تبليغاتX
انجمن مجازی
منتظر نقد و نظر شما هم هستیم

نقد اشعار دکتر بهروز یاسمی

به نام خدا

اول

            برای شرکت در گفت و گو ها می بایست ابتدا با قرار دادن لینک «انجمن مجازی ایران» در وب سایت خود و اطلاع به ما،به اعضای انجمن بپیوندید .عضویت و ارایه نقد و نظر ها تنها با نام و نام خانوادگی انجام خواهند شد؛بنابراین از شرکت دادن نظرات با نام وبلاگ یا نام مستعار معذوریم .

             همه ی ما بارها در انجمن های مختلف شرکت کرده ایم و می دانیم که هیچ کس منتظر دعوت نیست .هر که به انجمنی دلبستگی داشته باشد خودش طبق قرار معین به آن جا می رود .این جا را هم از این امر مستثنا ندانید .بنابراین از اعضای محترم خواهشمندیم با توجه به برگزاری منظم انجمن ، بدون نیاز به خبر رسانی در جلسات شرکت فرمایند و دوستان دیگر را هم با این انجمن آشنا کنند.

دوم

موضوع این جلسه : نقد اشعار بهروز یاسمی

خواهشمندیم که برای هر شعر مطلبی جداگانه بنویسید .

سوم

شعر اول:

 

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير

 

پرنده بودم اما هوای باغ زمين

از آسمان بلندم کشيده بود به زير

 

پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی عليل و اسير

                 *

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير

 

و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی

به سمت باز افق‌های روشن تقدير

                ***                

ميان اين من حال و تو ای من پيشين

تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير

 

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت

ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

 

به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام

مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير

 

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد

پرنده‌ام آری يک پرنده ...

 

 

 

      naghd

    

نقد شعر اول :

  نقد و نظر شما هم به تدریج در این قسمت درج خواهد شد

 

 

عارفه دهقانی             سه شنبه 1 مرداد1387 ساعت: 13:25

در ابتدا به دکتر یاسمی تبریک میگویم بابت زبان شیرین کارهاشون
کار تمیز و خوبیست
اما در شعر آوردن بعضی واژگان, طراوت کار را میگیرد
مانند"علیل" در:پرنده بودم آری ولی عليل و اسير!
که واژگان بسیار مناسبتری هم میتوان جای آن قرار داد.

شهرزاد سرمست          چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت: 2:12

هر دو کار را خواندم وبنظرم کار ابتدایی زیبا بود اما کمی تفکر میخواست تا با تمامی جملانت رابطه بر قرار کنی وگزینه هایی از شعر برای ما نوشته شده بود که زیبایی را ترسیم میکرد اما یکسو نبودند ودر اخر با دوباره خواندن پی بردم که کاری بس زیبا بود به جز کلمه علیل که سخت هضم شد.

مهدی تقی نژاد           چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت: 17:32

این شعر بهروز ياسمي نوعي حديث نفس است. ياسمي در اين غزل انسان (خودش) را به پرنده اي تشبيه مي كند ناتوان، اسير، عليل و درگير هواي نفس كه با آمدن كسي امكان پرواز مي يابد و از قيد و بند رها مي شود. در واقع غزل نه بيتي ياسمي از دو بخش تشكيل شده؛ بخش اول اعتراف به وضعيت نامطلوب و ناخواسته كه بر شاعر حكمفرما بوده و بخش دوم تحولي است كه در اثر حضور نجات بخشي براي شاعر ايجاد شده است. از اين منظر شعر ياسمي داراي پيمي ارزشمند اما فاقد تفكري نو و انديشه اي تازه مي يابيم.
واژه كليدي و محوري در شعر ياسمي «پرنده» است. شعر حول و حوش اين كلمه و ويژگي هايي كه اين كلمه مي تواند به خود بگيرد مي چرخد. بديهي است ظرفيت اين كلمه آن گونه كه در صفات استفاده شده توسط شاعر مي بينيم (عليل، اسير، دلگير و ...) داراي گستردگي نيست و همين موجب شده است شاعر نتواند خلاقيت مورد انتظار مخاطب را در شعرش نمايان كند.
مصراع آغازين شعر با (و) عطف ساخته شده است كه گيرايي چنداني ندارد و همين مخاطب را به درون خود نمي كشاند. انتظار من مخاطب آن است كه مصراع دوم شعر ادامه منطقي مصراع اول باشد اما اين گونه نيست. شاعر بدون درنگ وارد بحث مي شود و خودش را معرفي مي كند. شايد انتظار بود اين مصراع در بيت دوم شعر بيايد.
تقزيبا در هيچ كدام از مصرع ها و يا ابيات شاهد تصاوير بكر، تازه و پرانرژي نيستيم و همين شعر را در مسيري يكنواخت و بي روح قرار داده است.
موسيقي و ضرباهنگ شعر داراي توقف هايي است كه هم از زيبايي آن كاسته است و هم خوانش شعر را دشوار مي نمايد و اين نقيصه از مصراع اول شعر خودنمايي مي كند آن گاه كه مخاطب بايد با دشواري بين كلمات (قشنگ است) و (اگر) اتصال برقرار كند. مصراع دوم نيز از اين مساله رنج مي برد. (م) ساكن و (اما) به سختي قابل اتصالند. در بيت هاي ديگر نيز اين مشكل ادامه يافته است.
در اين غزل مصرع هاي زيبايي را شاهديم كه در عين سادگي خود را نشان مي دهند. (ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير) يا (مرا مجاب نمي كرد عشق هاي حقير).

رویا ابراهیمی                پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت: 19:35

شعراول شروعی قوی دارد واعتراف قشنگ است اگرچه با تاخیر ... اما به نظر میرسد که در ادامه ی کار شاعر کمی بی حوصله به ادامه افرینشش میپردازد احساس میکنم تکرار کلمه پرنده با این شدت واقعا لزومی ندارد وپرنده بودن رادر ادامه میشود به زیبایی با تصاویر مربوط به آن نشان داد . کلمه چراغ مراد کمی نامانوس به نظر میاد وبه شعر لطمه زده ودرعین حال از مصراعهایی که واقعا قابل تحسین اند : خط گمشده ام را بیاوری به مسیر و ترا ندیده گرفته ام مرا ندیده بگیر است بود.

اصلان قزللو                  پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت: 20:57

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد بر این دیر خراب آبادم (مولوی)
سیطره ی وزن و قافیه بر شعر ، انکار ناپذیر است . موضوعی تکراری . با توجه به بیت مولانا که در ابتدا نقل شد . چه قدر واژه های اضافی . "پرنده بودم ، اما پرنده ای دلگیر"- پرنده بودم ، اما هوا...."- پرنده بودم ،اما پرنده ای بی پر/ پرنده بودم ، آری..." و پرنده های دیگر.یک آمار سر دستی از تکرار 10 بار پرنده در ۹بیت حکایت می کند. و باز هم به خاطر وزن و البته بیش تر به خاطر قافیه ، تکرار دامن شعر را گرفته است."تفاوتی است اساسی، قبول کن بپذیر" . یا قبول کن باشد یا بپذیر . آیا در این جا چیزی جز پر کردن مصراع ها مور نظر است؟ نکته ی دیگر آن که هیچ فرم ذهنی ثابت بر شعر حاکم نیست. آیا"مرا مجاب نمی کرد عشق های حقیر" باعث تولد من تازه ی "پرنده ی آزاد" شده است؟ و حالا که یک پرنده ی آزاد شده ای ، از کدام مرز عبور می کنی. آیا متن فقط به عکس این پرنده جشم ندوخته است ؟ نگاه ، کهن . قالب کهن و واژه های بی جان چه می گویند ؟ مخاطب در این متن چه کاره است؟ به کدام زاویه ی پنهان و تازه بنگرد؟ دستش را به کدام ریسمان بگیرد و از کدام دالان بگذرد ؟ انسان امروز با مسائل کوچک و بزرگ و پیدا و پنهان بسیاری سر و کار دارد . بیایید از" حصار تنگ مضمون سازی و نکته اندیشی در دایره ی محدود تر باز سازی مضامین هزار بار و صد هزار گفته شده ، از استقبال و اقتفای آثار شاعران بزرگ و تقلید ناپذیر ، همچون حافظ و سعدی ، به نیت روشن نگه داشتن چراغ بی نفت و نور قصیده سازی و غزل پردازی ، آن هم در دنیای دلهره ها و وحشت ها، قافیه کاری های بی خون " رها شویم ."آثاری که در آن شعر را به جیزی خنثا بدل می کند . چیزی تجملی و تشریفاتی ؛ که تنها اثرش ، شاعر نامیده شدن گویندگانش است." (1). این ها را اصلا برای شاعر محترم نگفته ام . فقط و فقط در مورد متن است . چه بسا دوستان گویند "گرتو بهتر می زنی ، بستان بزن" . درست است . در مورد نگارنده ی این حروف هم مصداق دارد ومی کوشد از مشکلات این چنینی بگذرد.
*کتاب شعر -هیوا مسیح-ص 69-نشر قصیده سرا(نقل به اختصار)

علیرضا زارعی             پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت: 22:51

در مورد غزل های بی ردیف برخی معتقدند غزل آنطور که باید و شاید به سرانجام نمی رسد، حال نه اینکه چون قافیه بیت آخر را آقای یاسمی نیاورده بخواهم بگویم غزل بی سرانجام است، نه این موضوع در مورد غزل های بزرگان هم صدق می کند و خیلی ها غزل های اسمی و بدون ردیف حافظ را هم حتی از غزل های فعلی و ردیف دار حافظ ضعیف تر می دانند. البته غزل انصافا زیباست ولی زیبایی اش با اسم شاعر برابری نمی کند، یعنی از یاسمی بیش از این انتظار می رود. سخن دیگر اینست که در نظر آورید شاعر بجای همه «پرنده بودم» ها در ابیات آغازین می گفت «پرنده بوده ام» ، آیا کار بهتر از آب در نمی آمد؟ درست است که یک هجا به اوزان اضافه می کرد ولی به نظرم چون تداوم این پرنده بودن با آن اوصاف علیل و ... بودنش که دوستان گفتند همواره در شعر ساری می ماند. اضافه شدن هجا هم با توجه به اختیارات شاعر مشکلی ایجاد نمی کرد، ضمن اینکه آن سکته ای که شاعر تعمدا در ابیات با آوردن «پرنده بودم» داده است در تداعی معنی جای خود را در ذهن مخاطب باز نکرده است که هیچ به قول دوستی از نظردهندگان به موسیقی شعر هم به نوعی لطمه زده است.شعر دوم هم آنقدر معروف است و نقدها به خود دیده است که دیگر نیازی به نظر من ندارد...

میترا اقدسی                     جمعه 4 مرداد1387 ساعت: 1:39

شعر اول جناب آقاي ياسمي را از جهت فرم و محتوا بيشتر مي پسندم ...
شروع خوبی دارد و موجب حس کنجکاوي براي پي گير شدنِ خواننده مي شود ...

به نظرم " و "در ابتدا خبر از حادثه ای در زمان قدیم می دهد و پر از حرف نا گفته است
ضمنا تعابیر متعدد و مثبتی از" دلگیری ِ" مطرح شده ! می توان داشت ...

* قصه شعر ، بر موضوع مهمي استوار است و معاني عالي را در بر دارد که در نهايت منتج به درسي براي درست تر شدن و صعود شده و قابل تحسين است .

خلاقيتشان در خيال انگيزي ، خوب است و از خواندن اشعارشان لذت بردم .

*رسالت شعر علاوه بر تاثیر برای تغییر و تحول مثبت و اميدبخشي و...شادي آفريني نیز هست و براي اين منظور ، ترجیحا از کلماتي که بار مثبت بيشتري دارند بهتر است بهره گرفته شود .

ماندانا ابري                        جمعه 4 مرداد1387 ساعت: 14:4

از استخوان بندي غزل و ارتباط عمودي بيت ها مي توان فهميد با شاعري كار كشته طرفيم كه مي داند چگونه از قافيه ها كار بكشد . تنها مواردي كه به نظرم رسيد با تغييرش مي شد اين غزل خوب ، خوب تر شود جايگزيني كلمات : عليل ، زين خرابه ، وقوف ... با كلماتي امروزي هستند .
و نكته مثبت ديگر اين غزل ... صحبت از افق هاي باز " تقدير " هست ... كه معمولا در شعرها ... مورد شماتت و بي مهري شاعران قرار مي گيرد .
به هر حال غزل جانداري بود .
 
مرمر الفت                       جمعه 4 مرداد1387 ساعت: 15:19

شعر اول از نظر محتوا خوب بود ولی می شد در انتخاب واژه ها واسواس بیشتری به خرج داد مثلا این مصرع:

پرنده بودم اما هوای باغ زمين... (هوای باغ زمین شاید برای جلب یک پرنده کافی نباشه)
یا علیل...
 
آزاده بشارتی                  جمعه 4 مرداد1387 ساعت: 19:29
 
شعر ها قدیمیست. فکر میکنم دو یا سه سال پیش از زبان شاعر عزیزی دو بیت از شعر دوم را شنیدم و خیلی وقت ها زمزمه اش کرده و می کنم. از اینکه تمام شعر را دیدم ذوق زده شدم.
از مثنوی بیشتر لذت بردم.
غزل ، نمیدانم چرا نمیتوانم با استفاده از زین کنار بیایم. به زبان شعر خدشه وارد میکند. و از امروزی بودنش میکاهد.
پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی عليل و اسير
این بیت مفهوم ساده ای دارد. بسیار ساده بیان شده و جای تفکر زیادی نمیگذارد.
تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير
این قشنگ هست. گرچه حشو دارد اما عجز را نشان میدهد و تاکید. من خیلی دوست داشتم این تکه را.
که بیت بعد هم باز تکرار دارد. که این موضوع باز به بیت قبل خود کمک میکند.
ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير . من واقعا متوجه این تکه نمی شوم. مرا ندیده بگیر؟
به هر حال از شعر لذت زیادی بردم. حرف هایم هم ممکن است نادرست باشد.
این ها در مورد غزل.
 
محسن سلطانی                شنبه 5 مرداد1387 ساعت: 13:46
 
غزل خوبی را از جناب آقای یاسمی عزیز خواندم که قبلا هم کم و بیش با کارهاشون آشنا بودم.
آغاز کار مخصوصا با توجه به حرف عطف(و) در ابتدای مصراع به ذهن مخاطب اینگونه القا می کند که انگار از نیمه ی راهِ واقعه ای با شاعر همراه شده ایم یعنی از همان نقطه ای که شاعر می خواهد حرفهای ناگفته ای را بازگو کند یا شرح حالی را بیان کند(اعتراف کند).شاعر خود را به پرنده ای تشبیه می کند که جایگاه واقعی خود را از دست داده و حالا (علیل و اسیر) شده.هرچند با کلمه ی علیل به هیچ عنوان در ساختار این غزل و بطور کلی در زبان شعر معاصر امروز موافق نیستم.در دو بیت میانی کار شاعر سعی در بیان نجات از سرگشتگی و پرواز دوباره است که در بیان موجز آن موفق بوده اما باز به شخصه با واژه هایی مثل (چراغ مراد و زین خرابه) به دلیل فوق موافق نیستم.
در بخش پایانب کار که به نظرم از دو بخش اول قوی تر است و ما در آن با مصرع های بسیار ناب و زیبایی مثل :
تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير ، که با وجود اینکه دارای حشو است اما آنقدر زیباست به چشم نمی آید و یا:مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير ، ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير... شاعر در صدد انتاج است و پایان بندی کار هم خیلی عالی است.
 
مجتبی طلعتی             چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت: 1:6
 
در غزل گذر از یک مرحله زندگی (یا هر چیز دیگر) که الان نیست را به خوبی به تصویر کشیده اند. گذشته ای که خیلی ها می خواهند به آن بازگردند! مفاهیم فلسفی که پشت کلمات غزل پنهان هستند به راحتی خودشان را نشان نمی دهند. درگیری بین دو تضاد در این اثر به خوبی درک می شود. تقابل عقل و عشق یا گذشته و آینده و یا چیزهای دیگری که با هر چند بار خواندن کشفش می کنی. شاعر به درک فلسفیی رسیده که این درک در کلمات پنهان هستند.
شروع فوق العاده این شعر خواننده را توی غزل میخکوب می کند. ذهن را برای یک اتفاق بزرگ آماده می کند که آن اتفاق در شعر رخ می دهد. پایان هم عالی است. خواننده را به تفکر وادار می کند. در کل به خوبی روی خواننده اش تاثیر گذار است. حتی حاضری ده ها بار از اول شعر را بخوانی.

  صدیقه حسینی         پنجشنبه ۱۰ مرداد۱۳۸۷ ساعت:۱۸:۴۰

اول اینکه توی مصرع "پرنده بودم آری ولی علیل و اسیر" به نظرم دو تا صفت این جوری پشت هم به کار ضربه می زنه و یکیش کافیه!بگذریم از این که با آوردن اون "آری" هم چندان موافق نیستم ولی خب این طور که معلومه تاریخ سرودن شعر به مدت ها قبل برمی گرده و این کاربردها هم طبیعیه!
توی مصرع «و آمدی و مرا زین خرابه پر دادی» هم پیشنهاد می کنم به جای "زین" کلمه ی "از" رو به کار ببرن!که خب هم زبان شعرو یکدست نگه می داره و هم اینکه اشاره نمی کنه کدوم خرابه میگه:و آمدی و مرا از خرابه پر دادی!
توی مصرع "تفاوتی ست اساسی!قبول کن!بپذیر" هم باید بگم که "قبول کن" و "بپذیر" هر دو به یک معنی هستند و به نظرم آوردن یه کدومشون کافی باشه!و من با آوردن دوتاش حتی به بهانه ی تاکید هم مخالفم!
"وقوف یافته ام" هم یک مقدار برای زبان این غزل و اصلا هر غزلی سنگینه!مثلا ً "به رازعشق بزرگی رسیده ام اکنون" شاید بهتر باشه!
و مصرع قبلش "ترا ندیده گرفتم مرا ندیده بگیر" هم خوب بود اما نه در مقابل این بیت که«مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من/که جز ملال نصیبی نمی برید از من»
در هر حال غزل خوب و قابل تاملی بود.

 

 





 

 


شعر دوم

 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

 

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

 

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

 

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

 

 


              naghd

نقد شعر دوم

نقد و نظر شما هم به تدریج در این قسمت درج خواهد شد .

 

عارفه دهقانی            سه شنبه 1 مرداد1387 ساعت: 13:25

شعری که ناگهان گل کرد و از اقبال عمومی برخوردار شد
به خاطر زبان سهل و ممتنع و رسایش و گویی شاعر هرآنچه زاییده ی طبعش بوده بر زبان آورده و تصنعی نیست.
و تکار متفاوت برخی ابیات مانند:
شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

که به کار انسجام خاصی بخشیده

مهدی تقی نژاد           چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت: 17:36

این شعر مثنويی است كه نزديك به بيست سال از سرايش آن مي گذرد. بهروز ياسمي بخش قابل توجهي از شهرت خود را مديون اين مثنوي است. در اين مثنوي شاعر تمام احساس خود را بر صفحات كاغذ ريخته است. وزن روان، بيان ساده و مخاطبي كه مي تواند براي همگان مشترك باشد و روايتي داستان گونه، اين شعر را از جذابيتي برخوردار كرده است كه مي تواند ابيات آن در حافظه علاقه مندان ثبت و ظبط شود و اين گونه شده است.
در اين شعر ما با واژه اي كه متوقف مان كند روبرو نمي شويم و مي توانيم به سرعت شعر را شروع كنيم و با سرعت در اتوباني كه شاعر آن را ايجاد كرده است بگذريم. هيچ تابلويي براي محدوديت سرعت جلومان را نمي گيرد و هيچ منظره اي ذهن ما را به خود مشغول نمي كند.
با اين همه شيريني روايت مثنوي زير زبان ما مزه مي كند و ما را براي خواندن دوباره ترغيب.

رویا ابراهیمی              پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت: 19:39

 تا پایان بیت به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت کاملا زیبا وعالی سروده شده است اما از اینجا به بعد انگار شاعر دچار اطاله کلام میشود شاید این سلیقه مخاطب امروزی باشد که ازتکرار وتوضیح بیش از حد لذت نمی برد ودوست دارد خودش کشف کند اما هرچه که هست فکر می کنم این شعر میتوانست جمع وجورتر از اکنونش باشد وباز از زیباترین مصراعها : ای بی رنگتر از ایینه یک لحظه بایست و ان الفبای دبستانی دلخواه توئی بود ومن اگر جای دکتر یاسمی بودم بیت حتم دارم که تویی ..... و عاشقی جرم قشنگی ست رو برای بیت پایانی انتخاب میکردم.

میترا اقدسی                   جمعه 4 مرداد1387 ساعت: 1:40

شعر دوم روان است و حالت موسيقيايي آن قوي تر و دلنشين تر است ...

ماندانا ابري                         جمعه 4 مرداد1387 ساعت: 14:4

مثنوي انصافا زيبا و لطيف است ... فقط كاش با اين كلمات : ز غزلهاي ، خموشي ،
گران سنگ ، خيل تماشا ... زبان مثنوي دو گانه نمي شد ... هرچند آنقدر شيوا نوشته شده كه شايد اصلا به چشم نيايد .

در بيت اول هم : نخي از مخمل و از ابريشم ... استفاده از كلمه " نخ " را براي بيان لطافت نگاه ... مناسب نمي بينم .


جناب بهروز ياسمي را نمي شناختم ... ولي اينجا با اين دو شعر در ذهنم نام شاعري خوب و مسلط به فن شاعري ثبت شد
.

آزاده بشارتی                  جمعه 4 مرداد1387 ساعت: 19:29

مثنوی هم واقعا کار خوبی بود اما نمیدانم چرا اینقدر بلند. کاش ایجاز را بیشتر رعایت میکردند. البته این موضوع برای شعر اول هم صادق می باشد. استفاده ی ز و از در یک شعر آزار دهنده است و شاید نشان دهنده ی این که شاعر به ضرورت وزن از «ز» استفاده کرده یا بالعکس. به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت = این قسمت دلچسب بود. در من انگار کسی در پی انکار من است/یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است = با این بیت نتوانستم کنار بیایم. یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش/می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش = راجع به این بیت خوب شاید سبز بودن و صفات قبل را بتوان به خدا نسبت داد اما در کل استفاده از خدا به خاطر چه چیزیست؟ آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست/راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ = واقعا این قسمت خیلی خوب بود. استفاده از خیل باز هم به زبان صدمه می زند.

اینها فقط نظر یک شاعر کوچک است. جسارت مرا ببخشید و منتظر اشعار خوبتان صمیمانه هستم.

محسن سلطانی              شنبه 5 مرداد1387 ساعت: 13:46

 
مثنوی در کل کار زیبایی بود و بسیار روان و ساده و یکدست ولی کمی طولانی.
بیت اول با قافیه ی منحصر بفردش تلنگری عمیق به ذهن مخاطب می زند و مانند آهنربایی خواسته یا ناخواسته مخاطب را مجذوب شعر می نماید.اما در ادامه به نظر می رسد که ابیات پی در پی که برای شناساندن مخاطب شاعر آمده کمی زیاد و تکرار مکررات است.در صورتیکه اگر به یکی دو بیت جذاب و محکم مثل بیت اول بسنده می شد بهتر بود.و بعد از تصاویر متوالی ایجاد شده توسط شاعر می رسیم به ادامه ی صحبت از زبان شاعر که در واقع ادامه ی بیت اول است:شبحی چند شب است...خوب تا اینجا درست اما من متوجه منظور شاعر از بیت بعد نمی شوم که: در من انگار کسی در پی انکار من است... انکار چه حسی؟ یا چه کسی؟ این سئوالی است که در بیتهای بعدی هم جوابی برای آن نمی بینیم...
در کل از مثنوی بیشتر از غزل لذت بردم.کار خوبی بود که شاعرانگی آقای یاسمی و قدرت تصویرسازی او را برای همه گان مسجل می کند.
 
محمد همتي                 چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت: 0:27
 
يك خواهش ابدي: اين همه را با سعه صدربيشتري از يك شاعر جوان كه ادبيات فارسي را با نمره دوازده از دانشگاه تهران پاس كرده بخوانيد.
يك حسرت:
در زمانه اي كه انديشه ورزي در حد افراط دامنگير شعر شده و هر كه مغلق تر بگويد لاجرم شاعر تر است خواندن شعرهايي كه حال و هواي احساسات عاشقانه دوران جواني و نو جواني را دارد در من حسي نوستالژيك بر مي انگيزد.نكته دردناك ديگر اين كه گمان كنم اين تو جناب ياسمي خيلي واقعي تر از توهاي مواج در ترانه ها و اشعار معاصر به نظر مي رسد.
براشت هاي من:
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
بيت پاياني در روايت شعر لحن گره گشايي دارد .اما كدام گره؟همه چيز كه از اول معلوم است واين گره (توي مخاطب شاعر.معشوق)كه همان اول باز شده بود و شاعر گفته كه به تو مي انديشم و همه زير وبم هاي اين سوژه انديشيدن را هم كه شرح داده و شاعر در پايان باز مي كويد كه آن تويي. مخاطب كه از همان اول مي داند كه اين شبح هر شبه تصوير اوست.و شاعر هم مي گويد كه: به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري...
تعبير آفت جان و خواب گران سنگ و آوار و نظاير آن چه تناسبي با الفباي دبستاني آن هم دلخواه و عشق من ، شبح شاد، يك نفر سبز، ،دلارا،... دارد؟
چند جا هم تكرار آزار دهنده مي شود.تكرارهايي مثل آفت جانم ،تشنه ديدار و عاشق 
ديدار،....
 
مجتبی طلعتی              چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت: 1:18
 
شروع کارهای آقای یاسمی عالی اند حتی در این مثنوی. اما با وجود شروع بسیار عالی (که بیت اول ورد زبان خیلی ها شده) در ادامه کار با افت مواجه می شویم. حتی ترکیب های زیبایی که در شعر وجود دارد مانع از خستگی خواننده نمی شود. برخلاف غزل.
نقد خانم بشارتی را در مورد مثنوی تایید می کنم. ای کاش موجزتر بود.
در کل غزل خیلی خوب تر از مثنوی است و بهتر به دل نشست.
 
پیام سیستانی             چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت: 4:57
 
به بهانه ی نگاهی به مثنوی عاشقانه ی جناب بهروز ياسمی


وا ژه ی مثنوی از کلمه ی " مثنی " به معنای دو تايی گرفته شده است زيرا هر بيتی مستقل از بيت ديگر است . بسياری آغاز مثنوی را قرن سوم و چهارم می دانند و از مثنوی سرايان به نام زبان پارسی می توان از فردوسی ، نظامی ، اسدی طوسی ، عطار ، سنايی ،جامی ، مولوی ، سعدی ،ايرج ميرزا ، پروين اعتصامی و بسياری ديگر نام برد . اگر داستان عاشقانه ، عارفانه و ريشخند نامه های بلندی در اين ريخت سروده شده است ، سعدی نيز با آفرينش حاياتی بسيار نغز ، کوتاه و زبان آوری جانی ديگر به اين قالب بخشيده است . نمونه را :

يکی گربه در خانه ی زال بود
که برگشته ايام و بد حال بود

روان شد به مهمان سرای امير
غلامان سلطان زدندش به تير

چکان خونش از استخوان می دويد
همی گفت واز هول جان می دويد

اگر جستم از دست اين تيرزن
من و موش و ويرانه ی پيرزن .
مثنوی را پارسی ترين ريخت ادبيات پارسی می دانند و از آنجايی که قالبی دراز جان و فراخ دامنی ست همواره مورد توجه سرايندگان زبان پارسی قرار گرفته است . شايد به همين دليل است که يکی از پرکارکرد ترين و متنوع ترين قالب ها به شمار می رود تا جايی که جاودانه ترين آثار حماسی ، عارفانه ، ريشخند نامه ، منظومه های عاشقانه و نيز اجتماعی در اين ريخت سروده شده اند. ميدان باز مثنوی ،آزادی در گزيدن قافيه و همسويی با وزن و موضوع را شايد بتوان ازدلايل بنيادين تنوع و رويکرد شاعران به اين قالب بر شمرد.

از ديدگاه ريخت شناسی ، مثنوی های کهن بيشتر در وزن های کوتاه ( حداکثر يازده هجا) سروده می شده اند و اين سنت همواره در بين شاعران کهن وجود داشته است . شايد تکانه های انقلاب نيما و نيز انقلاب پنجاه و هفت در ايران را بتوان آغاز دوره ای تازه در زندگی مثنوی دانست . آغازی که مثنوی جانی تازه ، هوايی تازه و ريختی تازه را برای زنده ماندن می آزماييد . پس از اين تکانه ها زبان مثنوی از زبان کهن خويش فاصله می گيرد ، جان و جهان او گونه گون می شوند و از چنبره ی اوزان کوتاه خويش را می رهاند و اوزانی گاه بس بلند را نيز می آزمايد .
رويکرد شاعران پس از انقلاب به مثنوی هم مثبت است و هم منفی ، مثبت از آن روی که با تنوع موضوع و نيز اوزان مثنوی از خواب چندين صد ساله ی خويش بيدار می شود و راهی تازه را در پيش ميگيرد و منفی از آن جهت که به نوعی لجام گسيختگی در زبان وبيان دچار می شود. لجام گسيختگی ی بی متر و اندازه ای که پيش از آنی که به هنر بينجامد به نوعی بيماری در زبان و تصوير دچار می شود و به انبانی از تصاويری کال ، بی بن و ريشه ای می ماند که تهی از شور و پختگی شاعرانه اند.

در نگاهی کلی می توان مثوی های معاصر را در چند دسته بخشبندی کرد . ( برای کوتاهی نوشته از آوردن نمونه می پرهيزم ).

نخست : مثنوی های جنگی که زاييده شرايط دوران جنگ و پس از آنند و نيز موضوعات همسو با جنگ .
دوم : مثنوی های مدحی ( چه مذهبی و چه غير مذهبی )
سوم : مثنوی های اجتماعی
چهارم : شطح سرايی ها يا مثنوی های عارفانه ( که به نوعی ادامه همان ساقی نامه ها هستند.) مانند بسياری از مثنوی های احمد عزيزی
پنجم : غربت سرايی ( مانند مثنوی بلند محمد کاظم کاظمی )
ششم : عاشقانه سرايی ها
 
در اين جستار تلاش می کنم تا نگاهی هرچند شتابزده ، تنها به مثنوی های عاشقانه بيندازم .نخست از ساقی نامه که به گمانم مثنوی عاشقانه استقلال شخصيتی خويش را از او وام می گيرد ، می آغازم .

پژوهشگران بر اين باور ند که ساقی نامه را نخستين بار فردوسی در شاهنامه ابداع کرده است . به گمانم منظور اين پژوهندگان شعر های آغازينی ست که حکيم طوس همواره در آغاز داستان های شاهنامه در ستايش خرد سروده است . به گمانم در اين باره بايستی کمی محطاط تر بود و نامی ديگر برای شعر های حکيم طوس برگزيد چرا که اين شعر ها بيشتر در ستايش خرد و جان آگاه سروده شده اند و جز در وزن شباهت ديگری با ساقی نامه ها ندارند . در هر روی پس از او نظامی اين شيوه را خوش می دارد و پی می گيرد اما شايد حافظ نخستين کسی باشد که به صورت مستقل و بس جاندار و شيوا به ساقی نامه سرايی دل می بنند و براستی هم که زيباترين ساقی نامه ها از اوست . از امروزيان نيز بايستی زيباترين ساقی نامه ها را از آن هوشنگ ابتهاج دانست . هرچند ساقی نامه های ابتهاج چه در زبان و چه در فرم و نوع نگاه امتداد ساقی نامه های کهن است و کمتر می توان نشانی از طراوت های غزل های او را در زبان و جهان اين ساقی نامه ها جست. ساقی نامه ها را بايد گريزگاههای مثنوی و شيوه ای دل سرايی و خلوت سايی ناميد . در ساقی نامه هاست که مثنوی می خواهد خود را از زير سيطره ی داستان سرايی بر هاند ، نفسی تازه کند و جانی نو و جهانی تازه را بيازمايد .شايد بتوان مثنوی های عاشقانه ی مستقل را فرزند خوانده های ساقی نامه ها دانست .
براين گمان هستم که امروزه برای بهتر شناختن و بر شکافتن سير دگرگونی مثنوی بايستی منظومه ها و داستان های عاشقانه را از هم جدا کرد و سپس جداگانه به بررسی و بر شکافتن آنها پرداخت، چرا که داستانی عاشقانه و يا شعر هايی که در وصف عشق يا معنا گری عشق می پردازند با شعر هايی که به نشان دادن عشق می پردازند و يا دمی از عشق ، معاشقه و يا عشق محض را نشان می دهند و خصلت هایی زمینی دارند متفاوت است . در منظومه های عاشقانه از آنجايی که جوهره ی داستان سرايی ، فضاسازی داستانی ، شخصيت پردازی و پيوند منطقی داستانی از عناصر بنيادين قصه پردازی به شمار می روند لحظات ناب کمتر ميل به خودنمايی دارند مگر اين که روند داستان اين لحظات را بطلبد . برای نمونه گفتگوی خسرو با فرهاد را در منظومه خسرو و شيرين می توان يکی از ماندگار ترين و ناب ترين دقايق مثنوی های عاشقانه ی پارسی نام نهاد :



نخستين بار، گفتش كز كجايی؟ / بگفت: از دارِ مُلكِ آشنايي
بگفت: آن جا به صنعت در چه كوشند؟ / بگفت: اندُه خرند و جان فروشند
بگفتا: جان فروشی در ادب نيست / بگفت: از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت: از دل شدی عاشق بدين سان؟ / بگفت: از دل تو می گويی، من از جان
بگفتا: عشق شيرين بر تو چون است؟ / بگفت: از جان شيرينم فزون است
بگفتا: هر شبش بينی چو مهتاب؟ / بگفت: آری چو خواب آيد; كجا خواب؟
بگفتا: دل ز مهرش كی كنی پاك؟ / بگفت: آنگه كه باشم خفته در خاك
بگفتا: گر خرامی در سرايش؟ / بگفت: اندازم اين سر زير پايش
بگفتا: گر كند چشم تو را ريش / بگفت: اين چشم ديگر دارمش پيش
بگفتا: گر كسيش آرد فرا چنگ / بگفت: آهن خورَد ور خود بود سنگ
بگفتا: گر نيابی سوی او راه / بگفت: از دور شايد ديد در ماه
مثنوی های عاشقانه ی مستقل ( نامی که من برای جدا سازی آنها از منظومه های عاشقاه می گذارم )همواره جريانی خزنده در دل مثنوی پارسی بوده اند و زيستنی زير زمينی داشته اند اما پس از تحولات بنيادين شعر پارسی مثنوی های عاشقانه با حضور شاعرانی شتاخته شده اعلام استقلال می کنند و رسما دارای شخصيت و شناسنامه می شوند . مهدی اخوان ثالث ، فروغ فرخزاد و حسين منزوی را شايد بتوان از جدی ترين شاعران ناميد. اخوان را شايد بتوان بنيانگذار مثنوی عاشقانه ی مستقل ناميد .او با سرايش مثنوی عاشقانه ی " دريچه ها " در دی ماه هزار و سی صد و سی وپنج ،افزون بر آنکه توان خويش را در مثنوی عاشقانه به رخ می کشد ، ظرفيت ها ، توان ها و نيز راهی تازه را در چگونگی بهره گيره ای از توانمندی های مثنوی به ديگران نشان می دهد .
 
مثنوی کوتاه "دريچه ها "شعری ست پخته ، زباناور ، شورمنش ، خوش تراش و کامل که همسنگ ديگر شعر های اخوان است . او در اين مثنوی فريب لجام گسيختگی مثنوی ( که شايد آسيب جای بسياری از مثنوی سرايان باشد ) را نمی خورد بلکه با آگاهی از زبان درازی مثنوی و فراخ دامنی اش ، تنها به اندازه ی نياز خويش بهره می گيرد . زبان پخته و ريشه دار ، بهره گيری بسيار خردمندانه و استادانه از قافيه ، به حاشيه نرفتن و در مرکز نفس کشيدن موضوع ، برگزيدن زاويه ای " خوش ديد " برای نشان دادن و برجسته کردن موضوع شعر ، پيکره داشتن و فشرده گويی در زبان و آشفته جانی را می توان از راز های ماندگاری اين مثنوی بر شمرد .
اخوان در اين مثنوی از ياد می برد که مثنوی می سرايد ، او تنها در اين انديشه است که شعری بسرايد، شعری که پيش از آنی که شعر نيمايی ، غزل ، چارپاره ، رباعی ، دو بيتی و يا مثنوی باشد ، اخوانی باشد و شعر ناب .



دريچه ها


ما چون دو دريچه، روبروی هم
آگاه زه هر بگو مگوی هم


هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده


عمر آينه ی بهشت ، اما... آه
بيش از شب و روز تير و دی کوتاه


اکنون دل من شکسته و خسته ست
زيرا يکی از دريچه ها بسته ست


نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرين به سفر که هر چه کرد او کرد
از شاعران نامدار ديگری که دل به مثنوی مستقل عاشقانه داده اند می توان از فروخ فرخزاد و حسين منزوی ياد کرد .
فروغ در گفتگويی با م.آزاد می گويد : " می دانيد من در مثنوی عاشقانه می خواستم يک حدی از عشق را بيان کنم که امروز ديگر وجود ندارد . به يک جور تعالی رسيدن در دوست داشتن و من رسيده بودم . و اين حالت امروزی نبود . امروز مردم عشق را با تيک تاک ساعت هايشان اندازه می گيرند ، توی دفتر ثبت می کنند تا به اصطلاح قابل احترام باشد. برايش قانون می نويسند .برايش قيمت می گذارند . با وفاداری و خيانت حدودش را می سازند . اما آن حسی که در من بود با اين حرف ها فرق داشت . آن حس مرا در چارچوب خصوصيات اين زمان ، حس مهجوری بود و هست ..... وزن مثنوی برای من چيزی ست هميشه جدا و هميشه جاری . شايد اين صفت را حرف های مولوی به من بخشيده که با کيفيت حس من هماهنگی داشت ."
من با تمام احترامی که برای فروغ قايل هستم در باره ی پذيرفتن صفت عاشقانه ی مثنوی های فروغ محطاطم و گمان دارم که اين مثنوی ها را شايد بتوان امتداد نی نامه ی مولوی دانست تا مثنوی عاشقانه ی مستقل امروزی . به سخنی ديگر اين مثنوی ها پيش از آنی که عاشقانه باشند در باره ی عشق و کيفييت آن هستند و بيشتر به سخنان روانکاو و يا فيلسوفی در باره ی عشق می مانند و از بيرون به عشق می نگرند .شايد هم به قول خود فروغ نوعی تعالی باشند . تعالی ی که بيشتر زاده ی آسمانند نه زمين و اين بر وارونه ی مثنوی و يا شعر عاشقانه است که موجودی به شدت ضد تعالی و آسمان گريز، خاک خورده و زمين پرور است . همسو و هموزن بودن مثنوی های او با مثنوی های گذشته گان نا خواسته به زاويه ی ديدی مشترک و حسی مشترک مبدل شده است که به شدت مثنوی های او را ضد عاشقانه می کند. برای نمونه :







اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم زآلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
....................................
..................................
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من
اي مرا با شعور شعر آميخته
اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لا جرم شعرم به آتش سوختي
 
شاعر نامدار ديگری که تلاش می کند تا مثنوی عاشقانه بسرايد حسين منزوی است . غزلسرای نامداری که به يکبارگی غزل را از خواب چندين صد ساله بيدار می کند و دبستانی تازه را در غز ل فارسی بنيان می نهد و بر بلندای چکاد غزل می ايستد .( در اين باره در جايی ديگر به درازا سخن خواهم گفت ). منزوی درمثنوی عاشقانه از فروغ پيشتر است و درکی ژرف تر وآگاهی بيشتری دارد اما مثنوی هايش هرگز به توانمندی ، لغزندگی ، جانداری و خروشانی غزل هايش چه در زبان و چه در نو آوری و خروشندگی نيستند . نمونه ای از او :






دیدار


با تب و تاب اولین دیدار
خواهم آمد به دیدنت ای یار !


من شبم-آن شب زمستانی-
تو همان صبح نو بهارانی


همه تو از شکفتگی گلشن
همه دلتنگی خزان ها ، من


مژده ای سوی من فرست مرا
بالی از خواستن فرست مرا


تا به سوی تو پرکشان آیم
گم کنم خویش و بی نشان آیم


خویش را گم کنم ، تو را جویم
بی زبان گردم و تو را گوی
.........................................
.......................................
ای تو آغاز و ای تو انجامم
من همه پوست و تو بادامم


ای چراغ هدایتم !! ای یار !
ای تمام حکایتم ، ای یار !
 
 
با اين سرآغاز بلند به سراغ مثنوی عاشقانه ی جناب بهروز ياسمی می رويم تا ببينيم راز ماندگاری اين مثنوی چيست و نيز برجستگی ها و کاستی هايش کجايند . بر اين گمانم که شعر عاشقانه يکی از دشوار ترين انواع شعر يست چرا که شعر اجتماعی ،سياسی ، اخلاقی ، ريشخند و حتی عارفانه از آنجايی که از بيرون واز بالا به اجتماع می نگرد و گاه نيز برخوردی ابزاری به زبان و اجتماع دارد می تواند در فاصله ای دور خود را پس پشت زبان پنهان کند و تا مدتی نفس بکشد اما از آنجايی که شعر عاشقانه می خواهد از درون اجتماع به او بنگرد و بر خوردی درونگرايانه با زبان دارد و بی کمترين فاصله و واسطه ای با زندگی، زبان و مردم قرار دارد اگر فاقد ويژگی های ماندگاری باشد در کمترين زمان از جوش و خروش می افتد و از سوی خواهندگان پس زده می شود . از ياد نبريم که بسياری از شعر های فاقد شور و کم جان چنيم سرنوشتی دارند . شايد در زمانی کوتاه با ياری رسانه ها زنده بمانند اما هر چه از عمرشان بگذرد بيشتر به ريزش خواهنده دچار می شوند اما شعر های پر ويژه هر چه از عمرشان می گذرد بر خواهندگانشان افزوده می شود .کوتاه سخن آن که شعر عاشقانه گام بر داشتن بر روی شمشيری دو لبه است و ميزان موفقيت آن بستگی به باور، صداقت و دقايق ريشه دار و تجربه شده ی زندگی ی ممنوعه ی هنرمند دارد .
نخست : چه خوب و چه بد من هنوز از هواخواهان سرسخت " مطلع " در شعر هستم . مطلع نه تنها در شعر کلاسيک بلکه در شعر های امروزين نيز جايگاه بلندی دارد .و ا گر آگاهانه به شعر های ماندگار گذشتگان و امروزين بنگريم خواهيم ديد که مطلع يا آغازانه ی شعر همواره از دشوار ترين ، بنيادی ترين و اثرگذارترين بخش های شعری خوب است . هيچ شعر خوبی بی مطلع وآغازينه ی خوبی راهی به حافظه ی فرهنگی مردم نجسته است .مطلع يا آغازينه ی شعر نقش تيتری درشت ، نامی ارجمند ، دروازه ای راز آلود و سر رشته ای مازدرماز ی را دارد که اگر سرشار از رازآلودگی و شگفتی نباشد کمتر خواننده ای دل به پی گيری شعر می سپارد .پی گيری شعر از سوی خواننده را هيچ شاعری نمی تواند نديده بگيرد چرا که شعر بی خواننده چونان ريگی ست که در تلی از تلماسه ها گم می شود .
مطلع يا آغازينه را می توان به گونه ای ديگر واقعی ترين و صادقانه ترين برخورد هنرمند با درون خودش ، زبان و خواننده دانست . گام نخستينی که شاعر می خواهد در سفری ناشناخته بر می دارد و شايد نيز نخستين گدازه های آتشفشانی ويران ساز . شايد از همين ديدگاه باشد که ماندگار ترين شعر های ادبيات پارسی شعر هايی هستند که دارای مطلع های جاندار ، شور آفرين ، پرانرژی ، گريزپا، غيرقابل پيش بينی، شور آفرين و شناورند. نکته ی ديگر اينکه در حافظه ی زبان پارسی ـ چه خوب و چه بد ـ بيشترين بيت های به يادگار مانده مطلع ها هستند . کافی ست به شعر های گذشتگان و نيز امروزيان نگاهی بيفکنيم .شايد برای همين بوده است که يونانيان مطلع شعر را هديه ی خدايان می ناميدند و گذشتگان ما باورمند کشف و شهود بودند .
بی هيج گمانی يکی از راز های ماندگار اين مثنوی بهره گيری شورمنشانه از مطلعی شورآفرين و زنده ای است . مطلع اين مثنوی نخستين ضربه ايست که شاعر بر گيجگاه خواننده می زند و شايد نيز نخستين شعله های کبريتی ست که بر خرمن جانش می کشد و اينجاست که خواننده به ناگهان تکانی می خورد و چيزی در او شعله می کشد و نا خواسته در ميانه ی جايی سوزان وناشناس پرتاب می شود جايی که می تواند صادقانه تپش های ناهنگام دلش را بشنود و سستی پاهايش را حس کند . اصلا مطلع اين مثنوی سرنخی ست که شاعر پس از پرتاب خويشتن به ميانه ی جايی ناشناس به دست دلش می دهد تا ره گم نکند و همين سر نخ است که بکار خواننده نيز می آيد و او را نيز از گمشدگی می رهاند .پربيراهه نيست اگر بنگارم پيوندی عجيب بين سر نخ و نگاهی که از مخمل و ابريشم است وجود دارد .
 
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
دوم : راز ديگر اين مثنوی را شايد در جنس زيرين و جوهره ی بنيادين آن جست . جوهره ی اين مثنوی تغزل است ، تغزلی بر آمده از تهيگاه جانی آشفته . تا جانی آشفته نباشد جهانی را ويران نمی سازد و جانی را . می دانيم که شعر غنايی محبوب ترين نوع شعر در جهان است . در ادبيات پارسی غزل اين نوع شعر را نمايندگی می کند .اگر حافظه ام ياری کند به گمانم دکتر ضياء موحد می گويد : " شعر احساساتی چيزی ست و شعر پر احساس چيز ديگری ، شعر احساساتی کم عمق و رقت انگيز است و شعر پر احساس عميق و تامل برانگيز ". به گمانم اين سخن سخنی ژرف و کاراست چرا که شعر احساساتی به غم ناله ای کودکانه و نا پخته ای می ماند که پيش از آنی که از ژرفای جانی ارجمند و جهان ديده تراوش کرده باشد بازتاب احساساتی زودگذر و بی ريشه ايست که هر کسی در گذرگاه زيستن به آن دچار می شود . اما هر آنگاهی که اين احساسات و شورمنشی ها در تار و پود هنرمنده تنيده شوند و چونان آتشفشانی در زمانه ای ديگر در زبانی فاخر و پر ان فوران کنند و به والايی وفاخری برسند هنر زاده می شود .کوتاه سخن آنکه شعر والا و ارجمند عاشقانه محصول در هم تنيدگی جانی خروشان در زبانی سيال ، روان ، فاخر و چند زيست است .
سوم : می خواهم به نکته ی ريز اما ارزشمند ديگری در باره ی اين مثنوی اشاره کنم که شايد از ديد خود شاعر هم پنهان مانده باشد . نکته ای که شايد راز ديگر مثنوی های موفق عاشقانه باشد . اين مثنوی نيز چونان مثنوی دريچه های اخوان با رها شدن از سيطره ی زبان کهن مثنوی و دوری جستن از از شيوه ی نگاه مثنوی سرايان گذشته به شدت به سمت غزل بودن گام بر می دارد . به سخنی ديگر شاعر هم با انتخاب وزنی مناسب و غزلانه و همسو با موضوع خويش و نيز هم با شيوه ی چينش واژگانی و مهندسی شعر خواننده را می فريبد و خوانده ـ البته شايد بنده ـ در يک دم در نمی يابد که قرار است مثنوی ای بخواند بلکه خويش را آماده ی خواندن غزلی می کند غزلی با جان ، جهان و زبانی غزلانه .
چهارم : در اينجا می خواهم به نکته ای ديگر هر چند گذرا اشاره کنم . من با هيچگنه قالبی دشمنی ندارم و هرکسی آزاد است تا هر گونه که می خواهد با قالب ها بر خورد کند اما به خويش نيز اين حق بيان ديدگاه و رايم را می دهم . من از بن جان به شخصيت و هويت قالب ها باورمندم و گمان دارم که هر پيکره ای هويت ، شخصيت و شناسنامه ای دارد که همسو با جان تاريخی و فرهنگی اوست و هر آنگاهی که ما در پی در هم ريختن اين هويت ها و شخصيت های می شويم بايد نخست روانشناسی اين پيکره ها و قالب ها را بشناسيم و سپس همسو با توان ها و شخصيت راستين آنان چيزی تازه را بنيان نهيم وگرنه به کاری بيهوده و خسارت زا دست خواهيم زد . برای همين است که من کمتر به اصطلاحاتی چونان " غزل مثنوی" و يا" غزل قصيده " باورمند هستم اما در هم گره زدن جهان ها و جان های اين پيکره ها اگر آگاهانه باشد می تواند به کشف فضاهايی تازه در زبان و تخييل بينجامد . از ياد نبريم که با تغير چند واژه به نام قافيه هرگز نمی توان شخصيت و هويت قالبی را به همين آسانی تغيير داد بی آنکه زبان ، ساختار ، جهان و مهندسی ساختمان آن تغيير نکند . اين سخنان را گفتم تا بگويم که اگر هم روزی به در هم تنيدگی قالب ها باورند شدم دوست دارم به شيوه ی اين مثنوی باشد زيرا اين مثنوی به شدت در پی غزل شدن است غزلی ناب .
به گمان من يکی ديگر از راز های اين مثنوی در همين دو گانه بودن آن است . يعنی تنش مثنوی ست و جانش غزل .و شايد اين مثنوی و مثنوی دريچه های اخوان را بتوان از نخستين " مثنوی غزل های " روزگار ما ناميد . از ياد نبريم که" غزل مثنوی " چيزی ديگر است و " مثنوی غزل " چيزی ديگر. شايد همواره نخستين پرسش من از دوستانی که می خواهند غزل مثنوی يا غزل قصيده بسرايند اين باشد که می خواهم بدانم آيا اين غزل مثنوی ها و غزل قصيده ها غزل هايی هستند که می خواهند مثنوی يا قصيده شوند و يا مثنوی ها و قصيده هايی هستند که می خواهند غزل شوند ؟
پنجم: راز ديگر اين مثنوی زمينی بودن آن است، منظور از زمينی بودن رها شدن شاعر از کليتی فرامکان و فرا زمان است. يعنی اينکه شاعر از کلی سرايی و بی چهره سرايی رها شده است، دل کنده است و معشوقه ی خويش را پيش از آنی که در آسمان بجويد ، در همين کوچه ها می جويد ، هرچند در جاهايی نيز شاعر ـ البته با توجه به بافت فرهنگی ، پايبندی ها و نا خواستگی های زيستی تلاش می کند تا نشان دهد که معشوقه ی او نه تنها دخترکی در همين کوچه پسکوچه هاست بلکه اسير در آنسوی مرزهای آسمانهاست،

اما خود شاعر هم خوب ميداند که چنان شيفتگی عاشقانه بر او چيره شده است که نمی تواند اين راز را هر چند رازی سر به مهر و ارتدادی لذت بخش باشد، پنهان کند . شاعر در جاهايی تلاش می کند تا مسير سخن را عوض کند ، اما جان سخن و زبان سخن ،چيز ديگری می گويد.راز عشق چيزی ست که هيچ جانی نمی تواند زبان در کام کشد و شاعر در اين شعر آنقدر به ما نزديک می شود که انگار می خواهد سر بر شانه های دلمان بگذارد و از عقد ه ايی فرو خورده راز گشايی کند.
ششم : نکته ی ديگر زبان دست يافتنی آنست . و اما منظور از زبان دست يافتنی چيست؟ شايد زبان اين مثنوی نيز يکی ديگر از ويژگی های آن باشد، هر چند گاه زبان فرود ها و سست تنی هايی دارد، اما فرازهای آن بسی بسيارند، زبان اين مثنوی همسو با وزن، موضوع و شيوه ی چينش واژگان است. زبانی سهل و ممتنع که به زمزمه ايی شبانه می ماند در خلوتی خود خواسته.
شاعر در اين شعر با شکستن روح زبان تاريخی مثنوی تلاش می کند تا زبان خويش را بيابد و خوش را بنماياند، او در اين راه از شيوه ی غزل سرايان پيروی می کند و زبان خويش را هرچه ساده تر به زبان کوچه و بازار نزديک می کند وتصوير های خويش را نيز از دل زبان در می کشد ،زبان زنده ای که هر روزه در زندگی چاريست. زبان اين مثنوی را واژگان نمی سازند ،بلکه زبانی ست که از دل زبان بيرون کشيده می شود و حتی تصويرها نيز تصوير هايی هستند که از دل زبان بدرآمده اند نه بر پايه ی فن آوری زبانی.
به گونه ا ی ديگر زبان مثنوی تلاش می کند تا نخست خود را از زير بار زبان تاريخی مثنوی برهاند، سپس چهان و زبان کهن را ويران می کند و در پايان به زمانی تازه و چهانی نو برسد. اين مثنوی تلاش می کند تا پيش از آنی که مثنوی باشد، شعری ناب باشد.
هفتم : اين شعر نيز چونان هر شعر ديگری نمی تواند تهی از کاستی باشد، اما کاستی های اين مثنوی بسی اندک تر از برچستگی ها و زيبايی های آنند. برای نمونه در بيت های زير :

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويری
که سراغش ز غزلهای خودم می گيری

که منظور شاعر اين بوده است که سراغش را از غزلهای خودم می گيری. با اينکه شايد بتوان گفت " را" در اين بيت پنهان است اما نبود او از زيبايی بيت کاسته است.

يک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزيش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش


شايد بتوان تنها اين بيت را هم از ديدگاه معنايی ، تصويری، موسيقيايی و پيوند با کل اثر يکی از سست ترين بيتهای اين مثنوی ناميد.

در هر روی به گمان من اين مثنوی يکی از ارچمندترين مثنوی های عاشقانه ی مستقل و يا " مثنوی غزل های" عاشقانه ی معاصر است و بی گمان نام شاعر را در تاريخ مثنوی های عاشقانه ی مستقل مانا خواهد کرد.

 صدیقه حسینی                پنجشنبه ۱۰ مرداد۱۳۸۷ ساعت:۱۸:۴۰

 در مورد مثنوی هم باید بگم برخلاف دوستان که اعتقاد دارن کار،کار موفق و تاثیر گذاریه من خیلی نتونستم با زبان و اتفاقات شعر ارتباط برقرار کنم.نه به این دلیل که اتفاقات شعر پیچیده بود!نه!برعکس!اتفاق ها انقدر ساده بودند و انقدر ساده بیان شده بودند که اصلا در حد انتظار من نبود و نتونستم از کار لذت ببرم.ضمن اینکه فکر می کنم بیت اول شعر رو هم باید توی گیومه میذاشتن.

 

 

 

 



 

 

 

 

 


در مجموع

                        naghd

 

امیربهروز قاسمی          سه شنبه 1 مرداد1387 ساعت: 9:20

کار اول کار قوی تری بود شاید به این دلیل که موجز تر بود و نو بود و زبان حال بسیاران از مردم زمانه.
"گذشتن از من پیشین و عشق های حقیر
چه اعتراف قشنگی اگرچه با تاخیر"
اگرچه با عباراتی چون (پرنده بودم آری ولی علیل و اسیر) به دلیل سخت خوانی اش کمی درگیر لکنت شده بود.

هر دو کار از زبان پخته ای برخوردار بودند اما کار دوم آنقدر درگیر اطاله ی کلام شده بود که در ذهن عجول مخاطب امروزی نمی گنجید و حتا معمایی در آن نبود تا خواننده را به خط آخر شعر ببرد.
باشد که شاهد آثاری "حتا" بهتر از این از این شاعر گرامی باشیم.

حسین فروزنده               پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت: 0:33

در غزل قافیه ها رسالت خودشان را تمام نکرده اند و چیزی به شعر نیفزوده اند.
مثنوی بسیار زیبا بود و ار لحاظ آهنگ و فضا به شعر " گیرم اندوه تو خواب است و گمان تو خیال" محمد حسین بهرامیان خیلی نزدیک بود.

نادر نظامی                  پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت: 9:36

دو تا شعر ، هر دو زيبا هستند شعر دوم به نظر من از شعر اول زيباتر بود اگرچه تكرار يك احساس در چند قالب شنيده مي شد . شعر اول حسي بود و البته سبك بيانش چندان برايم دلنشين نبود .
 
کژال بهرامی                جمعه 4 مرداد1387 ساعت: 22:16
 
اشعار زیبایی بود به خصوص شعر دوم که خیلی روان وساده و خوش آهنگ بود اما راستش حرف تازه ای برای گفتن نداشت هر چه بود تکرار بود وتکرار ومخاطب رو به اندیشه وا نمی داشت گویی این شعر را برای چندمین بار می خواندم در ضمن کمی هم طولانی شده بود .
 
رامین خسروی                  شنبه 5 مرداد1387 ساعت: 20:30
 
در هر دو شعر استفاده از کلمات به صورت کلیشه ای باعث افت کار در قسمتهای مختلف کار شده است که این به نوعی کا ررا از شکل روان آن بیرون آورده است اما سلاست و روان بودن حس و قابل دسترسی بودن قلب به این راحتی خود به نوعی هم فاکتور مثبت وهم منفی بو جود اورده است که من به شخصه با نوع اول دچار لذت شاعرانه نمی شوم .... بلند بودن مثنوی ان هم با این زبان که در بعضی نقاط شعر را دچار ضعف کرده بود چندان دلچسب نبود اگر چه باز هم این شعر در موقعیت خلق خودش از بهتر ینها بوده ....در نقاط حساسی از شعر حرف ( ز ) آزار دهنده بود ....از نقاط حسی بسیار قوی که به شخصه لذت بردم (..... زل زدن از فاصله دور به هم ) بود و بیتهای حسی واقعن فراوان و رئال ..کاش کمی بیشتر روی مثنوی که به مراتب از شعر بالا قوی تر بود کار کرده بودند ..با عذر خواهی فراوان از بهروز عزیز که به عنوان یک منتقد سلیقه ای کوچک با شعرشون برخورد کردم ولی منفجر نشدم خیلی دوست داشتم با شعر شون منفجر بشم.
 
دکترداوودبیات                 یکشنبه 6 مرداد1387 ساعت: 15:54
 
قریب به بیست سال پیش با همت و پشتکار دکتر یاسمی و مهندس سعیدی راد جلسات نقد حضوری شب های سه شنبه در دانشگاه شهید چمران اهواز راه افتاد و به برکت این جلسات بی ذوق و بی سواد هایی مثل خودم توفیق زیارت خیلی از بزرگان کشور و اهواز رو پیدا کردیم و همت و تلاش این عزیزان باعث شد تا با الفبای شاعری بیشتر آشنا بشم مرحوم آرش باران پور و مرحوم رستگاری رو از همین جلسات شناختم و ... از همان سالها با اشعار یاسمی عزیز آشنا بودم و هستم و بهتر از هر کسی خود یاسمی گرانقدر می دونن که همیشه و در همه حال چقدر برام عزیز و محترم بوده و هست ولی درست مثل خودشون برای هم و رفاقت و دوستی فایل جدا و برای نقد و ارزیابی شعر فایلی جدا داشتیم در خصوص نقد هیچکدوم تعارف نداشتیم تند ترین نقد های اون موقع باعث میشد تا پیشرفت ها و نگرش های تازه و بهتر به پیش بیاد و چشمگیر باشه مثنوی دوم رو از همون سالها شنیدم خوندم نقد کردم و ... ولی دیدگاهامروز من با اون روزها خیلی تفاوت کرده اون روزا فرمولی تر به شعر نگاه می کردم و شاید با بعضی نظرات این جا هم سویی داشت ولی الان وقتی با ملاک های دیگه به شعر یاسمی عزیز نگاه می کنم اصل و جوهره شعری رو با عیار بالایی تو کاراش می بینم که حقیقتا لذت بخشه این مثنوی قاعدتا با این همه سال و با این همه تکرار می بایستی برای من یکی ملال آور میشد حال اینکه به سبب همین جوهره شعری نه تنها ملال آور نیست بر عکس خیلی هم اذت بخشه.
این جوهره شعری رو اگه نشه گفت چیه و کجاست ولی شاید با بیان بعضی مشخصه ها بشه بهش نزدیک شد مثلا زبان شعری یاسمی عزیز زبانی مغلق و پیچیده نیست بر عکس زبانی است که در صدد رسیدن به سهل ممتنع حرکت میکنه
به راحتی با عناصر پیرامونی ارتباط برقرار میکنه و بیشتر با ملموس کردن اشیا و محیط اطراف حس شاعرانه ی خوشو به معرض نمایش میذاره و همین امر منجر میشه به اینکه از غلتیدن در تشبیهات و استعارات با بار بیشتر ذهنی نا خود آگاه پرهیز شده و شعر رو سهل الوصول تر کنه بهروز اهل بازی های پیچیده کلامی نیست شعرش دقیقا منطبق با روخیات فوق العاده صمیمی و دوست داشتنیه که داره بهروز باشعرش رو راست و یک دسته نه اینکه تو شعرش شخصیت دیگه ای باشه و در عمل شخصیته دیگه با اینکه مثنوی دوم نزدیک به دو دهه رو طی کرده چیزی از طراوت زبانیش کاسته نشده اصلا نمیشه گفت که کهنه است مفاهیم کلیشه ای و ...داره.
(همین خصوصیت تو شعر اول هم هست ) اگه بخوایم خیلی ریز بین باشیم شاید بعضی مصرع هارو بشه تعدیل کرد مثله :که سراغش ز غزل های خودم می گیری
که حذف را کمی با سلیس بودن شعر لطمه زده ولی غالب ترین وجه این مثنوی ضعف های ناچیزش نیست بلکه وضوح قدرت شاعرانه و صمیمیت و سیالیت خیال و ... است که به راحتی با خواننده ارتباط برقرار می کنه وجه دیگه ی اشعار بهروز عزیز اینه که همین نزدیک شده به سهل ممتنع با بحوری که گوش نواز تر و خوش آهنگ ترن ارائه میشه که مجموع این ها باعث میشه که اشعار این عزیز رو به راحتی بشه آهنگ گذاری کرد چه آواز و چه تصنیف که خود این امر رو شاید بشه با خیلی از اشعار انطباق داد ولی سهل الوصول بودنی هنرمندانه در همه آثار دیده نمیشه شنونده با شنیدن می بایستی به راحتی بتونه با شعر مرتبط بشه که اینم یکی دیگه از خصوصیات بارز کار های ایشونه
بار غنایی و تغزلی مثنوی (شعردوم) باعث شده تا از مقبولیت بیشتری نسبت شعر اول برخوردار باشه ولی غزل یا شعر اول ایشون هم تقریبا در اکثر این خصوصیات مشترکه گو اینکه دایره تخیلی این کار نسبت به مثنوی کمتر ه در کل آثار یاسمی عزیز همیشه دلنشین و پر طرفدار بوده (که گاهی بهش حسودی هم کردیم !!! ) وچیزی که شخصا همیشه منتظر ظهورش تو کارای بهروز بودم غلبه اندیشه بود که تا به اینجا همیشه غلبه با حس و عاطفه بوده از یه بابت فکر می کنم که حق با منه و شعر باید شعور و اندیشه مخاطب رو هم باید به مبارزه بکشونه از طرفی هم مرز بین عاطفه و اندیشه مرز بارز و مشخصی نیست و بهترین اندیشه اندیشه ای میتونه باشه (تو شعر ) که عاطفی تر و مخیل تر و مقبول تر ادا شده باشه که کارای بهروز همیشه سر شاز از حسی زیبا و اصیل بوده و هست.
 
حیدر میرانی                  دوشنبه 7 مرداد1387 ساعت: 20:30
 
دکتر یاسمی از بزرگان شعر ایران هستند ... هرچند بر اثر مشغله کاری وقفه ای کوتاه بین کارهای ایشان افتاد ....اما توانایی این استاد مسلم غزل در چینش کلمات .... مثال زدنی است ....یکی از کسانی که بنده از او تقلید می کردم و می کنم ....جناب دکتر است .....

کار اول فضای خاصی دارد ....نحو کلمات جوری است که آدم را به نا چار به طرف مضمون می کشاند ....زیبایی تصاویر که با مضمون های قشنگ و ایماژ های خاص او در آمیخته دنیای جالبی ساخته که قابل توجه است ....

اما کار دوم ... این کار در دورانی که سروده شده بود یعنی همان موقعی که گویا دکتر در شهیدچمران ....دانشجو بوده است ....بسیاری را شیفته خویش کرده بود یادم می آید خیلی ها این شعر را از بر کرده بودند .....
خصوصیات کار استاد به گونه ای است که اصولن ایشان در مجموعه هایی که چاپ کرده اند کار ضعیف ندارند و حتی متوسط ....
به هر روی ....مثنوی ....شاید این روزها طالب نداشته باشد .... و این قالب ...کم کم در ورطه هنر برای هنر .... و برای خواص بیشتر جذابیت دارد ....اما باور کنید ...آنچه در اروپا و کشور های بزرگ و غنی اتفاق افتاده بازگشت به ...کارها و هنرهای با مضمون و حوصله اند یعنی بازگشت به قبل از مینمالیسم .....
مینی مالیسم ... هنر را به طرف کارهای خاص تر برده و باعث گریز در میان مخاطبان شده ....گرایش حال حاضر کشور های جهان اول به رمان و کارهای غیر مینی مالیستی این را تأیید می کند .... این توضیح را دادم تا مثنوی زیبای دکتر را برای دوستانی که این نوع کارها را اطاله کلام می گویند ... توجیه کنم...
به نظر حقیر این کار یکی از بهترین مثنوی های زبان پارسی است ولا غیر...
 
محمد همتي                 چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت: 0:27
 
سخن دوستان ديگر:
در مورد گريز از ميني ماليسم كه جناب دكتر بيات اشاره كرده ا ند و رو آوردن به كارهاي با مضمون و حوصله در مورد اين كار با استناد به مضمون تكراريش(البته با پرداختي متفاوت) در شعر فارسي و تكرارهاي آزار دهنده اش چندان صدق نمي كند.گريز از ميني ماليسم هم مال همان كشورهاي جهان اول است كه حوصله و البته آرامش بيشتري دارند.من ايراني هر روز شنونده و خواننده كلماتي هستم كه بوي اطاله و تكرارشان بيني ام را پر مي كند،بوي زبان بازي و نه زبانوري(البته دور از محضر جناب ياسمي و همه شاعران منظورم همان سخن وران سياستمدار است) و آرامش تحفه نايابي شده و هميشه هم بوده. اگر حرفي درباره اطاله كلام زده شده درباره بلندي طول اثر و تعداد ابيات نيست مقصود دوستان عرض اثر بوده (يا به تعبيري عمق اثر) و اين كه كه گاه انگار با شگردي شبيه كپي و پيست امروزيها يك مضمون مشابه مدام تكرار شده و شعر را كشدار و كسل كننده كرده. و گرنه كارهاي بلندتر از اين را من و خيلي هاي ديگر با حوصله بيشتري خوانده ايم.
 
معصومه شيخمرادي       سه شنبه 15 مرداد1387 ساعت: 0:1
 
بهروز ياسمي از معدود شاعراني ست كه شعرش با اكثرمخاطبان ارتباط برقرار كرده
ومخاطب راراضي مي كند وباعث خوشحالي ست كه دكتر همچنان شعر مي گويد
با همان شوروحال اوليه ودوستي ايشان باشعر قابل تقدير است
ماندگاري شعر دوم دراذهان مخاطبان به هردليل، موفقيت بزركي براي شاعر مي باشد
هردو شعرفضايي صميمي ورسا دارند به دور ازبازي هاي زباني و مشكلات عديده اي كه شعر امروز بدانها دچاراست.
 
 
 
 
 

 

 


 



 



 

 

 

 چهارم

                   javab

جواب شاعر در این قسمت کاملاً اختیاری است و پاسخ هایی  که جنبه فنی و خارج مباحث تعارف و تشکر باشند مطرح خواهند شد.

۱                                                                                         

.............................................

.............................................

............................................. 


 

پنجم

 

جلسه ی آینده :

دوشنبه ۱۴ مرداد ۸۷

موضوع :نقد اشعار محمد همتی

 

 

انجمن مجازی.دوشنبه سی و یکم تیر 1387

لينك مطلب