تبليغاتX
انجمن مجازی
منتظر نقد و نظر شما هم هستیم

نقد اشعار مریم حقیقت

 

 

 

اول :

 

نقد و نظر ها تنها با نام و نام خانوادگی مطرح خواهند شد .

خواهشمندیم از گذاشتن پیام با نام وبلاگ یا نام مستعار پرهیز فرمایید .

 

دوم :

 

تجربیات گذشته نشان داد که غالبا شعرهای دوم  کمتر مورد توجه قرار گرفته اند . بنابراین از این به بعد نقد هر شعر را جداگانه درج خواهیم کرد . جای آن است که عزیزان منتقد نیز برای هر شعر درنگی اختصاصی داشته باشند .

 

سوم :

 

 

شعر اول :

 

 

33عدد مقدسي است

۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳

كه چشمهاي قشنگ مرا بزن پرسه

همينكه عاشق تو...‌‍‍‍‌‌‌]...بس كن اين اراجيفو

:چه خشگله.چه جوونه:بده به من ليفو‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍]

حرم؟سوار شو خانم [تو را نمي جنگم!]

صداي خيس زمستان،چقدر دلتنگم

مامان !منم نرو برگرد فكر من هم باش

:عزيزكم ،گل نازم ،نكن قشنگم، كاش...

‌[مي گن تا وقتي آب نريختي رو سرش همه ي صداها رو ميشنوه     

:نه بابا تا شب واسه همينه كه يكي تا غروب پيشش مي مونه]

چقدر سخته كه بيـ/دار مي شوم بي تو/؟

:كنار تخت رو پشتي لباس آبيتو-

-ببين نشسه تو دسش یه نامه هس بردار

نوشته دختر خوبم.../نگاه كن انگار

:چقدر چشم شما حرف مي زند در من!

:پياده مي شوم آقا/مرا../كنار بزن

33آدم كج فهم‌‍ٍ كج سليقه ي بد

33 شعر كه بايد به نا كجا برسد

چرا نگاه نكردم كسي مرا رد شد

زمان به بودن تكرار من مقيد شد

چه چشمهاي قشنگي دل مرا لرزيد

شبيه عشق،شبيه تو كه نبايد شد

به موج خيز نگاهت تماميم لغزيد

نگاه كردي ودر من تمام شب مدشد

همينكه خواستم از تو عبور/مي كردم

نگاه ملتهبت درد را...دلم سد شد

شبيه زخم كه88 مرهم داشت

هزار ونهصد و بي انتها...مردد شد

نشست پشت پيانو شبيه دلتنگم

شبيه كشتي گهواره اي كه مرقد شد!

چرا؟the endوتو فكر مي كني اينبار

صدا،صدا،و..وتنها صدااااااااااااا كه ممتد شد

كسي كه هستي من را...دوباره بر مي گشت

كسي  كه  رفت  نباشد دوباره  آمد  شد

چه فرق مي كند اينكه مرا نمي بيند

چه فرق مي كند اينكه مرا...ولي بد شد

صداي داغ موءذن سلام آقا جان!

.........................................

[به جاي من همه ي آنچه آرزو كردي       واز حريم غريبش گرفته اي بنويس]

كبوتري كه نفس مي كشيدمش/پر زد

دوباره عشق،دوباره طلاي گنبد شد

وكاشت دست مرا پاي حوض فيروزه

نوشت: مثل هميشه..و...سبز خواهد شد

4 ساعتِ پروازِ...مي پرم بي بال

33بار مرا غسل مي دهد غسال!!!!!

 

 

            naghd

نقد شعر اول :

 

 

بهرام کمالی             سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 10:23

 

با توجه به شناخت از مریم حقیقت این شعر فارغ از بحث پسا مدرن و آوانگارد ، یکی از شعرهای پخته و حساب شده خانم حقیقت بشمار می آید. ( عادت کرده ایم که شعر پست مدرن یک حس عاشقانه مکانیکی به ما منتقل می کند ، اما اگر این شعر هر چند بار هم خوانده شود یک حس آرام نصیب خواننده می شود که علاوه بر آرامش ، خودش را یک غسل حسابی می دهد و یک زیارت ناب... )
کلمات و اعداد درست جای خودشان نشسته اند و این نشان از تلاش شاعر در سرودن یک شعر خوب و قوی می باشد مثلا" بازی با عدد سه...
حالا این بحث نیز قابل تامل است که رابطه سنت ( دیدگاه مذهبی و زیارت و حرم و..) با مدرنیته ( شعر پست مدرن) تا چه اندازه با هم کنار می آیند و این دست همان چیزی ست که شاعر در پی آن بوده است با یک ارتباط عمودی دلچسب : 1- عدد مقدس 2- حرم 3- مامان 4- غروب و ... تا آخر که تقدس شعر و رسالت عاشقانه مذهبی شعر بیشتر نمایان می شود.

 

فاطمه مرادی              سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 11:8

 

هردو شعر زیبا و قابل توجه هستند . وزن مناسب بافضای شعر و کلمات متناسب با ریتم شعر از ویژگی های بارز آن ها بخصوص شعر اول به شمار می روند .

 

فاطمه مجیدی           سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 11:47

 

شعر اول را خواندم به تکرار.
در شعر پست مدرن فراهنجاری در ساحت زبان و معنی حرف اول را می زند و در این شعر هم کاربرد چند عدد به جای حرف در یک مصراع و شکستخه شدن جمله ها و کلمات و دیگر انحراف ها از نرم به جای خود خواننده را دچار شگفتی و زیبایی می کند و هدف شعر خوب فقط زیبایی آفرینی است.اما بعضی کلمات مثل مقید و مد در کنار لیف و هیس و دیگر کلمات عامیانه خیلی خوش ننشسته و انگار شاعر در آوردن قافیه خود را خیلی مقید کرده است.

 

آرزو غفوري              سه شنبه30بهمن1386ساعت:14:19

 

این شعر زبان اعتراف از سردرگمی است که یک انسان از قرار گرفتن میان اعتقادات فردی و عقاید اکتسابی .جنگیست میان آرزو ها و امیال با تکلیف و شرع!فردی می خواهد از حجره شلوغ سردرگمی ها رها کند خود را و قدم در راهی می گذارد که شاید به آن باور و ایمان دارد ولی بدان شک و تردید هم دارد!(به دلایل اشاره خواهم کرد)ابتدا شروع نقدسات از میان ارقام!و بلافاصله رفتن به سوی افکاری که یک فکر مذهبی آن را رد می کند...کشمکش میان بودن عشق زمینی و رد آن:
كه چشمهاي قشنگ مرا بزن پرسه
همينكه عاشق تو...‌‍‍‍‌‌‌]...بس كن اين اراجيفو
شروع ورود به دامنه عشقی که شاعر آن را اراجیفی بیش نمی داند!دربیت ادامه اشاره کوتاه به گوشه ای از "محیط اجتماعی" دارد با اشاره به این که:
چه خشگله.چه جوونه:بده به من ليفو‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍]
شاید انجا شاعر اشاره ا داشته به زبان عوامی که زنان جوان و زیبا رو در آن جامعه همواره می شنوند!ولی با اشاره به لیف شاعر فکرش را به سوی پاک شدن سوق می دهد!یا تصمیم به پاک کردن روح و روان دارد.در ادامه د بیت دیگر:
حرم؟سوار شو خانم [تو را نمي جنگم!]

با وجود زبانی عامی!سوار شو خانم! و حرم اشاره که راه به سوی مقدسات است! در ادامه، تو را نمی جنگم! یا همان ، من با نو جنگی ندارم یا با تو جنگ نمی کنم!اینجا چرا شاعر می پندارد که کسی با او سر جنگ دارد؟و تنها برای مت می تواند اشاره به آن باشد که او سعی می کند مقصری در محیط اطراف خود برای زد و خورد و کشمکشی که او با خود دارد را پیدا کند، در حالی که او خود مقصر است!برای همه شک و تردیدهائی که او به خود و اعتقاداتش دارد.زمان در شعر فصل زمستان است فصلی که متآسفانه خیلی از شاعران از آن برای احیای غصه های خود بهره می گیرند.آوردن "مامان" آن کسی که شاعر تنها کسی است که دارد و به او وابسته است و تنها عشقی که او می پندارد که پاک و درست است و بدان شک نمی کند.شاعر در فاصله یک سوار شدن و پیاده شدن در ذهن خود به مرور چیزهائی می پردازد که بعضی رادر باور شک و سعی می کند رد کند تا شاید به گناه نرود و بعضی را باور دارد و در غم از دست دادن کسی غوطه ور هم می شود و شرحی کوتاه از همه چیز دارد.متاسفانه فاصله سوار شدن تا نقطه مقصد کوتاست و او با پیاده شدن سریع خود خواننده را هم از آن وسیله نقلیه پائین می کشد اما افکار خواننده و سردگمی که شاعر با خود داشته و او را با خود شریک کرده بوده را در همان وسیله نقلیه جا و تنها نی گذارد.لحن و برخوردی که به ناگاه بیرون می ریزد که:
پياده مي شوم آقا/مرا../كنار بزن
یک باره شاعر که غرق در افکار خود بود را به خود می آورد که، به مقصد رسیده و می خواهد پیاده شود...زیان بکار رده شده در این جمله نه تنها بسیار عامیانه است باکه نشان می دهد بر عکس آنچه که او در ابتدا ابراض کرد که کسی با او به جنگ می رود، مشکل در درون خود اوست که با چنین بیانی سعی به کنارگذاشته شدن دارد!!!
در ادامه شعر روند منولوگ دوباره ای به خود می گیرد!و شکایت یک سویه از تعداد افرادی:33آدم كج فهم‌‍ٍ كج سليقه ي بد
این نگاه آشکار و شکایت و زنهار کسی است که خود دستپاچه یک عشق زمینیست ولی 33 انسان را کج فهم و کج سلیقه و بد می بیند! در حالیکه در ابتدا اشاره آشکار داشته که،"33عدد مقدسي است"

"پس این تضاد به چه معتاست و من خواننده کدام را باید باور کنم!؟ 33 مقدس بودنش را یا 33 کج و بد بودنش را؟!!!
در بیت بعدی نیز شاعر مجددآ با رقم 33 ، 33 شعرش را که خود نمی داند به کجا باید شدن را به چشم من به پوچی کشانده!در ادامه، :چرا نگاه نكردم كسي مرا رد شد...در این بیت باز تضاد دیگر کسی 33 نفر را بد می دانست ایت بار شاکی می شود که چرا کسی به که بر او گذر کرده نظری نینداخته است! در ادامه":
"زمان به بودن تكرار من مقيد شد" با توجه به اینکه زمان هرگز به کسی یا چیزی خود را مقید تمی کند و هرگز مجبور به تکرار نیست به تظر من استعاره ای بی معناست بلکه باید به نوع دیگر باشد که اوست که خود را در تکرار مقید می کند و می تواند زمان را مقید به خود سازد!... در ادامه شاعر یارآور عشقی می شود که شک و تردید حاشیه های آن را می خورد!اشاره به پیانو دلتنگی...کشتی گهواره ای که مانند تابوتیست! و با به کار گیری کلمات بیگانه...به شرح استان زندگی پس از مرگ اساره می کند...در مجموع سرآمدی که شعر داشته، شاعر در فضائی کاملآ پر از سردرگمی ، شک و تردید به اعتقاداتش ، تمایلات و آرزو هایش و باور درست یا غلط بودن چیزهای که بخشی بطور اکتسابی به آن رسیده و بخشی که خود به کشف آنها رسیده ، گم و پیدا می شود و خواننده را هم با خود به این سردرگمی می کشاند!دسته بتدی زمان ها در کنار هم خوب بوده ولی زبان شعر در تضادی با هم بود!و در پایان تغزلی که با صدای موءذن می بایست به پاکی برسد و راه دیگری در جلوی خود نمی گذارد.
تصحیح می کنم:و "نمی تواند زمان را مقید به تکرار خود سازد.

 

احسان قاسمي        چهارشنبه ۱اسفند1386ساعت:9:20

 

به نظر من این شعر یکه غزل مثنوی بود ولی در این غزل مثنوی جای مثنوی کاملا مشخص نیست
ولی شاعر در حوزه تصویر سازی تا جایی ژیش رفته که تصاویر مات و مبهم به نظر میرسد
در ثانی

استفاده از نماد ها یا نماد گرایی در این شعر مخاطب را دچار تکرار می کند مثلا گنبد طلا در حرم
یا کبوتر در حرم ایا یک حرم زیارتی فقط همین دارد
ایا از درختان حرم نمی شود گفت و خوب هم گفت و یک تصویر زیبا ایجاد کرد
ایا از گنجشکان یک حرم نمی شود گفت
ایا از کف پوش یک حرم نمی توان گفت
ایا کسی تا بحال از چیز های دیگر یک حرم نوشته
بعد از ان چه کسی می خواهد بر طبق دید گاه خود شعر بنویسد
چه کسی باید از عینک دیگران استفاده نکند.

 

ماني محمدي                 جمعه3اسفند1386ساعت:12:59

 

اصولا جریانی که در پروسه ی عمل خواندن قرار صورت می گیرد و در نهایت متن به اشکال حقیقی / صوری خود نزدیک می شود ، و در طی این پروسه خواننده به تجربه ای معنا دار از متن می رسد ، یعنی رمز گشایی نوشتار که وجه یی مجازی نیز دارد ، تنها هنگامی به واقعیت نزدیک می شود که خوانده شود تا تحقق یابد را «انظمامی سازی / canceretization» می نامند .
پس ما در این باخوانی سعی بر نشان دادن چگونگی و حالتی از انظمام سازی را داریم.

33 عدد مقدسی است

اثر با یک جمله ی شبحه سوالی آغاز می شود ؛ جمله ای که در ذات خود طرح صورتی واقعی از کنکاش را ارائه می دهد و آن کنکاش چیزی جز (چرا) نمی باشد . من به عنوان خواننده ی اثر ، از خود می پرسم که چرا 33 عدد مقدسی است ؟ ترکیب این عدد نه در ادیان و نه در آیین های مرسوم کهن وجود ندارد و اگر هم باشد آنقدر کم رنگ است که وجودت از سندیت ساقط می شود ؛ پس تنها با تاریخ یک خاطره رو به رو هستیم . تاریخی که بعد از بازنگری دستخوش سیر روایتی می شود که قرار است بعد از قرائت به شکل گیری یک «پیرنگ» کمک کند که تفاوتی آشکار و چشمگیر با داستان دارد که «توالی زمانی و علّیت » فاحش ترین آنها می باشد .
در پیرنگ رخ دادها و پیوندهای عِلّی در هم می شکنند و نظم و ترتیب متفاوتی میان آنها برقرار می شود ؛ برخلاف داستان که دارای یک سیر بخصوصِ روایتِ تاریخی می باشد .
اکنون با شناخت تفاوت پیرنگ و داستان می توانیم به درکی صحیح تر از اسم اثر «33 عدد مقدسی است» برسیم که پیش از این تعاریف جمع بندی آن کمی دشوار می نمود ، و باز می توان با لایه برداری این جمله به کشف یکی از رمزگان های نوشتار پیش رو بپردازیم .

...33333
جالبی مطلع آغازین اثر ، جانشینی عدد به جای جمله به عنوان ایراد یک «نحله»ی زبانی با نام (مصرع) می باشد که در نوع خود با رویکرد خاص به «فنوتیک» در نوع چینش اعداد ، این تکنیک را منحصر به فرد کرده است که تعبیر این 33 عدد را می توان در یک سکوت طولانی مدت نظاره کرد که در شخصیت اصلی اثر شکل گرفته .

در دو سطر اول خواننده شاهد دو (تیپ) می باشد که تیپ اولی (شخصیتِ) تیپ دومی را تشکیل می دهد تا در مقابل خود بنشیند تا گفتمان و در نهایت روایت شکل گیرد و می گوید : کمی در سکوت به تنهایی من فکر کنید که از صحبت تا همان سطر ادامه دارد . اما در سطر چهارم ما شاهد یک دیالوگ می باشیم :

که در سطور بعدی اِلِمانِ یک بُعدِ مکانی را نیز نشان می دهد که من نامش را (قسالخانه) می گذارم .
در هر متن روایی ممکن است چند راویِ متفاوت وجود داشته باشند . صداهای ِ رواییِ گوناگون یا در یک سطح قرار می گیرند یا اینکه در یک ساختار بایگانی ، «درونه گیری» می شوند . درونه گیری هنگامی اتفاق می افتد که راویِ اول ، سخن راویِ دوم را نقل کند

ببین توی دستانش یک نامه هس بردار
نوشته دختر خوبم .../ نگاه کن انگار

درونه گیری روایی ، متن را به صورت مجموعه ای اط سطوحِ مجزا یا (سطوحِ «نقلی») سازمان می دهد . سطر پنجم شروع یک فلاشبک می باشد . شخصیتی که در سکوت با خود حرف می زند حال سوار تاکسی به سوی حرم می رود و در میانه ی راه9 به تشریح وضعیت ذهنی خود می پردازد.

صدای خیس زمستان /چقدر دلتنگم
تا سطر هفتم که شخصیت پنجم اضافه می گردد . دغدقه ی تفکر :

عزیزکم ، گل نازم ، نکن قشنگم ، کاش ...
و در دل فلاشبک ما برگشت زمانیی را شاهد هستیم .

- میگن تا وقتی آب نریختی رو سرش ... -
مکان همان غسالخانه و صحبت هایی که بر سر مردگان می شود . بازگویی افسانه ها و آیین های سنتی که فروغ به شکلی زیبا می گوید : به خانه ی من اگر آمدی ...
سطر یازدهم روایت دستخوش منطق خواب و رویا می شود .

چقدر سخته که بی/دار می شوم بی تو/؟
...
و باز سوال : شخصیت اصلی ما مرده است آیا و با خود حرف می زند ؟ به زندگی در عالم غایی می اندیشد ؟ یا شاید هم تازه از خواب بیدار شده ؟ این قسمت از روایت خواننده ی تیز هوش را به یاد روایت فیلم (مالهالند درایو اثر دیوید لینچ) می اندازد که شخصیت اصلی فیلم در 30 دقیقه ی پایانی فیلم تازه از خواب بیدار می شود و تماشاگر می فهمد که در طول تماشای این فیلم در دنیایی غیر واقعی در شخصیت آن فیلم به سر می برده . در اصل مخاطب درگیر بازی شده که شاید ناخواسته بوده اما دیگر درگیر آن شده ؛ پس باید به پایان نیز برساندش . حال سطر چقدر سخته که ... برای ادای بار معنایی صرف و خاصی آورده نشده است که تنها زنگ خطری است برای مخاطبین راحت طلب و ایجاد لذت به خوانندگان تیزهوش به خاطر ارزش گذاری های خاص که یکی از آنها اجازه ی بازی در اثر می باشد .
در سطر سینزدهم دو تیپ ی که در غسالخانه مشاهده شدند

ببین توی دستاش یه نامه هس بردار ...

حال در مکان وقوع اتفاق یا از دادن جان شخصیت اصلی می باشند و گویی در این روایت نقش (دانای کل محدود) را بازی می کنند که تنها از پاره ای از اتفاقات خبر دارند . می توان اینگونه تاویل کرد که این دانایان کل محدود در این اثر همان مخاطبان می باشند که حال درگیر این بازی خودناخواسته شده اند برای نیل به لذتی هنری از اثر .
حالا ما با یک درونه گری روبه رو هستیم . راوی اول سخن راوی دوم را تشریح می کند .
سطر شانزدهم یک فلاشبک به سطر چهاردهم می باشد . مسافر که به حرم نزدیک شده ناگهان از تصورات خود بیرون می آید . می گوید مرا کنار بزنید . آدمهایی که در دنیای من جایی ندارید . شعرهایی که عاشقان را مرهم نیستند را کنار بزنید . هم تداعی خاطرات تلخ و حقیقی و درزمانی خاص است و هم ارجاع آن به مدینه ی فاضله ی مولف که البته شاید این دو سطر یعنی هفده و هجده حاصل قلیانات شخصی مولف بوده که تا سطر بیست و شش ادامه پیدا می کند .
این 10 سطر را می توان همان نوشته ی در دست شخصیت مرده نیز متصور شد .

پیاده می شوم آقا /مرا .../کنار بزن
... تا
نگاه ملتهب درد را...دلم سد شد
ولی از سطر بیست و هفتم خواننده وارد یک فضای دگردیسی شده و متفاوت می شود و باید باز خود را به وضعیت(انظمامی) نزدیک می کند . زخمی که 88 مرهم دارد . 1900 و جریان مبهم مردد بودن که سریعا در سطر بعدی معمای دو عدد 8 و 1900 حل می شود .

شبیه زخم که 88 مرهم داشت
هزار و نهصد و بی انتها ..مردد شد
نشست پشت پیانو شبیه دلتنگم
شبیه کشتی گهواره ای که مرقد شد!
1900 فیلمی از (جزفه تورناتوره) می باشد که روایت فقدان عشق در یک پیانیست در جهانی نوستالوژیک را نشان می دهد که سرانجام به مرگ اسطوره ای وی ختم می شود . که مولف شخصیت اصلی را در مقایسه ای تطبیقی با این شخصیت فیلم به مرگی اسطوره ای وا داشته که سرانجام این کنس حس همزاد پنداری قویی است که در مخاطب این اثر ایجاد می کند .
در نهایت شخصیت اثر ما به حرم وارد می شود . یعنی وارد یک بعد روحانی می شود که ما آن را بعدی متافیزی می نامیم . البته می توان این ورود را یک ورود عادی و معمولی نیز فرض کرد . مثلا او سوار یک تاکسی می شود و به اتفاقت گذشته فکر می کند و در نهایت به حرم وارد می شود و تمام .
اما داستان چیزی جز این می باشد .
آیا واقعا 33 عدد مقدسی است ؟

 

امين احراري                   شنبه4اسفند1386ساعت:15:19

 

اما اصلا چه ضرورتي دارد که 33 عدد مقدسي باشد يا نباشد؟!
33تنها براي شاعر ضرورت دارد اما چه مي شود که براي مخاطب هم ضرورت پيدا مي کند؟! چيزي که شعر امروز راتحت تاثير قرار مي دهد و اين ژانر ادبي را به عنوان يکي از عميق ترين و تاثيرگذارترين هنر نزديک به زندگي نمايان مي کند احساسات فردي عجين شده با تاملات شاعرانه و نوعي پيوند بين دنياي دروني شاعر با دنياي عواطف و احساسات مخاطب مي باشد.
33 براي شاعر عدد مقدسي است و آنچنان که او تحت تاثير 33 قرار مي گيرد مخاطب نيز تحت تاثير قرار مي گيرد. فرض کنيد فيلمي را مي بينيد و قسمت هائي که براي شما جذاب بوده است را براي ديگري تعريف مي کنيد واقعيت اين است که در اينجا شما توانسته ايد مخاطب را با خود به واسطه ي فيلم به هيجانات دروني و ذوق پنهان خود رهنمون کنيد.
روايت با 33 عدد مقدسي است شکل مي گيرد شاعر حرفه اي تر از آن است که دستور صادر کند او فقط مي خواهد تاثير گذاري کلام خود در همراهي مخاطب را بسنجد و تا اندازه اي نيز موفق بوده است .
علت اين موفقيت را عدم خودسانسوري و ايجاد فضايي صميمانه براي ورود مخاطب به دنياي شاعر مي دانم .
شاعري که علي رغم پريشان گويي که يکي ازخصوصيات انسان اگزيستنسياليسم امروزي است مي کوشد تا بدون نگاهي از بالا به پايين با مخاطب ارتباط برقرار کند و اين نگاه رو در رو مخاطب را متقاعد مي کند تا همچنان براي کشف موقعيت هاي شاعرانه مخاطب را با شعر همراهي کند.

چند صدايي بودن اين کار نيز يکي از پارامترهاي تاثير گذاردر شکل گيري فرم و ايجاد فضاهاي مستقل از يکديگراز لحاظ مکان و زمان(در فيلم به اين فضاهاي مستقل سکانس گفته مي شود)مي باشد.
اين را از اين بابت گفتم که شاعر از تکنيک روايت و داستان
چيزي شبيه يک فيلم نامه ي چند سکانسي در کار استفاده مي کند.
در اين کار زندگي روايت مي شود نه آنگونه که مي خواهيم بلکه آنگونه که هست و شايد همين رئال بودن نقطه قوتي است که کار را از حالت تصنعي خارج کرده و کار را به کاري عاطفه مند تبديل مي کند.

چقدر چشم شما حرف مي زند در من تعبيريست که علي رغم موضوع زيبايي شناختي در شعر
نمودي از بازگشت به زبان ساده و صميمي شاعر است .
شاعر آگاهانه در حال عبور از فضاهاي متفاوت زندگيست و علي رغم دل بستگي شديد به زبان عاطفي غزل
درگير صحنه هايي دردمند و مصيبت بار از زندگي مي شود از آن عبور مي کند و به جايي مي رسد که :
چقدر چشم شما حرف مي زند در من!

شاعر در اين کار ديگرهمه چيز را با 33 روايت مي کند و اين نوعي ازجهان بيني و ايدئولوژي انسان مدرن امروزيست که تنها آنگونه مي انديشد که احساس مي کند.
مريم حقيقت بسيار به احساسات خود نزديک است و از اين بابت شايد سخن به گزاف نباشد اگر بگويم او نيز مثل فروغ به غريز ه ي خود نزديک است و کمتر ادا در مي آورد.

با توجه به ساختار زباني شاعر مي توان به اين نتيجه رسيد که شعر مريم حقيقت شعري ساختار شکن نه آنگونه که در کتاب ها ي نقد ادبي خوانده ايم بلکه آنگونه که تحت تاثير احساسات عميق خود فضه ها را در هم مي شکند و سعي در برقراري ارتباط و ديالوگي نزديک نر به انسان امروز دارد.
او آگاهانه مي کوشد تا فاصله ي ذهن و زبان را(آن چيزي را که حس مي کند و آن چيزي را که مي کوشد تا با احساسات خود وارد حوضه ي زبان کند )
کم کند.
علي رغم زبان عاطفه مند پرسش هاي فلسفي او مخاطب را به چالش مي کشد:

چرا نگاه نكردم كسي مرا رد شد

زمان به بودن تكرار من مقيد شد!

استفاده ي تعمدي از اشتباهات املايي نيز در بعضي موارد در درک معني برگرفته از ساختار کج و موج شعر به کار شعر و شاعر مي آيد:
شبيه زخم كه88 مرهم داشت
.

در پايان ضمن تشکر و سپاسگذاري از عزيزان شاعر به دنبال کارهاي جديدي از مريم حقيقت هستم که علاوه بر قدرت هاي ملموس شعري به دنبال کشف هاي شاعرانه ي جديددر همين فضاي رئال باشد که بي شک اين مهم نيازمند ديدي دوباره و چند باره به ظرائف پنهان زندگي امروزي دارد.

 

شادي خوشدل                دوشنبه6اسفند1386ساعت9:37

 

بریم سروقت شعر اول

خوب در این شعر هم ما سردرگمی را میبینیم
و اینکه شاعر قصد داره دنیای امروزی را اونطور که هست به تصویر بکشه شاید این شعر دارد به میگوید که چقدر از دنیای درونی خودمون دوریم که چقدر در جدال اینکه با عقاید دینی بمانیم یا با تفکرات نوین امروزی که دین در ان کمرنگ شده.
و چه جالب شاعر سعی کرده با یک عدد آن هم 33 که به قول یکی از رفقا هیچ زمینه تاریخی ای از نظر مقدس نبودن نداره این دو دنیای متفوت که در کشمکش با هم هستند را نشان بده ولی کاش شاعر نشان میداد که این دو در تقابل با هم نیستند.و کاش مقدس بودن 33 را با مرگی در سردرگمی عجین نمیکرد و کاش مفهوم را بهتر از ظاهر بارور میکرد این نظر من است .

مسيحا ابوعلي          سه شنبه7اسفند1386ساعت:20:58

من می خواهم درباره ی مسئله ای صحبت کنم که انتظار داشتم دوستان دیگر مورد بحث قرار بدهند اما...
اشعار خانوم حقیقت را زیاد خوانده ام همانند مقاله ها و مانیفست هایی!!؟؟؟ که درباره ی پسا غزل ارائه کرده اند و در هر دو مورد دچار حسی یکسان شده ام (بن بست) . شاید این موضوع که مخاطب هنوز نمی داند با چه سبک س از نوشته و با چه ژانری از شعر روبه روست خود یکی از دلایل این سردرگمی ها باشد.
در مواجهه با پسا غزل ها همیشه چند سوال برایم پیش می آید- تفاوت پسا غزل با غزل پست مدرن چیست و چه فاکتوری این این دو موج را از هم جدا می کند
تفاوت این دو در مفاهیم است یا در ساختار ظاهری آن . مطمئنا این تفاوت ها در مفاهیم نیست و هر دو به اصول یکسانی در فکر پایبند هستند و اگر بحث بر سر تفاوت های ظاهریست این تفاوت ها چیست آیا این تفاوت های جزئی(وارد کردن قطعه های سپید(بی وزن) و زیر پا گذاشتن قواعد قافیه و ... آن هم بدون تئوری پردازی و منطق) دلیل بر تفاوت این دوست.
مخاطب ر این گونه اشعار خود را در مقابل توده یی از سر درگمی ها میبیند همانطور در مقاله ها و نقد هایی که بر پسا غزل نوشته می شود
برای مثال در مقاله ای به نام - شاکله ی غایی متن نویسا و گذارشی از نحله های پسا غزل- منتقد که نامشان را نمیدانم پس از کلی فلسفه بافی پیچیده نویسی تعقید های معنوی و لفظی(غلط های املایی و نگارشی را فاکتور گرفتم ) به قد شعری از مریم حقیقت می پردازد و در پایان به بن بست رسیدنشان را این طور قایم میکنند:
در کل من می توانم این اثر را برای خود فاکتوری بدانم از شکل نو ظهور و جستاری عمیق از حرکتی به نام پسا غزل که برای خانوم حقیقت آرزوی موفقیت می کنم و امید دارم به زودی شاهد مانیفستی(!!!!!!!!!!!!!!!!!) در مورد پسا غزل باشیم کما که این اثر می تواند خود فاکتوری باشد از تعریف ایشان ولی متاسفانه ذهن تنبل ادبیات به روز گنجایش این اثر را به عنوان مانیفست ندارد(البته غلط های املایی را با اجازه تصحیح کردم)...
مشاهده میکنید که حتی علاقه مندان به این ژانر خودشان هم به دنبال کشف تفاوت های پسا غزل با ... میگردند و یا شاید ساخت تفاوت ها...

ر در روزهای اول مطالعه ام بر پسا غزل فکر می کردم ذهن تنبل !!!!!!!! من کم سواد قادر به درک ظرفیت های این غزل نیست اما بعد متوجه شدم بزرگان و اساتید هم تعریفی برای ش ندارند
به نظر من خانوم حقیقت با تمام توانایی هایشان در راه پیشرفت خود نزول کرده اند و به نسل اول غزل های متفاوط و پسا مدرن بازگشت خورده اند ما در اشعار امروز ایشان دچار پیچیدگی های بیش از حد /وارد شدن زیاد اسمها و فلسفه ها بدون زیبایی آفرینی و ... برای مثال به شعر(فلسفه علم هرچه باید نیست مثل احساس دوستم داری ) مراجعه کنید. و حتی گاهی اشکالات فاحش ی که از ایشان انتظار ناریم.

 

مهرداد سنجابي سه شنبه7اسفند1386ساعت:23:22

 

شعراول : شعر قابل قبولی بود که علیرغم طولانی بودنش مخاطب را بدنبال خودمیکشاند وخسته نمیکرد. شعر حدیث دغدغه های یک انسان باخودش و ایمانهای (نه ایمان ) درونی اش بود. و با تطهیر پایان شعر نشان میداد که سراینده تکلیف خودش را معلوم کرده و انتخابش را انجام داده است .

 

داود بيات                 چهارشنبه8شهريور1386ساعت:21:14

 

با اینکه گفته می شه پست مدرن مدعی هیچی نیس و با شالوده شکنی سعی در نشون دادن حقایق رانده شده به لایه های زیرین رو داره (دریدا)و یا شک و ناباوری به تمامی فرا روایت ها ست (لیوتار) و یا از نگاه جولیا کریستوا :هر تلاش عقلانی برای تبدیل دنیا به تصویری که خود به دست می دهد تنها تفسیر جدیدی است که نمی تواند که نمی تواند بفهمد دارد یک خلا را آشکار می کند و همچنین از نسبیت انیشتن تا این شک و تردید همه جانبه در قالب هنر در کشور های غربی اگه مسیر مشخصی رو بدون تشکیل شالوده ی خاص (که اگه تشکیل بشه با پست مدرن در تعارض قرار میگیره ) به بی سمت و سویی می رفت در مجموع میشه ایجاد شک و شکستن شالوده های فکری از هویت شخصیت های داستانی تا ایجاد شخصیت هایی که به محض پا گرفتن به شخصیت دیگه ای مبدل بشن و بهم ریختن نظام فمنیستی مدرن و تقابل با اندیشه های مرد سالارانه ی فروید و ....در این ساختن و شکستن و نساختن معنای مخفی مانده شده و لایه های زیرین متن و ...به ظهور برسه پس علی الظاهر ادعانیس اما در باطن هست اینکه این تفکر تا چه اندازه با باور داشت های ما تطابق داره و چقدر در فکر و ذهن ما نفوذ کرده باز مثنوی هفتاد منه که جا پرداختن به اون اینجا نیس در مجموع سران شاکله ی این تفکر میل به نهیلیسم دارند و تخریب هر آنچه هست (یا فراروایت ها )که همه ناشی از خرد مداری غربیه . که اگه فقط علم کافی بود چه نیازی به ایمان بود که بماند شاکله ی فکری غربی جز امتداد تفکر یونانی و رمی و مسیحیتی که تو این سیستم حل شد و تحلیل رفت من حیث المجموع و بطور خلاصه همیشه با یک بال تعقل به پیش اومده برخلاف شرق (هند ایران چین و ..)که همیشه یه نگاه به زمین و عقل داشته و یه نگاه به آسمان و منزلات اگه غرب به اینجا رسیده مسیریه که ناگزیر همین میشه وقتی تحریف از ابتدای خلقت حضرت آدم شروع میشه که با خوردن میوه ی دانایی از بهشت رانده شد از بدو امر دین و علم در تقابل قرار می گیرن و متکی شدن فقط به خرد بدجوری شعر مولانا رو تداعی میکنه : پای استدلا لیان چوبین بود .....
اما این سیستم با تفکر ما چقدر سازگار شخصا معتقدم در حوزه های بسیار اندک که تداوم خود باختگی ما در قبال فرهنگ غربی است اما اگه نگاه جامع به اصل تفکر و خاستگاه فکری شرقی و علی الخصوص اسلامی داشته باشیم تناسبی با ما نداره چرا که یکی از همین فراروایت ها که شالوده شکنی باید بشه مذهبه اعتقاد به معاد و خدا و ...سیتم زمانی و نگرش خطی به ازل و ابد مسیحیت کجا و نگرش زمانی حجمی و غیر خطی اسلامی و شرقی کجا که باز بحث رو کوتاه می کنم تا به نقد شعر برسیم
سرکار خانم حقیقت رو از طریق وبشون و مقالات و اشعاری که تا به حال توفیق خوندنشون رو داشتم می شناسم در این مدت شاهد تلاش بسیار مجدانه ی ایشون بودم که با همه ی وجود سعی در رسیدن به به زبان و بیانی متفاوت و هنری بوده به نام پساغزل که تقریبا در صدد پیاده کردن خط و مشی پست مدرنه ذهن خلاق و هنرمندانه و شخصیت بزرگوارانه ی ادبی ایشون همیشه برای اینجانب قابل احترام بوده و هست کاراشونو همیشه با دقت خوندم و در بسیاری از موارد هم لذت بردم سعی ایشون برای تازه بودن به نظر من ستودنیه حتی اگه مغایر با برداشت و عقاید من باشه خلاقیت ها و ذوق و استعداد شاعرانه شون رو به وضوح میشه دید که همواره در پیشرفت باشه اما نکات مشترکی که در این دو کار دیده میشه :

1-جابجایی در محور نحوی مثل :-که چشم های قشنگ مرا بزن پرسه
-تورا نمی جنگم
-چرا نگاه نکردم کسی مرا رد شد
- چه چشم های قشنگی دل مرا لرزید ....
2- از هم گسیختن روایت خطی با تلفیق زمانها و راوی های مختلف مثل :
-حرم؟سوار شو خانم [تو را نمي جنگم
-:نه بابا تا شب واسه همينه كه يكي تا غروب پيشش مي مونه]
چقدر سخته كه بيـ/دار مي شوم بي تو/؟
:كنار تخت رو پشتي لباس آبيتو-
-ببين نشسه تو دسش یه نامه هس بردار
نوشته دختر خوبم.../نگاه كن انگار
3- استفاده از اسلش برای شکستن ظاهر کلمه و علایم سجاوند یمثل:
- بيـ/دار مي شوم بي تو/
که این موارد در اکثر آثار مدعی پست مدرن در حال انجام شدنه واگه بارقه ای به نو آوری هم بود داره کلیشه میشه و بهتره بگیم کلیشه شده
4-ارائه ی مطلب با راوی های مختلف برای ایجاد پلی فونی مثل :
-همينكه عاشق تو...‌‍‍‍‌‌‌]...بس كن اين اراجيفو
:چه خشگله.چه جوونه:بده به من ليفو‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍]
حرم؟سوار شو خانم [تو را نمي جنگم!]
صداي خيس زمستان،چقدر دلتنگم
که در این جا راوی شاعر غسال یا غسال ها راننده و ...هستند که تلفیق پیدا کردن

5- شالوده شکنی ها:
به نظر میرسه ساختار نحوی شکسته شده (شعر اول با توجه به مثال های بند اول 10 -12 درصد و در شعر دوم 15- 16 درصد )و شکست روایت و تلفیق های زمانی و روایی بارزترین ساختار شکسته شده ی این دو اثر باشه وگرنه شخصیت ها در شعر اول اصلا دچار بحران و شخصیت زدایی برای شکستن هویت نمی شن و شاعر حضوری با برش های زمانی داره نه با شالوده شکنی هویتی
-نگاه فمینیستی پست مدرنی اصلا طرح نشده تا شالوده شکنی بشه
-تقدس همچنان محوراساسی این شعره و 33 بین شکستن و تقدس زدایی و به تقدس رسیدن بارز و تاثیر گذار بر کل اثر نیست
6-تاثیر پذیری :
-صدا صدا تنها صداست که می ماند (صدا،صدا،و..وتنها صدااااااااااااا كه ممتد شد درشعر اول)
-چرا نگاه نکردم ...(دقیقا به همین شکل در شعر اول
-ساعت 4 بار نواخت ...(4 ساعت پرواز درشعر اول)
-دست های جوهریم را در باغچه می کارم (وكاشت دست مرا پاي حوض فيروزه...در شعر اول)
حضور فروغ رو نشون می دن که با احتساب مصاریع این مجموعه تقریبا 9درصد ظاهر و شاکله ی اصلی مردن در ساعت چهار یا پرواز رو تشکیل داده
7-88 تا 90 در صد ساختار این شعر (شعر اول) رو در نحو روال ساختار گرایی تشکیل داده و شالوده شکنی رقمی در حد اقل به خود اختصاص داده که این در مجموع بیانگر عدم توانایی های سرکار خانم حقیقت نیست بلکه حتی اگه شیوه و روش اختیاری هم تصور کنیم شیوه ای ست که از ذهن شرقی و تقدسی ما نمی تونه جدا بشه (هرچند به شخصه این جدا نشدن رو ترجیح میدم ) و اگه تالی 100درصد افکار پست مدرن نباشه تلاشی برای متفاوت بودنه که باید از کلیشه ها به دور خودشو نگه داره وگرنه این دومسیر در نهایتبه تکرار میرسن یا رومی روم یا زنگی زنگ نمیشه هم پست مدرن بود و هم نبود

 

 

 

 

 


 

 

 

شعر دوم :

 

یک شعر بی.....{جای نقطه چین خودت را بگذار}

َاه باز خسته ام،به تو هی فکر میکنم

اصلا نشسته ام به تو/هی فکر می کنم-

-بایدکجای خیس جهان جاده می شدم

در من برای زلزله آماده می شدم!

انگار یک نفر به تو....پرتم/نمی کند

بُر می خورم نگاه تو ..../شرطم نمی کند

تا بیست ویک...نمی شوم از من برو هنوز

چشمان گیج منتظرت را...به من.../ندوز-

-لبهام/ خشکِ باز تو را پرسه می زنم

هی آب پشت آب بمیران مرا/بسوز

حالا برای اینکه بدانی روانیم

                        وزن رابی خیال

بالا می آورمت

            هفتاد وچند کیلو...

شکم بزرگی دارم!

دسته گلی که.../ آه/به آبم نمی دهی؟

مامان!...کسی درون تو...تابم نمی دهی؟

فرداکنار نخل تو را.../زور میزنم

با من نیا عزیز که ناجور می زنم-

-زیر هر آنچه گریه شدن...پر می آورم

فردا برای عشق برادر می آورم!

بعد از طلوع اینهمه شب...خسته می شوم

پشت تمام پنجره ها بسته می شوم

هی یک نفر...لگد به توو بخت مرده ام

من را ببخش توی خودم بچه خورده ام!

بالا بیاوری به خدا قهر می کنم

بالا/نمی آوریم

        کمر درد می کنم!

                           خودم هم نمی دانم از کجا بخوابم

                                                    که مثل همیشه زود نمیری

                                                    حالا دستانم رابگیر

                                                                     به پل برسیم

                                                            پرت شدن چیز خوبیست!

دستان گیج ومضطرب وخیس پالتو

ومن که پرت می شوم از ارتفاع تو

یک کامیون شدی که مرا زیر می کند

شب را به عمق فاجعه زنـ/جیر می کند

خون گرمِ جاده های نرو،/سرد می شوم

آوارهای خیس تو را درد می شوم

باید دوباره شکل خودم را عوض کنم

یک مریم جدید بسازم که حظ کنم!

یک مریم جدید...مرا زنگ می زند

بر شانه های مضطربم چنگ می زند

یک دختر رکابی وشلوار می شود

هی چشمهای منتظرم تار می شود

هی فال پشت فال،دلم شور می زند

هی زنگ،زنگ،زنگ...دِ ناجور می زند

از خودم می زنم بیرون

     ترس برم می دارد

            نکند اشغال شدی   

                          به دست یک آشغال

                                            دلم بمب/

                                                       باران می شود

حالا دوباره پل،شب وجاده مرا نترس

له می شوم همیشه عزیزم بیا نترس

نصف مـَ/را دیه بشوی خوب می شود

فردا تمام دهکده زن کوب !می شود

از رفت وآمدی که مرا شهر می شوی

پر می شود تمام تنم/قهر می شوی

یا تکه تکه کن بدنم را و یا بکُش

هم وحشتِ غریزه ی اصلی مرا بکُش

یک دختر رکابی و...می ترسم از خودم

حالا دوباره له شده ی مریمی شدم-

که مثل خون تازه سرازیر می شوم

می میرمت!اگر چه تو را پیر می شوم

می میرمت!

       ودیگر توی هیچ قالبی جا نمی شوم

...............

خدا کند اینبار مرا تو به یاد امیر نیندازد

                             امیر تو را به یاد من برسد!

[اینجا امیر را مرده ای فرض کنید که دوست شماست!!!]

/نخواستید هم نخواستید مهم نیست

فقط/...

شمع که روشن می کنی؟

 

                      naghd

نقد شعر دوم :

 

فاطمه مرادی              سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 11:8

 

به نظر من درشعر دوم کمی حاشیه ها زیادند و فضای شعر را به نثر و خاطره نزدیک می کنند . شکستن قواعد دستوری و جا به جایی ضمیرها نیز به خوبی نشسته اند و از نکات مثبت کار می باشد.

 

سید مهدی زرقانی    سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 12:13

 

دستگاه تصویری ـ زبانی شعر که هسته هنری ان را تشکیل می دهد مبتنی بر یک نظام چند ضلعی است. ضلعی در محاوره و ضلعی در برش های شتابناک یک نقاش پست مدرنیسمی و ضلعی در سنت غزل فارسی. چنین اضلاع دور افتاده ای اگر به همگرایی برسند موجبات رشد غزل را فراهم می آورند و اگر گرفتار واگرایی شوند شیرازه اثر را از حیثیت هنری دور می اندازند. در بوطیقای پست مدرن اضلاع ناهمگون وجود دارند چنانکه در این شعر هست اما هنر شاعر دقیقا در این است که میان آنها همگرایی ایجاد می کند و همین موجد لذت در خواننده می شود. این نکته مهمی است که اکثر شاعرانی که می خواهند در بوطیقای پست مدرن بسرایند از ان غافل هستند. من فکر می کنم اگر شاعر محترم جهت شاعریش را به سوی این نکته هدایت کند، نهایتا به کشف های خوبی خواهد رسید و به تعبیر حافظ خودمان شعرش از «نظمی پریشان» بهره مند خواهد شد که کیفیتی فوق العاده عالی است:
حافظ ان ساعت که این «نظم پریشان» می سرود
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

 

احسان قاسمي         چهارشنبه۱ اسفند1386ساعت:9:20

 

شعر دوم شاعر به نسبت شعر اول چندین گگام فرا تر نهاده و همه واژه ها درست و کاملا بجااستفاده شده
سیر روایی گونه شعر به خوبی طی شده
تصویر ها همه ناب بودند
مثلا پل و ارتفاع تو
یا کامیون که زیر میکند
فکر میکنم این کار یکی از زیباترین شعر هی روایی که خوندم بود

 

آرزو غفوري               چهارشنبه1اسفند1386ساعت:12:28

 

شعر دوم را وقتی خواندم بنظر روان و منسحم تر آمد والی باز همان سردرگمی که شاعر در شعر نخست با آن درگیر بود باز دیده می شود.در این شعر ریتم آهنگین بیشتری به گوش می رسد ولی در فهم معانی استعاره ای درک خواننده گنگ می زند، به عنوان نمونه:بایدکجای خیس جهان جاده می شدم

در من برای زلزله آماده می شدم!

این بیت برای من معنائی را به دنبال ندارد!در اکثر ابیات شاعر خود را منحصر به آن کرده تا فقط شعر به دنبال هم ردیف و آهنگش حفظ شود بدون توحه به آن که اصلآ ابن ترکیب ساخته شده ؛ حه وظیفه و بار معنی را در بیت بر دوش خود دارد!روانی شعر مسلم است ولی معنی نامنسحم!شعر در فضای باز غمگین خود گاه خود را و گاه ناشناخته های حواشی خود را به سرزنش می کشاند.
کمر درد می کنم!

خودم هم نمی دانم از کجا بخوابم

که مثل همیشه زود نمیری

حالا دستانم رابگیر

به پل برسیم

پرت شدن چیز خوبیست!

به معنی رساندن این بیت مرا سردرگم می کند که، شاعر واقعآ به دنبال حیست!؟می خواهد بماند یا برود؟در قسمت های پایانی شعر شاعر شروع به ناسازگاری با خود است!خودی که تمی داند که واقعآ کیست و آبا همان مریمی است ک باید باشد و بوده یا مریمی که تحت تاثیر محیط اطراف دحار دگرگونی رفتاری شده و شخصیت تازه او را می ترساند زیرا مریم با آن افکاری که دارد نباید این گونه شخصیتی به خود بگیرد و باید به مریم پاک و خوب برسد.در شعر درگیری های شاعر با خود به خوبی نمایان است و ما نیز می باید به دنبال او کشیده شویم...اما این در گیری ها و بلاخره رسیدن به حوبی که شاعر در حود آن را هم دارد کمی ئونرئالیست است زیرا شاعر نمی تواند به طور طبیعی باور کند که ما انسان ها با خود گناهانی هم داریم که قابل بخشایشند اما باید باور کرد که ما آفریننده آنها بوده ایم و نمی توان آنها را مخفی یا طوری نشان داد که ما پاک و منزه از گناهیم. و پایان شعر شسته رفته شده حیزی تحویل ما می دهد که ما اصلآ او را نمی شناشیم!و به قول شاعر که:
خدا کند اینبار مرا تو به یاد امیر نیندازد

امیر تو را به یاد من برسد!

[اینجا امیر را مرده ای فرض کنید که دوست شماست!!!]

/نخواستید هم نخواستید مهم نیست

فقط/...

شمع که روشن می کنی؟

....یا ااین طور که...نفهمیدین هم نفهمیدین...این که مهم نیست!

 

عبدالحسین انصاری پنجشنبه 2 اسفند1386 ساعت: 10:19

 

هر دو کار خانم حقیقت رو خوندم و بی تعارف باید بگم پر از شاعرانگی های زنانه بود با تصاویر وفضاهای متعدد که انسان را دچار سرگیجه و ترس می کند (وتو را ترسی شفاف فرا می گیرد) این جملات تنها احساسم نسبت به این شعر بود واما نقد: اینجور کارا نیاز به یکسری پیش زمینه هایی دارد از جمله آشنایی با ساختار شکنی هایی که شاعران جسور هم عصر ما به جامعه ی ادبی پیشنهاد دادن حالا این پیشنهادات شاعرانه باشد یا در جهت تخریب شعر باید به برایند این فرم کارا در سیر غزل امروز نظر داشت.
کمترین تاثیر مثبتی که این فرم کارا می تونند داشته باشند اینه که به خیلیا تلقین کرد که اینطوری هم می شه یه کارایی کرد و بیشترین خسارتشون هم هرچه بیشتر فاصله گرفتن با مخاطبی ست که آمده تنها از شعر لذت ببره. خوب بعضیا این ریسک رو کردن و منتظر واکنش جامعه هستن یا شاید اصلا براشون مهم هم نباشه ولی چیزی که بنده به عنوان لااقل یک مخاطب حرفه ای شعر از این فرم کارا دستگیرم شده نداشتن عمق کافی وتک بعدی بودن آن هاست برخلاف اون تصوراتی وتفکراتی که مسبب زایش اینگونه شعرا بوده.

 

ماني محمدي                  جمعه 3اسفند1386ساعت:13:7

 

اثر ظاهرا در بدو و مخلص خود اشاره به روايتی دارد که آن نيز در برابر بدويت انتزاعی بشر قد علم کرده ...من از خود می پرسم نکند روايت انسان نخستين باشد ..َاه باز خسته ام،به تو هی فکر میکنم**

اصلا نشسته ام به تو/هی فکر می کنم-

..

-بایدکجای خیس جهان جاده می شدم

..

در من برای زلزله آماده می شدم!

خوب باز باز می گردیم به روایت؛روایتی که از اواسط شروع می شود ...این تکنیک به مخاطب اجازی باز سازی و ساختن شاکله ی اصلی «پلات روایت» را می دهد .

حال که به این سطور می رسیم می توانیم نحو زبان را از لحاظ معنایی تستی نیز بزنیم ...منظور اینکه ظاهرا روایت در طی طریق خود به مرزبندی های اروتیکال تنه می زند .وجود کلماتی چون لب/گرما/آب/مرداندن/گریه/درد ...خود به تنهایی نمی تواند دارای بازی اروتیکال باشد ؛لذا وقتی در موقعیت «تاویل انتزاعی اشیاء» قرار می گیرد یعنی در سیلانیت سطور به خود ارجایی می رسند ؛همین خود ارجایی نوعی موقعی اروتیکال را به شکلی ذهنی ایجاد می کند که البته این را می توان در تقابلهای دودویی نیز توجیه کرد .

مسئله ی دیگری که به نظر نگارنده حائز اهمیت است رسیدن اثر از یک موقعیت به یک وضعیت . می دانیم که در آثاری که ادعا دارند ما متون پیشرو هستیم و اصطلاحا نام پسامدرن را بر روی خود می گذارند عموما دارای یک مشکل اساسی می باشند .آن هم اینکه اساسا با نامگذاری خود به یکی از شاکله های اصلی پسامدرن مهر رد صلاحیت زده اند . آن
fackt حقیقت ((دیکانستراکتیویستی))آن است .

حال عاملی که مخاطب را تحریک می کند شکل دوگانه ی این تعریف در این اثر است . در اوج خوانش اثر ناگهان ما شاهد تولد (پلی فونیک) هستیم

هی یک نفر...لگد به توو بخت مرده ام* من را ببخش توی خودم بچه خورده ام*! بالا بیاوری به خدا قهر می کنم* **بالا/نمی آوریم** کمر درد می کنم*! خودم هم نمی دانم از کجا بخوابم

که مثل همیشه زود نمیری**حالا دستانم رابگیر** به پل برسیم** پرت شدن چیز خوبیست*! دستان گیج ومضطرب وخیس پالتو...

این تغییر شکل روایت و در مورد دیگر خود راوی به مخاطب امکانات خاص و منحصر به فردی در امر تاویل می دهد

1- اجازه ی آنتراکتی ذهنی

2- اجازه ی تجزیه و تحلیل شکل پیشا پلی فونیک

3- اجازه ی تاویل تجزیه و تحلیل

4-آماده سازی ذهنی مخاطب برای وقوع اتفاقاتی که قرار است به پیشوازشان رود
.

به نظر من این وارد شدن یک اثر از موقعیت به وضعیت کاری است دشوار از وارد کردن اثری از وضعیت به موقعیت . زیرا که اثر در فرایندی منجمله همنشینی /جانشینی/گذر از موقعیت نشانه ای /حال دیگر دارای شالوده و ساختار منسجمی می باشد که شکستن این ساختار آن هم برای مخاطب کاری است بس دشوار که حال خود را به وشعیت (استعاره) نزدیک کرده .

حال بر می گردیم به خود اثر . در جایی می خوانیم

باید دوباره شکل خودم را عوض کنم

.

یک مریم جدید بسازم که حظ کنم!

.

یک مریم جدید...مرا زنگ می زند

-

به نظر من این وارد شدن یک اثر از موقعیت به وضعیت کاری است دشوار از وارد کردن اثری از وضعیت به موقعیت . زیرا که اثر در فرایندی منجمله همنشینی /جانشینی/گذر از موقعیت نشانه ای /حال دیگر دارای شالوده و ساختار منسجمی می باشد که شکستن این ساختار آن هم برای مخاطب کاری است بس دشوار که حال خود را به وشعیت (استعاره) نزدیک کرده .

حال بر می گردیم به خود اثر . در جایی می خوانیم

باید دوباره شکل خودم را عوض کنم

.

یک مریم جدید بسازم که حظ کنم!

.

یک مریم جدید...مرا زنگ می زند

.

بر شانه های مضطربم چنگ می زند
ناگهان فرم دیگری را مشاهده می کنیم که البته اگر در غایت به تاویل رسیده باشیم این امر همچنان که می گویم ناگهانی نمی باشد ...راوی ما در اقدامی متحیرانه دست به انتحار می زند ...خود را در مقابل خود می گذارد ...برخوردی یونگی از نوع ناخودآگاه فردی فرویدی تلفیقی عجیب و خطرناک که جنگ راوی با اثر است ؟با خود است ؟ با مخاطب است ؟ یا نکند راوی دیگر سر برآورده است ؟ این نوع شگردها می توان برای بالا بردن سطح کیفی اثر از لحاظ تئوریک سود جست ... کما اینکه این اثر به نظر من در نگاه اولین اثری تنها بلند جلوه می کند ...ولی در بازخوانی های مجدد که به حتم لازم می باشد خاطره ی اصیل فراق بشری را در آن می نگریید ...غمی هیستریک در وجد این اثر مرا وا می دارد که بر آن احترام بکنم . غم تولد مریم از دل مریمی دیگر . فشاری تولد دوباره در پوست انداختن های بیشمار که این بار بار آخر است ...

 

شادي خوشدل                دوشنبه6اسفند1386ساعت9:13

 

شعر دوم
حسی که شعر در من ایجاد کرد حس سردرگمی مفرط بود و گویا شاعره چنان میخواست که این احساس را به زور هم که شده به من خواننده تحمیل کند.
اگرچه شعر پست مدرن با تمام بی قواره گی ظاهری خود این مزیت را دارد که شاعر را از محدودیت ها میرهاند اما آیا با خود فکر کرده ایم که رسالت یک شاعر و یا کسی که دست به قلم میبرد تنها بیان احساس خود نیست مگر آنکه اشعارش را تنها برای خود بخواند آیا به این اندیشیده ایم که به جای این مفاهیم که دری به خانه پوچی میزند انگیزه های حیاط را در خود و خاننده ایجاد کنیم
برای من این سوال پیش آمده که چرا باید در شعرهای پست مدرن به جای آنکه از مزیت فوق ذکرش استفاده کنیم در جهت معنا بخشیدن به حیاط از آن جهت پیان شعف انگیز ترن احساس ها برای به تصویر کشیدن سردرگمی آنهم به بدتری حالتش استفاده میکنیم چرا باید اینگونه باشد.
این نقد محتوای شعر و اما نقد ضاهر شعر
شاعر در بعضی از ابیات کلیات گویی کرده و خواننده منظور واقعی بیت را نمیفهمد مثل
بایدکجای خیس جهان جاده می شدم
در من برای زلزله آماده می شدم!

خوب باید کمی ملموس تر بشه وگرنه بار معنایی شعر را ثقیل میکند.
فرداکنار نخل تو را.../زور میزنم
جایگاه نخل را نفهمیدم مگر اینکه به استناد اسم شاعر که مریم است استعاره ای به مریم عذرا داشته باشیم شاید بتوان گفت میشه ربطش داد.
در کل شعر را غیر از اون قسمتهای متن گونه که اصلا نپسندیدم و فکر میکنم جا نداره همچین جملاتی در شعر وزن دار حتی پست مدرنش و گویی شاعر قصد داشته چیزی را که نمیتواند با شعر بیان کند با جمله گفته و این از هنر شاعر میکاهد.

مسيحا ابوعلي            سه شنبه7اسفند1386ساعت:21:8

در شعر دوم میبینیم : حالا برای اینکه بدانی روانی ام وزن را بی خیال مرا به یاد شاعران تازه کاری می انداخت که هنگام استفاده از تکنیک خود را موظف میدانند توضیح بدهند مثل این شعر که: حالا نفس بگیر که مصدر گرفت شعر نی شعرمت که شاخه ی مصراع ناتمام. احساس می شود شاعر نتوانسته فضایی ایجاد کنه که اگر مشکل و شکست وزنی به وجود می اید آن را درک کند مثل ...
امیدوارم این شعر دلیلی بر گستاخی های من نباشد و خانم حقیقت این را از نوجوانی که هر چه می گذرد شعرشان را کمتر می فهمد بپذیرند
.

مهرداد سنجابي        سه شنبه7اسفند1386ساعت:23:22

شعردوم : شعر دوم هم شعر خوبی بود اما به نظرمن اولا میتوانست خلاصه ترباشد و ثانیا هیچ نیازی به حواشی و ساختارشکنیهای متن شعر نبود . ساحتارشکنیهایی که واقعا مجزای از شعر بودندو هیچ کمکی به من مخاطب نمیکردند مگر اینکه مرا از خط عمودی و ارتباط روایی شعر جدا کند.

 

داود بیات                 چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت: 21:18

 اما شعر دوم :
همان مسائل مطرحند با درصدی تفاوت
1-جابه جایی های نحوی مثل :
لبهام خشکه باز تو را پرسه می زنم
-کمر درد می کنم
-...
که تقریبا 10 الی 11 درصد رو تشکیل میدن
2- از هم گسیختن روایت خطی با تلفیق زمانها و راوی های مختلف مثل :
-دسته گلی که.../ آه/به آبم نمی دهی؟
مامان!...کسی درون تو...تابم نمی دهی؟
فرداکنار نخل تو را.../زور میزنم

3- استفاده از اسلش برای شکستن ظاهر کلمه و علایم سجاوند یمثل:
شب را به عمق فاجعه زنـ/جیر می کند
خون گرمِ جاده های نرو،/سرد می شوم
4-ارائه ی مطلب با راوی های مختلف برای ایجاد پلی فونی مثل :
دسته گلی که.../ آه/به آبم نمی دهی؟
مامان!...کسی درون تو...تابم نمی دهی؟
که در این اثر پلی فونی کمتر بارزه و فضای غالب منولوگه


5- شالوده شکنی ها:
در این شعر با تغییر بیان و فضا شاعر تا حدودی در شالوده شکنی شخصیتی بیشتر از شعر اول به ÷یش اومده:
باید دوباره شکل خودم را عوض کنم
یک مریم جدید بسازم که حظ کنم!
اما تا چه اندازه به فمینیسم پست مدرن نزدیک شده یعنی دیدی که زن جنسیتی ورای تفاوت های جنسی بوجود بیاد (جولیا کریستوا) به گمان من نیست کل روایت دیالوگ جنین تصادف دختر با شلوار و پیرهن رکابی است با این مطلب که :
می میرمت!اگر چه تو را پیر می شوم
می میرمت!
ودیگر توی هیچ قالبی جا نمی شوم
می تونست این دید رو بوجود بیاره اما در حد یه ادعا و شعار مونده نه اینکه در کل اثر با درهم ریختن ساختاری شاکله ای در این شکستن ها و نشکستن ها پیدا کرده باشه
6-تاثیر پذیری :
به شکل بارزی از شعرای معاصر نمی بینم
7- حرف پایانی :
شعر دومی به ذائقه ی ما اگه بیشتر خوش میاد گمان من اینه که گسست های روایی و زمانیی کمتری داره و با انحراف از نرم بیان شعری متداول غیر پست مدرنی که شاید بشه گفت 15 الی 20 درصد رو به خودش اختصاص میده (جابه جای های نحوی روایت های گسسته و تلفیق زمانی و ...)
این اثر هم بیشتر ساختار گراست تا پساساختار گرا شروع به ایجاد شالوده شکنی شخصیت راوی در این اثر بارزتر از سایر مطالبه و همچنین طرح دیه زایمان و نخل و روشن کردن شمع و ...همچنان موید اینه که دغدغه های ذهنی سرکارخانم حقیقت با مذهب و کلا روال شرقی ما بیشتر دم خوره تا حرکت هایی که شان و شون شعر و شاعری رو با طرح حقارت های جنسی مختومه می کنن .سیستم دودویی سسوری دال ها و مدلول ها همچنان در حیطه ی constructionalism قرارداره تا defferanceدریدایی
اما همچنان معتقدم سرکار خانم حقیقت از حس و استعداد شاعرانه ی در خور توجهی برخوردارن که این تلاش ها قطعا ایشون رو به زبان و بیان خاص خودشون میرسونه که هم جذبه ی شرقی داشته باشه و هم تقلید محض نباشه و هم کاری نو و درخور باشه


زهرا اسمعیل زاده       جمعه 10 اسفند1386 ساعت: 10:51

 

اکثر اشعار پست مدرن تنها وظیفه القای حالت تعفن و تهوع را دارند و تصویر های بی هدف و یا با هدفهای تکراری را به خورد مخاطب میدهند گاهی سعی میکنند با اوردن یک سری کلمات سردرگم بی معنایی شعر خود را پنهان کنند و بعد هم چندتایی مقاله در مورد پست مدرن مینوسند و....
در جوامعی که پست مدرن رواج داشته یا دارد خیلی چیزها عادی ست روابط نامشروع مشروعیت و مقبولیت پیدا کرده مسائلی مثل هم جنس بازی و ... حتی در قانون بعض کشورها بلامانع تلقی شده...خب حالا بیاییم این ها را با کشور خودمان مقایسه کنیم درست است خیلی جامعه تمیزی نداریم اما خوشبختانه هنوز بی پردگی در کلام برای مردم قابل قبول نیست شاید برای قشر خاصی این طور باشد اما اکثریت..
به گمان من اگر چه میبینیم جوانها بعضی از این المانهای پست مدرن را در خود دارند مثل سردرگمی و پریشانی اما فکر میکنم جامعه ما هنوز آمادگی بی پردگی کلمات را ندارد....
اما خانم حقیقت خوشبختانه جز معدود کسانی هستند که توانسته اند از المانهای پست مدرن به بهترین نحو استفاده کنند . ایشان این تفاوت را خیلی خوب درک کرده اند ... و من توانستم به خوبی با شعر ایشان ارتباط برقرار کنم هرچند ممکن است بعضی قسمتها را درست هضم نکنم اما کلیت هر دو شعر واقعا تحسین برانگیز بود.


 

مسیحا ابوعلی به مریم حقیقت جمعه 10 اسفند1386 ساعت: 12:57 

 

بنده در پایان صحبت هایم اعلام کردم که هیچ گونه قصدی ندارم و تنها هدفم خط زدن بر روی سوال های ایجاد شده در ذهنم بود و همانطور که میدانید بارها و بارها از خود شما مقاله ها و ... رو درخواست کردم و این نوشتن هایم بدون مطالعه نبوده مطمئن باشید هرچه مقاله از شما و جناب آقای بخشایشی و دیگران بوده است را به طور دقیق مطالعه کرده ام و این نوشتن هایم از سر باند بازی و این حرفها نبوده است.
در مورد مانیفستهایی که تا به حال ارائه کرده اید گفتم شاید من قدری کم سواد باشم اما نمی شود که هیچ کدام از دوستان اطراف قدرت تحلیل آن را نداشته باشند و تنها خود شما و دوستان محدودتان آن را درک کنید بعد از خواندن بهترین شعرتان که خیلی از دوستان آمدند و به به و چه چه کردند (جلوی خودتان) وقتی برای توضیح خواستن از ایشان (هرچند خودتان هم یک بار در رهیاد قدری توضیح دادید و نقد دوستان را هم در مورد آن خواندم) همگی جملاتی این چنینی گفتند:فقط نوشته شده بود که بگه منم آثار این ها را خوانده ام / خب شعر پست مدرن رو اگر بفهمی که پست مدرن نیست/ یا این شعر نبود و فقط قطار کردن مشتی اسم بود در واقع من تنها جرمم اینست که کمی گستاخم و بلد نیستم پشت سر کسی صحبت کنم
در مورد چند روایتی بودن کارهایتان هم به نظر من این مشخصه تنها یک غزل پست مدرن را به یک غزل پست مدرن خوب تبدیل خواهد کرد نه چیزی جدا از آن و ما در کارهای خوب این ژانر هم نمونه های هوبی از چند صدایی داریم و ...
فکر میکنم پیچیدگی نمی تواند دلیلی برای مدرن یا پست مدرن بودن اثری باشد این اتفاق در نمایشنامه های اول انقلاب که فقط قصد تقلید از آثار بکت و ... رو داشتند هم اتفاق می افتاد یعنی من در کارهای شما از هم گسیختگی هایی رو احساس میکنم که هر چه به دنبال محورهای آن میگردم نمیتوانم پیدا کنم حال یا ذهن من و خیلی از دوستان (تقریبا نود درصد آشنایان با ادبیات) یا اینکه پیچیده نویسی در اثر شما کمی ... میکند
به هر حال من هم از لحاظ سنی و هم از لحاظ دانسته ها همانند شاگردی هستم که دارد نظرش را میگوید و در انتظار فهمیدن ندانسته هاست.

 

علی کلانتری فرد           جمعه 10 اسفند1386 ساعت: 14:14

 

خیلی رک و پوسکنده بگم، نمی دونم من واسه چی اینجا دعوت شدم.منی که تا حالا شعر نگفتم و اطلاعات چندانی هم در این مورد ندارم.ولی فکر می کنم من به عنوان یه نفر که از دور قضایا رو می بینه و عاری از هر گونه اطلاعات گیج کننده امروزی هست گزینه خوبی واسه انتقاد کردن اشعار باشم.
در هر صورت من نوعی ترجیح میدم شعری رو بخونم که تا آخر منو با خودش بکشونه، که احساس می کنم در هر دو شعر به خصوص شعر اول این احساس کمتر در من بوجود امد.منظورم همان کشش شعری هست.دوم اینکه به نظر من شاعر باید عاری از هر گونه اصطلاحات ثقیل و یا گرایش جدید، به نوشتن یا بهتر بگویم به سرودن بپردازد.گویی هر آنچه از دل بر می آید به کاغذ بنشاند. نه اینکه در گیر و دار سبک و سیاقهای بوجود آمده غوطه ور شود و در آخر هم نه برای خود و دل خود بلکه برای راضی کردن بقیه و یا عاری نمودن شعر خود از سهل و سادگی، از موضوع اصلی فاصله بگیرد.من احساس می کنم بیشتر شعرهای امروزی اینگونه است.البته قصد جسارت ندارم ولی احساس می کنم نه برای خود بلکه برای دیگری شعر گفته می شود.شعری که مضامین و مفاهیم درونی شاعر را به زبان دیگری بیان می کند چندان قابل فهم نخواهد بود.اصلا انگار که کل شعر بیانگر داستان نه چندان بلند، ساده و پر معنایی بوده که به اجبار درونی یا شاید هم بیرونی به صورت شعر در می اید.
در هر صورت هیچکس منکر خلاقیتهای جدید شاعران امروزی نیست اما من به نوبه خود ترجیح می دهم همان داستان ساده و بی غل و غش شاعر را بخوانم تا اینکه بخواهم در مضامین و سبک و سیاقهای به کار گرفته در شعر وی گیج و سر در گم بمانم.با این حال در شعر اول این شاعر این مصرع مرا مجذوب خود کرد:
زمان به بودن تكرار من مقيد شد

و این یکی :
وكاشت دست مرا پاي حوض فيروزه

که انگار مرا با خود به حوض می برد و خیس می کند.
سوم اینکه در هر دو شعر وقفه هایی ایجاد شده است که در نظر من چندان به جا نیست.

 

چهارم :

 

                                                      javab

 

۱                           پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت: 13:13

 

 

در جواب نوشته ی مسیحا ابوعلی :

 

 

 

 تفاوت پسا غزل وغزل پست مدرن:

 

کافیست کمی به نوع روایت /لااقل/دقت کنید(مطمئنن فرق زیادی بین یک روایت ساده خطی تک وجهی ویک صدایی هست با یک روایت چند صدایی چند مکانی!وچجند روایتی که به خاطر تمام المانهایش بار نفهمیدن مخاطب را باید تحمل کند شاید روزی ذهن مخاطب ما هم اپدیت شد!!!!!!!!!! باز هم سوالی بود بنده در خدمتم
بهتر الست کمی از علامت تعجب وعلامت سوالهایتان را جلوی مانیفست های دوستانتان بنویسید و....
آن نویسنده ای که نمی شناسید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اقای مانی محمدی بودند که شما بدون غلت املایی فکت ایشان را فاکتور خواندید1؟
نسل اول غزل پسا مدرن یا غزل متفاوت روایتهای چند وجهی داشتند؟که من به آنها برگشته ام!؟اگر جواب مثبت است فکر نمی کنید این نوع شعر دچار بازگشت به تک صدایی شده
البته جواب من به سوال اول منفی بود
در مورد شعر(( فلسفه علم هر چه باید نیست))که من بهترین اثر خودم می دانمش
اگر شما فکر می کنید مفاهیم فلسفی بدون حس زیبا شناختی بهخ شما رسیده حق دارید اما این نظر شماست وهست
من می توانم عین معلم کلاس اولیهای چند سال پیش بنشینم وتک تک فلسفه ها ی اسامی ودیدگاهها را هجی کنم !اما آیا ذهن تنبل مخاطبی که به دنبال هجی کمردن من است در دیگر شعر به بن بست نمی رسد؟
در مورد مانیفست کلمه به کلمه هم من ترجیح میدهم مخاطبم را فهمیده تر از نوشتن فرض کنم با اجازه!!!!!!!!!!!!!!!!
ضمنن اینها که نوشتید نقد اثر33عدد مقدسیست بود یا......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

 

واما در مورد شعر دوم:
کافیست این نقدتان را باهم به چالش بنشینیم
((
در شعر دوم میبینیم : حالا برای اینکه بدانی روانی ام وزن را بی خیال مرا به یاد شاعران تازه کاری می انداخت که هنگام استفاده از تکنیک خود را موظف میدانند توضیح بدهند...))
جناب ابوعلی بهتر نبود شعر را لااقل دوبار می خواندید
آنوقت به سادگی متوجه میشدید که کلمه ی ((وزن))را در خوانش اول تک وجهی دیدید که به هیچ وجه اینطور نیست
معنی میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:
حالا برای اینکه بدانی روانیم

وزن رابی خیال

بالا می آورمت

هفتاد وچند کیلو...

وزن در نگاه اول آنچنان که شمادیدید وزن شعر است که شاعر تعمدن خارج می شود ازآن
واما بعد:
جمله های بعد وقبل را بخوانید
برای اینکه بدانی روانیم/بالا می آورمت/هفتاد وچند کیلو/شکم بزرگی دارم
بالا می آورمت بعد از آن فضای اروتیک شما را به بزرگی شکم سطر بعد حالت تهوع وبارداری نمی رساند واین بارداری نامشروع شعری به روانی بودن راوی که در سطر قبل اعتراف می کند خودش را؟
واین خروج از وزن نرمال نیست
اضافه وزن تا هفتاد وچند کیلو؟

 

۲                              شنبه 11 اسفند1386 ساعت: 12:26

 

به مسیحا ابوعلی عزیز
ادب قلمت وادارم کرد به نوشتن
من هم یاد گرفتم

 

در جواب آقای سهیلی
با تمام علاقه ای که به اشعار آقای موسوی دارم به هیچ وجه با نظر شما موافق نیستم.

 

 

پنجم :

 

 

 

تاریخ شروع جلسه ی آینده : ۱۳ اسفند ۸۶

موضوع : نقد اشعار احسان مهدیان 

 

 

 

انجمن مجازی.دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

لينك مطلب