنها میتوانم بگویم که :
بله این بیتها پسند شدند . دوست شاعر موفق باشی
----------------------------------------------------------

 

عبدالحسين انصاري     دوشنبه 26 آذر 1386 ساعت:7:20

 

هردوتا کار را خواندم. نمی دانم چرا این روزها شعرها اینجوری شده
همه دارند تصنعی شعر می گويند دیگر خیلی وقت است یه شعر حسادت مرا برانگیخته نکرده که مثلن کاش ...غزل یه مقدار قابل تحمل تر بود.

 

محسن اشتياقي        دوشنبه 26 آذر 1386 ساعت:14:19

 

بي‌تعارف شعر زيبايت، تلنگري بود. بعد از "اول اينكه..."‌، منتظر طوفاني بودم كه شانه‌هايم را تكان تكان بدهد، ولي نسيمي به همراه داشتي كه لابه‌لاي شاخه‌هايم وزيدن گرفت.
بگذار بدون حاشيه بروم سراغ اصل مطلب. "حس قوي"، آني است كه معمولا در شعرهاي تو وجود دارد كه منِ مخاطب را بدنبال خود مي‌كشاند و خوشبختانه معمولن از اين همراهي، دست خالي برنمي‌گردم. از ديگر شاخصه‌هاي شعر تو، ضرب آهنگ تندي است كه با تصويرهاي طبيعي پي‌درپي‌ ايجاد مي‌كني. اين تصويرهاي پياپي –علي‌رغم زيبايي كه به شعرت مي‌بخشند- گاه‌گداري حوصله‌ي مخاطب را سر مي‌برند و اين تصّور را ايجاد مي‌كنند كه شاعر بدنبال يك‌جور "تصويربازي" است تا "تصويرسازي"! همچنين وقتي بسامد تصوير را بالا بردي، ناخودآگاه برخي تصاوير -كه قبلا استفاده شده- نيز به شكل و سياق ديگر بر زبانت جاري مي‌شود. البته به نظر من، براي تويي كه زياد مي‌خواني، اين نقطه‌ي ضعفي محسوب نمي‌گردد. چرا كه به‌قول معروف، "يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب ... كز هر زبان كه مي‌شنوم نامكرر است".
براي نمونه، اين 2 مصراع "دلم که سرخ ترين خندهء خدا بوده" و " دلم که سبزتر از جنگل شماليها" ، مرا به ياد اين غزل سهيل در "فصلي از عاشقانه‌ها" مي‌اندازد (و صد البته ممكن است ديگران را به ياد آن نيندازد!!):
"دلم شكسته‌ترين شاخه‌ي درخت خداست ... دل شكسته‌ي من نيز چون خدا تنهاست"

جاهايي كه تعمدن به "موسيقي شعر" توجه كرده‌اي، با بافت بقيه‌ي شعر ناهمخوان شده و يكدستي كار را از بين برده است. بعنوان مثال: "- شبي شبيهِ شب ِ شادماني ِعشق است ... سفير ِسلسلهء آسماني ِعشق است". ضمن اينكه گاهي امثال اين تتابع اضافات، مخل برقراري ارتباطي مي‌شود كه تو با زباني ساده و بي‌تكلّف در پي آني.
ديگر اينكه به اعتقاد من گاهي اختيار از كف مي‌دهي و شعر تو را كشان‌كشان به‌دنبال خود مي‌كشد! به اين تعبير كه: "رشته‌اي بر گردنم افكنده دوست ... مي‌كشد آنجا كه خاطرخواه اوست". علي‌الخصوص در غزل-مثنوي‌هايت بيشتر به اين مورد برخورد مي‌كنيم. اين بي‌اختياري، در پاره‌اي اوقات به‌نفعت تمام نمي‌شود و نتيجه كار به اطناب مي‌كشد. به‌نظر من مشكل اصلي اكثر منظومه‌ها، در همين عدم رعايت ايجاز است.
به‌نظرم مي‌رسد كه اين اواخر حيفت مي‌آيد از برخي تصاوير و برخي بيت‌هاي نارس بگذري. بيت حاوي "شوپن" و بيت بعدي از اين نمونه‌اند. راستش دريغم مي‌آيد از تو و توانمندي‌ها و شاعرانگي‌هاي تو كه بعضا دستي به سر و گوش كار نمي‌كشي. واقعيت اين است كه بيشتر به معني مي‌انديشي و خيلي دربند پرداخت نيستي. متاسفانه در آغاز اين كار، به كرات با اين موضوع مواجه مي‌شويم.

 

عليرضا عاشوري رودپشتي دوشنبه26آذر 1386ساعت:16:11

 

خوب هر دو کار را خواندم و با رویكرد متهورانه ی یک شاعر نئوکلاسیک برخورد کردم.
کار اول به لحاظ تکرار "ردالعجزعلی الصدر------وردالصدر علی العجز "این تکنیک قدیمی قدری آزاردهنده به نظرم آمد .یعنی شاعر با پایان برخی بندها به نوعی ساخت می رسید تا این جا اگر باشد بسیار زیباست اما این زیبایی مطلا گاه با تکرار بیش از اندازه ی ایشان قدری تسلسل ایجاد کرده اند که توصیه ام به ایشان این است که با برگشت نا پذیری در شعرشان می توانند به نوعی تغزل دست یابند که مخصوص خودشان باشد.
و بعد اینکه ترکیب های این روزگار خیلی دستمالی شده هستند و از طراوت و نو آوری کافی و وافی برخوردار نیستند .گاه نیز من خودم از این که گاهی مرتکب چنینی شوم عذاب می کشم اما چه توان کرد که پیش می آید.
غزل ایشان هم از توانایی های خوبی برخوردار بود به لحاظ فرم-تصویر وچشم انداز زیبایی که داشت.

 

سيد امين موسوي زاده  سه شنبه 27آذر1386ساعت:13:8

 

تصویر بکر و خوبی بود که به گمانم از دست رفت/ شاعر از دستش داد. اطناب (لابد همان خط صاف بلندی که دل شاعر رویش افتاده) بد بلایی به سر غزل-مثنوی بی نوا آورده. خیلی از بیت ها افزوده اند و کارکردی در معنای شعر ندارند. عناصری زینتی و البته ملال آور. و اما موسیقی کناری. حسن غزل-مثنوی این است که می توان به آسانی قوافی و ردیف های کم بسامد را؛ بی که شاعر دربند اسارتشان بیفتد؛ به کاربست. اما همین حسن به معضل این غزل مثنوی تبدیل شده و در برخی از ابیات خفقان این حکومت خودکامه را به خوبی حس می کنیم. و در برخی جاها هم که شاعر خواسته سر به این حکم نسپارد؛ ارتباط طولی و منطق معنایی را همچون فدایی نگون بختی به مسلخ فرستاده.تا کلام من هم چونان کلام شاعر به اطناب نرسد به یک مثال بسنده می کنم. غزل واره ی دوم این غزل مثنوی بازخوانی کنید. از اروتیسم؛ به ناگزیرِ شوپن پیانویی که نبود به نوا در می آید و بعد هم شاعر به زور میان اندک فاصله ی فا و سل لبی می گیرد از دهان طرف. پرنده هم که به قاعده باید پربزند. قافیه این طور می گوید.

 

جليل صفر بيگي       سه شنبه 27 آذر 1386 ساعت:16:10

 

با نگاهی به نظرات دوستان تنوع و تفاوت را در نقد ها و نظرها می توان یافت که به نظر نکته ی قابل تاملی است.هر دو شعر دارای مشخصه ها و مولفه های شعر امروز هستند با امضای سیامک بهرام پرور .عشق-آن هم نه از نوع مبتذلش!- مشخصه ی غالب شعرهای بهرام پرور است که در این دو اثر نیز متجلی شده است.که به زعم حقیر تغزل زیبا و حس لیریک و عاشقانه ی او در شعر دوم بروز و ظهور پیدا کرده و شعر را حسی تر و عاطفی تر کرده است.بدیهی است طولانی بودن شعر اول کار را -از نظر تکنیکی- در ارائه ی روایتی یکدست و روان -آن چنان که در شعر دوم می بینیم-برای شاعر سخت کرده است.برای همین است که بعضی از ابیات قوت و زیبایی خاص خود را ندارند.قالب در شعر دوم مشخص است و تکلیف شاعر روشن.بهرام پرور غزل سراست نه مثنوی گو.به همین خاطر در شعر اول هرجا فرم و محتوا -هر دو-تغزلی شده اند موفق بوده ولی در نمایش مثنوی وار ذهن و زبان به توفیقی هم پای غزلش نرسیده است.-
غزل دوم دارای ظرافت ها و زیبایی های خاصی است که به نظر من سادگی مهم ترین ویژگی آن است.که به خلق غزلی با بار حسی و عاطفی بالا منجر شده است.بهرام پرور شاعر عشق است و هر گاه عاشقانه شعر می گوید زیبا می سراید.مثل همین غزل زیبا که اینجا نوشته اند.

 

محمدروحانی(نجوا کاشانی)   چهارشنبه 28 آذر۸۶ساعت0:36

 

 به نظر من شعر اول مجبور شده ، شکوه و زیبایی تصویر هایش رابین ابیات بسیاری تقسیم کند که اگر تعداد ابیات کمتر بود ، برجستگی ، شفافیت و شاعرانگی هر بیت بیشتر نمودار می شد و جاذبه های نهفته در شعر را بهتر از این به تماشا می گذاشت . البته صمیمیت شعر آنقدر بالا و والاست که خواندن هر بیت می تواند برای مخاطب لذت مورد انتظار را فراهم آورد بدون این که نشانه ای از ملال پدید آید .
دربیت 7
(دلم که سبز تر از جنگل شمالی ها + به رقص آمده تر از سماع شالی ها )
به نظر من بهتر است اینطور باشد :
( دلم که سبز تر از جنگل شمالی هاست/ به رقص آمده تر از سماع شالی هاست)
دربیت 20 مصراع دوم
" نترس غمزده ! در جان پناه ِ شعر بمان " با توجه به کاربرد کلمات معنای مصراع خیلی روشن نیست .
دربیت 21 مصراع دوم که می گوید :
" به بیت بوسه ی شعرم دوباره می چشمت "
برای ارایه ی معنای لطیف مورد نظر شاعر ، شاید بهتر بود بگویند :
به طعم بوسه ی شعرم دوباره می چشمت
یا در بیت 25 مصراع دوم
" مني كه بارش باران به روي پيرهنت ! " با وجود زیبایی تصویر معنای روشنی به دست نمی دهد .
شعر دوم ، غزل بیسار شیرین و زیبایی است با ویژگیهای تصویری تازه و دلنشین که تا بیت چهارم به خوبی و با سیری آسمانی پیش رفته ، ولی از آن جا به بعد شاعر را با خود به دنیایی زمینی آورده و تا حدودی زمینگیر کرده است . به همین دلیل بیت های پایانی غزل رغم وام گرفتن از واژه هایی مثل معلم ، عشق ، خانم ، شاگرد
مادر ، عزیز و ..... نتوانسته اند خود را به زیبایی بیت های نخستین بیارایند و ارایه ی معنا کنند .

 

مهدی بختیاری کیا         جمعه 30 آذر1386 ساعت: 21:21

 

شعر اول فارغ از فراز و نشیب های وزنی هیچ پیامی برای مخاطب امروزی ندارد
بسان اشعار رایج شعر از سبکی تقلیدی در ادبیات خود رنج میبرد که شاعر تا پایان کلام نیز این به ظاهر هارمونی را دنبال میکند. استفاده از کلمات مفهومی جای خود را به زبانی غیر قابل انعطاف داده و سعی شاعر نیز برای جمع کردن شعر (در تمامیت شعر) بی اثر مانده است در کل میتوان شعر را جزوه دسته ای از اشعار گذاشت که شاعر ِ ان در مرحله ای از گذار ادبیاتیست .

شعر دوم (بسان شعر اول) فضایی محصور را یدک میکشد با این تفاوت که شاعر در تلاش برای پیدا کردن نظم گمگشته ی کلامی خویش است. تا حدودی بهتر و ریتمیک تر از شعر اول اما با بهره گیری از همان نظام زبانی در واقع شاعر به جای نوشتن باید ابتدا به خود نویسی پرداخته تا جمله نویسی باید با اجازه دادن به قلم کمک حال او (قلم) باشد تا صاحبِ قلم شدن. باید گذاشت تا کلمات خود را یله دهند به ذهن ... به شعر

 

 

 

 

 

 

چهارم

 

                                  javab

 

سيامك بهرام پرور    چهارشنبه 21 آذر 1386 ساعت:1:12

 

سلام به همه دوستان !...ممنونم از مهربانی همه و لطفی که دارید ... یک نکته کوچک : با سپاس از آقای قاسمی بیت مورد نظر ایشان بدین شکل است :
صدای سوت و پرستار و شوک ...خداحافظ !
که در واقع همان سوت معروف دستگاه الکتروکاردیوگرام در هنگام ایست قلبی ست !... (نمی دانم چرا در اینجا غلط ثبت شده ، با توجه به اینکه از روی وبلاگ حقیر برداشت شده و آنجا درست است !)
مصراع اول را هم که مهدی عزیز به درستی اشاره کرده اند و دوستان زحمت تصحیح را کشیده اند .
ممنون می شوم این مورد (سوت) هم درست شود . هر چند ایرادهای اثر چنان است که احتمالا این اشکال تایپی کوچکترین آنهاست....باز هم ممنونم از لطف همه و سراپا گوشم ...باسپاس ...شاد باشید و برقرار

 

سیامک بهرام پرور       یکشنبه 2 دی1386 ساعت: 20:5

 سلام به همه دوستان !...امروز روز پایانی این شعرهاست و من برای سپاس از همه اینجایم ... دوستان نوشته اند که پاسخی بنویسم اما بی شک همه می دانند که نقد برای دریافت پاسخ از سوی شاعر نیست ...اگر قرار به دیالوگ است این دیالوگ باید بین مخاطب و شعر و نهایتا بین مخاطبین شعر دربرگیرد و نه شاعر و مخاطب که شاعر حرفش را در واژه واژه اثرش ریخته است و هر کلامی جز این معنایی غیر از قبول شکست نخواهد داشت ...از یک نکته کوچک نمی توانم طفره بروم که به نظر حقیر شعر دوم شعری درخور نقد نبود که هدیه ای بود برای روز مادر !..با ارجاعاتی کاملا شخصی در بیتهای پایانی که اصولا چندان مرتبط با مخاطب - چه عام و چه خاص - نیست ...لذا گمانم این بود که می شد شعر مناسب تری انتخاب کرد تا دوستان به نقدی سزاوارتر برسند و بهره حقیر نیز از این نظرات افزون تر ... علی ای حال سپاس هزارباره خود را تقدیم بانیان این وب نوشت می کنم و همه کسانی که زحمت اندیشیدن را برخود هموار داشتند که چه موافق سلیقه شاعر باشد و چه نباشد لااقل او را در شناخت جامعه مخاطبین و شیوه نگاهشان به شعر یاری می دهد و این خود نه اندک هدیتی ست که مستوجب سپاس نباشد ...باز هم ممنونم از همه اساتید و شاعران گرامی ...درود و بدرود

 

پنجم

 

از اين كه شاعر ارجمند برزو علي پور هم به جمع اعضاي فعال اين انجمن پيوسته اند خرسنديم و بدينوسيله از همكاري هاي خوب و زحمات ايشان قدر داني مي كنيم .

 

ششم

تاريخ به روز رساني آينده : عصر دوشنبه ۳ /۱۰/ 86

 

موضوع نقد جلسه ي ديگر : نقد اشعار الهام میزبان

 

شما هم مي توانيد با شركت در نقد به اعضاي انجمن بپيونديد .

 

 

انجمن مجازی شروع این جلسه از دوشنبه نوزدهم آذر 1386

لينك مطلب