تبليغاتX
انجمن مجازی
منتظر نقد و نظر شما هم هستیم

نقد اشعار مریم حقیقت

 

 

 

اول :

 

نقد و نظر ها تنها با نام و نام خانوادگی مطرح خواهند شد .

خواهشمندیم از گذاشتن پیام با نام وبلاگ یا نام مستعار پرهیز فرمایید .

 

دوم :

 

تجربیات گذشته نشان داد که غالبا شعرهای دوم  کمتر مورد توجه قرار گرفته اند . بنابراین از این به بعد نقد هر شعر را جداگانه درج خواهیم کرد . جای آن است که عزیزان منتقد نیز برای هر شعر درنگی اختصاصی داشته باشند .

 

سوم :

 

 

شعر اول :

 

 

33عدد مقدسي است

۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳

كه چشمهاي قشنگ مرا بزن پرسه

همينكه عاشق تو...‌‍‍‍‌‌‌]...بس كن اين اراجيفو

:چه خشگله.چه جوونه:بده به من ليفو‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍]

حرم؟سوار شو خانم [تو را نمي جنگم!]

صداي خيس زمستان،چقدر دلتنگم

مامان !منم نرو برگرد فكر من هم باش

:عزيزكم ،گل نازم ،نكن قشنگم، كاش...

‌[مي گن تا وقتي آب نريختي رو سرش همه ي صداها رو ميشنوه     

:نه بابا تا شب واسه همينه كه يكي تا غروب پيشش مي مونه]

چقدر سخته كه بيـ/دار مي شوم بي تو/؟

:كنار تخت رو پشتي لباس آبيتو-

-ببين نشسه تو دسش یه نامه هس بردار

نوشته دختر خوبم.../نگاه كن انگار

:چقدر چشم شما حرف مي زند در من!

:پياده مي شوم آقا/مرا../كنار بزن

33آدم كج فهم‌‍ٍ كج سليقه ي بد

33 شعر كه بايد به نا كجا برسد

چرا نگاه نكردم كسي مرا رد شد

زمان به بودن تكرار من مقيد شد

چه چشمهاي قشنگي دل مرا لرزيد

شبيه عشق،شبيه تو كه نبايد شد

به موج خيز نگاهت تماميم لغزيد

نگاه كردي ودر من تمام شب مدشد

همينكه خواستم از تو عبور/مي كردم

نگاه ملتهبت درد را...دلم سد شد

شبيه زخم كه88 مرهم داشت

هزار ونهصد و بي انتها...مردد شد

نشست پشت پيانو شبيه دلتنگم

شبيه كشتي گهواره اي كه مرقد شد!

چرا؟the endوتو فكر مي كني اينبار

صدا،صدا،و..وتنها صدااااااااااااا كه ممتد شد

كسي كه هستي من را...دوباره بر مي گشت

كسي  كه  رفت  نباشد دوباره  آمد  شد

چه فرق مي كند اينكه مرا نمي بيند

چه فرق مي كند اينكه مرا...ولي بد شد

صداي داغ موءذن سلام آقا جان!

.........................................

[به جاي من همه ي آنچه آرزو كردي       واز حريم غريبش گرفته اي بنويس]

كبوتري كه نفس مي كشيدمش/پر زد

دوباره عشق،دوباره طلاي گنبد شد

وكاشت دست مرا پاي حوض فيروزه

نوشت: مثل هميشه..و...سبز خواهد شد

4 ساعتِ پروازِ...مي پرم بي بال

33بار مرا غسل مي دهد غسال!!!!!

 

 

            naghd

نقد شعر اول :

 

 

بهرام کمالی             سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 10:23

 

با توجه به شناخت از مریم حقیقت این شعر فارغ از بحث پسا مدرن و آوانگارد ، یکی از شعرهای پخته و حساب شده خانم حقیقت بشمار می آید. ( عادت کرده ایم که شعر پست مدرن یک حس عاشقانه مکانیکی به ما منتقل می کند ، اما اگر این شعر هر چند بار هم خوانده شود یک حس آرام نصیب خواننده می شود که علاوه بر آرامش ، خودش را یک غسل حسابی می دهد و یک زیارت ناب... )
کلمات و اعداد درست جای خودشان نشسته اند و این نشان از تلاش شاعر در سرودن یک شعر خوب و قوی می باشد مثلا" بازی با عدد سه...
حالا این بحث نیز قابل تامل است که رابطه سنت ( دیدگاه مذهبی و زیارت و حرم و..) با مدرنیته ( شعر پست مدرن) تا چه اندازه با هم کنار می آیند و این دست همان چیزی ست که شاعر در پی آن بوده است با یک ارتباط عمودی دلچسب : 1- عدد مقدس 2- حرم 3- مامان 4- غروب و ... تا آخر که تقدس شعر و رسالت عاشقانه مذهبی شعر بیشتر نمایان می شود.

 

فاطمه مرادی              سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 11:8

 

هردو شعر زیبا و قابل توجه هستند . وزن مناسب بافضای شعر و کلمات متناسب با ریتم شعر از ویژگی های بارز آن ها بخصوص شعر اول به شمار می روند .

 

فاطمه مجیدی           سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 11:47

 

شعر اول را خواندم به تکرار.
در شعر پست مدرن فراهنجاری در ساحت زبان و معنی حرف اول را می زند و در این شعر هم کاربرد چند عدد به جای حرف در یک مصراع و شکستخه شدن جمله ها و کلمات و دیگر انحراف ها از نرم به جای خود خواننده را دچار شگفتی و زیبایی می کند و هدف شعر خوب فقط زیبایی آفرینی است.اما بعضی کلمات مثل مقید و مد در کنار لیف و هیس و دیگر کلمات عامیانه خیلی خوش ننشسته و انگار شاعر در آوردن قافیه خود را خیلی مقید کرده است.

 

آرزو غفوري              سه شنبه30بهمن1386ساعت:14:19

 

این شعر زبان اعتراف از سردرگمی است که یک انسان از قرار گرفتن میان اعتقادات فردی و عقاید اکتسابی .جنگیست میان آرزو ها و امیال با تکلیف و شرع!فردی می خواهد از حجره شلوغ سردرگمی ها رها کند خود را و قدم در راهی می گذارد که شاید به آن باور و ایمان دارد ولی بدان شک و تردید هم دارد!(به دلایل اشاره خواهم کرد)ابتدا شروع نقدسات از میان ارقام!و بلافاصله رفتن به سوی افکاری که یک فکر مذهبی آن را رد می کند...کشمکش میان بودن عشق زمینی و رد آن:
كه چشمهاي قشنگ مرا بزن پرسه
همينكه عاشق تو...‌‍‍‍‌‌‌]...بس كن اين اراجيفو
شروع ورود به دامنه عشقی که شاعر آن را اراجیفی بیش نمی داند!دربیت ادامه اشاره کوتاه به گوشه ای از "محیط اجتماعی" دارد با اشاره به این که:
چه خشگله.چه جوونه:بده به من ليفو‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍]
شاید انجا شاعر اشاره ا داشته به زبان عوامی که زنان جوان و زیبا رو در آن جامعه همواره می شنوند!ولی با اشاره به لیف شاعر فکرش را به سوی پاک شدن سوق می دهد!یا تصمیم به پاک کردن روح و روان دارد.در ادامه د بیت دیگر:
حرم؟سوار شو خانم [تو را نمي جنگم!]

با وجود زبانی عامی!سوار شو خانم! و حرم اشاره که راه به سوی مقدسات است! در ادامه، تو را نمی جنگم! یا همان ، من با نو جنگی ندارم یا با تو جنگ نمی کنم!اینجا چرا شاعر می پندارد که کسی با او سر جنگ دارد؟و تنها برای مت می تواند اشاره به آن باشد که او سعی می کند مقصری در محیط اطراف خود برای زد و خورد و کشمکشی که او با خود دارد را پیدا کند، در حالی که او خود مقصر است!برای همه شک و تردیدهائی که او به خود و اعتقاداتش دارد.زمان در شعر فصل زمستان است فصلی که متآسفانه خیلی از شاعران از آن برای احیای غصه های خود بهره می گیرند.آوردن "مامان" آن کسی که شاعر تنها کسی است که دارد و به او وابسته است و تنها عشقی که او می پندارد که پاک و درست است و بدان شک نمی کند.شاعر در فاصله یک سوار شدن و پیاده شدن در ذهن خود به مرور چیزهائی می پردازد که بعضی رادر باور شک و سعی می کند رد کند تا شاید به گناه نرود و بعضی را باور دارد و در غم از دست دادن کسی غوطه ور هم می شود و شرحی کوتاه از همه چیز دارد.متاسفانه فاصله سوار شدن تا نقطه مقصد کوتاست و او با پیاده شدن سریع خود خواننده را هم از آن وسیله نقلیه پائین می کشد اما افکار خواننده و سردگمی که شاعر با خود داشته و او را با خود شریک کرده بوده را در همان وسیله نقلیه جا و تنها نی گذارد.لحن و برخوردی که به ناگاه بیرون می ریزد که:
پياده مي شوم آقا/مرا../كنار بزن
یک باره شاعر که غرق در افکار خود بود را به خود می آورد که، به مقصد رسیده و می خواهد پیاده شود...زیان بکار رده شده در این جمله نه تنها بسیار عامیانه است باکه نشان می دهد بر عکس آنچه که او در ابتدا ابراض کرد که کسی با او به جنگ می رود، مشکل در درون خود اوست که با چنین بیانی سعی به کنارگذاشته شدن دارد!!!
در ادامه شعر روند منولوگ دوباره ای به خود می گیرد!و شکایت یک سویه از تعداد افرادی:33آدم كج فهم‌‍ٍ كج سليقه ي بد
این نگاه آشکار و شکایت و زنهار کسی است که خود دستپاچه یک عشق زمینیست ولی 33 انسان را کج فهم و کج سلیقه و بد می بیند! در حالیکه در ابتدا اشاره آشکار داشته که،"33عدد مقدسي است"

"پس این تضاد به چه معتاست و من خواننده کدام را باید باور کنم!؟ 33 مقدس بودنش را یا 33 کج و بد بودنش را؟!!!
در بیت بعدی نیز شاعر مجددآ با رقم 33 ، 33 شعرش را که خود نمی داند به کجا باید شدن را به چشم من به پوچی کشانده!در ادامه، :چرا نگاه نكردم كسي مرا رد شد...در این بیت باز تضاد دیگر کسی 33 نفر را بد می دانست ایت بار شاکی می شود که چرا کسی به که بر او گذر کرده نظری نینداخته است! در ادامه":
"زمان به بودن تكرار من مقيد شد" با توجه به اینکه زمان هرگز به کسی یا چیزی خود را مقید تمی کند و هرگز مجبور به تکرار نیست به تظر من استعاره ای بی معناست بلکه باید به نوع دیگر باشد که اوست که خود را در تکرار مقید می کند و می تواند زمان را مقید به خود سازد!... در ادامه شاعر یارآور عشقی می شود که شک و تردید حاشیه های آن را می خورد!اشاره به پیانو دلتنگی...کشتی گهواره ای که مانند تابوتیست! و با به کار گیری کلمات بیگانه...به شرح استان زندگی پس از مرگ اساره می کند...در مجموع سرآمدی که شعر داشته، شاعر در فضائی کاملآ پر از سردرگمی ، شک و تردید به اعتقاداتش ، تمایلات و آرزو هایش و باور درست یا غلط بودن چیزهای که بخشی بطور اکتسابی به آن رسیده و بخشی که خود به کشف آنها رسیده ، گم و پیدا می شود و خواننده را هم با خود به این سردرگمی می کشاند!دسته بتدی زمان ها در کنار هم خوب بوده ولی زبان شعر در تضادی با هم بود!و در پایان تغزلی که با صدای موءذن می بایست به پاکی برسد و راه دیگری در جلوی خود نمی گذارد.
تصحیح می کنم:و "نمی تواند زمان را مقید به تکرار خود سازد.

 

احسان قاسمي        چهارشنبه ۱اسفند1386ساعت:9:20

 

به نظر من این شعر یکه غزل مثنوی بود ولی در این غزل مثنوی جای مثنوی کاملا مشخص نیست
ولی شاعر در حوزه تصویر سازی تا جایی ژیش رفته که تصاویر مات و مبهم به نظر میرسد
در ثانی

استفاده از نماد ها یا نماد گرایی در این شعر مخاطب را دچار تکرار می کند مثلا گنبد طلا در حرم
یا کبوتر در حرم ایا یک حرم زیارتی فقط همین دارد
ایا از درختان حرم نمی شود گفت و خوب هم گفت و یک تصویر زیبا ایجاد کرد
ایا از گنجشکان یک حرم نمی شود گفت
ایا از کف پوش یک حرم نمی توان گفت
ایا کسی تا بحال از چیز های دیگر یک حرم نوشته
بعد از ان چه کسی می خواهد بر طبق دید گاه خود شعر بنویسد
چه کسی باید از عینک دیگران استفاده نکند.

 

ماني محمدي                 جمعه3اسفند1386ساعت:12:59

 

اصولا جریانی که در پروسه ی عمل خواندن قرار صورت می گیرد و در نهایت متن به اشکال حقیقی / صوری خود نزدیک می شود ، و در طی این پروسه خواننده به تجربه ای معنا دار از متن می رسد ، یعنی رمز گشایی نوشتار که وجه یی مجازی نیز دارد ، تنها هنگامی به واقعیت نزدیک می شود که خوانده شود تا تحقق یابد را «انظمامی سازی / canceretization» می نامند .
پس ما در این باخوانی سعی بر نشان دادن چگونگی و حالتی از انظمام سازی را داریم.

33 عدد مقدسی است

اثر با یک جمله ی شبحه سوالی آغاز می شود ؛ جمله ای که در ذات خود طرح صورتی واقعی از کنکاش را ارائه می دهد و آن کنکاش چیزی جز (چرا) نمی باشد . من به عنوان خواننده ی اثر ، از خود می پرسم که چرا 33 عدد مقدسی است ؟ ترکیب این عدد نه در ادیان و نه در آیین های مرسوم کهن وجود ندارد و اگر هم باشد آنقدر کم رنگ است که وجودت از سندیت ساقط می شود ؛ پس تنها با تاریخ یک خاطره رو به رو هستیم . تاریخی که بعد از بازنگری دستخوش سیر روایتی می شود که قرار است بعد از قرائت به شکل گیری یک «پیرنگ» کمک کند که تفاوتی آشکار و چشمگیر با داستان دارد که «توالی زمانی و علّیت » فاحش ترین آنها می باشد .
در پیرنگ رخ دادها و پیوندهای عِلّی در هم می شکنند و نظم و ترتیب متفاوتی میان آنها برقرار می شود ؛ برخلاف داستان که دارای یک سیر بخصوصِ روایتِ تاریخی می باشد .
اکنون با شناخت تفاوت پیرنگ و داستان می توانیم به درکی صحیح تر از اسم اثر «33 عدد مقدسی است» برسیم که پیش از این تعاریف جمع بندی آن کمی دشوار می نمود ، و باز می توان با لایه برداری این جمله به کشف یکی از رمزگان های نوشتار پیش رو بپردازیم .

...33333
جالبی مطلع آغازین اثر ، جانشینی عدد به جای جمله به عنوان ایراد یک «نحله»ی زبانی با نام (مصرع) می باشد که در نوع خود با رویکرد خاص به «فنوتیک» در نوع چینش اعداد ، این تکنیک را منحصر به فرد کرده است که تعبیر این 33 عدد را می توان در یک سکوت طولانی مدت نظاره کرد که در شخصیت اصلی اثر شکل گرفته .

در دو سطر اول خواننده شاهد دو (تیپ) می باشد که تیپ اولی (شخصیتِ) تیپ دومی را تشکیل می دهد تا در مقابل خود بنشیند تا گفتمان و در نهایت روایت شکل گیرد و می گوید : کمی در سکوت به تنهایی من فکر کنید که از صحبت تا همان سطر ادامه دارد . اما در سطر چهارم ما شاهد یک دیالوگ می باشیم :

که در سطور بعدی اِلِمانِ یک بُعدِ مکانی را نیز نشان می دهد که من نامش را (قسالخانه) می گذارم .
در هر متن روایی ممکن است چند راویِ متفاوت وجود داشته باشند . صداهای ِ رواییِ گوناگون یا در یک سطح قرار می گیرند یا اینکه در یک ساختار بایگانی ، «درونه گیری» می شوند . درونه گیری هنگامی اتفاق می افتد که راویِ اول ، سخن راویِ دوم را نقل کند

ببین توی دستانش یک نامه هس بردار
نوشته دختر خوبم .../ نگاه کن انگار

درونه گیری روایی ، متن را به صورت مجموعه ای اط سطوحِ مجزا یا (سطوحِ «نقلی») سازمان می دهد . سطر پنجم شروع یک فلاشبک می باشد . شخصیتی که در سکوت با خود حرف می زند حال سوار تاکسی به سوی حرم می رود و در میانه ی راه9 به تشریح وضعیت ذهنی خود می پردازد.

صدای خیس زمستان /چقدر دلتنگم
تا سطر هفتم که شخصیت پنجم اضافه می گردد . دغدقه ی تفکر :

عزیزکم ، گل نازم ، نکن قشنگم ، کاش ...
و در دل فلاشبک ما برگشت زمانیی را شاهد هستیم .

- میگن تا وقتی آب نریختی رو سرش ... -
مکان همان غسالخانه و صحبت هایی که بر سر مردگان می شود . بازگویی افسانه ها و آیین های سنتی که فروغ به شکلی زیبا می گوید : به خانه ی من اگر آمدی ...
سطر یازدهم روایت دستخوش منطق خواب و رویا می شود .

چقدر سخته که بی/دار می شوم بی تو/؟
...
و باز سوال : شخصیت اصلی ما مرده است آیا و با خود حرف می زند ؟ به زندگی در عالم غایی می اندیشد ؟ یا شاید هم تازه از خواب بیدار شده ؟ این قسمت از روایت خواننده ی تیز هوش را به یاد روایت فیلم (مالهالند درایو اثر دیوید لینچ) می اندازد که شخصیت اصلی فیلم در 30 دقیقه ی پایانی فیلم تازه از خواب بیدار می شود و تماشاگر می فهمد که در طول تماشای این فیلم در دنیایی غیر واقعی در شخصیت آن فیلم به سر می برده . در اصل مخاطب درگیر بازی شده که شاید ناخواسته بوده اما دیگر درگیر آن شده ؛ پس باید به پایان نیز برساندش . حال سطر چقدر سخته که ... برای ادای بار معنایی صرف و خاصی آورده نشده است که تنها زنگ خطری است برای مخاطبین راحت طلب و ایجاد لذت به خوانندگان تیزهوش به خاطر ارزش گذاری های خاص که یکی از آنها اجازه ی بازی در اثر می باشد .
در سطر سینزدهم دو تیپ ی که در غسالخانه مشاهده شدند

ببین توی دستاش یه نامه هس بردار ...

حال در مکان وقوع اتفاق یا از دادن جان شخصیت اصلی می باشند و گویی در این روایت نقش (دانای کل محدود) را بازی می کنند که تنها از پاره ای از اتفاقات خبر دارند . می توان اینگونه تاویل کرد که این دانایان کل محدود در این اثر همان مخاطبان می باشند که حال درگیر این بازی خودناخواسته شده اند برای نیل به لذتی هنری از اثر .
حالا ما با یک درونه گری روبه رو هستیم . راوی اول سخن راوی دوم را تشریح می کند .
سطر شانزدهم یک فلاشبک به سطر چهاردهم می باشد . مسافر که به حرم نزدیک شده ناگهان از تصورات خود بیرون می آید . می گوید مرا کنار بزنید . آدمهایی که در دنیای من جایی ندارید . شعرهایی که عاشقان را مرهم نیستند را کنار بزنید . هم تداعی خاطرات تلخ و حقیقی و درزمانی خاص است و هم ارجاع آن به مدینه ی فاضله ی مولف که البته شاید این دو سطر یعنی هفده و هجده حاصل قلیانات شخصی مولف بوده که تا سطر بیست و شش ادامه پیدا می کند .
این 10 سطر را می توان همان نوشته ی در دست شخصیت مرده نیز متصور شد .

پیاده می شوم آقا /مرا .../کنار بزن
... تا
نگاه ملتهب درد را...دلم سد شد
ولی از سطر بیست و هفتم خواننده وارد یک فضای دگردیسی شده و متفاوت می شود و باید باز خود را به وضعیت(انظمامی) نزدیک می کند . زخمی که 88 مرهم دارد . 1900 و جریان مبهم مردد بودن که سریعا در سطر بعدی معمای دو عدد 8 و 1900 حل می شود .

شبیه زخم که 88 مرهم داشت
هزار و نهصد و بی انتها ..مردد شد
نشست پشت پیانو شبیه دلتنگم
شبیه کشتی گهواره ای که مرقد شد!
1900 فیلمی از (جزفه تورناتوره) می باشد که روایت فقدان عشق در یک پیانیست در جهانی نوستالوژیک را نشان می دهد که سرانجام به مرگ اسطوره ای وی ختم می شود . که مولف شخصیت اصلی را در مقایسه ای تطبیقی با این شخصیت فیلم به مرگی اسطوره ای وا داشته که سرانجام این کنس حس همزاد پنداری قویی است که در مخاطب این اثر ایجاد می کند .
در نهایت شخصیت اثر ما به حرم وارد می شود . یعنی وارد یک بعد روحانی می شود که ما آن را بعدی متافیزی می نامیم . البته می توان این ورود را یک ورود عادی و معمولی نیز فرض کرد . مثلا او سوار یک تاکسی می شود و به اتفاقت گذشته فکر می کند و در نهایت به حرم وارد می شود و تمام .
اما داستان چیزی جز این می باشد .
آیا واقعا 33 عدد مقدسی است ؟

 

امين احراري                   شنبه4اسفند1386ساعت:15:19

 

اما اصلا چه ضرورتي دارد که 33 عدد مقدسي باشد يا نباشد؟!
33تنها براي شاعر ضرورت دارد اما چه مي شود که براي مخاطب هم ضرورت پيدا مي کند؟! چيزي که شعر امروز راتحت تاثير قرار مي دهد و اين ژانر ادبي را به عنوان يکي از عميق ترين و تاثيرگذارترين هنر نزديک به زندگي نمايان مي کند احساسات فردي عجين شده با تاملات شاعرانه و نوعي پيوند بين دنياي دروني شاعر با دنياي عواطف و احساسات مخاطب مي باشد.
33 براي شاعر عدد مقدسي است و آنچنان که او تحت تاثير 33 قرار مي گيرد مخاطب نيز تحت تاثير قرار مي گيرد. فرض کنيد فيلمي را مي بينيد و قسمت هائي که براي شما جذاب بوده است را براي ديگري تعريف مي کنيد واقعيت اين است که در اينجا شما توانسته ايد مخاطب را با خود به واسطه ي فيلم به هيجانات دروني و ذوق پنهان خود رهنمون کنيد.
روايت با 33 عدد مقدسي است شکل مي گيرد شاعر حرفه اي تر از آن است که دستور صادر کند او فقط مي خواهد تاثير گذاري کلام خود در همراهي مخاطب را بسنجد و تا اندازه اي نيز موفق بوده است .
علت اين موفقيت را عدم خودسانسوري و ايجاد فضايي صميمانه براي ورود مخاطب به دنياي شاعر مي دانم .
شاعري که علي رغم پريشان گويي که يکي ازخصوصيات انسان اگزيستنسياليسم امروزي است مي کوشد تا بدون نگاهي از بالا به پايين با مخاطب ارتباط برقرار کند و اين نگاه رو در رو مخاطب را متقاعد مي کند تا همچنان براي کشف موقعيت هاي شاعرانه مخاطب را با شعر همراهي کند.

چند صدايي بودن اين کار نيز يکي از پارامترهاي تاثير گذاردر شکل گيري فرم و ايجاد فضاهاي مستقل از يکديگراز لحاظ مکان و زمان(در فيلم به اين فضاهاي مستقل سکانس گفته مي شود)مي باشد.
اين را از اين بابت گفتم که شاعر از تکنيک روايت و داستان
چيزي شبيه يک فيلم نامه ي چند سکانسي در کار استفاده مي کند.
در اين کار زندگي روايت مي شود نه آنگونه که مي خواهيم بلکه آنگونه که هست و شايد همين رئال بودن نقطه قوتي است که کار را از حالت تصنعي خارج کرده و کار را به کاري عاطفه مند تبديل مي کند.

چقدر چشم شما حرف مي زند در من تعبيريست که علي رغم موضوع زيبايي شناختي در شعر
نمودي از بازگشت به زبان ساده و صميمي شاعر است .
شاعر آگاهانه در حال عبور از فضاهاي متفاوت زندگيست و علي رغم دل بستگي شديد به زبان عاطفي غزل
درگير صحنه هايي دردمند و مصيبت بار از زندگي مي شود از آن عبور مي کند و به جايي مي رسد که :
چقدر چشم شما حرف مي زند در من!

شاعر در اين کار ديگرهمه چيز را با 33 روايت مي کند و اين نوعي ازجهان بيني و ايدئولوژي انسان مدرن امروزيست که تنها آنگونه مي انديشد که احساس مي کند.
مريم حقيقت بسيار به احساسات خود نزديک است و از اين بابت شايد سخن به گزاف نباشد اگر بگويم او نيز مثل فروغ به غريز ه ي خود نزديک است و کمتر ادا در مي آورد.

با توجه به ساختار زباني شاعر مي توان به اين نتيجه رسيد که شعر مريم حقيقت شعري ساختار شکن نه آنگونه که در کتاب ها ي نقد ادبي خوانده ايم بلکه آنگونه که تحت تاثير احساسات عميق خود فضه ها را در هم مي شکند و سعي در برقراري ارتباط و ديالوگي نزديک نر به انسان امروز دارد.
او آگاهانه مي کوشد تا فاصله ي ذهن و زبان را(آن چيزي را که حس مي کند و آن چيزي را که مي کوشد تا با احساسات خود وارد حوضه ي زبان کند )
کم کند.
علي رغم زبان عاطفه مند پرسش هاي فلسفي او مخاطب را به چالش مي کشد:

چرا نگاه نكردم كسي مرا رد شد

زمان به بودن تكرار من مقيد شد!

استفاده ي تعمدي از اشتباهات املايي نيز در بعضي موارد در درک معني برگرفته از ساختار کج و موج شعر به کار شعر و شاعر مي آيد:
شبيه زخم كه88 مرهم داشت
.

در پايان ضمن تشکر و سپاسگذاري از عزيزان شاعر به دنبال کارهاي جديدي از مريم حقيقت هستم که علاوه بر قدرت هاي ملموس شعري به دنبال کشف هاي شاعرانه ي جديددر همين فضاي رئال باشد که بي شک اين مهم نيازمند ديدي دوباره و چند باره به ظرائف پنهان زندگي امروزي دارد.

 

شادي خوشدل                دوشنبه6اسفند1386ساعت9:37

 

بریم سروقت شعر اول

خوب در این شعر هم ما سردرگمی را میبینیم
و اینکه شاعر قصد داره دنیای امروزی را اونطور که هست به تصویر بکشه شاید این شعر دارد به میگوید که چقدر از دنیای درونی خودمون دوریم که چقدر در جدال اینکه با عقاید دینی بمانیم یا با تفکرات نوین امروزی که دین در ان کمرنگ شده.
و چه جالب شاعر سعی کرده با یک عدد آن هم 33 که به قول یکی از رفقا هیچ زمینه تاریخی ای از نظر مقدس نبودن نداره این دو دنیای متفوت که در کشمکش با هم هستند را نشان بده ولی کاش شاعر نشان میداد که این دو در تقابل با هم نیستند.و کاش مقدس بودن 33 را با مرگی در سردرگمی عجین نمیکرد و کاش مفهوم را بهتر از ظاهر بارور میکرد این نظر من است .

مسيحا ابوعلي          سه شنبه7اسفند1386ساعت:20:58

من می خواهم درباره ی مسئله ای صحبت کنم که انتظار داشتم دوستان دیگر مورد بحث قرار بدهند اما...
اشعار خانوم حقیقت را زیاد خوانده ام همانند مقاله ها و مانیفست هایی!!؟؟؟ که درباره ی پسا غزل ارائه کرده اند و در هر دو مورد دچار حسی یکسان شده ام (بن بست) . شاید این موضوع که مخاطب هنوز نمی داند با چه سبک س از نوشته و با چه ژانری از شعر روبه روست خود یکی از دلایل این سردرگمی ها باشد.
در مواجهه با پسا غزل ها همیشه چند سوال برایم پیش می آید- تفاوت پسا غزل با غزل پست مدرن چیست و چه فاکتوری این این دو موج را از هم جدا می کند
تفاوت این دو در مفاهیم است یا در ساختار ظاهری آن . مطمئنا این تفاوت ها در مفاهیم نیست و هر دو به اصول یکسانی در فکر پایبند هستند و اگر بحث بر سر تفاوت های ظاهریست این تفاوت ها چیست آیا این تفاوت های جزئی(وارد کردن قطعه های سپید(بی وزن) و زیر پا گذاشتن قواعد قافیه و ... آن هم بدون تئوری پردازی و منطق) دلیل بر تفاوت این دوست.
مخاطب ر این گونه اشعار خود را در مقابل توده یی از سر درگمی ها میبیند همانطور در مقاله ها و نقد هایی که بر پسا غزل نوشته می شود
برای مثال در مقاله ای به نام - شاکله ی غایی متن نویسا و گذارشی از نحله های پسا غزل- منتقد که نامشان را نمیدانم پس از کلی فلسفه بافی پیچیده نویسی تعقید های معنوی و لفظی(غلط های املایی و نگارشی را فاکتور گرفتم ) به قد شعری از مریم حقیقت می پردازد و در پایان به بن بست رسیدنشان را این طور قایم میکنند:
در کل من می توانم این اثر را برای خود فاکتوری بدانم از شکل نو ظهور و جستاری عمیق از حرکتی به نام پسا غزل که برای خانوم حقیقت آرزوی موفقیت می کنم و امید دارم به زودی شاهد مانیفستی(!!!!!!!!!!!!!!!!!) در مورد پسا غزل باشیم کما که این اثر می تواند خود فاکتوری باشد از تعریف ایشان ولی متاسفانه ذهن تنبل ادبیات به روز گنجایش این اثر را به عنوان مانیفست ندارد(البته غلط های املایی را با اجازه تصحیح کردم)...
مشاهده میکنید که حتی علاقه مندان به این ژانر خودشان هم به دنبال کشف تفاوت های پسا غزل با ... میگردند و یا شاید ساخت تفاوت ها...

ر در روزهای اول مطالعه ام بر پسا غزل فکر می کردم ذهن تنبل !!!!!!!! من کم سواد قادر به درک ظرفیت های این غزل نیست اما بعد متوجه شدم بزرگان و اساتید هم تعریفی برای ش ندارند
به نظر من خانوم حقیقت با تمام توانایی هایشان در راه پیشرفت خود نزول کرده اند و به نسل اول غزل های متفاوط و پسا مدرن بازگشت خورده اند ما در اشعار امروز ایشان دچار پیچیدگی های بیش از حد /وارد شدن زیاد اسمها و فلسفه ها بدون زیبایی آفرینی و ... برای مثال به شعر(فلسفه علم هرچه باید نیست مثل احساس دوستم داری ) مراجعه کنید. و حتی گاهی اشکالات فاحش ی که از ایشان انتظار ناریم.

 

مهرداد سنجابي سه شنبه7اسفند1386ساعت:23:22

 

شعراول : شعر قابل قبولی بود که علیرغم طولانی بودنش مخاطب را بدنبال خودمیکشاند وخسته نمیکرد. شعر حدیث دغدغه های یک انسان باخودش و ایمانهای (نه ایمان ) درونی اش بود. و با تطهیر پایان شعر نشان میداد که سراینده تکلیف خودش را معلوم کرده و انتخابش را انجام داده است .

 

داود بيات                 چهارشنبه8شهريور1386ساعت:21:14

 

با اینکه گفته می شه پست مدرن مدعی هیچی نیس و با شالوده شکنی سعی در نشون دادن حقایق رانده شده به لایه های زیرین رو داره (دریدا)و یا شک و ناباوری به تمامی فرا روایت ها ست (لیوتار) و یا از نگاه جولیا کریستوا :هر تلاش عقلانی برای تبدیل دنیا به تصویری که خود به دست می دهد تنها تفسیر جدیدی است که نمی تواند که نمی تواند بفهمد دارد یک خلا را آشکار می کند و همچنین از نسبیت انیشتن تا این شک و تردید همه جانبه در قالب هنر در کشور های غربی اگه مسیر مشخصی رو بدون تشکیل شالوده ی خاص (که اگه تشکیل بشه با پست مدرن در تعارض قرار میگیره ) به بی سمت و سویی می رفت در مجموع میشه ایجاد شک و شکستن شالوده های فکری از هویت شخصیت های داستانی تا ایجاد شخصیت هایی که به محض پا گرفتن به شخصیت دیگه ای مبدل بشن و بهم ریختن نظام فمنیستی مدرن و تقابل با اندیشه های مرد سالارانه ی فروید و ....در این ساختن و شکستن و نساختن معنای مخفی مانده شده و لایه های زیرین متن و ...به ظهور برسه پس علی الظاهر ادعانیس اما در باطن هست اینکه این تفکر تا چه اندازه با باور داشت های ما تطابق داره و چقدر در فکر و ذهن ما نفوذ کرده باز مثنوی هفتاد منه که جا پرداختن به اون اینجا نیس در مجموع سران شاکله ی این تفکر میل به نهیلیسم دارند و تخریب هر آنچه هست (یا فراروایت ها )که همه ناشی از خرد مداری غربیه . که اگه فقط علم کافی بود چه نیازی به ایمان بود که بماند شاکله ی فکری غربی جز امتداد تفکر یونانی و رمی و مسیحیتی که تو این سیستم حل شد و تحلیل رفت من حیث المجموع و بطور خلاصه همیشه با یک بال تعقل به پیش اومده برخلاف شرق (هند ایران چین و ..)که همیشه یه نگاه به زمین و عقل داشته و یه نگاه به آسمان و منزلات اگه غرب به اینجا رسیده مسیریه که ناگزیر همین میشه وقتی تحریف از ابتدای خلقت حضرت آدم شروع میشه که با خوردن میوه ی دانایی از بهشت رانده شد از بدو امر دین و علم در تقابل قرار می گیرن و متکی شدن فقط به خرد بدجوری شعر مولانا رو تداعی میکنه : پای استدلا لیان چوبین بود .....
اما این سیستم با تفکر ما چقدر سازگار شخصا معتقدم در حوزه های بسیار اندک که تداوم خود باختگی ما در قبال فرهنگ غربی است اما اگه نگاه جامع به اصل تفکر و خاستگاه فکری شرقی و علی الخصوص اسلامی داشته باشیم تناسبی با ما نداره چرا که یکی از همین فراروایت ها که شالوده شکنی باید بشه مذهبه اعتقاد به معاد و خدا و ...سیتم زمانی و نگرش خطی به ازل و ابد مسیحیت کجا و نگرش زمانی حجمی و غیر خطی اسلامی و شرقی کجا که باز بحث رو کوتاه می کنم تا به نقد شعر برسیم
سرکار خانم حقیقت رو از طریق وبشون و مقالات و اشعاری که تا به حال توفیق خوندنشون رو داشتم می شناسم در این مدت شاهد تلاش بسیار مجدانه ی ایشون بودم که با همه ی وجود سعی در رسیدن به به زبان و بیانی متفاوت و هنری بوده به نام پساغزل که تقریبا در صدد پیاده کردن خط و مشی پست مدرنه ذهن خلاق و هنرمندانه و شخصیت بزرگوارانه ی ادبی ایشون همیشه برای اینجانب قابل احترام بوده و هست کاراشونو همیشه با دقت خوندم و در بسیاری از موارد هم لذت بردم سعی ایشون برای تازه بودن به نظر من ستودنیه حتی اگه مغایر با برداشت و عقاید من باشه خلاقیت ها و ذوق و استعداد شاعرانه شون رو به وضوح میشه دید که همواره در پیشرفت باشه اما نکات مشترکی که در این دو کار دیده میشه :

1-جابجایی در محور نحوی مثل :-که چشم های قشنگ مرا بزن پرسه
-تورا نمی جنگم
-چرا نگاه نکردم کسی مرا رد شد
- چه چشم های قشنگی دل مرا لرزید ....
2- از هم گسیختن روایت خطی با تلفیق زمانها و راوی های مختلف مثل :
-حرم؟سوار شو خانم [تو را نمي جنگم
-:نه بابا تا شب واسه همينه كه يكي تا غروب پيشش مي مونه]
چقدر سخته كه بيـ/دار مي شوم بي تو/؟
:كنار تخت رو پشتي لباس آبيتو-
-ببين نشسه تو دسش یه نامه هس بردار
نوشته دختر خوبم.../نگاه كن انگار
3- استفاده از اسلش برای شکستن ظاهر کلمه و علایم سجاوند یمثل:
- بيـ/دار مي شوم بي تو/
که این موارد در اکثر آثار مدعی پست مدرن در حال انجام شدنه واگه بارقه ای به نو آوری هم بود داره کلیشه میشه و بهتره بگیم کلیشه شده
4-ارائه ی مطلب با راوی های مختلف برای ایجاد پلی فونی مثل :
-همينكه عاشق تو...‌‍‍‍‌‌‌]...بس كن اين اراجيفو
:چه خشگله.چه جوونه:بده به من ليفو‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍]
حرم؟سوار شو خانم [تو را نمي جنگم!]
صداي خيس زمستان،چقدر دلتنگم
که در این جا راوی شاعر غسال یا غسال ها راننده و ...هستند که تلفیق پیدا کردن

5- شالوده شکنی ها:
به نظر میرسه ساختار نحوی شکسته شده (شعر اول با توجه به مثال های بند اول 10 -12 درصد و در شعر دوم 15- 16 درصد )و شکست روایت و تلفیق های زمانی و روایی بارزترین ساختار شکسته شده ی این دو اثر باشه وگرنه شخصیت ها در شعر اول اصلا دچار بحران و شخصیت زدایی برای شکستن هویت نمی شن و شاعر حضوری با برش های زمانی داره نه با شالوده شکنی هویتی
-نگاه فمینیستی پست مدرنی اصلا طرح نشده تا شالوده شکنی بشه
-تقدس همچنان محوراساسی این شعره و 33 بین شکستن و تقدس زدایی و به تقدس رسیدن بارز و تاثیر گذار بر کل اثر نیست
6-تاثیر پذیری :
-صدا صدا تنها صداست که می ماند (صدا،صدا،و..وتنها صدااااااااااااا كه ممتد شد درشعر اول)
-چرا نگاه نکردم ...(دقیقا به همین شکل در شعر اول
-ساعت 4 بار نواخت ...(4 ساعت پرواز درشعر اول)
-دست های جوهریم را در باغچه می کارم (وكاشت دست مرا پاي حوض فيروزه...در شعر اول)
حضور فروغ رو نشون می دن که با احتساب مصاریع این مجموعه تقریبا 9درصد ظاهر و شاکله ی اصلی مردن در ساعت چهار یا پرواز رو تشکیل داده
7-88 تا 90 در صد ساختار این شعر (شعر اول) رو در نحو روال ساختار گرایی تشکیل داده و شالوده شکنی رقمی در حد اقل به خود اختصاص داده که این در مجموع بیانگر عدم توانایی های سرکار خانم حقیقت نیست بلکه حتی اگه شیوه و روش اختیاری هم تصور کنیم شیوه ای ست که از ذهن شرقی و تقدسی ما نمی تونه جدا بشه (هرچند به شخصه این جدا نشدن رو ترجیح میدم ) و اگه تالی 100درصد افکار پست مدرن نباشه تلاشی برای متفاوت بودنه که باید از کلیشه ها به دور خودشو نگه داره وگرنه این دومسیر در نهایتبه تکرار میرسن یا رومی روم یا زنگی زنگ نمیشه هم پست مدرن بود و هم نبود

 

 

 

 

 


 

 

 

شعر دوم :

 

یک شعر بی.....{جای نقطه چین خودت را بگذار}

َاه باز خسته ام،به تو هی فکر میکنم

اصلا نشسته ام به تو/هی فکر می کنم-

-بایدکجای خیس جهان جاده می شدم

در من برای زلزله آماده می شدم!

انگار یک نفر به تو....پرتم/نمی کند

بُر می خورم نگاه تو ..../شرطم نمی کند

تا بیست ویک...نمی شوم از من برو هنوز

چشمان گیج منتظرت را...به من.../ندوز-

-لبهام/ خشکِ باز تو را پرسه می زنم

هی آب پشت آب بمیران مرا/بسوز

حالا برای اینکه بدانی روانیم

                        وزن رابی خیال

بالا می آورمت

            هفتاد وچند کیلو...

شکم بزرگی دارم!

دسته گلی که.../ آه/به آبم نمی دهی؟

مامان!...کسی درون تو...تابم نمی دهی؟

فرداکنار نخل تو را.../زور میزنم

با من نیا عزیز که ناجور می زنم-

-زیر هر آنچه گریه شدن...پر می آورم

فردا برای عشق برادر می آورم!

بعد از طلوع اینهمه شب...خسته می شوم

پشت تمام پنجره ها بسته می شوم

هی یک نفر...لگد به توو بخت مرده ام

من را ببخش توی خودم بچه خورده ام!

بالا بیاوری به خدا قهر می کنم

بالا/نمی آوریم

        کمر درد می کنم!

                           خودم هم نمی دانم از کجا بخوابم

                                                    که مثل همیشه زود نمیری

                                                    حالا دستانم رابگیر

                                                                     به پل برسیم

                                                            پرت شدن چیز خوبیست!

دستان گیج ومضطرب وخیس پالتو

ومن که پرت می شوم از ارتفاع تو

یک کامیون شدی که مرا زیر می کند

شب را به عمق فاجعه زنـ/جیر می کند

خون گرمِ جاده های نرو،/سرد می شوم

آوارهای خیس تو را درد می شوم

باید دوباره شکل خودم را عوض کنم

یک مریم جدید بسازم که حظ کنم!

یک مریم جدید...مرا زنگ می زند

بر شانه های مضطربم چنگ می زند

یک دختر رکابی وشلوار می شود

هی چشمهای منتظرم تار می شود

هی فال پشت فال،دلم شور می زند

هی زنگ،زنگ،زنگ...دِ ناجور می زند

از خودم می زنم بیرون

     ترس برم می دارد

            نکند اشغال شدی   

                          به دست یک آشغال

                                            دلم بمب/

                                                       باران می شود

حالا دوباره پل،شب وجاده مرا نترس

له می شوم همیشه عزیزم بیا نترس

نصف مـَ/را دیه بشوی خوب می شود

فردا تمام دهکده زن کوب !می شود

از رفت وآمدی که مرا شهر می شوی

پر می شود تمام تنم/قهر می شوی

یا تکه تکه کن بدنم را و یا بکُش

هم وحشتِ غریزه ی اصلی مرا بکُش

یک دختر رکابی و...می ترسم از خودم

حالا دوباره له شده ی مریمی شدم-

که مثل خون تازه سرازیر می شوم

می میرمت!اگر چه تو را پیر می شوم

می میرمت!

       ودیگر توی هیچ قالبی جا نمی شوم

...............

خدا کند اینبار مرا تو به یاد امیر نیندازد

                             امیر تو را به یاد من برسد!

[اینجا امیر را مرده ای فرض کنید که دوست شماست!!!]

/نخواستید هم نخواستید مهم نیست

فقط/...

شمع که روشن می کنی؟

 

                      naghd

نقد شعر دوم :

 

فاطمه مرادی              سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 11:8

 

به نظر من درشعر دوم کمی حاشیه ها زیادند و فضای شعر را به نثر و خاطره نزدیک می کنند . شکستن قواعد دستوری و جا به جایی ضمیرها نیز به خوبی نشسته اند و از نکات مثبت کار می باشد.

 

سید مهدی زرقانی    سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 12:13

 

دستگاه تصویری ـ زبانی شعر که هسته هنری ان را تشکیل می دهد مبتنی بر یک نظام چند ضلعی است. ضلعی در محاوره و ضلعی در برش های شتابناک یک نقاش پست مدرنیسمی و ضلعی در سنت غزل فارسی. چنین اضلاع دور افتاده ای اگر به همگرایی برسند موجبات رشد غزل را فراهم می آورند و اگر گرفتار واگرایی شوند شیرازه اثر را از حیثیت هنری دور می اندازند. در بوطیقای پست مدرن اضلاع ناهمگون وجود دارند چنانکه در این شعر هست اما هنر شاعر دقیقا در این است که میان آنها همگرایی ایجاد می کند و همین موجد لذت در خواننده می شود. این نکته مهمی است که اکثر شاعرانی که می خواهند در بوطیقای پست مدرن بسرایند از ان غافل هستند. من فکر می کنم اگر شاعر محترم جهت شاعریش را به سوی این نکته هدایت کند، نهایتا به کشف های خوبی خواهد رسید و به تعبیر حافظ خودمان شعرش از «نظمی پریشان» بهره مند خواهد شد که کیفیتی فوق العاده عالی است:
حافظ ان ساعت که این «نظم پریشان» می سرود
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

 

احسان قاسمي         چهارشنبه۱ اسفند1386ساعت:9:20

 

شعر دوم شاعر به نسبت شعر اول چندین گگام فرا تر نهاده و همه واژه ها درست و کاملا بجااستفاده شده
سیر روایی گونه شعر به خوبی طی شده
تصویر ها همه ناب بودند
مثلا پل و ارتفاع تو
یا کامیون که زیر میکند
فکر میکنم این کار یکی از زیباترین شعر هی روایی که خوندم بود