تبليغاتX
انجمن مجازی
نقد شعر معاصر ایران

نقد اشعار عبدالحسین انصاری

اول

 

نقد و نظر ها تنها با نام و نام خانوادگی مطرح خواهند شد .

خواهشمندیم از گذاشتن پیام با نام وبلاگ یا نام مستعار پرهیز فرمایید .

 

دوم

 

تجربیات گذشته نشان داد که غالبا شعرهای دوم  کمتر مورد توجه قرار گرفته اند . بنابراین از این به بعد نقد هر شعر را جداگانه درج خواهیم کرد . جای آن است که عزیزان منتقد نیز برای هر شعر درنگی اختصاصی داشته باشند .

سوم

  

شعر اول :

 

من همانم همانکه می‌گفتی، بچه ام بچه زود می گرید
بچه از روزهای اول تا، چشم خود را گشود می گرید
کودکی که به فکربازی بود ،خسته از مشق وجمله سازی بود
آه! حالا نشسته یک گوشه، با تمام وجود می گرید
در نگاهت مسیح غمگینی،بر صلیبی شکسته می خندد
در تو دریا به گریه افتاده ست، چشمه ای رود رود می گرید
فکر کردی فقط ارسطوها، مات اشراق شرقی ات بودند ؟
سهره وردی نشسته در چشمت، بین کشف و شهود می گرید
در کنارت چگونه خوش باشم، آه! وقتی که اینقدر خوبی
خنده مال قدیم بود اینجا، هر کسی زنده بود می گرید

 

                        naghd

                              

نقد شعر اول :

 

آزاده بشارتی     سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت: 17:20

 

اشعار ایشان را سالهاست دنبال میکنم.
شعر لحن خوبی دارد .
صمیمیت موجود در شعر باعث ارتباط مخاطب با کار می شود.

اما نمی دانم چرا انتظار من بیشتر است. بیشتر از لذت بردن .
به هر حال استفاده کردم و برایشان آرزوی موفقیت روز افزون دارم.

شادي خوشدل  سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت: 17:24

دو شعر زيبا و در دو سبك متفاوت از آقاي عبدالحسين انصاري را شاهد هستيم.
غزلي كه حداقل بيتهايي را كه ميتواند داشته باشد داراست اما مفهوم زيبايي را در خود جا داده است.
واقعا روحيه ام شاد شد بعد از اين همه شعر بي وزن و قافيه آخر يه غزل با وزن با قافيه تو اين انجمن شد گل سرسبد.واي كه حال كردم وقتي غزل را خوندم .اصلا منن هم مات اشراق شرقي اين شعر شدم.
شعر با واژه هايي به روز ، وزني از اول تا به آخر يكدست،متني سر شار از مفهوم و مشخص است كه پشت شعر انديشه خوابيده است.اينطور به نظر ميرسد كه شعر در يك لحظه به ذهن شاعر رسيده شاعر علي رغم تمايل به ادامه آن ،تنها در 5 بيت آنرا به سرانجام رسانده است.اما چيزي كه با خواندن شعر به ذهنم خطور كرد اين مطلب بود كه احساس كردم شعر از اول شروع نشده است.
يعني بين اول درنظرم بيت دوم و سوم آمد ،نه اينكه شاعر از بيت دوم نوشته چون ترتيب ، تريب غزل است. اما (من همانم )در بيت اول انگار چنين حالتي به شعر داده كه البته نميتوان اين مطلب را جز ايرادات شعر به حساب آورد.اما صرف حسي كه به من دست داد اين مطلب را بيان كردم.
شاعر بي مقدمه به سراغ حرفش رفته و خود را معرفي كرده و اينطور مينمايد كه مخاطب شاعر رودرويش ايستاده و به چشمهاي شاعر خيره شده است.
»در نگاهت مسیح غمگینی،بر صلیبی شکسته می خندد
در تو دریا به گریه افتاده ست، چشمه ای رود رود می گرید»
در بيت زير سكته وزني ايجاد شده است به دليل كلمه آه
در کنارت چگونه خوش باشم، آه! وقتی که اینقدر خوبی
خنده مال قدیم بود اینجا، هر کسی زنده بود می گرید
درضمن آدمها در كنار انسانهايي كه خيلي خوبند، خوش هستند به نظرم مصرع اول اين بيت مفهوم معقولي نداشته باشد.و( اينجا) در مصرع دوم به نظر ميرسد كه شاعر براي حفظ وزن آنرا قرار داده است.
تصويرهاي زيباي شعر:
1)چشمه ای رود رود 2) مات اشراق شرقی 3) سهره وردی نشسته در چشمت، 4) نگاهت مسیح غمگینی،بر صلیبی شکسته
5) در تو دریا به گریه افتاده ست
انگار همه شعر را كپي كردم

مهردادسنجابی   چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت: 0:57

باکارهای عبدالحسین انصاری کمابیش آشنایی دارم و اورا شاعر توانایی میدانم . شعراول شعری کلاسیک با زبانی لطیف و نسبتا امروزی . باشروعی ضعیف که رفته رفته اوج میگیردوهربیت زیباترو قویترازبیت قبل جلومیرود زیباترین بیتاین شعر بیت چهارم است 

رامین صیاد حقیقی چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت: 9:3

شعرها را خوندم قبل از هر چیز به شاعر این کارها تبریک می گم نوع نگاه شاعر رو می پسندم ترکیبی از طنز و نگاه منتقدانه به جامعه و اتفاقات آن دارد و با سلیقه شعری من جور است
شعر اول علیرغم زیبایی و جوری کار یک چیزی کم دارد و آن روح و "آن " شاعری است .انگارزمان آفرینش ابیات متفاوت است

مریم حقیقت    چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت: 12:41 

زبان صمیمی شعر ارتباط خوبی ایجادمی کرد تا قبل از رسیدن به ردیف که من وسواسی را به شدت تکان داد چرا می گرید؟این روزها گریه می گنیم نمی گرییم
من همانم همان که می گفتی بچه ام کوتاه جمله من همانم که می گفتی بچه ام نتیجه همان دوم را ندیده بگریم
فکر کردی فقط ارسطوها، مات اشراق شرقی ات بودند سهره وردی نشسته در چشمت، بین کشف و شهود می گرید
این بیت وواقعن لذت بردم
از این بیت که بگذریم
فکر می کنم کلمات برای گفته شدن شاعر رو آزار داده

 

شادي خوشدل   چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت: 19:26

 

آقاي انصاري منظور بنده را از كنار خوبان خوش بودن نفهميدند.
البته چيزي كه شما ميفرماييد درست است اما همه ي سختي ها براي رسيدن به معشوق و يا خوباني كه مد نظر شماست براي راهي(مسافر مسير) عين خوشي است.
من منظور شما را از چيزي كه در شعر گفتيد متوجه شدم اما براي همه اين برداشت را نخواهد داشت.چرا كه وقتي چيزي خوب است انتظار ما اينست كه دركنارش خوش باشيم پس چنانچه به دنبال اين هستي كه اين مطلب را كه در جواب بنده بيان نموديد ، در شعر نمايان كنيد بايد نوع بيانتان را تغيير دهيد.

 

حسام رمضان زاده پنجشنبه 1 فروردین1387 ساعت: 1:26

 

شعر خوبی بود. هر چند که از آقای انصاری کمتر از این هم سراغ نمی رود. بیت اول خوب است اما نه در مقایسه با بیت های دیگر غزل. رفته رفته بر قدرت شعر افزوده می شود تا اینکه در بیت آخر که با زیبایی تمام بیان شده است ضربه ی نهایی زده می شود. در کل غزل استوار و محکمی است به خصوص که شاعر با تبحر هر چه تمام تر از بهترین قافیه های موجود استفاده کرده و قافیه ها جای خود را به خوبی پیدا کرده اند مثل تکه هایی از یک پازل که دقیقا جای خود قرار گرفته اند.
با توجه به اینکه وزن غزل وزن بلندی است استفاده از جملات زیبا در ابتدای هر مصراع بر زیبایی غزل افزوده است.( در تو دریا به گریه افتاده است).

 

میترا سرانی         پنجشنبه 1 فروردین1387 ساعت: 23:15

 

شعر اول ابتدا با ساختار روایی ساده و به دور از هرگونه تعقید لفظی و معنوی شروع می شود.در حالیکه
اندیشگی شعر جوهره ی اصلی متن را تشکیل داده است.شعری نیمه تغزلی که پیرامون خود را از یاد نبرده.هم خود را می داند و می خواند و هم پیرامون خودش را.مانند چند سطر اول که خود را از زبان کسی که آن را ستوده بیان می کندو بعد از دریچه ای عارفانه به توصیف محبوب خویش می پردازد.و در کمال آگاهی گریه ی خود را ناشی از زنده بودن ،یعنی آگاهی داشتن ،اشراف داشتن به واقعیت پیرامون خود می داند.
شاعر نگاهی آرمانی به زندگی نداردو کم و کاستی آن رابا شور و شعف و عشق می داند. زبان شاعر با استفاده از تکنیک ،صنایع و تشبه متداول یکدست خود را پیش می برد.تشبیه در بیت چهارم به خوبی نمایان شده.

انسیه خاجه زاده      جمعه 2 فروردین1387 ساعت: 9:50

صمیمیت شعر اول و درد شعر دوم بسیار جالب و دوست داشتنی سات
اما ردیف می گرید در شعر اول البته با پوزش فراوان از شاعر شعر . جا نیفتاده. یعنی گاهی از شعر بیرون زده. ردیف برای بعضی ابیات سنگین جلوه می کند.و....
باید دقیق تر می خواندم می دانم.

محمدرضا طاهری    جمعه 2 فروردین1387 ساعت: 11:19

شعر اول رو خوندم خيلي زيبا بود و بابتش به اقاي انصاري تبريك مي گم... فكر مي كنم بيت چهارم كمي با فضاي كلي شعر فاصله داره كه البته من خودم به شخصه با اين گونه فاصله گرفتن ها مشكلي ندارم اما ممكنه گروهي از سلايق رو برنتابه... نكته ي ديگه در مورده بيت آخره كه من اصلا باهاش رابطه برقرار نمي كنم.. يعني با احترامي كه براي عبدالحسين عزيز قائلم بايد بگم كه به نظر من اين بيت از 4 تكه ي بي ربط تشكيل شده بود.. يا حداقل اگر ارتباطي هم بين اين 4 تكه وجود داشته باشه در نشون دادن اون به مخاطب ضعف وجود داره... من فكر مي كنم در غزل ارتباط اجزا بايد از منطق بالايي برخوردار باشه و علاوه بر معناي ژرف ساخت در روساخت اثر هم رابطه اي داراي منطق شاعرانه ببينيم....
بيت هاي ديگه همه به نظرم خيلي خوب بود و خيلي لذت بردم...

آرزو غفوری               جمعه 2 فروردین1387 ساعت: 19:13

 
شعر قالبی" سمبلیک" دارد. شاعر در آغاز کلام به سمبلی ساخته است و آن" کودک" است.نخست او به معرفی کودک می پردازد و شاخص دنیای کودکان را سمبل خود قرار می دهد زیرا از اهداف شاعر ایت است که تفاوت و شکل شاخص ها را به تعریف بکشد!کودک: دنیا را آنگونه که خود می شناسد می بیند پاک و ساده و بی آلایش وبدون تدبیر احساس خود را بروض می دهد مثل "گریستن".دو دنیا و 2 نگاه متفاوت از هم در 2 زمان جدا از هم/ گذشته و حال در شعر نمایان است.مقایسه دو نسل و 2 ترکیب که یک شاهد دارد و آن کسی نیست جزء خود" شاعر" . احساس او زبان ساده ای دارد از ناهنجاریهاو واژگان بی ربط از هم و درهم و فضای کاذب نو گرائی بدور است و سبکبال و آسوده/ اما در ترکیبی خاص که زاده شعور و درک زیبای شاعر است به بیان حس پنهان و نهقته او بدور از بدگمانی می پردازد.او چون کودکی بی آلایش با مخاطب ارتباط صمیمی برقرار می کند و خود را آزاد به تصویر می کشد و برای او قضاوت دیگران بی معناست!چون کودکی که بنا بر صداقتی که در ذات و نهان اوست تحت تاثیر احساسش عکس العملی ساده نشان می دهد مانند"گریستن"او هم می گرید و از چشمه احساس خود به جوش می آید و برودی جاری می رسد!او به مقایسه می نشیند...خصوصیات شاخص کودکی را از بزرگسالی تمیز می دهد/و سادگی در هر دو زمان دیده می شود و پایه سازنده شعر او" انسان با احساسی ژرف و عاطفه واقعیست! اما بدرستی او تفاوت فاحشی را در میان 2 زمان دیده و آن لحظه و دوره ورودِ اندیشه به زمان انسان ها است.کودک اگر چه صادقانه با خود و محیط اطراف خود در ارتباط است و از پیچیدگی ها مبراست و به اندازه دنیا و حد خود از توان اندیشیدن بهرمند است ولی تدبیری از خود ندارد یا آنکه او "تدبیرانه نمی اندیشد" اما یک جوان که از کودک بزرگ تراست با تجاربی که کسب نموده است از جمله شناخت" مسیح و خواندن سهروردی می داند دیگر جدای از دنیای کودکی دنیای دیگری هم هست که او در آن و با آن رشد خواهد کرد البته اگر بخواهد ! می تواند متاثر از آن دنیا نگاهی تازه به خود بگیرد و شخصیتش را دگرگون کند...
شاعر در شعرش به مرز خود آگاهی رسیده است و می داند که باز می تواند چون دوران کودکی ساده گریست ولی این بار این را هم به خوبی آموخته است/ برای چه! و برای کی و چه کسی!باید بگرید!در حقیقت این خود شاعر است که در لابه لای تغییرات فیزیکی به تحولات روحی هم رسیده است و این بار می تواند خود و احساس خود را در دست و کنترول کند و امید واری را در جائی که ناامیدی موج میزند رشد دهد.از شاخص های زیبای دیگر شعر/ تشریح حالات و اثرات متحول و گرفته شده از دوران جوانیست!هرچند که گنگ و نهفته به چشم می آید ولی به طور پنهان در شعر رده رده ملموس است! و آن تحولات دوران حسی انسان در جوانیست و از جمله" عشق و دوست داشتن است"... اما شاعر آگاه است و می داند که میان عشق کودکی و جوانی تفاوت بسیاری موجود و همچون گریستن که در کودکی ساده و روان اما در جوانی باز ساده و روان اما آگاهانه است...شعر دارای فضا سازی زیبایست...منِ خواننده می توانم در این شعر حضور مستقیم سراینده را حس کنم و او را در این شعرردپای احساس او را دریابم!او با صداقت و بی آلایش از خود و احساسش گفته است.شعر روان است جای شک تنها در بیتی برای من باقیست! و مرا در معادله مجهولی رها می گذارد! شاعربر کسی تعریفی می زند/ او و سوم شخص است که من نتوانستم وجودش را در شعر پیدا کنم جدا از شاعر کودک مسیح و سهروردی شخصیتی دیگر هم بود که من نتوانستم او را دریابم و از ارتباط شاعر با او آگاه شوم خود نیز و با ان ارتباطی برقرار کنم... در پایان به نتیجه شعر می رسیم!دنیای شاعر متفاوت تر از کودکیست اما هنوز صادق و پاک باقی مانده است!او آگاه تر از گذشته با تدبیر تر از یک کودک است و باور کرده است که کودکی برای او حالا جزءخاطره چیز دیگری نیست و واقعیت دنیای اطراف او همان چیزیست که او به عینه می بیند بدون آنکه آرزوی دگرگونی آن را داشته باشد!آن را می پذیرد و این گویای شخصیت ثابت و متقارن شاعر است و گریه کردن برای او حتی دیگر! معنی و زبان پخته تری به خود گرفته است...
 
(وحیده شادی)        شنبه 3 فروردین1387 ساعت: 8:51
 
شروع با این بیت:
من همانم همانکه می‌گفتی، بچه ام بچه زود می گرید

شاعرما قبل از هرچیز به معرفی خود از دیدگاه یک شخص یا یک سرزمین خاص (به نظر من بیشتر وطن مادری) پرداخته و همه ی افکار صادقانه ی کودک وار خودش رو در ابیات بعدی ناشی از این دیگاه معرفی کرده...

بچه از روزهای اول تا، چشم خود را گشود می گرید

بعد شروع به دلیل آوردن ناراحتی ها و دغدغه های بعدی در ابیاتش کرده بچه وقتی از مامن خودش که بطن مادری هست جدا میشه با ورود به دنیای جدیدی که همه ی اون دغدغه ی خاطر هست بی دلیل(البته به دیدگاه ما)شروع به گریستن میکنه شاعر ما هم با قوت کلام شیرینش شاید دور شدن یا آسیبی به یک مامن رو در گذشته ی ذهنش در این بیت گنجانده.

کودکی که به فکربازی بود ،خسته از مشق وجمله سازی بود
بازی، کارهای شاعره و زندگیش که اونها رو مثل ابیات شعری که مینویسند یا جمله های یک داستان به نام زندگی میدونه و حالا با رسیدن به انتهاست که خسته از همه ی کارهای کرده میگه:
آه! حالا نشسته یک گوشه، با تمام وجود می گرید

پشیمانم از همه ی...
در نگاهت مسیح غمگینی،بر صلیبی شکسته می خندد
در تو دریا به گریه افتاده ست، چشمه ای رود رود می گرید

دوباره برمیگرده به سرزمین یا مامنش(که می تونه حتی یک شخص یا معبود باشه) و میدونه او هم از دلتنگی های شاعر خسته ی ما دلگیره...و حد بی نهایت دردهاش رو با اشکهایی با حجم دریا به مخاطب میرسونه... و خودش رو یک چشمه معرفی میکنه(نشان کوچکی)و با گفتن رود رود میگرید رنج های عمیق این چشمه ی کوچک رو وسعت میبخشه...


فکر کردی فقط ارسطوها، مات اشراق شرقی ات بودند ؟
سهره وردی نشسته در چشمت، بین کشف و شهود می گرید

شاید این ا بیتی بود که عمیقا من رو به تصور _سرزمین بودن_ دغدغه ذهن شاعر کشید...هنوز شاعر در پیچ و خم ادراک گرفتاره...
در کنارت چگونه خوش باشم، آه! وقتی که اینقدر خوبی
خنده مال قدیم بود اینجا، هر کسی زنده بود می گرید

اینجا یک سئوال؟ که جوابش رو در بیت بعدی میگه:
همه ی بازمانده های یک بحران در گذشته خودشون رو لایق زنده بودن و زندگی کردن نمی دونند و یا در حسرت از دست رفته ها به سوگ مینشینند...

دلنشینی شعر و کوتاهی و رسایی کلام عدم استفاده از کلمات پیچیده ....حسن های بسیار قوی این شعر خوب بودند.
همه ی گفته های درست یا نادرست من احساسن و نقد محسوب نمیشن.
 
مقداد تکلوزاده         دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت: 7:34
 
شعر زیبایی بود مثل خیلی از کارهای قبلشون
فضا و کلمات شعر سنخیت خوبی با هم دارند
هر چند که انتخاب کلی این کلمات چیزی شبیه نئو کلاسیک شده
ولی یه جاهایی ارتباط بر قرار کردن رو سخت می کنه
و قالب سمبلیک کار با وجود تکراری بودن جالب از کار در اومده
ولی جا برای فضا سازی و بازی با کلمات بیش تر وجود داشت.
 
 

محسن رضوی           دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت: 17:8

 

با درود فراوان به همه ی اعضا !

کاری به شاعرش ندارم و رابطه ی دوستانه ای که با هم داریم . این شعر اما نکاتی دارد که آیینه وار سعی می کنم آن ها را بنمایانم .

 

اول:بارزترین خصوصیت این شعر صفا و صمیمیت است که از کوزه همان برون تراود که در اوست!

دوم:یکی از موفق ترین قسمت های این شعر این مصراع است . دلیلش چیست ؟

(در تو دریا به گریه افتاده ست، چشمه ای رود رود می گرید)

چه کسی گفته است که عناصر زیبایی سخن امروز دیگر کارآیی ندارد ؟ در این مصرع حداقل هفت آرایه تعریف شده به کار رفته است .

آرایه ی ایهام رود رود بین رودخانه و فرزند {در بسیاری از مناطق جنوب ایران _ به فرزند رود می گویند، از جمله نورآباد عبدالحسین انصاری و شیراز ما. مثلا در شیراز ضرب المثلی داریم که می گوید :رود یگونه(یگانه؛تک فرزند)یا خل می شه یا دیوونه! }

و این ناله ی رود رود را در عزاها بسیار می شنویم.

آرایه ی اغراق در در بسیاری گریه

مراعات نظیربین رود و دریا و چشمه

جناس چشمه و چشم

تناسب گریه و چشمه (که یادآور چشم است)

جانبخشی به دریا و چشمه

آرایه ی تکرار رود برای القای استمرار

همه ی این ها باعث شده که ردیف در بهترین حالت خود در این بیت ایفای نقش کند .گریه کند ؛زار نزند و از کار بیرون نزند!

خوب ؛ آیا همه ی این خصوصیات را شاعر با قصد قبلی در شعر وارد کرده ؟ به نظر من هم نه و هم بله ! نه؛ از این جهت که اگر شاعر بخواهد بنشیند و سعی کند که این ها را با هم حتما در شعر به کار ببرد دیگر کارش شعر نیست .ساخت یک پازل است !

بله؛ از این جهت که شاعر در ضمیر خود از دانسته های گذشته ی خود آگاه بوده و در حین سرایش شعر، ارادی و غیر ارادی از آن ها بهره برده و نتیجه این شده که می شود از آن لذت برد و تحسینش کرد و تبریک گفت .

اما آیا این روند در تمام شعر ادامه پیدا کرده ؟ البته که نه ! اگر ادامه پیدا می کرد چه می شد ؟ ـ اگر همین طور شاعرانه بود، شاعری نابغه به وجود می آمد . خوب حالا بگویید چرا دیگر امثال حافظ نداریم ... رویدادی که در این مصراع شاهد آنیم و جوشش و کوشش را با هم داشته در اکثر قریب به اتفاق ابیات اشعار قلل شعر فارسی مشاهده می شود . نه اینکه بگویم کاربرد فقط این عناصر . منظورم تکنیک های تعریف شده و تعریف نشده ای است که با خلاقیت درونی شاعر همراه می شود .

از بیت اول شعر دوباره خوانی می کنیم :

من همانم همانکه می‌گفتی، بچه ام بچه زود می گرید
بچه از روزهای اول تا، چشم خود را گشود می گرید

 

( اول بگویم که در شیوه ی استفاده از علایم نگارشی در این شعر ایرادهایی می بینیم که به خوانش صحیح آن کمک که نمی کند هیچ ! آن را دچار مشکل هم می کند .مثلا همین دو کامایی که در این بیت به کار رفته. )

همیشه گفته ام که بیت اول دروازه ی طلایی شعر است .باید یقه مخاطب را بگیرد و به طرف خود بکشد . این خصوصیت در این شعر دیده می شود با مصراع اول .

مشکل من از مصراع دوم این شعر شروع می شود .توضیحی که در این مصراع برای زود به گریه افتادن بچه داده شده مناسب مفهوم بیت اول نیست و فقط یک گزارش است و وقتی به کسی می گویند بچه ای و زود گریه می کنی ،منظور نوزاد نیست که تا چشم باز می کند، گریه می کند بدون دلیلی . موشکافانه تر بگویم .شاعر می بایست گریه کردن کودکی بزرگتر ،که نه بدون دلیل، بلکه با دلایل پیش پا افتاده گریه می کند را به شعر می کشید ... شاید بگویید رضوی دارد مته به خشخاش می گذارد . باور کنید در این گونه موارد توجه به همین نکات ریز است که دید شاعرانه افراد را مشخص می کند و  سب سرخ شعر از کال بودن در می آید !

بیت دوم را بخوانیم :

کودکی که به فکربازی بود ،خسته از مشق وجمله سازی بود
آه! حالا نشسته یک گوشه، با تمام وجود می گرید

 

هر دو مصراع زیبا هستد اما من فکر می کنم مال هم نیستند . با توجه به مصراع دوم باید شاعر مصراع اولش را با حالتی متضاد می آورد ، مثلا اگر کودکی را (این هم دلیل من برای این که نوزاد او در مصراع دوم جایی ندارد و این جا از این کودک استفاده کرده که بزرگ تر است و فکر بازی و جمله سازی است )توصیف می کرد که قبلا شاد و مشتاق بوده و الان برعکس شده جای بیان  شاعرانه بود وگرنه این کودک بیزار از مشق و جمله سازی باید هم حالا بنشیند و زار بزند و جای تعجب و آه کشیدن ندارد ! ( من جدای از این بیت کلا با کاربرد آه و امثال آن برای عاطفه بخشیدن به شعر مخالفم )

بیت سوم :

در نگاهت مسیح غمگینی،بر صلیبی شکسته می خندد
در تو دریا به گریه افتاده ست، چشمه ای رود رود می گرید

تا این جای شعر ، خط عمودی آن کاملا رعایت ، اما از این جا این خط شکسته شده ـ شکستن خط عمودی بعد از مدتی یک حسن محسوب می شود اما آگاهنه و نه از سر اجبار قافیه و برای این شاخه و آن شاخه پریدن بلکه باید کاملا در خدمت هدفی باشد و فضای شعر آن را برتابد، که این جا چنین چیزی نمی بینیم .

از این ها که بگذریم ؛ مصراع اول و دوم باز هم به نظر من با هم چفت نیستند . مسیح از کجا آمد؟صلیب و مراعات آن با مسیح کمکی به اتصال معنی بین دو مصرع کرده ؟!

بیت بعد :

فکر کردی فقط ارسطوها، مات اشراق شرقی ات بودند ؟
سهره وردی نشسته در چشمت، بین کشف و شهود می گرید

 

استفاده از چند واژه فلسفی و هماوایی حرف ش در این بیت بارز است .موفقیت و عدم موفقیت کاربرد ان ها با سلیقه ی افراد در این جا فرق می کند اما سخن من در باره ی چیزی دیگری است وقتی مصراع اول این بیت را می خوانم با توجه به جمع بودن ارسطوها باور دارم که شاعر اشتباه کرده . کجا ؟ کاری به وزن ندارم . شاعر باید پای سهروردی ها را به شعر باز می کرد نه ارسطوها را ؟ یعنی امثال سهروردی نه سهرردی تنها !

دلیلش را باید بدانید .

و این بیت :

در کنارت چگونه خوش باشم، آه! وقتی که اینقدر خوبی
خنده مال قدیم بود اینجا، هر کسی زنده بود می گرید

 

مصراع اول را با همه ی سادگی و بی پیرایگی اش دوست دارم .خوش نبودن در کنار تو  با وجود خوبی از همان نکته های ظریف زیبایی است که یک شاعر می تواند کشف کند و من نباید این جا کالبد شکافی اش کنم .

اما با زمان فعل و مقوله ی دستوری درمصراع پایانی مشکل دارم .اگر شاعر خواسته باشد، زمان و اهالی آن را به هم بریزد باز هم موفق نبوده است .

 

صديقه حسيني           دوشنبه5فروردين1387ساعت:20:31

 

شعر خوبی بود و لذت بردم
فقط واقعا دیگه از این وزن تکراری خسته شدم و نمی دانم دوستان چه اصراری به شعر گفتن با این وزن دارند
و با ردیف این طوری هم مخالفم هرچند شاعر خوب از پسش بر آمده بود اما هنوز فکر می کنم چون ردیف پیشنهادی برای جمله سازی ست مدام به شاعر خط می دهد و دست و پا گیر است!
شعرهای بدون ردیف را بیشتر می پسندم
در کل لذت بردم
.

 

محمد فرخ طلب          پنج شنبه8فروردين1387ساعت:5:15

 

کار اول کار خوبی است و باید بگویم بیت سوم و چهارم خود را به جایی بالاتر از این شعر رسانده اند و سوا شده اند و اگر قرار بر پرواز باشد با همین دو بیت خواهم پرید . البته این برداشت ممکن است درست نباشد . به عبارتی بیت های دیگر در حد و اندازه های این دو بیت نبودند .

 

رضا زارعي                      جمعه9فروردين1387ساعت:0:39

 

شعر اول
شعر نو در نظر من شعری است که از مضامین نو واژه های نو و گاهی وزنهای نو بهره برده باشد که از این نظر شعر آقای انصاری یک غزل نو خوب و قوی است.
مشکل وزنی یا تکنیکی در این غزل وجود ندارد و تنها چیزی که قابل بحث است مفاهیمی است که آورده شده است و آن هم بیانگر اندیشه شاعر است و قابل خرده گرفتن نیست. در مجموع کاری زیبا و قوی از لحاظ شعری مطرح شده که قابل ستایش است. اگر چه فضای غمگین شعر و توجیه گریستن برای من و روحیات من خوشایند نیست.
دست کوتاه ما و نخل بلند اقتضای حکایت رطبند
آنکه دستش رسید می خندد آنکه خرمانچید می گرید
این همه گریه های بی مضمون این همه خنده های نا مفهوم
هر که خود را ندید می خندد هرکه خود را ندید می گرید
.

 

 

سبحان صادقيان              جمعه9فروردين1387ساعت:19:2

 

در مورد نوشته ی اول ایشان باید بگویم یک شعر کلاسیک کاملا روان وبا احساس که شاعر با استفاده از پیش زمینه ی قبلی آن را به تحریر درآورده است
با بیتهایی جذاب که از ابتدا با لحنی بسیار ساده آغاز می شود وتا به انتها به اوج خودش می رسد
تا اینجا که در بیت چهارم یک خلاقیت محض شکل می گیرد
روان ،
ساده،
وکامل
بودن مشخصه ی این شعر است....

 

پيام سيستاني شنبه10فروردين1387ساعت:3:36

 

به بهانه ی نگاهی به غزل های عبدالحسين انصاری
شايد گزافه نباشد اگر بنگارم کمتر پيکره ای در ادبيات فارسی چونان غزل حساسيت زا ، واکنش برانگيز و جدل خيز بوده و است . براستی راز اين بحث برانگيزی غزل چيست و چرا همواره در درازنای زمان حافظه ی فرهنگی ما اينقدر نسبت به غزل سخت گير و حساس بوده است ؟ چه راز و رمزی در اين پيکره نهفته است که هم خواص و هم عوام در کمترين زمان نسبت به اين پيکره واکنش نشان می دهند ؟

راست آن است که کمتر پيکره ای در ادب پارسی چونان غزل، پسند همه افتاده است و توانسته است هم زينه های زيرين زبان را درنوردد و هم زينه های مازدر ماز زيستن را . کافی ست به دستان ها ، زبانزد ها يی که امروزه در زبان روزمره و ادبی ما جاريست نگاهی بيندازيم ، آنگاه خواهيم ديد که بخش بسياری از اين ضرب المثل ها بيت هايی جاندار و فشرده از غزلی هستند . حتی سهم غزل در متون ادبی ، تذکره ها ، فرهنگنامه ها و... از تمامی پيکره های شناخته شده بيشترند .

در زمانه ی ما نيز کار به همينگونه است ، يعنی اين که در معانی بيان ، عروض و قافيه نيز غزل بخش بزرگی را از آن خود کرده است . کمتر می توان در باره ی صناع ادبی سخنی گفت و مثالی از غزل نياورد . بگمان بنده گزافه نيست اگر بگويم از ديدی می توان غزل را آبروی زيبايشناسانه ی زبان پارسی ناميد ، يعنی اين که غزل آيينه ايست که می توان در او ژرفای زبان ، فراسوهای زبان ، پستوهای زبان و جان و جهان زبان پارسی را تماشا کرد و سرخوش شد . نکته ی ديگر اين که با کمتر واژه ای يا کمتر قالبی چونان غزل اينقدر اصطلاح و يا ترکيب ساخته شده است . اصطلاحاتی چونان : غزل عاشقانه ، غزل عارفانه ، غزل اجتماعی ، غزل سياسی ، غزل نو ، غزل پيشرو ، غزل زمانه ، غزل محض ، غزل فرم ، غزل مدرن ، غزل پست مدرن ، پسا غزل ، " غزل مثنوی " ، "غزل قصيده " ، "غزل ِ سپيد " و.....

نکته ی ديگر اين که کار غزل بدانجا کشيده می شود که حتی در برسی های سبک شناسی ( هر چند بنده کمتر اعتقادی به شيوه ی بررسی سبک شناسی های سنتی ادبيات ما دارم )نيز سيطره غزل پابرجا تر می شود تا جايی که غزل به متر و معياری برای بررسی سبک های ادبی در ادبيات فارسی می شود. برای نمونه وقتی ما از سبک هندی در شعر سخن می گوييم تنها به غزل توجه می کنيم و کمتر ـ در حد هيچ ـ از مثنوی هندی ، چارانه ( رباعی ) هندی ، دوبيتی هندی ، قصيده ی هندی ، قطعه هندی و.. سخن می گوييم . ( در اين باره ها در جايی ديگر بيشتر سخن خواهم گفت ).

بنده از بن جان رويکرد تازه ی نسل جوان به غزل را به فال نيک می گيرم و اين رويکرد می تواند جانی تازه به غزل بدمد . هرچند در اين ميانه به غزل خسارت هايی نيز وارد می شود اما سرنوشت تاريخی غزل نشان از آن دارد که غزل چونان دريايی ست که در هر شرايطی خس و خاشاک را پس می زند و به زندگی خويش ادامه می دهد ، همچنانکه پس از نيما و انقلاب ادبی اش کمتر کسی می انديشيد که شايد دوباره نسلی نو رسيده به غزل گوشه ی چشمی نشان دهد و غزل را غبار زدايی بکند . امروزه شايد غزل دوشادوش شعر آزاد نفس می کشد ، می بالد ، پوست اندازی می کند و به پيش می رود ، حتی می توان گفت غزل از نيما نيز عبور کرد . امروز اينگونه است و ما مسئول امروز خويشيم ، فردا از آن نيامدگان است.

بر هيچکس پوشيده نيست که ريخت ها و يا قالب های ادبی پيکره هايی هستند با توان ها ، ويژگی ها ، کاستی هايی که نخست هر هنرمندی بايد توان ها ، ويژگی ها ، زير و بم ها ، چم وخم ها و نيز کاستی های آنها را خوب بشناسد ، جان و جهان آن ها را کشف کند و راز و رمز های زبانی آنها را بداند تا بتواند جان قالب را فراچنگ آورد . کشف جان و جهان قالب ها چونان کشف اجزاء جانوران و يا بافت های گياهان است . همچنان که هر گياهی بافتی مشخص ، خانواده ای مشخص و رنگ ، طعم و بوی مشخصی دارد که شناسنامه و هويت او بشمار می رود ، قالب ها نيز بافت ها و شناسنامه هايی خاص دارند که هنرمند بايستی با تيز هوشی و جستجو به توانمندی ها ، بافت ها و شناسنامه ی قالب برای کشف توان ها و کاستی های آن پی ببرد . از اين ديدگاه قالب ها ديگر پيکره هايی بی جان چونان خم های رنگريزی و يا قالب های ريخته گری نيستند که مواد اوليه را با شکل هايی تعيين شده به ما تحويل بدهند . برای همين است که گمان دارم تعريف قافيه ، رديف ، و نيز نوع بهره گيری از وزن ، ريتم ، موسيقی و يا دستگاه درونی استعاره سازی ، تشبيه سازی و بهره گيری از امکانات زبانی مثل انواع صناعات ادبی در هر قالب نسبت به عملکرد ، توان ، خواستگاه ، نقش و هدف قالب ها با هم فرق دارند و هنرمند زيرک به خوبی اين تفاوت ها را از هم باز می شناسد . بر اين گمانم که هر شعر لايه ایست که شاعر همزمان هم از روی زبان بر می دارد و هم از روی زندگی و با خلق آن بخش هايی ناشناخته از جهان زبان و جغرافيای زيستن را به ما نشان می دهد .

شايد برای همين است که می بينيم حتی هنرمندان بزرگ نيز تنها در يکی يا دو قالب موفق اند و در قالب های ديگر شاعرانی درجه ی سه هم نيستند . برای نمونه غزل های حافظ کجا و قصيده ها ، مثنوی ها و چارانه هايش . مگر حافظ نمی توانسته است با همان ظزافت کلامی قصيده و يا رباعی و مثنوی بگويد ؟ ( شايد از همين ديدگاه باشد که به در هم تنيدگی دو قالب ، آنهم قالب هايی که داری دو جهان و دو زبان دور از هم هستند مثل غزل و مثنوی يا غزل و قصيده زياد خوشبين نيستم ) . البته هر کسی آزاد است که هر چيزی را با هر چيز ديگری گره بزند .

با اين پيش درامد به سراغ غزل جناب انصاری می رويم . در اين زمان کوتاه فرصتی فراهم شد تا نگاهی نيز به غزل های ديگر او بيندازم و با شيوه ی سرايش ، دستگاه ذهنی و نوع نگاه او به پيکره ی غزل و نيز خوداگاه و ناخوداگاه او کمی آشنا شوم .

سال ها اين پرسش جان و جهانم را آکنده بود که براستی تفاوت بنيادين پيکره ای چونان غزل ، قصيده و قطعه در چيست ، آيا تنها بلندی و کوتاهی و يا نياوردن قافيه ای در مصرع آغازين قالبی می تواند به تغيير شکل ، بافت ، حس و جان و جهان آن بينجامد ؟ بی گمان پاسخ دادن به اين پرسش بنيادين نه در چند جمله می گنجد ، نه کار آسانی ست و نه در اين جستار کوتاه در پی پاسخ دادن به آن هستم ، زيرا برای يافتن پاسخ نخست بايد قصيده ، غزل و قطعه را کالبد شکافی کرد و سپس شخصيت و هويت اصلی اين سه قالب را شناخت و دست آخر نيز به مرزهای بيرونی و درونی آنان پی برد . هدفم از طرح اين پرسش اين بود که اين روزها آگاهانه و يا ناآگاهانه مرز های اين سه قالب در هم ريخته و بسياری از شعر های وزن دار و قافيه ای که در شکل شبيه غزل هستند با زبان و فضای قصيده بيان می شوند و می توان آن ها را قصائد کوتاه نام نهاد . افزون بر اينها نيز بسياری از شعر هايی که با نام غزل ثبت می شوند و گاه حتی قافيه آغازين ندارند و گاه نيز دارند دارای زبان و فضايی هستند که دقيقا می توان نمونه ی آنها را در قطعه های کهن و يا حتی در قطعه های معاصر تری چونان قطعه های پروين اعتصامی يافت . تفاوت تنها در اين است که قصائد و قطعه های کهن دارای بافتی محکم ، زبانی استوار ، پيکره ای در هم تنيده و محور عموده ای يکدست است و بسياری از غزل های معاصرين ما پريشان جان ، سست ، بی شناسنامه ، کم مايه ، کم خون و سرشار از غلط های دستوری ست . غلط هايی که حتی مردم کوچه و بازار نيز در بکارگيری آنها وسواس دارند .

شايد بتوان يکی از نخستين و بنادی ترين تفاوت های غزل ، قصيده و قطعه را در غزليت غزل دانست . براستی غزليت چيست ؟ شايد نتوان پاسخی عالمانه برای غزليت يافت همچنانکه نمی توان برای بسياری از مفاهيم حسی پاسخی روشن يافت ، مفاهيمی چونان عشق ، دل و... اما بخوبی می توان حضورشان را حس کرد و در لايه های زيرين زبان خروششان را ديد . غزليت را هم اگر چه نمی توان تعريف کرد اما بخوبی می توان حضورش را در زير پوست واژگانی که غزل را می سازند و نيز زبانی که غزل با آن سخن می گويد حس کرد . غزليت همان چيزی ست که قبل از عاشقانه بودن ، عارفانه بودن ، اجتماعی بودن ، سياسی بودن ، مدرن بودن ، سنتی بودن ، پست مدرن بودن ، پيشرو بودن ، و... حس کرد و ديد . به سخنی ديگر غزليت مقدم بر هر پسوند و پيشوندی برای غزل است . شايد از همين ديدگاه باشد که ما ناخودگاه غزل های شاعران عارف ، يا شاعران سياسی کار را بر عارفان شاعر و يا سياستمداران شاعر ترجيح می دهيم ، وگر نه اگر مثلا در پی عرفان در غزل هستيم بايد " غزل های حلاج " را بخوانيم که عارفی درجه يک است نه غزل های حافظ را که عارفی درجه ی چند هم بشمار نمی رود و هنوز هم در عارف بودن او ترديد است . تفاوت حلاج با حافظ در اين است که حلاج عارفی درجه يک اما شاعری درجه چندم است اما حافظ شاعری درجه يک و عارفی درجه ی چند م است . حتی در معاصرين نيز تنها غزل هايی در حافظه ی فرهنگی ما مانده است که به بنياد های غزليت نزديک ترند . نمونه غزل های فرخی يزدی و يا لاهوتی .

به گمان من يکی از بزرگ ترين ويژگی های غزل های انصاری جاری بودن غزليت در پس پشت واژگان است ، غزليتی صميميو بر خواسته از جان و جهان او . دومين ويژگی غزل او زبانی ست که در خدمت غزليت است (هر چند گاهی اين زبان کم شور می شود و گاه نيز کم خون . گاه مستحکم است و گاه سست . گاه تاب ربا می شود و گاه بی حوصله و خموده ) اما همه ی اينها از ميان می رود و بسته به پشتکاری دارد که تنها با چگونه خواندن و کشف راز و رمز های بزرگان غزل از بين می رود . انصاری به گمان من توان آن را دارد تا به مرزهای ناشناخته ی زبانی قدم بگذارد و پيکره ی غزل را رام کند. هرگاه که خوداگاه ِ خودخواسته ی انصاری بر جهان غزلانه اش چيره می شود غزل او به چند پارگی تن می دهد و ريتم و ضربان غزل از چنگش بدر می رود و از مسير اصلی خارج می شود و پيکره ی واحد غزل صدمه می بيند .

راست آن است که بنده به تعريف امروزيان از محور عمودی غزل زياد باور ندارم ، چرا که محور عمودی ای که بسياری از دوستان ما در پی اثبات آن هستند يکی از ويژگی های اصلی قطعه و داستانک ، حکايت و روايت است و حتی تا اندازه ای قصيده . غزل محور عمودی ی خاص و ويژه ی خود را دارد که بايستی آنرا هوشمندانه و زيرکانه در زيرترين لايه های غزل پنهان کرد تا ديده نشود ، بر وارونه ی قطعه يا داستانک و حکايت که بايستی آشکار باشد . ( در اين باره ها در کتابی که ويژه ی بررسی غزل است بسيار سخن خواهم گفت ) . غزل انصاری اما از زبان قصيده و قطعه جدا می شود و زبان غزل را بر می گزيند .

شايد بتوان از بزرگ ترين کاستی های غزل انصاری از : گسست های معنايی ، سردرگمی بيت ها ، کم توجهی به چفت و بست های بيت ها و گاه مصرع ها ، کم توجهی به موسيقی برتابيده و برآمده از نهان زبان نه رويه ی زبان . نمونه :

کودکی که به فکربازی بود ،خسته از مشق وجمله سازی بود
آه! حالا نشسته یک گوشه، با تمام وجود می گرید

در اين بيت انصاری در تلاش است تا با بازی با رويه زبان به موسيقی غزل ياری رساند اما چون کمی شتاب زده است به ژرفای زبان کمتر ره می برد و با آوردن دو " ه " در آه و " ح " در حالا نوعی رمندگی در حروف ايجاد کرده که حتی طعم موسيقی مصرع پيشين را نيز باز می ستاند.

يا حتی در اين بيت :

در نگاهت مسیح غمگینی،بر صلیبی شکسته می خندد
در تو دریا به گریه افتاده ست، چشمه ای رود رود می گرید

که به تنهايی می تواند بيتی جاندار و زيبا باشد با شتابزدگی اسير ظاهر کلام می شود و موسيقی را فدای معنا و تصوير دستمالی شده ای می کند که بار ها شنيده ايم . سينه سينه سخن ، دريا دريا ، و.. يا رود رود اشک که آوردن دو هجای بلند به ناگهان بيت را به تنگی نفس می اندازد .

يا اين بيت که از زيبا ترين ابيات غزل اوست هر چند بی چفت و بست به غزل پيوند خورده است .

فکر کردی فقط ارسطوها، مات اشراق شرقی ات بودند ؟
سهره وردی نشسته در چشمت، بین کشف و شهود می گرید

در هر روی با توجه به غزل ههای ديگر او ، انصاری غزل سرايست که توان بسياری برای کشف دقايقی ماندگار در غزل دارد . چرا که برخورد او با قافيه ، رديف و وزن و نيز زبان پاکيزه ی او می تواند سرمايه ی گرانبها در جاده ی پر پيچ و خم سرودن باشد . شايد بتوان گفت غزل انصاری به ليوانی آب گوارا پس از تشنگی می ماند که پس از نوشيدن و سيراب شدن به سرانجام می رسد . و انصاری بايستی تلاش کند تا غزل او هوايی تازه برای استشمام در هر فصلی باشد هوايی که هرچه استشمام کنی نه چيزی از او کاسته شود و نه دلزده شوی . بخشی از غزل تازه او در تارنمايش را می آورم تا ببينيم که اگر انصاری دل به سرودن بسپارد و احساسات گذرای خود را زمينگير کند بی گمان غزل هايی زيبا خواهد سرود .
حيف است كه بر آينه زيور زده باشي
يا رنگ به گلهاي معطر زده باشي
صورتگر خوبيست خدا ، بر گل رويت-
هيهات! اگر يك گل ديگر زده باشی

من منتظرم شانة من ساحل امني است
آماده ی آن لحظه كه لنگر زده باشي

شرمناک دوستان خوبم و عزيز دلم جناب انصاری هستم .
ارادتمند شما : پيام سيستانی

 

مرتضي حيدري آل كثير     شنبه10فروردين1387ساعت:9:48

 

من غزل را خواندم و لذت بردم
می توان گفت شعر با سادگی تمام که در عین جال زیبا هم هست شروع می شود و این سادگی تا بیت دوم ادامه می یابد
و شعر جوهره ی خود را در بیت سوم و چهارم نشان می دهدخیال و عاطفه و زبان به خوبی گره می خورند و بعد یک دفعه در بیت آخر که به نظرم از بقیه ضعیفتر است سقوط میکند برای من غزلسرا خیلی مهم است که شروع و پایان خوبی داشته باشم اما اینجا علیرغم شروع تقریبا موفق«از حیث زبانی» ، غزل به پایانی نچندان مناسب دچار شده ست و این شاید به دلیل ضعف تالیف یا عدم هماهنگی در زمان افعال است
به هر حال این غزل بیشتر انرژی اش را در حوزه ی زبان امروز رها می کند
.

 

زهرا صادقي                شنبه10فروردين1387ساعت:10:30

 

درمورد شعرهای آقای انصاری که من همیشه مشتاق شنیدنشون هستم اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که درشعراولشون ازبیت سوم به بعد شعریت کار خیلی خوب میشه باتوجه به اینکه فضا سازی دوبیت اول رو درکل کار لازم می دونم.

 

محمد مجتبی احمدی         11 فروردین1387 ساعت: 10:4

 

شعر شروع خوب و ساده ای دارد و این سادگی که با دلنشینی همراه است تا پایان بیت دوم ادامه دارد اما مصراع اول بیت سوم که دچار کلیشه در مضمون و واژگان شده چندان به دل نمی نشیند در حالی که مصراع دوم همین بیت واقعا زیباست .
بیت چهارم به لحاظ مضمون و واژگان تافته ای جدا بافته است و با ابیات ساده و روان پیشین همخوانی ندارد که به گمانم اصرار به استفاده از قافیه ی شهود موجب این امر شده . بیت آخر هم چندان پایان خوبی نیست برای شعری که شروعش خوب است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر دوم:

 

 

حق دارند نورآباد را
با ممسني اشتباهي بگيرند
وقتي كه هنوز هم کوچه ها
بدون پلاك شهيد مي شوند
آقاي شهردار !
زبانم لال
مي گويند:به خيابانها جسارت شده است
به درختها
حتي به جناب تژده.
دلم مي خواهد لپت را بگيرم و
داد بزنم:
چقدر تپل شده اي نورآباد !
ولي از گنجشك هايت خجالت مي كشم
مي گويند : به خورها خو كرده ام
بندرعباس را مثل كف دست دوست دارم
مي گويند : گلويم پيش اين پنج نصف ونيمه
گير كرده است
از شما چه پنهان !
هرمز را حنا بسته اند×
مباركا باشد !
قشم هم دختر خوبيست
اينجا فقط كيش از دماغ فيل افتاده است




دارم مي سوزم نورآباد
پروانه هايت را دور اتاق بچين !
شمع روشن كن !
بايد براي زنبيل خالي ات شعري بگويم.

*خاک هرمز سرخ است

                       naghd

 

نقد شعر دوم :

مهردادسنجابی         چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت: 0:57

 

شعری که شروعی زیبا و متفکرانه دارد چقدرزیبابود: وقتیکه هنوزهم کوچه هابدون پلاک شهیدمیشوند. و به تصویرکشیدن چهره دردمند وآفتابسوخته شهرهای غمگین جنوب . استفاده از صفات انسانی را دراین شعر میپسندم مثل دلم میخواهد لپت رابگیرم ... در ضمن شعر پایان بندی مناسبی هم داشت باآن کنایه ظریفی که در انتهای شعر نهفته بود.

 

رامین صیاد حقیقی   چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت: 9:3

 

شعر دوم اما بسیار به دل می نشیند و خودمانی است واز روی دغدغه است سطر هایی از شعر واقعا زیبا ست و درکلیت کار جا افتاده مانند:
"دلم مي خواهد لپت را بگيرم و
داد بزنم:
چقدر تپل شده اي نورآباد !"
اما سطر بعدی کار را ازریتم می اندازد:
"ولي از گنجشك هايت خجالت مي كشم"

 

شادي خوشدل  چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت: 19:27

 

شعر دوم
شاعر فرق نور آباد و ممسني را چقدر قشنگ معرفي ميكند.
وقتي كه هنوز هم کوچه ها
بدون پلاك شهيد مي شوند
خوب اين ابتكار خلاقانه در ابتداي شعر انسان را سر ذوق مي آورد كه تا انتهاي شعر را بخواند.
با عرض معذرت من معني( تژده.) را نميدونم چيه؟
شعر سپيدي متفاوت از ديگر دوستاني كه تاكنون شعرشان به نقد گذاشته شده ديدم. اين اولين شعرهايي است كه بنده از آقاي انصاري مطالعه مينمايم اما در همين اندازه هم متوجه شدم كه فكر پخته اي دارند و از اينكه عضو انجمني شدم كه افكار پخته اي چون آقاي انصاري در آن عضوند بسيار خشنودم.شعر سپيدي كه مشاهده ميكنيم اثري است كه گويي تاريخچه شهري را با تاريخچه استاني كه در آن است بازگو ميكند البته اين تاريخچه به معناي عام تاريخ نيست بلكه شايد بيانگر يك فكر ناسيوناليست خالص شاعر است.هرچنند شاعر با سادگي بيشتر از زرق برق موافق است چنانكه اين مطلب را در اين جمله از شعر بيان ميكند كه((اينجا فقط كيش از دماغ فيل افتاده است))
شاعر سبكي صادقانه را پيش گرفته و از گفتن حرفش هيچ ابائي ندارد چرا كه به درستي آن معتقد است.فقط اگر شاعر لطف نموده قسمت پاياني شعر را برايم كمي توضيح دهند ممنون ميشوم .
اين قسمت را ميگم :
دارم مي سوزم نورآباد
پروانه هايت را دور اتاق بچين !
شمع روشن كن !
بايد براي زنبيل خالي ات شعري بگويم.
×خاک هرمز سرخ است
در كل شعر جالبي بود البته هست(چشمك) و ما هيچ موردي براي ايراد گرفتن در آن نيافتم خدا را شكر. شايد بعدا يه چيزي به ذهنم رسيد (البته ما به دنبال ايراد گرفتن نيستم ، اما خوب يه دو تا ايراد هم نمك نقده)

 

میترا سرانی        پنجشنبه 1 فروردین1387 ساعت: 23:15

 

ذهنیت نویی بر شاعر حاکم است و موقعیت اقلیمی خود را در عناصری ساده پردازش کرده است.دردمندی شاعر در این شعر هم افق خود را گشوده است ، وقتی که کوچه ها بون پلاک شهید می شوند و این مرگ و میر روز مره و فاقد پلاک باعث شرم و جسارت به کوچه ها می شود . و اینها امتیازی برای شاخص شدن نور آباد نمی گردد.کیش ،قشم بنا به تجملات دیگر متمایزند و هرمز و بندر عباس.

دغدغه ی شاعر بیشتر دغدغه ی اجتماعی ست و با روز مرگی زندگی آشناست و با آنها همزیستی دارد.نگاه نوستالژیک بین عناصر شعر ،شاعر را بیشتر به حرکت وا داشته است. بخصوص اینکه شخصیت پردازی یا جاندار پنداری به این حرکت نیرو بخشیده. هر دو شعر از نظر مفهومی اشعاری تعدیل شده هستند . زبان با توجه به تشبه استعاره و تلمیح شفاف عمل می کند .اما این شفافیت التذاذ ادبی خویش را بدنبال دارد. یعنی مهمترین انگیزه ای که از قراءت متن به خواننده منتقل می شود .

 

 آرزو غفوری            جمعه 2 فروردین1387 ساعت: 19:52

 

...سادگی در دنیای او حرف نخست را می زند او از دگرگونی ها و درهم گسیستن ها مبراست و این شعر را روان و زیبا می کند.ابزار و اجناس با آهنگی موذون شعر یک دست و هارمونیک را به خواننده تقدیم می کند.کلام شاعر باز گرفته شده از فکر/خاطرات و آرمان های اوست و این ها به طور ملموسی در لباس بومی خود نمایان می شوند.شاعر جدای از تفکرات خود به معرفی محیط زندگی/شهر و دیار خود می پردازد و در مجموعه ای یک دست و منسجم بدیها و خوبی ها را در کنار هم به یک میزان به تصویر می کشد.او انسان آمیخته با روح سرزمین خود است و جدای از آن سیرسلوک نمی کند و هر آنچه بر سر نوشت خاکش مستولی ست بر او نیزهموار است و خود را برتر از آن نمی بیند.او تعهد خود را نسبت به سرزمینش به شعر می کشد از ما قضاوتی نمی خواهد و او بسیار منصفانه به بیان اندیشه خود می پردازد تنها هدفش تقصیم اندیشه و احساس و شکایتش و از همه مهم تر دنیای ایده آلش با ماست...دلسوزی او قابل تحسین است/زبان او قابل ستایش او روان و ساده ارتباطش را برقرار می کند...من به راستی اگر شعر را از میان به دو نیمه تقسیم کنم و نتیجه ای زیبا می رسم و آن این است که:شعر بر نقطه به تقارن می رسد و از دو سوی قرینه است.وزن شعر تا پایان هم آهنگ ادامه دارد و میان موج احساسی شاعر تزلزلی دیده نمی شود.برای من این شعر یک شعر"زیمتری"(Symmetri) است که دارای نقطه توازن و تقارن است به نوعی در معنی چون صورت موذونی می ماند که همه اجزاء بر سر جای خود به زیبائی آفریده شده اند...شعری یک دست و روان که نامی بهتر از "زیمتری" برای من ندارد...

 

محمد فرخ طلب          پنج شنبه8فروردين1387ساعت:5:15

در مورد کار دوم

دلم مي خواهد لپت را بگيرم و
داد بزنم:
چقدر تپل شده اي نورآباد !

در این قسمت حس آمیزی بسیار زیبایی صورت گرفته که بسیار دلنشین است
البته کمی رد پای عجله را در این کار می شود دید.

 

اصلان قزللو                پنج شنبه8فروردين1387ساعت:17:0

 

شعر ، فضایی محلی دارد. وقتی در روزهای نوروز به نور آباد رسیدم، یاد شعر عبدالحسین انصاری افتادم. و یک بار دیگر خواندمش. در میدان مرکزی شهر ، کنار تابلو توقف ممنوع ، در کنار پلیس ، توقف کردم و با او مشغول گفت و گو شدم که: این جا کجاست؟" گفت: نور آباد. گفتم : پس ممسنی کجاست؟ گفت همین جاست. نور آباد ، نام قدیم آن است .ممسنی دهی بوده ، که کمی آن را از اطرافش کشیده اند و بزرگش کرده اند و نور آبادش نامیده اند . وگرنه هیچ ترقی و پیش رفت نداشته است . در ضمن هیچ کس نام نور آباد را قبول ندارد. تابلوها را که خواندم دیدم حق با اوست: آموزش و پرورش ممسنی، شرکت گاز ممسنی و ... و آن وقت واقعیت شعر را دریافتم. کوچه ها و خیابان هایش بی نام بود. زبان شعر ساده و با گشتی در اطراف نام جزیره ها و شهر ها را ذکر می کند که در این میان ، نور آباد ، ببخشید ، ممسنی را طفل معصومی نقش می کند که با فقر و فاقه دست به گریبان است. جان بخشی به کوچه ها و خیابان هاش ، آن قدر محسوس است که گویی تو در آن جا زندگی می کنی. زبان دو پهلو که از ویژگی های یک شعر خوب است به همراه طنزی تلخ ، تو را به دیدارش جلب می کند. " دلم می خواهد لپت را بگیرم و... " که پس از نام شهردار آمده ، ابتدا به شهردار دلالت دارد و سپس تپپل شدن نور آباد را که می خوانی برت می گرداند به چهره اش . شاید در این گیر و دار شهردار هم تپل شده است. اما احوال گنجشک هایش را که می خوانی ، نظرت عوض می شود. چون خجالت ، به خاطر لاغر ی و نحیفی آن هاست. جناس خو با خور و "دست " و "دوست" هم به موسیقی شعر کمک کرده است. تغییر اصطلاح " جایی را مثل کف دست شناختن" به " بندر عباس را مثل کف دست دوست دارم" کهنگی زبان و معنا را زدوده است . تصور هرمز ، همانند شخص دست حنا بسته و قشم ، همانند دختر سر به راه و سر به زیر که نمایانگر فقر و عقب ماندگی است ؛ و ایجاد تضاد ی عمیق بین این شهرهای رشد نیافته با کیش که "از دماغ