نقد اشعار علي رضا عاشوري رود پشتي
اول
نقد و نظرها تنها با نام و نام خانوادگي مطرح خواهند شد . لطفا از گذاشتن پيام با نام وبلاگ يا نام مستعار پرهيز فرماييد.
دوم
دیگری شدن
دردسر عجیب شدن دیگری شدن
بی زندگی به گونه ای از سرسری شدن
بی لحظه اتفاق شدن جای اتفاق
سهمی که بخشی از همه ی همسری شدن
تلخ و عجیب و بی چه ....به یک گونه زیستن
بی زیستن به زندگی دختری شدن
وارد شدن به بخش موزیکال متن فیلم
در فیلمنامه ها اثری محوری شدن
بدرودگفتن از همه ی چیزهای خوب
دریک کلاس یک نفری آخری شدن
متن کتاب پرت و پلایی که خوانده شد
حرف اضافه ای که بدان مصدری شدن
بیماری جهنمی روزمرگی
در لابه لای خاطره ها بستری شدن
ماهیچه های پرعضله سهم مردها
ضعف از نگاه های زنان ....روسری شدن
اینکه به دست توست چنین مرگ و زندگی
در زندگی بسوزی و خاکستری شدن
درفاضلاب شهر چنان موش خانگی
با گربه ها برقصی و همبستری شدن
دنیای بورژوازی تلخی که شد بنا
معمار بی حساب و کتاب خری شدن
درعکس های آلبوم خانوادگی
جای پدر محبت نامادری شدن
خواب سیاه بختی یک عده شهروند
در شهرکی جذام زده بستری شدن
با یک شناسنامه عوض شد به راحتی
عاشق نبود و واهمه ی دلبری شدن
یک عالمه شدن...ش...شدن...هی شدن....شدن
در خیروشر تمام شدن ............دیگری شدن.
شعر دوم
از پشت متنی که نگاهی رو به من دارد
دیدن برایش طعم غمگین لجن دارد
می بیندم انگار تف روی دو پلکش بست
چون جوش چرکینی که در تبخال رویش هست
در فایل های شخصی اش با مرگ می رقصد
انگار که با مادر ش تا مرگ می رقصد
دست مرا از دور می گیرد و می بوسد
انگار در چشمان این زن آب می پوسد
رژهای تیره سایه هایی تیره زیر چشششششششششششششم
با حالتی غمگین وتنها خیره زیر چششششششششششششم
هی اضطراب از گوش هایش می رود بالا
از نردبانی کج که می ا فتد همین حالا ↓
در نهری از جلبک - لجن -در فاضلاب شهر
در رادیو -در خواب – توی آفتاب شهر
در کامیونهایی که می بردند جانش را
در بندری که بوق کشتی ها دهانش را…….
از پشت عینک تو چه می بینی به جز من ---من؟
این ؛من؛که ترسیده ست از تنهایی این زن…………
(این "من"که بر تنهایی خود بارها ...ریده
بر سرنوشت تیره اش هر روز.... شاشیده)
با "من"چگونه؟تازه دیدم دیده تر آمد
از آنچه که ترسیده بودم بیشتر آمد
یخچال را وا کن بریزش استکانی پر ……….
لبریز کن در بندهای پیکرم آجر
با من برقص و هی برقصان دستهایم را
تسکین بده سردرد این رگ مست هایم را
"من "را بیاور زود بالا پس بده "من"را
"من"را که دزدید از خودم در این شب تنها؟
█ █ █ █
(مارکو) بیا با من سفر کن توی متنی که………
هر روز می زنگید تلفن توی متنی که………
دنیایی از غربی که در یک شرق می روید
این متن تا خود را در این خرچنگ می جوید
از پشت متنی که نگاهی رو به زن دارد
دیدن برایش طعم غمگین لجن دارد
مارکوپولو ابریشم این جاده پوسیده
موی بلند عشق را از جاده پوشیده
هجرت کن از این شهر پی در پی لجن آلود
در یک تونل اطراق کن در تونلی مسدود
با خرس های جنگلی صیدی بزن امشب
تانگو برقصان صید خود را در بدن امشب
آزاد کن دستان در زنجیر پیچت را
دیگر نترسان زهره ی نا بود هیچت را
در ماهواره تیزری شو خود فروشی کن
پیراهنت را در بیاور توی گوشی کن
با شعر یک شاعر توافق کن بر آزادی
آنروزهایی را که بی من دل به او دادی
در خواب مخفی عاقبت تنبیه خواهی شد
رقصنده ی پتیاره ای تشبیه خواهی شد
سیگار برگی را بگیرا ن داخل جنگل ↓
تو گیر کردی باز هم در حل این جدول↓
سیگار برگت را کجا روشن کنی بهتر
از قلب" هاوانا "ی بی "چه" مرد بی مادر
سیگار برگت را بگیران جنگل ما را
باید بسوزد پشت این عینک یکی از ما
من سوختم در داخل این متن پی در پی
حالا تو باید سوختن ها را ببینی هی
این متن هر روز از خود ش می پرسد اینها را
این زندگی از پشت عینک می کشد ما را
با چشم من کورم بیا بردار چشمم را
اصلن نمی خواهم ببینم لحظه ای حتا
از پشت متنی که نمی بینم ترا گم شو
از ذهن من از چشم های مرگ بیرون رو
█
█
█
پاراگراف بعد تصمیم بدی دارم
می خواهم این زن را از این ترکیب بردارم
و عینکش را توی جیبش می گذارم تا
بهتر ببینم صورت غمگین و زرد ش را
آرام دستش را گرفتم پابه پا بیرون
از متن بیرون می زنم اکنون بی اکنون
در خارج از این متن او خوشبخت خواهد شد
حتمن خیالش از همین رو تخت خواهد شد
آرام خواهد شد به یک بستر کدئین وار
سردردهای مزمنش هم خوب شد انگار.
سوم

سيد محمد آتشي دوشنبه ۱۷ دي ۱۳۸۶ساعت:۲۳:۱۰
عاشوری را از دهه ی هفتاد می شناسم و با کارهایش اشنا هستم( کتاب باران روی عکس). در ملاقات هایی که با او داشته ام ( اخرین بار تابستان امسال در سیاهکل) بحث های جالبی با هم داشته ایم .... استنباط من این است که او گرچه زندگی و کار خیلی شاعرانه ای ندارد ولی ذاتا شاعر بوده و بسیار در این طرز شعری از همدو رانش جلوتر است .کتاب" ابی ستاره بود" او را من بارها خوانده ام(... که این ارزش را دارد). پرداخت هنری و عدم مجاب کردن مخاطب در کار عاشوری ارزش هایی را دنبال می کند که بار فلسفی ظرایف شعری اش را مثبت جلوه می دهد . همه می دانیم که نوعی شعر هست که این روزها مد شده !عاشوری راه فرار از این مخمصه ی شعری راخوب میداند ...در ادامه مقدمه ام در مورد شعرهای این پست تنها مایلم به یک نکته اشاره کنم .. من روان پریشی و جنونی در این ابیات حس می کنم که ذهن مرا مغشوش می نماید به نحوی که باعث آزارم می گردد !(البته اینجا بازتاب روحیات مدرن جامعه و ادم های اطراف هم مرز بسیار نا محسوسی به وجود می اورد که قابل تامل و صید کردن است).
عبدالحسين انصاري سه شنبه 18دي 138۶ساعت:10:33
خوب مثل همه ی شعرهای دو دهه ی اخیر شاعر دراین دو کار انرژی خود را صرف متفاوط بودن کرده و بعضی جاها این متفاوط بودن حتی فرصتی برای پرداختن به زبان هم نگذاشته مثلن در این مصرع و مصرع هایی از این دست که کم هم نیستند:
در یک تونل اطراق کن در تونلی مسدود
دلیل تکرار تونل آن هم در یک مصرع چیست بجز سرسری انتخاب کردن کلمات شاید اگر به این صورت:
با کرم ها اطراق کن در تونلی مسدود.
و یا هر چیز دیگری زبان به استحکام نزدیک تر می شد.در خیلی از ابیات هم بیشتر شعارهایی تکرار شده که بارها شنیده ایم:
ماهیچه های پرعضله سهم مردها
ضعف از نگاه های زنان ....روسری شدن
اینکه به دست توست چنین مرگ و زندگی
در زندگی بسوزی و خاکستری شدن
واز این دست البته ابیات شاخصی در هردو کار دیدم مثل:
بدرودگفتن از همه ی چیزهای خوب
دریک کلاس یک نفری آخری شدن
سيد محمد رضا هاشمي زاده سه شنبه ساعت:15:42
من که از سبک شعر گفتنش وتر کیبات وتعابیر بکر وغیر متعارفش کوچه پس کوچه های ردیف وقافیه هایش که آدم بعضی مواقع دست انداز های غیر معمولی را وغریبه ای را در آن می بیند و تصاویر چند بعدی... ..و نا خودآگاه لذت هم می برد...درد های اجتماعی را به سبک و ثیاق تازه گفتن...ویژگی های کاريش بود.
بهرام كمالي سه شنبه18دي1386ساعت:16:31
این شعرها بدجوری طولانی اند ... برای چند بار خواندن زمان زیادی لازم است و با مزاج آدمهای گرفتاری مثل من که اندک وقتی در شیفت کاری سری به اینترنت می زنند خیلی خوش نمی آید. با این حال پرینت گرفتم و چند بار خواندم... غزل چسبید و واقعن به دل تفلونم چسبید ، بازی بعضی کلمات بسیار زیباست مثل : موزیکال ، بورژوازی ، آلبوم خانوادگی ، ماهیچه و... خیلی خوب توی شعر نشسته است و واقعن خوشحالم از خواندن این غزل... اما در مورد مثنوی برخلاف غزل لذت های کوتاه و پراکنده ای نصیبم شد و از ابتدا تا انتها در پراکندگی شعر غوطه ور بودم مانند حضور یک چتر باز بی چتر در آسمان. ارتباط عمودی و سوژه ای اصلی شعر گنگ و عقیم مانده و بعضی فعل ها دارند زورکی خودشان را توی شعر می نشانند مثل: می بیندم، می زنگید ، بگیران و ... حال من خواننده را می گیرد... نمی دانم شاعر چقدر اعتقاد به حضور زن در این شعر دارد ، این زن آن قدر بالا و پايین وی رود که آروغ می زند و من بالا می آورد تازه من شاعری که دزدیده شده در شب تنهايی و هم چنین مارکوپولو با حضور بی دلیلش ، ( مارکوپولو ابریشم این جاده پوسیده... موی بلند عشق را از جاده پوشیده) که چه؟؟؟کاش این مثنوی در ده دوازده بیت تمام می شد تا ذهن مخاطب آن قدر دنبال ... نباشد.
آرزو غفوري سه شنبه18دي1386ساعت:18:58
شعر نخست:
شعر خالی و جدای از نوع آوری است، ریتم خسته کننده ای دارد و جذابیتی برای به دنبال گرفتن و برانگیزانندگی شامه کنجکاو نیست.شاعر در کلیشه و تکرار احساسات و دیدگاهش را از اطرافش بیان می کند بدون این که کنجکاوی ذهن بیدار را برانگیزد.سعی شاعر در آن بوده که وزن را در شعر رعایت کند، در حالی که در ابیات پایانی این به نوعی دچار گسستگی شده است.
شعر دوم:
از نقاط ضعف شعر طولانی بودن آن است و اوزان به مراتب از هم خوانی منسجم بیرونند و شعر، حدیث پراکندگی هاست...
اصلان قزللو سه شنبه18دي1386ساعت:21:2
شعر" ديگري شدن " سروده ي آقاي عاشوري را ، كه غزلي 15 بيتي بود در وزن " مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن " بارها خواندم؛ و از نظر گذراندم. بسيار طولاني بود ، اضافي داشت ،كه يافته هايم را ذكر مي كنم:
موضوع شعر : بيهودگي و بي هويتي انسان در جامعه ي سرمايه داري است.
خلاصه ي شعر : انسان در جامعه ي سرمايه داري ، دچار فلاكت ، بدبختي و روزمرگي است.ظاهرن زنده است و زندگي مي كند. اما براي گذران همين زندگي سگي ، ناچار به تظاهر و چهره عوض كردن است . وتازه ، همه ي اين ها براي هيچ و پوچ است تا زندگي را به گور بسپارد.
بررسي بيت ها:
در بيت 1: مصراع" بي زندگي به گونه اي از سرسري شدن " نامفهوم است . ساخت جمله ، نحو آن اشكال دارد . مي توان مفهوم آن را با حدس و گمان چنين پنداشت: زندگي نداشتن ، نوعي بيهودگي است. تا نظر شاعر چه باشد . گرچه مي گويم ، شاعر وقتي شعر را زاد ، به آن زندگي مي دهد و خود مي گذرد.
بيت دوم: مصراع1: بي لحظه اتفاق شدن به جاي اتفاق . يعني بي حادثگي = حادثه ، بي حادثگي را حادثه پنداشتن . اين مصراع بيان گر مفهوم نيست.
در بيت 3 همين نامفهومي جريان دارد : بي زيستن به زندگي دختري شدن ؟ يعني چه ؟ ازدواج بيهوده؟ يا..
در بيت 5: در يك كلاس يك نفره ، آخري شدن . آيا جامعه يك كلاس يك نفره است ؟ و تو از آخر ، اول هستي .از در عقب ، صندلي اول؟ در اين جامعه كه خيلي ها اين طور اند.
در بيت 6: مصراع دوم " حرف اضافه اي كه بدان مصدري شدن " خب ! ايهامش قبول و 20 حرف اضافه ،يك بار به عنوان نشان گر متمم در دستور و بار ديگر به معني زيادي .
مصدر : يك بار مصدر در دستور ؛ همان كه آخرش "ن" است و بار ديگر در صدر قرار گرفتن و رئيس شدن. تفسير قشنگي است . اگر مورد قبول باشد ، بهتر است به اين شكل اصلاح شود :" حرف اضافه اي كه گهي مصدري شدن"ا لبته با اين وجود به خاطر وزن و قافيه ، مفهوم كامل نيست .
بيت 11: " معمار بي حساب و كتاب خري شدن" چه كسي خر است ؟ بورژوا؟ او كه ما را سر كار گذاشته است ؟ مثل بعضي ها در فيلم و حتا زندگي كه از دشمن ضربه مي خورند ؛ حتا شكست! آن گاه او را كودن محسوب مي كنند.
در بيت 12: مفهوم جمله باز هم با حدس و گمان حاصل مي شود.
"درعکس های آلبوم خانوادگی / جای پدر محبت نامادری شدن" تو به جاي پدر بودن نامادر ي هستي؟ يا به جاي محبت پدري محبت نامادري داري ؟ يا ..
در بيت 13:"خواب سیاه بختی یک عده شهروند در شهرکی جذام زده بستری شدن
شهر وندان در خواب سياه بختي هستند ؟ يا ...
در بيت 14: با یک شناسنامه عوض شد به راحتی عاشق نبود و واهمه ی دلبری شدن: منظور عاشق نبودن و واهمه ي دلبري شدن (داشتن) است ؟ نكند به جاي واهمه هم بايد ادعا را آورد؟...عاشق نبودن و ادعاي معشوقي داشتن؟
در بيت 15: یک عالمه شدن...ش...شدن...هی شدن....شدن
در خیروشر تمام شدن ............دیگری شدن :
مصراع پاياني منظور ، زندگي انسان بالاخره با خوبي يا بدي مي گذرد؟ ديگري شدن، براي چيست ؟ حتمن چون در بيت اول آمده براي تاكيد در بيت پاياني هم مي آيد ؛ صدر الالعجزي هم هست .
در پايان : اين شعر با وجود تكراري بودن موضوع ،مي توانست بسيار بهتر از اين باشد ؛اما با افتادن به دام وزن و قافيه ، از گزينش واژگان دقيق ، جمله هاي رسا، تركيب هاي مناسب، موسيقي خوب ، دروني و بروني و كناري . و ايماژهاي عالي غافل مانده است.
لازم به ذكر است كه آوردن واژه هاي " موزيكال، فيلم و فيلم نامه "، گرچه براي مفهوم ، بيش از اين ها مي توانست موثر باشد، كه كارگر نيفتاده است ؛ كمتر كمكي نيز به نو شدن شعر نكرده است . بر شاعران است كه لباس قرن هاي پيشين را كم تر بر تن شعر كنند ؛ يا به همان اصول و قواعد پيشين پاي بند باشند و سخن مولانا " اين مفتعلن مفتعلن كشت مرا" را فراموش نكنند.
باز هم همان مشکل همیشگی شعر امروز را نیز میتوان در اشعار آقای عاشوری دید وزن ناپایدار نوشتاری ایشان یکی از دلایل ناموفق بودن شعرشان است.در خوانش شعر به اين پی بردم که بعضی از ابیات جز آنکه هیچ کمکی به پیشرفت شعر نکرده اند بلکه به نظر من می توان آنها را ابیاتی اضافی در قالب شعر نامید که شاعر به اشتباه آنها را برای ارتقای نوشتاریش بکار گرفته غافل از آنکه از هم گسستگی شعری را نیز بیشتر کرده است.تنوع بی دلیل کلمات در قالبی طویل از شعر نیز نتوانسته کاستی های تکنیکی شعر را کم رنگ جلوه دهد.در آخر باید گفت که شعر از انسجام کافی در بیان دیدگاه های خود برخوردار نیست و مجالی برای اندیشیدن به مخاطب خود نمی دهد.
آرزو غفوري چهارشنبه1۹دي1386ساعت:0:38
جوابی که جناب شاعر محترم به نظر کوتاه من دادند بسی بلند و دارای غلط های املايی هم بود...شاعری با دو دهه کار وقتی به نوشتن درست رو نیارد ...مشکل اینجا نیست بلکه...وقتی شعری بطور عمومی به نمایش در می آید و نقد و گفتگو می شود نیازمند نظرات موافق یا مخالف نیست بلکه تحلیل و مقایسه است .آنچه متآسفانه باعث گشته در شعر ما گسستگی پیش آید تعریفات نابجاست.من به عنوان یک خواننده از یک شاعر با دو دهه تجربه انتظار بیشتر دارم.به نظر من این ادعای شاعر بودن باید کنار برود و محتوی تعمیر شود ما نیاز مند شاعر نیستیم ما نیازمند کسانی هستیم که بدون ادعا به بالا بری زیان و ترویج آن کمک کنند و به آن به دید بازی نگاه نکنند...اندیشه شعر ما به واژه تازه و راه شیرینی برای ارتباط با مخاطب و برانگیختگی ذهن خواننده دارد.دودهه کار کردن دلیل بر خوب و عالی بودن شاعر نیست کمیت مهم نیست مهم کیفیت اجزاء آن است.اساتید محترم با این که از سن 12 سالگی شروع به نوشتن کردم ولی هرگز ادعايی نداشته و ندارم و نخواهم داشت و خوشحال می شوم که همه اساتید محترم به دست نوشته های فعلی من سر زده و شدید ترین انتقادات خود را مبزول و مرا در بهتر نوشتن و صحیح نوشتن یاری کنند عاجزانه تشکر خواهم کرد...
محسن رضوي چهارشنبه1۹دي1386ساعت:0:41
راستش ديدم حيف است كه دو كار را باعجله بخوانم و بعضي چيزها را بگويم و بعضي را هم وقت نداشته باشم . بنابراين سعي مي كنم نظراتم را به بخش هاي مختلفي تقسيم كنم و هر بار از جهتي به جنبه هاي قابل نقد آن بپردازم . در اين مسير ممكن است يك بار نقدم بيشتر شامل نكات منفي باشد و يك شب هم بر عكس ؛ خوب اين بستگي به قدرت شاعر در حيطه ي مورد بحث دارد و مربوط به جبهه گيري مغرضانه يا دوستانه نيست و اين روند را سعي مي كنم اگر باشم تا آخر نقدهايم ادامه دهم . خوب اين شعرها ، شعرهاي خوبي است براي سرسري نخواندن . از جهات مختلفي مي شود به آن ها پرداخت و به عنوان يك نمونه از شعر امروز به تماشاي زيبايي هايشان نشست و ... و براي من مخاطب كه قبل از هر چيز دنبال لذت بردن از يك شعر هستم و ارتباط با آن ، حيف و سخت است كه زنده زنده كالبد شكافي شان كنم ـ و اين دليل خيلي مهمي است براي من كه كمتر در بحث ها شركت مي كنم ـ اما به خاطر اهميت موضوع و جنبه هاي آموزشي كار، خودم را ملزم مي كنم كه بنويسم( ان شاء الله علي رضا عاشوري تا جايي كه دوست دارد عمر با عزت كند اما حالا مجبورم قانون مرگ مولف را در مورد اين نقد در نظربگيرم كه مطمينم او خود همين را مي خواهد و توقع هم ندارم رودربايستي كند و در جواب حرف هاي من به واسطه ي دوستي سكوت كند كه منتقد اثر و هنرمند به قول ورزشي ها ، بيرون از زمين شايد رفيق باشند ـ كه هستيم ـ اما در زمين نقد گاهي شايد با هم به شدت سرشاخ هم بشوند و بحث چالشي كنند ـ كه فوايد بسيار براي هر دو طرف و تماشاچيان ـ در اين جا خوانندگان ـ دارد . ) :
اول : بحث اولي كه امشب به آن مي پردازم موضوع كاربرد و نحوه ي استفاده كلمات بيگانه ي ـ غير از عربي ـ در اين شعر ها و شعر امروز از لحاظ عروضي است كه نياز شعر پيشرو است .
در عروض فارسي در دهه هاي نه چندان دور كم كم شاعران به خود جرات دادند كه كلمات ـ به زعم قدما ـ ناشاعرانه ي لاتين و..در شعر بياورند اما نكته اي كه بيشتر به چشم مي آمد ايجاد تغييراتي در نحوه ي اداي آن در شعر بود ، يعني اكثرن در كشش يا سرعت اداي آن ها دست مي بردند . براي مثال همين كلمه ي آلبوم را كه شاعر در اين بيت آورده :
درعکس های آلبوم خانوادگی
جای پدر محبت نامادری شدن
مي بينيد كه براي اين كه بتوان آن را با عروض فارسي منطبق كرد مجبوريم آل را با تلفظ يك هجاي كشيده بياوريم همانند وقتي كه آن را در مصرعي اين چنيني تلفظ مي كنيم :
اين آل در همه دوران سرآمدند ( منظور آل علي است )
اما در شعر امروز تقريبن اين روش چندان به زعم من مناسب نيست .
يعني بهتر است كه كلمه ي انگليسي را با توجه به كشش و سرعت اداي آن در زبان خودمان در عروض بگنجانيم . مطمئنن هيچ كس نمي گويد : آلــــــــــبوم ،
يعني آل را سريع تلفظ مي كند .، همان طور كه در كتب قدما ، قانوني داريم كه« آ» را به سبب نوع تلفظ در فارسي و كشش آن استثناين به جاي يك هجاي كوتاه ، هجاي بلند به حساب مي آوريم ، همين كار را هم با توجه به مقتضيات سماعي بودن عروض فارسي و پديده ي نوزباني ورود كلمات بيگانه ـ غير از عربي ـ كه با استانداردهاي ذهني ما در وادي كلمات تفاوت دارد تطابق نمي كند ،بايد اعمال كنيم .
بنابراين ، بايد «آلبوم»را كه شاعر در اين شعر اين گونه ( كشيده ؛ بلند )آورده در شعر امروز به اين صورت تقطيع كنيم و در عروض بگنجانيم : ( بلند ؛ بلند )
مي بخشيد كه به علت نبود امكانات نتوانستم از علامات تقطيع در اين جا استفاده كنم .
دقت كنيد به نحوه ي اداي « ماركوپولو » اگر بخواهيم مار ِ «ماركوپولو» را آن طور كه مار بي دست و پاي خودمان را ادا مي كنيم ـ هجاي كشيده ـ ، تلفظ كنيم ؛ وزن به هم مي ريزد اما شاعر هوش مندانه پي برده كه اگر اين جا مار را يك هجاي بلند به حساب بياورد ، بر اساس سماعي بودن عروض كاري درست است ؛ ولي در مورد آلبوم اين كار را نكرده ؛ پس مي شود : یک بام و دو هوا !
در اين بيت هم :
هجرت کن از این شهر پی در پی لجن آلود
در یک تونل اطراق کن در تونلی مسدود
دوبار تونل را به كار برده و هر كدام را با سليقه ي خود يك جور تلفظ كرده تا در وزن بگنجد يعني تو ي تونل ِ اول را بايد سريع و تُ ( كوتاه) تلفظ كنيم وتو ي تونل ِ دوم ـ كه شايد طولاني تر بوده ـ را بايد تـو ( بلند ) بخوانيم .باز هم يك بام و ...
موارد ديگر هم بر همين روال .
در كتاب «عروض در چند روز » كه به آموزش عروض با شرايط زباني امروز پرداخته ام بخشي را هم به كاربرد كلمات لاتيني و .. درشعر امروز اختصاص داده ام و از آن جايي كه كتاب هنوز در مرحله ي بازنگري است ؛ احتمالن همين مثال از عاشوري را هم مي آورم .
فعلن ديدگاه نقد امشبم را تمام مي كنم و منتظر نقطه نظرات شاعر و دوستان ديگر درباره ي آن مي مانم تا فرصت ديگري كه از منظري متفاوت به شعرهاي عاشوري بپردازم .
آرزو غفوري چهارشنبه19دي1386ساعت:2:2
لازم دیدم جهت پاسخ گويی به یک بخش از برانگیختگی شما دلیل لازم را داشته و بعد بنگارم...شما فرمودید که نقد اینجانب عاری از نگاه دقیق و کنجکاو خود بوده و متآسفانه بسیار مغرضانه با نظر من برخوردکردید که از یک شاعر این انتظار برده نمی شود و من متآسفم! و در پیوست باید خاطرنشان سازم که:در سرگذشت نقد چنین آمده است که:بعضی نقد را به دودسته اساسی تقسیم می کنند:1/ نقد ذاتی و تآثیری که بر اساس ذوق شكل می گیرد.2/نقد عینی و موضوعی که بر اساس عقل جریان می یابد.که چنان چه مشاهده می شود (در جوابی که مخاطب به نقادان داده اید)شما هیچ یک از انتقادات را رواج و ملزم ندانسته و برای هر یک پاسخي غیر منطقی و غیر عامی هم داشته اید...و این دیگر برای من جای تعجبی باقی نمی گذارد که: شما به چه شکلی برانگیزانه و پرغرض به نظر محترمانه من عکس العمل نشان داده اید...
علي رضا آذر چهارشنبه19دي1386ساعت:3:11
دوست گرامی .. هر 3 شعر مطالعه شد وقتی نامی از شعر برده می شود .. یعنی تکلیف مان با متن روشن است و متن شعر بوده . یعنی شما به نماد هایی بر می خورید که شعر بودن اثر برایتان مسجل می شود .. لیکن در تشخیص آن که یک شعر ،شعر موفقی است یا نه نمی توان تنها به خورند جامعه بسنده کرد .. زیرا که تاویل هر کس در جایگاه خویش محترم است .. اما اثر .. غزل اول : اگر ژانر انتخابی ژانر منتخب من نیست و اصولن مخاطب خوبی برای این گونه نگارش ها نیستم . اما مخاطب بسته به هوش خویش می تواند ارتباطی چندی و چونی برقرار سازد .. من به شخصه مشکلی با طولانی بودن آثار ندارم .. چرا که بعضی از شعرا در طولانی نویسی شاعر ترند .. از آنجا که شاعر در مواردی خود در استحاله اثر قرار می گیرد این همراهی وی به نوعی در طولانی بودن اثر موثر می گردد . اما اگر قرار باشد طول اثر مسبب تکرر شود .. و شاعر به نحوی دچار تسلسل تکراری کلمات گردد این شک به وجود می آید که مبادا غزل کیلویی ممتاز می شود ؟!!! .. از نام غزل می شود شروع کرد .. نامی اتفاقن درون مایه که توانایی از بین بردن تعلیق ماجرا را هم دارد .. چیزی درون متن که می شود تبدیل و تغییر را حال هم به لحاظ اختیار و هم به لحاظ اجبار موجب شود که این خود می تواند اولین عیب داستان باشد .. حال خود شعر بدون تعارفات معمول غزل را غزل ضعیفی دیدم .. بدون در نظر گرفتن 2 بیت که می تواند شوک الکتریکی باشد برای این جنازه .. چیز زیادی در غزل اول دیده نمی شود .. شعری است به لحاظ درک مفاهیم .. سبک و پیچیدگی های ظاهری که تنها به لحاظ ایجاد گرهی صوری در متن ایجاد شده است و کاربرد گیشه دارد تا حتی کلیشه ای .. جا به جا یی اندکی در نحو نمی تواند آن چنان ساخت تکان دهنده ای نه تنها در این شعر بلکه در تمام آثار موجود باشد .. من خود به شخصه پیچیدگی در معنا را بیشتر می پسندم تا پیچیدگی در نحو را .. ساخت شعر در غزل نخست .. ساخت و پاخت بود ..
بشر امروز بشری ماشینی است .. واین صحیح است . اما تذکری بی درنگ و البته بی دلیل به دنیایی است که گوشش به این حرف ها بدهکار نیست .. عاشوری عزیز .. بیشتر بایست در باره راه کار حرف زد تا در باره کار راه ! که البته پرهیز از شعار هم چیز بدی نیست .. اگر چه معتقدم شعر لغزنده ای است بین شعار و شعور ! میدانی زیاد نمی شود در این اثر به ابیات دل بست .. چند بار شعر را مرور کردم ..
دنیای بورژوازی تلخی که شد بنا
معمار بی حساب و کتاب خری شدن
چنین بیتی در این اثر فقط می تواند خطی به هاشور ها اضافه کند .. و من فکر می کنم در عاشوری چه روی داده است یا هدفش برای انتخاب این شعر به جهت سنجش آرا چیست ؟ در صورتی که من علی رضا را شاعر تر از این حرفها می بینم .. بی شک .. در کل غزل اول را نمی توانم به عنوان شعری بکر ببینم عاشوری عزیز.. نمی توان منکر وجود "آن " سرایش در شعرت شد .. یعنی شاعر به درجه خلق رسیده است اما رد پای استعجال در تمامی ابیات به وضوح دیده می شود که نمی توان آن را از ویژگی های شعری عاشوری دانست چرا که اگر علی رضا عاشوری به سرعت در رسیدن هدف در بیان معتقد بود در شعرش تعدد ابیات دیده نمی شد .....علی رضا جان .. ادبیات در شرق مطمينن نسبت به غرب درای تفاوت هایی است که با هیچ چسبی حتی رازی هم نمی توان آنها را به هم چسباند .. به طبع نقد در آثار غربی نسبت به آثار ی در شرق نیر متفاوت است .. چرا که در غرب چیزی به عنوان فلسفه حکم رانی اندیشه هارا در دست دارد .. در صورتی که در شرق عرفان رستن گاه ادبیات است .. پس شما زمانی می توانید در نقد موفق باشید که دلایلی مستند برای گفته های خویش داشته باشید .. و این کار بیشتراز عهده فلسفه بر می آید تا عرفان .. چرا که عرفان شناختن است و هر کس به وسع اندیشه اش می شناسد ولی در فلسفه شما با چار چوب روبه رویی و وجود چار چوب خود باعث ایجاد قانون می شود که دست را برای نقد باز می کند .. می توان به جرات گفت که ما در ایران منتقد حرفه ای نداریم و آثار کاملن به صورت سلیقه ای نقد می شوند حتی اساتید گرانقدری که به اندازه تمام دانش من فقط اسم بلدند نیز نمی توانند نقدی به غیر از سلیقه را به کار برند .. این است که تمام نقدها به "نظر , من "شروع می شود و این یعنی سلیقه من ...
شعر دوم.. حضور یک سوم شخص در شعر قطعیت دارد ..پس مخاطب به دنبال آن کشیده می شود .. تا ببیند اتفاقی که مسبب آن سوم شخص است در کجای شعر رخ می دهد ..دقیقن از مصرع سوم ظهور می کند و خود را معرفی می کند .. سعی شده است نا متعارف بون شرایط را با نا متعارف بودن چهره مجسم شده باور پذیر کند .. به موجب ایجاد شعر متفاوت !! کلمه فایل در شعر پرت می شود .. در صورتی که در ذهن بیش فعال علی رضا می تواند کلمه ای بر این وزن به تعداد موهای سرش کشف شود که هم شاعر را ارضا کند و هم مخاطبی شل و ول مثل مرا به زحمت بی هوده نیندازد .. در همین بیت رقصیدن با مادر به صورت عملی شخصی و حتی در بر داشتی متفاوت به عنوان عملی شنیع در نظر گرفته می شود که در کنار فایل های شخصی بتواند ارتباطی عمودی پیدا کند که الحق هم پیدا کرده است اما می توانست بسیار محکم تر باشد .. .. تصویر زیبایی که در بیت بعد ایجاد می شود نه تنها مرا به ادامه شعر وادار می سازد .. بلکه امید وار می شوم تا عاشوری در این شعر باز ظهور کند ..اما باز در بیت بعد سر جایم می نشینم .. دغدغه آماتور زن و مرگ و تقابل نیستی و هستی در شعر امروز اینجا هم سرک می کشد ..باور می کنی که شعر دچار بیماری فرم می شود //.. چشششششششششششششششم یعنی که مرا ببین . چشم موکد چشم غلو شده ای است که می خواهد دیده شود ..بعد این اتفاق نا مبارک در انتخاب خیره به سبب قافیه بودن با تیره و اندکی هم برای ایجاد ربط به زور با چشم تکمیل می شود و مثنوی در اینجا اولین سکته حاد خود را می زند ..ببین من سعی می کنم در سورريال ساخته تو شنا کنم اما جایی که می خواهم از شنا کردنم لذت ببرم پر می شود با تند نویسی و این مرا آزار می دهد .. هی اضطراب از گوش هایش می رود بالا .. این مصرع کار خودش را کرده آنچه را که می خواهد بگویی گفته .. منتظرم مصرع بعد را شاهد این فال ببینم .. اما در مصرع بعد نردبان کج که می افتد ,,,, می افتد صاف توی ملاجم و باز مرا از لذت می پراند .. اتفاقی که نباید در این شعر می افتاد به نظم کشیدن مولفه ها بود .. آنارشی و ظهور نا هماهنگی در اجزای این شعر از ویژگی های آن بوده که در مواردی با نظمی ساختگی روبه رو می شویم که آزار دهنده است ..اوج شعر را در این بیت می توان دید
:در کامیون هایی که می بردند جانش را
در بندری که بوق کشتی ها دهانش را
…….
بسیار موافقم !! چه قدر خوب از نقطه ها کار کشیده بودی .. چه قدر خوب از کامیون جان بندر بوق دهان ارتباط در آورده بودی .. این از علی رضا عاشوری انتظار می رود .. در بیت بعد من معروف ..شروع می شود .. ابتدای ظهور تکنیک که به نظر من سرطان قلم است .. همان تضاد همیشگی .. پارادوکس عرفان و فلسفه .. تو وارد فلسفه می شوی در بستری از عرفان مه آین قاطی کردن آب و رو غن است .. من چون من توست .. پس بهترین قافیه برایش زن است .. می بینی ماجرا ساده است .. این تعلیق لو می رود !!حالا به عقیده شما موقع فرود آمدن ضربه هاست .. جسورانه .. از ریدن و شاشیدن استفاده می شود .. تا هم تخلیه ذهن را بشارت دهی هم معشوق سوم شخص را به گه بکشی .. این خوب است آوردن کلماتی از این دست وقتی در جایگاه خودشان هستند بسیار هم تاثیر گذارند.. البته متوجه دلیل وجود پرانتز نشدم اگر برای کسی دیگر است متذکر می شدی بد نبود .. پس من هم چون مشکوکم به این مورد حرفی در باره اش نمی زنم ... این بیت رندی خوبی داشت .. سر شار شدم ..با "من"چگونه؟تازه دیدم دیده تر آمد
از آنچه که ترسیده بودم بیشتر آمد
یخچال را وا کن بریزش استکانی پر ……….
لبریز کن در بندهای پیکرم آجر
... ریدن و شاشیدن در این دو بیت توجیه می شوند .. این را باید فهمید آفرین ..با بیت رقص موافق نیستم .. یک معشوق پرستی بی دلیل بود .. اما بیت آخر .. مصرع اول موجه است ..اما مصرع دوم آن چنان چیز خوبی نبود .. حتی علامت سوال آخر مصرع که برای ایجاد شک به کار رفته است چیز چندان جالبی نبود .. راستی این که از آن جایی که " من " در این مثنوی آمده است جوری آمده است که " آن " را هم تداعی می کند و ریدن هم در جای خودش خوب آمده است .. آوا بازی خوبی صورت گرفته است که جای تبریک دارد .. علی جان .. می خواستم بگویم شعر بعدی و بعدی دیدم گویا یک اثرند . اما .. مارکو که احتمالا همه پولوی خودمان است سر زده به عنوان یک راوی یا بهتر بگویم شاهدی از غیب در متن فرا خوانده شده است .. شخصی بی دلیل می نماید که به قصد قیاس و به جهت ایجاد یه حباب داوری آمده است .. اما ورود چنین فردی در متن نیاز مند بهانه های جغرافیایی است !! نه حسی مولود یک خواب آشفته یا پریشانی بی حد شاعر ..ایجاد شک در مخاطب به جای ایجاد تاویل همیشه هم خوب نیست .. ببین حتی خودت هم خواستی شعر را فرا مرزی کنی اما در مصرع بعد باز کش شعر در می رود و تو جایی می روی که شعر می خواهد که البته بد هم نیست .. یکی از منتقدین محترم از بیت :
مارکوپولو ابریشم این جاده پوسیده
موی بلند عشق را از جاده پوشیده ایراد معنایی گرفته اند .. که باید بگویم زاویه دید را عوض کنید .. اتفاقن از محکم ترین ابیات این شعر همین بیت است .. که من تبریک می گویم ..
یا دوست دیگری از دو بار آمدن اسم تونل در این بیت نگران بودند که عرض می شود .. گاهی برای تاکید یک افتضاح وضعی چه بهتر که آن را دو باره باز گو کنیم .. آفرین بر تو علی رضا بهترین راه برای تدارک این خفقان همان دو بار تکرار کردن بود .. که این هوش تو را می رساند مثنوی با همین روند حرکت می کند تا ماجرای صید .. ایجاد تشابه من مخاطب با خرس .. یا سوم شخص با خرس و تانگو رقصيدن صید در شکم ..که خوب توانسته است نام صید را باز گو کند .. به نظر در مصرع رقصنده پتیاره ایراد نحوی وجود دارد ""به "" بی هیچ قرینه ای حذف شده .. .. حضور ""چه "" همان قدر از طاق افتادنی است که مارکو .. حالا مارکو تو جیه پذیر است که آمده تا تعریف کند .. اما چه " چه می خواهد خدا می داند و عاشوری ! در تکه آخر شعر شاعر قصد دارد تکلیف سوم شخص را روشن سازد متن را جمع و جور کند و زن ترتیب داده شده را که حالا به جای لجن غم بر چهره دارد می خواهد از متن بیرون کند .. و هذیان خویش را اقرار کند .. این جا شاعر در زن حل می شود هردو به سکون معنایی می رسند و یک حلقه تشکیل می شود ابتدای داستان به انتها می چسبد و کديین وارد داستان می شود تا مثل کاتا لیزوری موفق فرایند اتمام مثنوی را موجب .. شود .. این مثنوی نمره قبولی می گیرد .. اگر کارکتر ها بی دلیل وارد نشوند .. لطفن نگویید تعمدی بوده .. ولی ساخت شعر .. شعری بود دوستش داشتم ...
اسماعيل مهران فر چهارشنبه19دي1386ساعت:15:58
شعر عاشوری را از وقتی شناختم که پی بردم چقدر کلمات به یاری تصاویر می آیند در شعرش . کلمات را به نوعی آبستره کرده و در رد یا قبول هر تصویر نیز به شاهد مثال هایی در خود شعر روی می آورد که این خود نوعی ابتکار در غزل امروز است . روند و یکپارچگی که در روایت و در جای جای اثار ادغام شده اند از برون و درون به هم پیوندی ناگسستنی دارند و این برون نگری ها و درون نگری ها آثار عاشوری را به آثاری عامه پسند در درون و مورد پسند خواص از برون می نماید . مبحث دیگری که عاشوری بر آن پافشاری دارد استفاده از شخصیت ها به نحوی بارز و ملموس در شعر است که این امر کمی از پختگی متن و فراروی اش از رویه نگری می کاهد . مورد دیگری به ذهنم نمی رسد.
آرزو غفوري چهارشنبه19دي1386ساعت:16:21
بنده افتخار می کنم که، حتی شما به من عوام خطاب نمايید! اگر نظر دهی و نظر سنجی به این خطم می شود که چه کسی خاص یا عام است، همان به که ما از عوام و با عوام باشیم.من شاگردی بیش نیستم و سعی می کنم که، همیشه در عوام باقی و با ایشان دمخوار باشم.در پایان تنها به این نکته اشاره ای داشته باشم که:رضایت به آن چه که هست و قناعت به وضع موجود، هنر را می کشد و ریشه آن را می خشکاند.کسی که از وضعش راضی است هنرمند نمی شود.نارضایتی، یعنی بیشتر و بهتر خواستن، و این سنگ اول ساختمان هنر است.
هنر با بیشتر خواستن و بهتر خواستن، با این طلب آغاز می شود.این طلب تمرکز می آورد و این تمرکز، حساسیت و درک بیشتر و شعور و عمیق تر را شکل می دهد و در این لحظه های شاعر و آگاه است كه حرف ها در عین نقلی بودن و حقیقی بودن، برای ما که می شنویم معنای دیگری می یابد و با احساس عادی ما تفاوت پیدا می کند و عنوان مجاز و استعاره و کنایه و تشبیه و تمثیل می گیرد..
رويا ابراهيمي پنج شنبه20دي1386ساعت:19:35
برداشت بنده از کار اول چنین است که گویا شاعر خود را عمدن در گیر یک نوع بازی در بازی کرده یک نوع تاتر مونولوگ که هر لحظه در آن انحطاط بیت قبلی اوج می گیرد وشکل جدید از شدن در بیت جدید اتفاق می افتد نکته جالب توجه این جاست که این اتفاق شدن در هر بیت همراه با سیه روزی وتیره بختی شکل می گیرد و شاعر ما را باخود به فضای تلخی که می خواهد با قدرت وهنرمندانه می کشد فقط یک مصرع در میانه کار دیدم که با این برداشت من در تضاد بود : در فیلم نامه ها اثری محوری شدن و در پایان شعر گویا شاعر خودرا به دست تند باد حوادث خیر وشر می سپارد وشعر را پایان می بخشد در این شعر ما کلکسیونی از تصاویر بکر تلخ داریم از دنیای بورژوازی گرفته تا شهرک جذام زده و از این بابت باید به شاعر به خاطر ذهن خلاق و دایره واژگانی گسترده اش تبریک گفت در شعر دوم نیز ظاهرن همین اتفاق افتاده فضا همان فضاهای تیره کار اول است با این تفاوت که یک من و یک زن به ان اضافه شده زنی که مصرانه دیدن برایش طعم غمگین لجن دارددر قسمت دوم ما یک ناظر هم داریم و آن مارکوست که برای من سوال است که چقدر لازم بوده مارکو این طور پابرهنه وسط شعر بپرد که شاید به دلیل خلاقیت شاعر بوده باشد و در پایان می بینیم که شاعر به نوعی انزجار می رسد انزجاری که شعر در پایان قوی تر می کند واما شعر سوم شاید به اندازه دو شعر قبلی بکر نباشد اما من خواننده توانستم ارتباط بهتری با آن برقرار کنم شعر روان وگیراست وشاید همین گریزهای آقای عاشوری به شعر احساسی است که گاهی شعر ایشان را جذاب تر از سایرین می کند
شهرام میرزایی جمعه 21 دی1386 ساعت: 23:59
کار اول: وزن متعارف است که بیش از این روزها گریبان تمام کارهای شاعران نوجوان و جوان و ...گرفته.کار چفت وبست خوبی داشت محور عمودی و افقی کار کاملن هوش مندانه بود اصولن کارهایی که با ردیف مصدری ساخته می شوند جای مانور معنایی خوبی دارن واین مصداق در بیت سوم مشهود است ولی باید مواظب باشی که کار را در زمان موازی پیش ببری شاعر در ابیات زیر:
اینکه به دست توست چنین مرگ و زندگی
در زندگی بسوزی و خاکستری شدن
درفاضلاب شهر چنان موش خانگی
با گربه ها برقصی و همبستری شدن
به جای مصدر مضارع التزامی را آورد که در اصل باید سوختن و رقصیدن می بود ولی وزن کار...
هم چنین در بیت ذیل من علت ماضی بودن فعل را متوجه نشدم
با یک شناسنامه عوض شد به راحتی
عاشق نبود و واهمه ی دلبری شدن
" نبود " اگه شدن همون محاوره ی شدند باشد قضیه فرق می کند
دید شاعر کاملن مدرن است و معلوم است از کلیشه ها چه در زبان و چه در مضمون فرار می کند و اتفاقات زبانی کاملن ساده و عاقلانه می افتد ولی آن ضربه های حسی که با تغییرات و تعمیرات زبانی می شود زد جایش در کار کمی خالی است.
کار دوم :
درست كه طولانی است ، درست كه ظرافت های زبانی را به صورت مشوش و پراکنده دارد درست که ساختار کل کار و در بعضی از ابیات _ شدیدن _ سطحی است ولی کار خوبی است.شروع کار با یك بیت تقریبن ضعیف شروع می شود و این ضعف به غیر از چند بیت در بخش اول هم چنان ادامه می یابد که به نظر من علت این ضعف همان ساخت مکانیکی بخش اول کار و منفک شدن آن نه از احساس بلکه از ترفند های حسی که باعث شده دست شاعر در برخی از تشبیهات کاملن رو بشود واز عناصر مستقیم برای بیان منظور استفاده کند که تلاش محدود فکری پشتش نباشد بیت های زیر از این بحث اند :
می بیندم انگار تف روی دو پلکش بست
چون جوش چرکینی که در تبخال رویش هست
از پشت عینک تو چه می بینی به جز من ---من؟
این ؛من؛که ترسیده ست از تنهایی این زن…………
(این "من"که بر تنهایی خود بارها ...ریده
بر سرنوشت تیره اش هر روز.... شاشیده)
که کار در بخش دوم وارد زایش متفاوت فکری و زبانی می شود که مورد پسند من است که از این دست بیت ها که در خدمت محور عمودی کار و شخصیت جذب مخاطب وحس کافی دارد زیاد می بینیم :
در ماهواره تیزری شو خود فروشی کن
پیراهنت را در بیاور توی گوشی کن
در کل من کارای علیرضا رو دوست دارم وهمیشه _ هر چند کم _ یه آنی داره که دنبال آن را بگیری روایت کار دوم کاملن حرفه ای و خوب بود. امیدوارم کارای تازه /تری را باز از ایشون ببینیم و از کم فرصتی خود که باید برای این وب سایت وقت بیشتری می گذاشتم ولی سربازی و دل بازی نمی گذارد معذرت می خواهم .
مهرداد سنجابي يكشنبه 23دي1386ساعت:2:48
هر دو کار آقای عاشوری را خواندم . غزل دیگری شدن بر بی هویتی و سردرگمی انسان امروز تاکیدداشت انسانی که به دنبال شدن های پی در پی و بی هدف گیج وسردرگم است اما هر چه گشتم نتوانستم از سطح پایین تر بروم و عمق و ضخامتی در شعر ندیدم که جذبم کند. شعر یک لایه بیشترنداشت که آن هم قبلن بارها وبارها سروده شده بود. مطمين هستم که می شد خاص تر و عمیق تر به سوژه ای این قدرمهم پرداخت واما مثنوی . مهم ترین ایرادمثنوی اطناب بیش از حدبود. می شد بانصف این واژه ها کار را زیباتر کرد. سوژه سوژه قابل قبولی بود نقش زن نقشی چند وجهی بود با تاثیر قابل قبول بر کلیت شعر و نگاه سراینده به زن و تاثیراتش در زندگی که البته نگاهی بود محتاطانه و خاکستری رنگ . شعر شروعی زیبا داشت اما بیت آخر اصلن قابل قبول نبود و حذفش شعر را زیباتر می کرد . در کل مثنوی کار قابل تعمقی بود و بیشتر وبهتر از غزل به دل مخاطب می نشست.
سبحان صادقیان دوشنبه 24 دی1386 ساعت: 22:5
درباره دو شعر ایشان با تاملی باید گفت که ذهن شاعر به خوبی با فرم شعر وهم چنین ترکیبات شعری همراه است من شعر دوم ایشان را چند بار خواندم وبا خلا هایی روبرو شدم که بیت ها را درگیر می کرد
اول:الزامی ندارد که کلماتی به صرف تلفظ های عامیانه در شعر بگنجد
هرروز می زنگید تلفن توی منتنی که...
تلفن دراین مصرع به خوبی خودرا نشان نمی دهد ومن خواننده برای همراهی با وزن باید بد تلفظ کردن را یاد بگیرم
بهتر بود که...
هرروز می زنگید گوشی توی متنی که...
دوم: طویل بودن شعر باعث خستگی ودل زدگی می شود و خواننده از موضوع شعر خارج می شود چه بهتر که شعر کوتاه تر می بود تا دلنشین تر باشد...
سوم: معنای تکراری با بیت های تکراری بدنه ی شعر را ضعیف می کند در شعر دوم برخی از بیت ها از لحاظ معنایی تکرار شده اند و این خود یکی از دلایل بلندی شعر می باشد.مثلن دراین ابیات بلندی بی جهت به وضوح دیده می شود می توان این دیدگاه را دریک بیت هم آورد.
سیگار برگی را بگیران داخل جنگل
تو گیر کردی در حل این جدول
سیگار برگی را کجا روشن کنی بهتر
ازقلب هاوانای"بی"چه" مرده بی مادر
سیگار برگت را بگیران جنگل مارا
باید بسوزد پشت این جنگل یکی از ما
در آخر از اشعار زیبایش لذت بردم واین که روح تازه ی شعر را درمن زنده کرد ....
سيروس عبدي سه شنبه25دي1386ساعت:19:51
اولن کار اول را بیشتر پسندیدم و ایکاش در کار اول ازاین جنس می سرود (با همین نگاه و پرداخت) : "عاشق نبود و واهمه دلبری شدن".
در کار دوم اولین چیزی که توجه من را جلب کرد ترکیب "طعم غمگین لجن "بود . هر کلمه ای حسی دارد و این حس معمولن متعارف و قبول شده است که لجن تنفر و انزجار و پلشتی را به همراه دارد و اگر طعم که چشیدن لجن است را هم اضافه کنیم چند برابر می شود و از طرفی غم وحالت غمگینی در ادبیات ما با همه تلخیش زیبایی خاص خود را دارد (همان گونه که بی دردی علاجش آتش است) و اگر شاعر قصد هنجارشکنی داشته به نظر من ناپخته و نازیبا عمل کرده .ونکته آخر این که شعر کلامی است مخیل و من حد اقل در پنج بیت آخر کار دوم اثری از خیال ندیدم تاکید می کنم خیال .
پيام سيستانی دوشنبه 1 بهمن1386 ساعت: 3:12
دير زمانی ست نوشتن با الفبای پارسی در رايانه برايم دشوار شده است و به ناچار به چند خط بسنده می کنم . بسيار دوست داشتم در باره سروده های دوستان بزرگوارم از جمله جناب بهرامپور ، ميرزايی ، برزو عليپور و ديگران چيزی بنويسم و در اين گفتگو با دوستان همراه شوم . بسياری چيز ها در باره شعر عزيز دلم برزو نوشتم اما باز هم شرمنده شدم . هم اينک نيز بيش از ده صفحه در باره غزل های عزيز دلم عاشوری نوشته ام که تا همين دم که فارسی نويسم درست شد صدها بار به شماره اش زنگ زدم اما آنجا نيز بخت با بنده يار نبود تا پوزش بخواهم . ناچارم به نوشته ای کوتاه بسنده کنم و باقی جستار را درججستار هايی که به بررسی غزل می پردازم ، خواهم آورد .راست آن است که بنده نه نقادی فن دان هستم و نه غزل سرايی چيره دست ، تنها خواننده ای هستم که در نگاه نخست می خواهم از خواندن غزلی يا سروده ای لذت ببرم . اين لذت گاه از زبان شعر است ، گاه از گستره ی تازه ای که پيش رويم می گشايد و گاه نيز از جسارت هايی که جان و جهان سروده جاری ست .بی هيچ گمانی بنده عاشوری را غزل سرا می دانم و با همين پسوند نيز به او می نگرم ، چه آن که اگر عاشوری در قالب های ديگری نيز خود را بيان کند باز هم جان ، جهان و زبان غزل بر جان و جهان و زبان او چيره است و ديگر اين که چه بخواهد و چه نخواهد در شناسنامه ی فرهنگی او نوشته اند : عليرضا عاشوری ، برنام : غزل سرا .
غزل عاشوری غزلی خودخور است ، همواره خودش را می جود تا از ياد نبرد که کجاست و در پی چيست . براستی مشخصات غزل خودخور چيست ؟ غزل خودخور غزلی ست که همواره در پی آن است تا خود را ويران کند ، بشکند ، واژه زدايی کند ، بگريزد ، رنج آفرين باشد ـ هم برای خودش و هم برای خواننده اش ـ و موقعيت های تازه ای را برای ديدن در زبان و در جان و جهان غزل بيافريند . موقعيت هايی که گاه در رويه ی زبان اتفاق می افتند و گاه در بنياد آن ، گاه در خوداگاه و گاه در ناخوداگاه ، گاه شورمنشانه اندو گاه شعورمند ند . گاه در زمين و گاه در زمانه . اين غزل در پی آن است تا هم غزل باشد و هم نباشد و هم خودآگاه باشد و هم ناخوداگاه . به تعبيری ديگر اين غزل در پی آن است تا جان ، جهان و زبان را در هم گره بزند ، چند پهلو و چند سويه باشد ، هم در در پهنا باشد و هم در درازا و هم آشکار باشد و هم نهان . می خواهد خانه ای باشد با دريچه های گوناگونی در چار سويش ، سوی هايی که هر کدامشان موقعيت تازه ی انسانی که شاعر باشد را به تصوير بکشد . برای همين ست که گاه نرم می شود و گاه درشت اندام و زمخت ، گاه بهنجار می شود و گاه نابهنجار ، گاه غزلانه و گاه قصيده روی ، درست مثل هوای نا مشخصی که او را در بر گرفته است . گاه می جوشد و گاه می خروشد و گاه نيز آرام و دلپذير است .غزل خود خور چونان آدم خود خور است .درونی بی تاب و بيرونی آرام دارد . از درون می جوشد و از بيرون آرام است . مثل دمی که آدم با همسرش بگو و مگو می کند و همسايه ای همان دم زنگ خانه را بصدا در می آورد و آدم ناخواسته چنان لبخند می زند که همسايه غبطه ی لحظه ای از خوشبختی آدم را می خورد .
عاشوری با غزل در پی آن است تا به خواننده موقعيت خويش را بفهماند ، موقعيت ناهمگون و راز آلودی را که در آن زندگی می کند ، موقعتی سرشار از تضاد ها ، در هم ريختگی ها ، بی نظمی ها ، سرخوردگی ها ، پوچی ها ، ويرانی ها و در هم شکستن های خواسته و نا خواسته ی روزانه را .
غزل او انسان معاصری ست که سردرگم است . سردرگم ميان سنت و مدرنيسم ، نو و کهنه ، بودن و نبودن ، غم و شادی ، ماندن و گريختن ، و... انسان بی تابی که هيچ چيز آرامش نمی کند . انسانی که گاه به افيون ، گاه به سکس ، گاه به طبيعت و ... پناه می برد تا دمی بياسايد اما آن دم را نمی يابد .راست آن است که بنده از صطلاحاتی چونان شعر بومی ، ملی و يا جهانی سر در نمی آورم ، يعنی معنای اين مفاهيم را نمی دانم چرا که اصل نخست شعر برايم لذت بردن است . نخست می خواهم از زبان ، جان و جهان آفريده شده سرخوش شوم و شور و شعورم با آن گره بخورد مثل لذتی که آدمی از جوهره ی هستی می برد . سپس با ذات شعر درگير شوم و خودم را به دل شعر پرتاب کنم . به گمان بنده شعری که دارای جهان است هم جان دارد و هم زبان ، هم راز و رمز دارد و هم ساختار ، هم پيکره مند است و هم لغزنده . هم زشتی دارد و هم زيبايی ، هم ريتم و موسيقی دارد و فراز و نشيب و از همه مهم تر شخصيت .
می دانيم که پيکره ها و قالب ها امکاناتی دارند و کارکرد هايی . يعنی هر قالب ريختی ست برای بيان ، وسيله ای برای آفرينش و امکانی برای ساختن جهانی تازه با واژگان . پس هر قالب امکاناتی دارد و نيز توان هايی و زبانی که با جهان درونی او درپيوند و همسو است . به گونه ای ديگر اگر جهان درونی شاعر نتواند زبان بيانی اش را در قالبی مناسب جا دهد نمی تواند جانی تپنده در قالب بيافريند ، جانی که بتواند بازآفرينی جهان درونی شاعر باشد .می دانيم که هر ريخت و يا هر قالبی شخصيتی دارد که در پيوند با موسيقی ، شيوه ی برخورد با اصوات ، واژگان ، وزن ، و حتی دستگاه استعاره سازی ، مصرع ، بيت و... است و کل اين مجموعه ی ساختارمند است که شخصيت آن قالب را می سازد و شناسنامه ی تاريخی آن می شود و نيز شيوه ی برخورد و رفتار شاعر با همين مجموعه است که به ما توان و فرصت جداسازی زبان های گوناگون شعری را در رابطه با يک قالب ثابت يا وزنی همسان می دهد و همين ها هستند که جهان و زبان شخصی شاعر را می سازند . يعنی ما تنها از طريق همين شيوه های برخورد شاعر با امکانات زبانی ست که تشخيص می دهيم فلان شعر از فلان شاعر است و يا زبان فلان شاعر چه ويژگی ها و خصلت هايی دارد .عاشوری را می توان يکی از دست پروردگان مکتب غزل منزوی دانست . مکتبی که به گمان بنده ريشه دار ترين و مانا ترين مکتب ادبی غزل در سده های اخير است ، برای همين بنده با پوزش از بسياری غزل سرايان بزرگ معاصر ، تاريخ غزل زمانه را به پيش از حسين منزوی و پس از آن بخش می کنم ( در اين باره در جستاری ديگر بيشتر خواهم نوشت و اين که چرا غزل حسين منزوی مهم است . چه ويژگی هايی دارد و چرا تاريخ غزل هعاصر را به پيش و پس از حسين منزوی با توجه به حضور بزرگانی مثل شهريار ، ابتهاج ، سيمين ، بهمنی و ... بخش می کنم ) . عاشوری با اين که در اين مکتب نفس کشيده است اما راه ديگری را در پيش می گيرد ، راهی که بيش از آنی که با غزلانگی و جان غزل در هم آميخته شود با زبان و پوسته ی زبان درگير می شود و تلاش دارد تا جستجو ها و کشف های مفهومی را آسان پسندانه عرضه کند بی آن که برای واژه زبانی ويژه ، جهانی همسو و بستری زاينده را پی بريزد . غزل عاشوری جان و جهان ويژه ی خويش را کم توجه به زبان ويژه اش می جويد . شايد راز کم خونی بعضی از بيت ها در همين سردرگمی زبانی ست . چرا که عاشوری نشان داده است که فهمی ژرف از زبان و جهان غزل دارد و اگر گوش به نجواهای فريبنده ی زمانه نسپارد و در بکار گيری واژگان سختگير باشد ، شاعری ست که می تواند افق های بيشتری را به ما و به زبان پارسی نشان دهد . او بايد بسی بيشتر شور و شعورش را در هم بتند و از افسار گسيختگی خوداگاهانه اش در رويه زبان بکاهد .از ياد نبريم که معنا آفرينی تنها به معنای بکار بردن واژگان تازه ،دور از ذهن و بيگانه نيست . آفرينش ِ بستری تازه برای زبان است ، بستری که در آن زبان زيستنی دوباره بياغازد ، پران و فاخر شود ، اما زبان غزل عاشوری فخيم ، استخوانمند و تنومند است اما فاخر نيست . برای همين است که زبان بعضی از مصرع ها رمنده و زمخت می شوند و به زبان قصيده و قطعه پهلو می زنند . ( در باره در هم ريختن قالب ها و جا بجايی آنان نيز جداگانه نوشته ام و اين که چرا بسياری از غزل های معاصر ما می خواهند از لحاظ زبانی و بافتی قصيده و يا قطعه شوند ).در هر روی عاشوری غزل سرايی استخواندار و سخندانی پر ويژه است . غزل سرايی که می داند از غزل چه می خواهد و بايد چگونه با وزن ، ساختار ، فرم ، جان ،جهان و زبان غزل روبرو شود . چاله ها و دامچاله های تئوری زدگی را خوب می شناسد و چونان همه ی شاعران برجستگی ها و کاستی هايی دارد که جداگانه در نقد کتاب های شعرش خواهم نوشت .
اميدوارم که دوستان پريشان گويی های بنده را ببخشند ، چرا که اين چند خط را تکه تکه از ميان نوشته ای بلند در فرصتی کوتاه تايپ کردم و حتی زمان دوباره خوانی اش را ندارم ، چون فردا پايان اين گفتگو است . بی گمان عاشوری بزرگوار نيز مرا خواهند بخشيد .
چهارم

1 سه شنبه18دي1386ساعت:15:36
از لطف و توجه دوستان دلبندم سپاس گزارم.مهدی موسوی عزیز و محمد آتشی مهربانم و نیز دوست دیر یافته انصاری عزیز.سعی می کنم که به هر نقدی یک پاسخ داشته باشم.درباره ی نظر عبدالحسین انصاری نسبت به یک بیتی که اشاره فرمودند عرض می کنم دید قوی ایشان نسبت به "بیت تونل..."کاملن درست است و به جای ترکیب پیشنهادی با کرم ها...ترکیب با موش ها ...در دفتر اینجانب اصلاح گردید که از این بابت ممنونم. اما درباره ی شعاریزه بودن دوبیت اشاره شده عرض می کنم به هیچ عنوان قبول ندارم چرا که به عقیده ی من گاهی که جامعه را تبی اسفناک از کاستی فرا می گیرد و گاه که شاعر به بازنمایی آن به رنگی مطلا دست می زند این رسالتی است برای بروز آن دوره ی تاریخی انسان ها . به عقیده ی من شعر آن گاه که صادر شد دیگر پس از نبودن شاعر مالکیت ضمنی برای هر که از ظن خود شد یار من می یابد و آنگاه است که به دستگاه های جبر زمانه پی برده می شود.مطمئنن زمان همه چیز را تغییر می دهد و هرگز بعد زندگی یک نواخت نخواهد بود و انسان به دریچه های بسته ی گذشته نیز رجوع می کند و نوستالژی گذشته را با تقدیر یاد می کند پس منبع فضایی برای شعاریزه گی از دیدگاه من مردود است.از بزرگ ارجمندم جناب آقای هاشمی زاده ی عزیز که همواره با نگاهی پدرانه به شعر جوانی همچون من می نگرند و لطف و نگاه نافذشان شامل حال بنده می گردد سپاس گذاری می کنم و دست های مهربان شان را می فشارم.
2 سه شنبه18دي1386ساعت:20:27
ظاهرن خانم غفوری به نوعی با عروض آشنایی نسبی دارند و در ظاهر که اصلن تهمت بی بنیه به این شعر زده اندو نمی دانند چه اتفاقی در وزن وجود دارد.اصلن کجای شعر را ایشان دچار گسست وزنی دیده اند که من شاعر که بیست سال از بهترین روزهای زندگی هنری ام را با وزن دچار بوده ام ندیده ام .ایشان که همین طور گذرشان به این مجال افتاده همین طوری حق ندارند بی مهابا هر چیز نادرست و نا پخته ای که به ذهنشان می رسد را ادا کنند اگر ادعایی در این زمینه وجود دارد با ادله ی علمی بیان بشود بهتر و دلنشین تر است تا باری به هر جهت (تیریست در تاریکی)متاسفانه وضعیت نقد این روزگار است که ما به خودمان با بی پشتوانگی علمی اجازه ی دخول در آنچه فقط فکر می کنیم درست است می دهیم.ایشان می گویند خالی از نوآوری
از نظر لطف جناب کمالی کمال تشکر را دارم .در باره ی نظرشان درباره ی کار دوم هم باید عرض کنم که مثنوی را انتخاب کردم به دلیل این که این قالب دارای امکانات فکری بیشتری برای شاعر است و آن چه که در نظر من در این شعر ساخته و پرداخته شده تفکری است که به بلندی کار نمی اندیشد بلکه به شعر و آن چه باید خلق می کردمش اندیشه شده.روایت و متن واختلالات مغزی و فکری که در شعر بوجود آمده همه تعمدی بوده و برای ساختن فرم ایجاد شده.فرم در شعر من یکی از پایه هاست که به دیدگاه من جان می بخشد به شعر حال نظرایشان در نگاه مخیرشان آگاه است.
3 سه شنبه18دي1386ساعت:22:6
از این که دیدم آقای قزللو این قدر وقت گذاشتند و به ایراد مسایلی پرداختند ممنونم.تنها در مقابل این معنی کردن شعر که باور کنید دیگر این گونه نقد را تا کنون به اش برنخورده بودم پاسخی ندارم و تنها می توانم بگویم:به قول همان مولانای عزیز که مفتعلن ..مفتعلن... را از روی خستگی جسمی و نه روحی به بیان آورد و کاتبان حریمش نیز این اراجیف را هم به کتابت آوردند باید بگویم:
هر کسی از ظن خود شد یار من...
حال اگر معنی در نگاه شما نا مفهوم است این ایراد را نمی پذیرم و تشکر می کنم از این که وقت گران بهایتان را در باره ی این دو شعر کنارگذاشتید همواره سپاس گزار شما هستم.
4 چهارشنبه19دي1386ساعت:10:27
راستش این چالش را مدت ها بود انتظارش را می کشیدم وکاشکی ادامه یابد و در وب سایت اختصاصی بنده هم همین اتفاق بوجود بیاید.همه ی نظرها و نقدهای دوستان را خواندم و بسیارهم خوش فهم شدم.هر شاعری در هنگام خلق اثرش فکر می کند دارد زیباترین اثر دنیا را خلق می کند اما وقتی با نقد تند و شل و سفت مواجه می شود تازه حالش سر جایش می آید.به تک تک کامنت ها جدا گانه پاسخ می دهم...بحث خانم آرزو را همین جا از سوی خودم پایان می دهم چون ظاهرن ایشان دفاع بنده را جبهه گیری قلمداد نموده اند.ظاهرن نقد ایشان از سوی جامعه ی عوام بوده و نقد ایشان را از جمعیت خواص قلمداد نموده ام .تمام دوستانی که در این نقد شرکت داشته اند از رزومه ی هنری بنده اطلاع دارند و انتظارات شان را بیان فرمودند که انتظار بنده از ایشان نیز چنین بود که از بلند خواهی خود از ایشان عذر خواهی می کنم. صحبت دوست بزرگوارم محسن خان رضوی درباره ی عروض و اتفاقی که در متن رخ داده را کاملن می پذیرم و این که هر دو با علم به این که می توان این اتفاق را در جایی از عروض خودمان جای داد گماردم.اما گذاشتن آلبوم که تعمدی صورت پذیرفته و این که معادل فارسی آن آفریده نشده و به لحاظ حضور مفهوم و بایستگی اش جبر جو شعر این اختیار را به من بخشید تا از این کلمه استفاده کنم.در مورد مارکوپولو نیزهمین طور که فرمودند درست است و به حذف الف بین "م"و "ر"ظاهر صحیح خود را می گیرد اما با این کلمه کاری نمی توانم بکنم که نام لیوزون می شود و عذربدتر از گناه همراه دارد.درباره ی مساله ی تونل دوست عزیزمان جناب انصاری نمونه ای آوردند که با "کرم ها اطراق کن در تونلی مسدود "که بنده قبول کردم "با موش ها اطراق کن درتونلی مسدود"که از توجه به این نکته ممنونم. به علیرضا ی آذر ...راستش نمونه ی یک نقد فنی را مطالعه کردم با بسیاری از فراز و فرودهای این دو اثر آشناتر شدم.نگاه تیز بین آذر بسیار جالب بود برایم امیدوارم که نقد و نقادی را در دوره ی حیاتم در این روزگار ببینم پیش از آنکه کار از کار گذشته باشد.راستش در پاسخ به علیرضا ی آذر باید عرض کنم که هیچ کاری را ندیده ام که به تمامی کامل و زیبا باشد یعنی این که هنر مطلق وجود ندارد خوب اگر این اشکال ها و این زیبایی ها در شعر وجود نداشته باشد التزامی برای پدیدآوردن هنر تکاملی ایجاد نمی گردد و از این که می بینم انتظار مخاطبانم در چه حدی از من است من را براین می دارد که راه را محتاطانه تر بپیمایم و همواره نقد هر عزیزی را به گوش جان بشنوم و در آثارم تاثیر بگذارم.از آنجایی که تمام نمونه ها را ایشان زحمت کشیده اند و عنوان کرده اند چیزی جز پاسخ نیست .در پاسخ بعرض می رسانم که این جانب در تحول یک اثر آفریده شده باید زحمتی مضاعف صرف کنم تا پدیده هایی که به ذهن من نرسیده را به اش متبادر کنم و حتمن این کار را خواهم کرد. درباره ی حضور شاعر در نقد هم در پاسخ به علی رضا ی عزیزم به عرض می رسانم به عقیده ی من حرکتی دیگر است و از آن جا که به یکسویه نگری در هیچ کاری و تکرار ماوقع و آنچه از گذشته به شعر مان رسیده علاقه ای افراطی ندارم فکر می کنم که اگر این پرسش و پاسخ ها باشد کار خوبی باشد چون ما با غیر شاعر و منتقد که روبرو نیستیم و این جای خوشبختی دارد که حضار از فرهیختگان شعر دورانندو حضورشان مسکن واره ای.
5 پنج شنبه20دي1386ساعت:22:57
خدمت سرکار خانم رویا ابراهیمی :
البته که دو شعر بیشتر نبود و پاراگراف آخر مابقی شعر دوم است .ظاهرن مربع های تیره کار خودش را بد انجام داده اگر چه من در تایپم مربع های توخالی سفید را جهت تغییر فضا ایجاد کردم که موجب سوء برداشت از سوی خانم ابراهیمی گردیده.
اما دیدقوی و تیزبین ایشان من را سر ذوق آورد چرا که نقشه ی اصلی من را برای ساخت این شعر به درستی حدس زده بودند ودرباره مارکو به آقای مهران فر توضیح دادم که این مارکو شاهدی از غیب نیست بلکه شخصیت نام آشنایی است که در این شعر تغییر وضعیت می دهد و برای من کس دیگری قرار بوده بشود البته کار سختی است اما سعی خود را کرده ام شاید این متد را در کار دیگری با قوت بیشتر اتود بزنم.
اما دنیای منزجر شده ای که در آن زندگی می کنیم را ظاهرن از دیدگاه دوست محترممان جناب خسروی دنیای سفید و متعالی شده ایست که من هنر مند برای تعالی اش باید بیشتر بکوشم.اما این دیدگاه از سوی ایشان درست است و من به عنوان سوی دیگر تالیف اثر چیز دیگری را می بینم.
پنجم
با توجه به این که بحث دوجانبه و جواب به نقدها در چند جلسه گذشته کمتر اتفاق افتاده از شاعر ارجمند علي رضا عاشوري رودپشتي خواهشمندیم که به تدریج به نقدها پاسخ دهند ونقطه نظراتشان را در رد یا قبول آن ها بیان کنند .
ششم
تاريخ به روز رساني آينده : عصر دوشنبه ۱ بهمن ۸۶
موضوع : نقد اشعار آزاده بشارتی
شما هم مي توانيد با شركت در نقد به اعضاي انجمن بپيونديد .