تبليغاتX
انجمن مجازی
منتظر نقد و نظر شما هم هستیم

نقد اشعار آزاده بشارتی

 

اول:

 

نقد و نظر ها ، تنها با نام و نام خانوادگي مطرح خواهند شد . خواهشمنديم از گذاشتن پيام با نام وبلاگ يا نام مستعار پرهيز فرماييد .

 

دوم :

 

به سرم زد كه عاشقت بشوم

به سرم زد بدون تو هرگز...

به سرم زد كه نامه بفرستم

به سرم زد بگو خداحافظ !

 

شعر اول :

 

 

پله پله مرا قدم مي زد

پلك هاي مرا به هم مي دوخت

دست در دست هاش مي ديدم

كه كسي پشت پنجره مي سوخت

 

چشم هايي كه قهر مي كرد از

ديدن هر چه نيست بي تو فقط

صندلي هاي خالي شبِ شعر

سمت يك شعر تازه مي بردت !

 

صندلي هاي خالي شب شعر !

رد پايي كه مي شمارم تا ...

در به اين اتفاق مي خنديد

وا نمي شد ... ودختري تنها

 

مي گذشت از نگاه هاي غريب

از سكوت عميق گوهر دشت

فكر كن به چه چيز مي ارزد

سبزي چشم هاي من در رشت ؟

 

مي روم از خودم بلند شوم

دست هايم به هيچ جا برسد

به تو كه قد كشيدي از ديوار

با تو حتي به دوور ها برسد

 

به تو ! عاليجناب غمگينم

به تو كه يادگار پاييزي

به تو كه خواب هات مال مني

به تويي كه از عشق مي ريزي

 

اتوبوس از كرج به ... بر مي گشت

به گذشته كه ما به هم ، مي .. نـ ِ ...

لحظه هايي عجيب منتظر است

روزهاي سياه غمگين ِ ...

 

چمدانم به رشت مي آيد

... و من امشب چه قدر غمگينم

صندلي از سكوت پر شده است

هيچ كس جز تو را نمي بينم ...

 

جز تو من هيچ كس نمي بينم

جز تويي كه نديدمت هرگز

جز تو... آري ! سكوت يعني نه !

كه بمان كه ، چراغ ها قرمز ...

 

جاده از يك تصادف غمگين!

دختري بين خواب خود امشب

لطف كن ... و بگو كه مي ميرد

عكس تو توي دست لب بر لب !

 

[] [] []

 

و پري توي خواب مرد ولي

آمد او تا ببيندت جاده

با صدايي بلند گفت برو

كه برو ! سمت مرگ آزاده !

 

شعر دوم :

 

از من نمانده است به جز خاطرات بد

با تو ، بدون چتر ، خيابان ، گريستن

جز گم شدن نشستن ما روبه روي هم

هي چشم توي چشم شتابان گريستن

 

از دست داده ام چه كنم بعد رفتنت

اين خاطرات مبهم باران نشسته را ؟

اين جا هواي ابري سلول مي برد

هرشب مرا به ياد تو از پشت ميله ها !

 

ديوارهاي فاصله را خوب مي شود

از پشت ميله هاي جدايي نگاه كرد

از حسرت نبودن يك زندگي خوب

تا مي شود گريست و هر شب گناه كرد !

 

ديوارهاي فاصله را مي شود نديد

وقتي كه چشم هاي تو از فقر خسته نيست

وقتي كه سقف ِ خانه تو را گرم مي كند

وقتي كه دست هاي پدر توي دستـ ِ ...نيست

 

سهم من اين شده ست ، چرا گريه مي كني ؟

از سرنوشت مبهم من يا كه ...بگذريم !

اين قسمت من است از اين عشق لعنتي

اما تو خوب باش گلم ، ما كه ...بگذريم !

 

اما تو زندگي كن و... تو قول داه اي

كه سال هاي سال / عزيزم قبول كن

آن چشم هاي ريز به دردت نمي خورد

پس چشم هاي سبز ِمرا هم قبول كن

 

                  ـ ـ ـ

من از هواي ابري سلول دلخورم

از قلب هاي سنگي مردان پشت در

از يك شناسنامه كه «من » دختر كسي ست

با بادهاي وحشيِ گمراه همسفر

 

از من نمانده است ... چرا زندگي كنم

با خاطرات غم زده در اين كيوسك ها

جز اين كه هي مچاله شوم روز و شب شود

شب خواب هاي تب زده پهلوي سوسك ها ...

 

از من نمانده است به جز شعر شعر شعر

جز هيچ هاي دربه درِ لعنتي فقط

از دست داده ام همه را اين مقصر است :

آزاده ي بشارتي خط خطي فقط !

 

سوم :                                    

 

                   naghd

 

 

عبدالحسین انصاری    سه شنبه 2 بهمن1386 ساعت: 12:24

 هردو کار جدا از ریزشدن های نقادانه انسان را دچار لذت در خواندن می

کنند واین لذت از وزن ریتمیک واستفاده از قافیه های شیک حاصل شده که این یکی از آسیب هایی ست که تیوری های جدید به شعر وارد کرده استفاده ی مکرر از تکنیک تعلیق با نقطه چین های تمام نشدنی این تکنیک را از کارکرد طبیعی انداخته لحن درگیرانه و حق به جانبی که در اغلب کارهای خانم بشارتی هست وهم چنین مضامین تکراری باعث در جا زدن شاعر در محیط اطراف خودش شده و...  

 

 سيد مهدي موسوي     سه شنبه 2 بهمن1386 ساعت: 13:6 
به نظرم انتخاب به جايي بود.آزاده بشارتي يكي از بچه هاي بااستعداد غزل پيشرو و گاهي هم غزل پست مدرن است .كارهايش تصاوير تازه و بكري دارد.شايد به جز ايراداتي جزيي كه من در وبلاگ شان متذكر شده ام
و به خاطر اين است كه احساس مي كنم ارزش زيادي براي شعرهاي شان قايل نيستند.و حتي 2 روز هم روي يك شعر و ايراداتش كار نمي كنندبتوان ايشان را شاعر خوب و با آينده اي ناميد البته به شرطي كه اين اخلاق بد را كنار بگذارندو همچنين با مطالعه رمان ها و فيلم هاي روز و كتاب هاي تيوري
و درگير نشدن با حواشي كه در محيط ادبيات كم هم نيست از لحاظ محتوايي هم شعرشان را بهتر و پخته تر كنندمطمينن با سن كمي كه ايشان داردمي توان روزهاي بزرگي را در ادبيات براي شان تصور كرد...

 

سبحان صادفيان        سه شنبه 2 بهمن1386 ساعت:۱۴:۲

از خانم بشارتي چند كار را مطالعه كرده ام وايشان راتحسين مي كنم به خاطر اين كه با تبحر خاصي از لغات وجمله ها وهم چنين تركيب ها خوب استفاده مي كنند.در مورد دو شعرايشان چند نكته را برداشت كردم كه درزير به آنها اشاره شده:

اول: شعر اول ايشان با ضرب آهنگ خوبي آغاز مي شود ولي درپاره اي از مصرع ها اين ضرب آهنگ دچار سكون وسكته اي خفيف مي گردد كه باعث مي شود مخاطب به وزن شعرشك كند.
( فاعلاتن/مفاعلن/فعلن)
نمونه دربيت:
چشمهايي كه قهرمي كرد از
ديدن هر چه نيست بي تو فقط‌ (يك هجاي اضافه)
كه دراين بيت همين اتفاق افتاده است.

دوم: در نوشته هايي به اين سبك(نظرشخصي) آوردن قافيه هاي غيرهم سان كه ازلحاظ صدايي با هم شباهت دارند به تكرار در شعرباعث ازبين رفتن حالت پويايي شعر مي شود.استفاده از اين نوع قوافي در شعر كلاسيك رواج نيست اما به خاطر نوع سبك(پست مدرن)در اين مجال مي گنجد اما نه برتكرار زياد.

سوم: درمورد كاردوم ايشان مي شود همان سكته ي بي مورد را كه باعث از هم گسستگي برخي هجا هاي كوتاه وبلند دروزن مي شود مثال زد.كه اين خود مبحثي ديگر است.شعراز درون مايه قوي واستواري برخوردار است كه به صورت يك كار خوب گفته شده واستفاده خوب تراز حركات دستوري براي القاء مفهوم كلمه كه يكي ازخصايص قوي وبه نوعي حرفه اي گري در شعردوم محسوب مي شود وبه خوبي در كار نشسته است.
اين نكته هم اشاره شود كه دربرخي از مصرع ها هجاي بلند وكوتاه به خوبي استفاده نشده است.
درشعر اول
چمدانم به رشت مي آيد
ومن امشب چقدر غمگينم
صندلي از سكوت پر شده است(صندلي با هجاي بلند شروع شده)
هيچ كس جزتورا نمي بينم
در مصرع آخر بند دوم(احتمالا اشتباه تايپي دارد)
هر مرا به ياد تو از پشت ميله ها
به نظرمي رسد به اين شكل بوده( روح مرا به ياد تو از پشت ميله ها)يا كلمه ي ديگري.....
در كل دو سروده خانم بشارتي لذت بخش وبرانگيزاننده است.

 

علی اکبر رشیدی     سه شنبه 2 بهمن1386 ساعت: 14:25

من کارهای زیادی از خانم بشارتی خوانده ام اگر بخواهم راجع به نکات مثبت شعری ایشان بگويم یکی ترکیب سازی ها و جسارت در استفاده از واژه ودیگر و مهم تر این که زبان تازه و نویی را در شعر جاری می کند .
استفاده از قوافی که شاید در روزگاران پیش قافیه خطی نامیده می شدند و ایراد شعری قلمداد می شدند به نظر من هیچ ایرادی ندارد به این دلیل که شعر در اصل یک هنر سماعی است و مثلن( فقط با می بردت ...)
ویا ادغام کردن حرف ع در ...( به تویی که در عشق ...) که در عرض ایراد وزنی محسوب می شود زیرا حرف ع باید به طور کامل تلفظ شود نه مثل حرف الف.شعر کلاسیک امروز به راحتی با این موارد کنار آمده است
اما در برخی موارد استفاده از دم دستی ترین واژه هایی که به ذهن او می رسد به کارهایش ضربه می زند و دیگر این که بعضی واژه ها را در شعر او بسیار زیاد می بینیم تا جایی که ممکن است فکر کنیم این شعر را قبلن جایی او گفته و ما خوانده ایم ...به دلیل وجود همان واژها و تصویرهایی که مخاطب احساس می کند حتمن در شعر بشارتی با ید با آنها روبرو شود.

 

آتوسا حصاركي سه شنبه2بهمن1386ساعت:16:14

در شاعر بودن و استفاده از تصاویر بعضن بکر و جسارت در بیان آزاده عزیز شکی نیست .اما شاعر این اجازه را در محدوده ( قالب نو ) به خود می دهد که برای برطرف نمودن نقص قافیه شعر را به حالت محاوره ای در آورد و یا از سه نقطه هایی (...) که مسلمن تمام آنها نشان دهنده عدم قطعیت نیست ! استفاده کند .یا حتی ابایی ندارد که برای بیشتر نشان دادن فاصله (دوور ) غلطی املایی را هم داشته باشد ... در این دوشعر ما دایره ي کلمات محدود شاعر را داریم که نه به سن !که هم سالانی هستند که واژگان را به زیبایی به بازی می گیرند ... بلکه به مطالعه کم شاعره ما بر می گردد... این دایره بسته کلمات ؛شعر را یک نواخت جلوه می دهد ... به شکلی که با دیدن کلمه (سوسک !! و کیوسک !! ) مخاطب هیجان زده می شود !دیدگاه بعدی نوع نگاه این شاعره جوان به دنیاست که دنیا را همیشه ابری می بیند و یک بار منفی در اشعارش هست که مخاطب را وادار به هم دردی می کند !و این که شاعر از بیان احساسات دخترانه در اشعارش فراتر نمی رود و برای من مخاطب یک لذت زودگذر برجای می گذارد .نکته آخر این که آزاده بشارتی آینده ای درخشان دارد اگر لطفی کند و به نقدها به چشمی دوستانه و در جهت پیشرفت خود نگاه کند و در شعر بعدی نقصان ها را جبران کند.

 

كيوان برآهنگ              سه شنبه2بهمن1386ساعت:18:7

کار زیبایی بود با زبان امروزی و روایت مناسب همین طور از نظر ترکیب سازی و کشف و شهود خیلی خوب عمل شده بود شروع کار با نوعی ابهام تلنگر مناسب را به ذهن مخاطب می زند و روایت خیلی خوب پیش می رود تا بیت های :
مي گذشت از نگاه هاي غريب
از سكوت عميق گوهر دشت
فكر كن به چه چيز مي ارزد
سبزي چشم هاي من در رشت ؟
(گوهر دشت ) و (رشت)در مقایسه با دیگر قافیه ها نقش مناسبی ایفا نکرده اند و حالتی تصنعی دارند از طرفی هر دو اسم های مکان خاص هستند و همراه خودشان فضا ایجاد می کنند که توقع کارکرد این فضا را در ادامه ی شعر داشتم ... اما پراکندگی فضایی بقیه ی شعر اجازه ی تمرکز در هیچ چهارچوبی را نمی داد پله ، پشت پنجره ، شبِ شعر، گوهر دشت ، رشت ، اتوبوس ، جاده و...هرکدام به تنهایی می توانند چهارچوب یک روایت باشند این پرش های مکانی باعث کم رنگ شدن ارتباط مخاطب می شود. استفاده از تکنیک های شعری را خیلی خوب انجام دادید اما پایان بندی نسبت به کل کار قدرت لازم را نداشت شعر دوم کار قشنگی بود اما چون تمام ذهنیتم شعری با مطلع مشابه از سید مهدی موسوی است.
(بر من چه رفته است پس از ضربه ی تبر
احساس می کنم که خودم نیستم دگر...)

 

رجب بذرافشان       چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت: 1:9

هر دو کار زیبا بود ... البته با تکرار و جابه جایی سطرها و واژگان در کار اول حرکت های جالب و نویی صورت گرفته که قابل تحسین است.

 

مسیحا ابوعلی     چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت: 11:21

اول ازهمه چیز باید بگويم با نظر آقای موسوی موافقم انتخاب خیلی به جایی بود به هر حال باید به شاعر های جوان تر هم فرصت داده بشود که بیشتر هم محتاجند.شعر ها را قبلن در وبلاگشان خوانده بودم چیزی که برايم عجیب بود این است که شعر ها تغییر خاصی نکرده بودند و این موضوع به مخاطب این احساس را القا میکند که نقد برای شاعر بی اهمیت است.در مرحله ی بعد باید خدمت خانم بشارتی عرض کنم وقتی مخاطب احساس می کند روی یک شعر به اندازه کافی کار نشده این احساس هم به وجود می آيد که شاعر دارد به شعور مخاطب توهین می کندبرای مثال: استفاده ی دوباره از یک جمله یا حتی در بعضی موارد غلط های املایی و جا انداختن یک کلمه این سهل انگاری ها و زود رد شدن از یک شعر به کارشان هم لطمه وارد می کند مثلن بیتی را که با قافیه ی رشت تمام می شود واقعن عالی است حالا ببینید اگر روی بیت قبلش هم که با قافیه ی دشت تمام می شود کار کرده بود چقدر پر بار تر می شد(البته قبول دارم همین قافیه ام بد نیست اما از شاعری که قدرت خلق این چنین تصاویری را دارد انتظار بیشتری داریم)مورد دوم هم استفاده از قافیه های مانند آ و ... هست که ارزش موسیقایی یک چهار پاره را تهدید می کند.به هرحال باید توجه کرد شعر های آزاده ی بشارتی خیلی بیشتر از آن چیزی که مشکل داشته باشد زیبایی دارد تصاویر بکر ارتباط خوب عمودی که در شعراول از آن لذت بردم استفاده های به جا از تکنیک های مد شده و ....

آرزو غفوری        چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت: 12:21

شعری که انتخاب می شود و قرار است بر آن نقدی زده شود، نیازمند آن نیست که دانسته شود یا بر آورده شود که، نویسنده چند ساله است و...بهتر آن است که از تاثیری که شعر بر مخاطب خود داشته، فقط صحبت شود!خواننده با خواندن یک شعر و بر اساس سلیقه و هم آگاهی، شعری را زیر و بر می کند و اثر پذیری آن را بر خود می سنجد.من با خواندن شعر های این خانم محترم بدون آگاهی از شناخت ایشان یا زمینه ای این چنینی اثرات را این چنین برآورده کرده ام:
این زیباست که بر اثر گذشت زمان ادبیات و هر آن چه زیر مجموعه آن است ازجمله "شعر " ، پیرو تغییراتی هم باشد، ولی هر تغییر یا دگرگونی حتی اگر هم با برچسب شعر مدرن یا غزل مدرن یا پست مدرن هم باشد نمی توان ایرادات آن را با این عناوین حل کرد وبدون برطرف کردن ضعف ها آن را شست.به نظرمن یک شعر زمانی شعر می شود و می ماند ـ حتی اگر "مدرنیزه "شده باشد ـ که، با کلام و بلاغت گفتاری شیوه ی مطابق با ادبیات آن زبان تحریر و کشف شده باشد.من در مستعد بودن ایشان در آفرینش واژه های نو و تازه شکی ندارم ! اما آن چه که من در نوشته ایشان استنباط کرده این چنین بود که: ایشان در آغاز از به کار گیری پله و بالا رفتن از آن حالت صعود و اوج گیری در خاطرات را نمایان کرده و با پله نه تنها می شود بالا رفت که حتی برای پايین آمدن هم می شود به کار بردکه ایشان هم این عمل را در لفافه با جمله:كه كسي پشت پنجره مي سوخت"زیبا عنوان کردن.و از طرفی وجود صندلی خالی شب و هدایت به سوی شعری تازه كه این ها درشعر تمثیل زیبايی از امید داشتن بود!و در این بیت که:

صندلي هاي خالي شب شعر !
رد پايي كه مي شمارم تا ...
در به اين اتفاق مي خنديد
وا نمي شد ... ودختري تنها
وجود سد های متعددی از جمله درهايی که بسته می مانند و اجازه عبور نمی دهند،(می توانند همان اجتماع و مسايل فرهنگی ما هم باشند)و در ادامه فلش بک به خاطرات گذشته و یادآوری مناطقی که می تواند تداعی آن باشد که نویسنده آن جا حضور داشته است.بعد از سوالی که نویسنده مطرح نمود این بیت زیبا می آید:
مي روم از خودم بلند شوم
دست هايم به هيچ جا برسد
به تو كه قد كشيدي از ديوار
با تو حتي به دوور ها برسد
این جا زیباست ولی خواننده را راضی نمی کندکه نویسنده جوابی برای سوال خود به مخاطب بدهد و من در این جا بدون حل سوالم باید با یک جهش دنباله رو دگرگونی احساسی نویسنده باشم.و ابراز احساسات زیبا که عمق علاقه را تداعی می کند و،
چمدانم به رشت مي آيد
... و من امشب چه قدر غمگينم
صندلي از سكوت پر شده است
هيچ كس جز تو را نمي بينم
و این جا نویسنده که هنوز جواب سوالش گم مانده باز تصمیم به هجرت با خاطره ها به رشت که شاید میعادگاهی است دارد!و از طرفی از تنها پر از غمگینی ست.برای من این ابیات زیبا نمایان گر تردید ها و شک هايی است که نویسنده با خود دارد،گاه امیدوار و گاه ناامید و با همه علاقه جسارت آن را نمی کند که به صراحت تکلیف خودش را با احساسش مشخص کند.این ها زیباست.
و در پایان شعر اول:
جز تو من هيچ كس نمي بينم
جز تويي كه نديدمت هرگز
جز تو... آري ! سكوت يعني نه !
كه بمان كه ، چراغ ها قرمز ..
در این بیت شاعر با سردرگمی خود من خواننده را هم سردرگم می کند که این موجود خیالی بوده وشاعر در طول شعر با فانتزی خود در بازی بوده یا واقعا کسی وجود داشته که به جز ادای یک تصویر زیبا متاسفانه برای من ضعفی را مستولی می کند که ، پس علت جنگ با خود چه بوده است؟و وجود چراغ قرمز...علامت خطر که این جا به من می نمایاند که بله نویسنده پیرامون خود تابوها یا بازدارنده هايی رامی بیندکه از فرو رفتن وآشکارکردن احساس خود می پرهیزد...این جا شاید من توانسته باشم پی به آن هم جنجال و سردرگمی ببرم اما، این کشف ساده نبود و متاسفانه از روانی ارتباط می کاهد! و در پایان این جا جاده که همان تصویر دوم از در بسته که می خندید بود این بار باز شده و خود نویسنده را به مرگ هدایت می کند...آن جا برای من تضادی به وجود می آید که شاعر با همه علایق آخر تسلیم ناملایمتی ها ناسازگاری ها وناهنجاری های پیرامونش شده و این برای من از قدرت شعر کم می کند...شعر اول با همه زیبايی وپیامی که داشت روایتی که شاید بسیار کسان با آن درگیرند و با توجه به تبحری که در انسجام آن بود نشان می دهد که نویسنده همه تلاش خود را مبذول داشته و این قابل ستایش است ، تحلیل یک پسوند تجربی آسان نیست چه برسد آن هم در قالب شعر...ولی نمی توان کاستی ها را هم نادیده گرفت و جهش هايی که متاسفانه من خواننده را هم درگیر نا آرامی می کرد...

حامد حسین خانی چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت: 12:41

در یک نگاه کلی به عنوان مخاطب، بی تردید شعرهای قدرت مند، یک دست و زیبایی خواندم. این دو کار خانم بشارتی چند ویژگی بارز دارند: 1 _ زبان روان، طبیعی و پرداخته. شاعر با دایره ی واژگان خوبی که در دست دارد و استفاده ی هنرمندانه از ساختار نحوی، همراه با شاعرانه نگاری، به زبان خوبی دست یافته است. نکته ی مهم جسارت استفاده از واژه های غیر متعارف، آن هم به نحوی هم آهنگ با فضای شعر، نه آزار دهنده و ناشیانه. 2_ تم روایی شعرها و استفاده از روایت گونه ها که برای قالب چهارپاره هایی از این دست مناسب است. البته این روایت گونه ها سیر داستانی ندارند و گاه با اختلال و گریز از موضوع همراه است که بر شاعرانگی کار می افزاید و شعر را از ورطه ی یک نواختی و فقر تصویر و نثر گونگی نجات می دهد. 3_ استفاده ی مطلوب و طبیعی از تکنیک ها و صور خیال 4_ حضور پر رنگ "من" شاعر و بهره بردن از نوعی مونولوگ نزدیک به دیالوگ. این ویژگی به تم روایی شعرها که یاد شد، کمک خوبی می کند.به هر حال این چند ویژگی کلی بود که دریافتم و نخواستم که چندان به جزییات، مصرع به مصرع بپردازم. شاید نیازی هم نیست. با توجه به توانایی هایی که خانم بشارتی دارند بی تردید با تولید مداوم و تلاش برای کشف های شاعرانه ی بیشتر با زبان خوبی که دارند می توانند آثاری خوب مثل این دو شعر و حتی بهتر و بهتر خلق کنند.

آرزو غفوری           چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت: 13:8

در ادامه مطالب می پردازم به شعر دوم:شعر دوم زیبايی خاص خود را دارد شاید هم چون شعر اول یادآوری خاطرات و فلش بک به گذشته که تاریخ آن هم معلوم نیست باشد ولی زیبايی آن در ارتباط ساده تر ی است که با من برقرار می کند و روان و جاری بودنش است.با همه تلاش نویسنده در به کار گیری کلمات و در ریزش کلمات زیر بار فشار نو آوری ، این احساس ملموس است که، کلمه راه نفس کشیدن ندارد و به زور گنجیده شده است!مثال:
اما تو زندگي كن و... تو قول داه اي
كه سال هاي سال / عزيزم قبول كن
آن چشم هاي ريز به دردت نمي خورد
پس چشم هاي سبز ِمرا هم قبول كن
...در حالی که نویسنده در بیتی بالاتر قبول کرده که سهم دردناکی را از سرنوشت نصیبش کرده اند و با نقطه چین که مبهم است! آخر مگر چه شده و چه بر سرش آمده و بعد پیشنهاد و یا اندرزی که به مخاطب خود داشته و باز هم انتها شرح حال خود با نقطه چین، که شاید حرف های بسیاری ست و از طرفی شاعر انتظار آن را داشته که من خواننده به جستجو وا دارد و من سر انجامی بیابم ، ولی با این توضیح تلخ چگونه می شود در بیت بعدی به چشمان سبز رسید و آن را هم به دیگری هدیه کرد و بخشید! در حالی که خود سرخورده از دست سرنوشت بوده است!در بیت بعدی جهشی دیده می شود که نویسنده باز به روایت پیشین خود بر می گردد به (ابیات بالا)شاید این یک راه ارتباط و انسجام بخشی موضوعات از سلیقه شاعر باشد ولی برای من خواننده از روانی و سلیسی نوشته می کاهد و آن آهنگ و هارمونی را به هم می زند.
هرچند که در این شعر نویسنده نقش راوی داستان زندگی خود را هم دارد اشارات عمومی به وضع افراد هم می کند و سعی بر این بوده هارمونی لازم مستولی شود که متاسفانه موفق نبوده است.
اما در این بیت بسیار زیبا نویسنده زندگی روزمره را ابراز ومجسم کرده است:
از من نمانده است ... چرا زندگي كنم
با خاطرات غم زده در اين كيوسك ها
جز اين كه هي مچاله شوم روز و شب شود
شب خواب هاي تب زده پهلوي سوسك ها
جای آفرین و ستایش دارد...زندگی چه زیبا به کیوسک تشبیه شده.برای من تداعی می شود که، کیوسک مکان کوچک با داشته های بسیار که شاید نسبت به مکان های دیگر بیشتر ردپای آدم ها را در خود به جای می گذارد...جايی که کوچک است ولی پر از چیزهايی است که ما حتی در نیمه شب ها که به دنبال آن هستیم می توانیم بخریم...یک مکان برای حرکت و بیداری و برخورد با اقشار مختلف و مختلط...آفرین!
و اما انتهای شعر:
شاعر ابتدا را با ، از من نمانده است، به جز خاطرات بد! شروع کرده و انتهای شعر را هم مجددن این چنین بسته است!
از من نمانده است به جز شعر شعر شعر
جز هيچ هاي دربه درِ لعنتي فقط
از دست داده ام همه را اين مقصر است :
آزاده ي بشارتي خط خطي فقط !
شاید این ارتباط بخشی نشانه این باشد که ، نویسنده سعی در برقراری توازن و هارمونی بخشی داشته ولی، برای من خواننده توجه به شباهت در، از نمانده جز خاطرات بد! و از من نمانده است جز شعر! این تناسب بخشی مرا وارد این مقوله می کند که آخر چه؟ پس شعر ایشان هم جزو بد بودن ها و غیر خوب بودن هاست یا شعر قالب و صحنه باقی مانده از اجراهای زندگی شاعر بوده است! و این تردید برای من ...از توجه به قوت آن کم می کند.

علی حاجیان زاده   چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت: 16:39
بنده را می بحشید چون وقت کمی دارم در مورد شعر دوم حرف می زنم و شعر اول بماندبرای فرصتی دیگر :شعر دوم با یک روایت شروع شده ، خاطرات بدی که معشوقه ( شاعر ) با خود دارد .
و تداعی و نمایش ِ آن خاطرات .
اما به نظر من " جز گم شدن " در مصرع سوم ، تنها به خاطر حفظ وزن بوده در غیر این صورت ضعف تالیف دارد .و مصرع پنجم که باز نفهمیدم شروع مصرع با خطاب شروع می شود یا نه ؟ یعنی شاعر کسی که از دست داده را مخاطب قرار داده است یا
یا خاطرات مبهم ... را از دست داده است ؟
و باز " از پشت میله ها " که بیشتر برای پر کردن وزن است یا یک شات بسته ی ضعیف و این شعر بی نهایت تحلیل می رود حتی اگر دو بیتی که با "دیوار های فاصله را خوب می شود" شروع می شود را حذف کرد هیچ مشکلی در روند شعر ایجاد نمی شود .ارتباط معنایی بین بیت های بند چهارم و دیگر بیت ها کم رنگ تر است و نیز چند سکته وزنی به موسیقی شعر آسیب وارد کرده است.به نظر من کاربرد غیر معمول و نامتداول کلمات و برهم زدن ساخت دستوری زبان زمانی زیباست که تغییری در محتوی نیز رخ بدهد در صورتی که در چندین بیت از این شعر می بینیم بدون هیچ لزومی ساخت دستوری شکسته شده و حتی این کار باعث زیبایی نشده است بلکه فقط یک برجسته سازی نازیباست .به نظر من بهترین بیت این شعر می تواند : من از هوای ابری سلول دلخورم / از قلب های سنگی مردان پشت در باشد و باز برای " کیوسک ها " هیچ مقدمه و فضا سازیی نشده است اینکه رنگ های ارايه شده در این شعر بیشتر تیره هستند و نشانی از همان خاطرات بد و سلول ، اما ناگهان در این شعر به سبزی چشم های شاعر می رسیم که دلیلی برای سبز بودن آن نمی بینم . با این فضا هایی که ایجاد شده اصلن تصور سبز بودن برای او بعید است .این شعر بیشتر نشان گر یک احساس خام هدایت نشده است و کمتر تکنیکی در آن دیده می شود .ما با شعری رو به رو هستیم که شاعر با هیچ پیش زمینه ای فکری به سرودن پرداخته و یا اگر چیزی در ذهن بوده قدرت پیاده سازی آن را نداشته است .البته اگر با گذاشتن ویرگول و / خط ممیز و دیگر علامات دستوری این شعر را می آراستند بنده را تو ی این مدت کوتاه نقد بیشتر یاری می دادند و دیگر مسيله این که این شعر واقعن یک کار کلاسیک بود
از نظر سبکی عرض می کنم و خبری از شعر مدرن یا حتی پست مدرن در آن دیده نمی شود مگر ارايه ی تصاویر و چند تکنیک که آن هم مقتضای زمان است پرش های معنایی و مفهومی هم در این شعر ضعف شعری است تا پست مدرن بودن آن ها از نکات مثبت شعر هم چند آوایی بودن آن بود
من چند کار از خانم بشارتی خوانده بودم و نمی دانم انتخاب این شعر ها توسط خود آنها بوده یا سایت اما این شعر دوم که من خواندم از ضعیف ترین آثار خانم بشارتی بود.

اصلان قزللو     پنج شنبه4بهمن1386ساعت:0:10

شعر اول:چهار پاره اي يازده تكه است با شروعي زيبا مثل اوج گرفتن يك پرنده . آرام و نرم: "پله پله مرا قدم مي زد"مي شود تفسير كرد در هر گام به من نگاه مي كرد . يا گام هايش براي من بود. يا سرا پايم را از نظر مي گذراند و ...يعني زبان شعري .از هر سو كه بخواهي به آن بنگري با هر رنگي يا هر زاويه اي.همان زباني كه با يك اطلاع رساني بسيار تفاوت دارد.چند پهلو و ابهام زا. ابهامي براي توقف و تامل.و پاره هايي ديگر نيز : "مي روم از خودم بلند شوم" و " دست هايم به هيچ جا برسد" و " صندلي ار سكوت پر شده است" و بيت : " جز تو ، من هيچ كس نمي بينم / جز تويي كه نديدمت هرگز"اين مصراع ها ، تصوير هاي پارادوكسي زيبايي را به چشم مي كشانند كه مي توان گاهي آن ها را خواند.گاه خورد و گاه چشيد.از نظر وزني ، اشكال عمده اي به چشم نمي خورد. بر خلاف دوست ناديده ام ، صادقيان ، آن مصراع : " چشم هايي كه ...." با اختيارات شاعري قابل حل است . دو هجاي كوتاه و بلند كنار هم را مي شود جا به جا كرد تا وزن " فاعلاتن / مفاعلن / فعلن (فع لن) به دست آيد.در قافيه هاي شعر آن اشكال كوچك ناهم ساني حروف اصلي از نظر كلاسيك ها را در زمان حال مي شود ناديده گرفت . اين نوع قافيه ها را در شعرهاي دكتر شميسا ديده ام. او اعتقادي به اين مسايل ندارد.تلاش ديگر در شعر جايگاه بصري واژه براي نشان دادن مفهوم است و فقط در يك مورد : "دوور" كه مي شود دور تر را ديد.گاهي هم از زبان آركاييك بهره برده است و به قرون قبل برگشته تا زبان را نوعي غيبگي دهد." سمت يك شعر تازه مي بردت" اين ها مثبت ها و خوب ها بود . در سوي ديگر ، مصراع هاي نه شاعرانه و كم رمق نشسته اندكه با كل شعر ارتباط شان سست است .گويي ار سر ناچاري يا اسارت وزن آمده اند . مثل ترمزهاي ناگهاني . داري تماشا مي كني كه صداي ترمز تو را از لذت منظره باز مي دارد. " فكر كن به چه چيز مي ارزد؟" نه " به چه چيز مي ماند" نه " به چند مي ارزد" يا " به تو كه خواب هات مال مني!" در خواب هات مال مني ؟ يا ...و اين كلمه "مال" براي اين شعر "مالي " نيست. يا " چشم هايي كه قهر مي كرد از / ديدن هرچه نيست بي تو فقط! " شايد " ديدن هرچه هست بي تو فقط" باشد. آن طور كه گويي اين مصراع ها بر اثر وزن و قافيه بر شاعر تحميل شده است .يك مسيله ي ديگر : شروع برخي مصراع ها با "و" است . براي پر كردن چاله ها يا ...شاعران كار آزموده ، كم تر چنين كرده اند . مثل اخوان و نيما و... نازك آراي تن ساق گلي/
كه به جانش كشتم /و به جان دادمش آب،( مجموعه ي آثار نيما ص 444)

 

فاطيما حكمت پنج شنبه4بهمن1386ساعت:12:47

 

چیزی که در اولین خوانش نصیب خواننده می شود لذتی است که از روانی کلام شاعر می برد و همین لذت لحظه ای خوانشی دوباره را رقم می زند و همین خوانش مجدد تکه هایی از شعر را برایت برش می زند که شاید باید زیر ذره بین شاعر می رفت و ...در شعر اول:فضا سازیهای متعدد ذهن خواننده را اشغال می کند و انسجامی که گاه و بیگاه از دست می رود ... بعضا استفاده درستی هم از افعال نشده مثل همین بیت : به تو كه خواب هات مال مني/به تويي كه از عشق مي ريزي/
پرشهای مکانی و زمانی هم زیاد است . شاهد فیلم کوتاهی هستیم با فلش بک های متعدد که کمی بیننده ( خواننده) را گیج می کند ... و بند آخر که شاید اگر نبود هم اتفاقی برای شعر نمی افتاد.به نظر من قبل از این بند کار تمام شده است ... اما کار دوم بهتر بود .حالت روایی کار خوب حفظ شده بود و بیان هم شیواتر و دلنشین تر بود.اما در این بند :اما تو زندگي كن و... تو قول داه اي/كه سال هاي سال / عزيزم قبول كن/آن چشم هاي ريز به دردت نمي خورد/پس چشم هاي سبز ِمرا هم قبول كن/بین مصرع آخر با مصاریع ابتدایی یک ناهماهنگی به چشم می خورد شاید اگر کلمه ای جایگزین "هم "می شد پذیرش بهترو بیشتری هم از جانب من مخاطب صورت می گرفت .اما روی هم رفته با ذهن خلاقی روبرو شدم که شعر را نفس می کشد

 

امیر محمد اعتمادی       جمعه 5 بهمن1386 ساعت: 0:24

 

بله ، شعر دارای روایتی روان است و به خوبی پیش می رود ( شعر اول را می گویم.)من با نظر آقای براهنگ موافقم در مورد دو قید مکان و معتقدم این دو کلمه شعر را نازل می کند.اما بند « به تو که خواب هات مال منی » را نمی توانم درک کنم. متوجه هستید که دیگر نمیگویم ضعف تالیف.آخر می ترسم به کسی بر بخورد وگرنه این بند مصداقش بود.به هر حال من نمی توانم این بند را برای خود معنی کنم و از شاعر عزیز توقع دارم معنایش را برای من و احتمالا « ما » روشن کند.این نیز معلوم است که به ضرورت وزن در بسیاری جاها ازجمله همین بند تن داده شد به قیمت مفهوم روشن شعر.در بند چمدانم ... من فکر می کنم ضرورت وزنی شاعر را به زحمت انداخته است طوری که مفهومی عکس آن چه می خواسته را انتقال داد.هیچ کس جز تو رانمی بینم معنای دم دستش این است که همه جا هستی با من و در چنین وضعیتی شاعر نباید غمگین باشد بلکه برعکس باید شاد باشد و شست بزند ! و یا اینکه از دست رفته و فقط خاطره اش مانده که البته شعر این را نمی رساند.و نیز « آمد او تا ببیندت جاده » را نمی توانم درک کنم که چه معنایی دارد . آیا خطاب به جاده است یا ...؟
و دیگر اینکه « چراغ ها قرمز » فقط آمد که با« ندیدمت هرگز »جور شود و اگر این طور نیست پس چیست ؟اما در کل کار جالبی بود و نوید آینده ای همراه دارد ، روشن. اما با قید یک شرط : مطالعه و باز مطالعه که این استعداد به ثمر بنشیند.من از شاعر عزیز می خواهم به خصوص در مواردی که من نتوانستم معنا را در یابم نظر بدهند و مرا از اشتباه در آورند.

۲.

اولن راجع به آن جمله( ضعف تالیف ) عرض می کنم ربطی به نقد امروز نداشت بلکه پیش از این موضوعی پیش آمده بود که دوست گرامی مان (که اتفاقن شخصن به توانایی هایش در شعر و ادب اعتقاد ویژه ای دارم و حتی یک مورد از راهنمایی شان تشکر کردم) از من دل گیر شدند. حتی دوستان دیگری هم به من گفتند که چقدر نکته سنجی و ریزنگری می کنم؟در حالی که شعر و آفرینش دقیقن همین نکته سنجی و ریزبینی است.و شعرهایی که به نقد گذاشته می شوندبیش از همه باید در معرض نکته سنجی قرار بگیرند.در یک مورد جواب شاعر را می پذیرم.ظاهرن اشتباهی در نوشتار سبب شده که جاده را بی مکث و با بقیه ی مصراع بخوانم. حق با شاعر است . جاده فاعل مصراع بعد واقع می شود.اما این خواندن باید در متن شعر مشهود باشد و به وسیله ی ویرگول یا حتی سه نقطه که به گمانم این جا جایش هست این تفکیک انجام گیرد.متوجه هستید که ذهن شاعر با ذهم مخاطب هیچ ارتباطی ندارد الا همین کلماتی که در متن شعر است و نشانه های نوشتاری. مخاطب که نمی تواند به ذهن شاعر نقبی دیگر بزند یا این که شاعر همراه شعرش باشد و توضیح بدهد.اما در مورد چمدانم به رشت می آید:این پاره را نمی توانم هضم کنم و انگار با توضیح شاعر وخیم تر هم شده است!شاعر در توضیح می گوید در حال گذر از معشوق و یا دست کم از شهر اوست.من این جا می خواهم در یکی دو جمله از دیدگاه بگویم که البته می دانم خود شاعر بهتر از من می داند و زیره به کرمان بردن است .دیدگاه در شعر چند آوایی و همین طور در داستان نویسی و شاید بهتر باشد بگوییم در هر روایتی پایه و اساس کار است و اتفاقن بسیاری از اشتباهات راوی در همین تعیین دقیق دیدگاه انجام می گیرد. مثل همین شعر (و البته بنا به توضیح شاعر.)اگر آن طور که شاعر گفت ایشان درحال عبور از معشوق یا شهرش هستند طبیعی است که باید چمدان همراهش باشد نه این طور که انگار از جایی دور نسبت به چمدان حرف می زند.در این حالت :چمدانم...می آید . شاعر در رشت ایستاده است و منتظر که چمدان به سمتش بیاید.در این حالت اگر شاعر بتواند دیدگاه را رعایت کند باید خودش همراه چمدان باشد و متن نیز همین حال را برساند.

 

شهرام ميرزايي              جمعه5بهمن1386ساعت:14:29

 

من کار های خانم بشارتی دنبال می کنم و از پوست اندازی زبان شعریش لذت می برم طبیعی ست که این شاعر جوان در ابتدای شاعریش از شعاری دیگر متاثر شده باشد و گاهی این تاثر با آوردن عین کلمه ی خاص ، یا جمله یا مضمون خاص باشد و این کاملن طبیعی ست و دلیلی ست بر تلاش شاعر بر بروز بودن و کنجکاو بودن آن که پیشتر ها ما این مورد را در شعر های خانم زهره جعفر زاده می دیدم گه حالا ايشون دارای زبان تقریبن مستقل هستن اما در باره ی شعر:
کار اول که در وزن شایع بحر خفیف است که به صورت دوری ست و در قالب چهار باره که این روز ها شده وزن مرسوم همه ی شعرای وبلاگ نویس به هر حال :عجله در پرداخت نهايی معنی در بعضی از بیت ها دیده می شود که خود این باعث می شود دسترسی شاعر به کلمات نیز محدود شود و برداشت سطحی از ذهنیت خود داشته باشد، پله پله مرا قدم مي زد/پلك هاي مرا به هم مي دوخت/دست در دست هاش مي ديدم/كه كسي پشت پنجره مي سوخت/مصرع آخر کار می توانست بهتر بسته باشد که قافیه دوخت در بالا " می سوخت " را طبیعتن به ذهن متبادر می سازد و شاعر کوچولوی ما نیز گول می خورد یا در این بند :به تو ! عاليجناب غمگينم/به تو كه يادگار پاييزي/به تو كه خواب هات مال مني/به تويي كه از عشق مي ريزي/به جز کلمه ی " عالی جناب" که می تونست پیش زمینه یه حرف تازه تو بند باشه چیز خاصی نمی بینیم ضمن اینکه ایراد وزنی در ع کلمه عشق وارد است که از تقطیع ساقط است همچنین ضعف تالیف " نه دیگر گونه گویی" در مصرع،به تو كه خواب هات مال مني/می بینیم که نحو جمله ریخته به هم/روایت کار درست است خطی ست ولی خوب رعایت داده شده که با تغییر فضا درسته حالت فرا روایتی پیدا نمی کند ولی کسل کننده هم نیست از بند های خوب کار به بند: مي گذشت از نگاه هاي غريب/از سكوت عميق گوهر دشت/فكر كن به چه چيز مي ارزد/سبزي چشم هاي من در رشت ؟/و، چمدانم به رشت مي آيد/... و من امشب چه قدر غمگينم/صندلي از سكوت پر شده است/هيچ كس جز تو را نمي بينم .../به جز مصرع آخر که همان عجله شاعر در چفت و بست دادن مضمون است کار دوم را خواندم ولی بی وقتم برای نقد جز شاعر زبانش پخته تر است دارد و عصبیت در کلمات کانالیزه شده و به صورت ابتدایی و ناشیانه نیست من مطمينم که این دخترک(کاف تحبیب) شعر ما آینده ی خیلی خوبی دارد با توصیه این که باید خیلی رند باشد و خواندن و شنیدن شعر ضعیف خودداری کند و کلمات وارداتی را در شعر خود به نفع زبان خاص خودش مصادره کند.

 

مقداد تكلو زاده                  شنبه 6 بهمن1386 ساعت: 9:21

 

از نو آوری ها و ترکیبات و تصاویر جدید گرفته تا مضامین و هدف دار بودن اشعار. همه از نقاط قوت کارهای ایشان است.حتی استفاده از قافیه های متفاوت و جدید بر جذابیت کارشان افزوده.فضای کلی راوی گونه ی شعر با خواننده همراه میشود. و حس شاعر را منتقل می کند.ولی یك جاهایی تنوع و تجدد کلمات ارتباط برقرار کردن با اثر را دچار مشکل می کند.و موضوع را به حاشیه می کشاند.

 

زهرا اسماعيل زاده            شنبه6بهمن1386ساعت:16:18

 

کار اول :در قسمت های اول شعر " سمت یک شعر تازه" باعث جذب مخاطب می شود.اما در مراحل بعد به تصاویری برمی خوریم که مثل یک دریچه ی سریع! خیلی زود بسته می شود درست زمانی که مخاطب عطشی برای دانستن و دیدن منظره آن سو دارد ! می شود این را یک شگرد دانست وقتی خانم بشارتی صحبت از درهای بسته ای می کند که دخترک تنهای شعرش پشت همه آنها بلاتکلیفی می کشد! در گوهر دشتی که از این جای شعر به بعد احساس می کنی واقعن این دختر در بلاتکلیفی و سردرگمی به واژه های منقطع متوسل می شود و سه نقطه های متوالی . این مساله می توانست کمک بزرگی برای بیان این سردرگمی باشد درست مثل:در به اين اتفاق مي خنديد/وا نمي شد ... ودختري تنه/ا.در این قسمت خیلی خوب بسته شدن در را می توان لمس کرد به وسیله ی مکثی که ایجاد شده و مثل یک سد جلوی فهمیدن خیلی چیزها را هم می گیرد! اما متاسفانه در قسمت های بعد :اتوبوس از كرج به ... بر مي گشت/به گذشته كه ما به هم ، مي .. نـ ِ .../لحظه هايي عجيب منتظر است/روزهاي سياه غمگين ِ.../شاعر نتوانسته به خوبی از این مکث ها و نقطه چین ها برای بیان سردرگمی(که من آن را یک فرض می دانم) استفاده کند.در حالی که این تکنیک بسیار جالب و تاثیر گذاری می توانست باشد.اما از خیلی زیبایی ها نمی توان گذشت. مثل "سبزی چشمهای من در رشت"... و خیلی چیزهای دیگر .که من خیلی خوب(با توجه به هم سن و سال بودنم با شاعر) این را درک می کنم که خانم بشارتی قطعن با شنیدن و خواندن نقدها و خرده ها خوشحال تر می شوند تا تعریف و تمجید. بی آن که من بخواهم زیبایی شعر ایشان را نادیده بگیرم.در ضمن به مطلب دیگری که باید اشاره کرد آن است که این شعر برخلاف آن چه آقای سبحان صادقیان نوشته اند یک پست مدرن نیست و البته تنها چیزی که نیست پست مدرن است! آیا هرچیزی که بیان نو یا منقطع گویی داشته باشد پست مدرن است؟! من خیلی با کارهای دیگر خانم بشارتی آشنا نیستم . شاید ایشان به پست مدرن گرایش دارند اما این شعر گرایشی از این نوع نداشت. و شعر دوم:این شعر زیبا بود مثل کار اول . اما چیزی که ذهن را آزار می داد ضعف بعضی بیت ها بود در برابر قوت بعضی دیگر. مثلن بیت: ديوارهاي فاصله را خوب مي شود/از پشت ميله هاي جدايي نگاه كرد/از حسرت نبودن يك زندگي خوب/تا مي شود گريست و هر شب گناه كرد !/و یا در این بیت: سهم من اين شده ست ، چرا گريه مي كني ؟/از سرنوشت مبهم من يا كه ...بگذريم !/اين قسمت من است از اين عشق لعنتي/اما تو خوب باش گلم ، ما كه ...بگذريم /در این دو بیت (سهم من این...)نکته ای که آزار دهنده است باز هم کاربرد بی معنا و بدون تاثیر "..." است .و یا کاربرد سوسک و یا کیوسک در بیت های دیگر به کار ضربه زده و یک دستی کار را تحت الشعاع قرار داده.بیت هایی که مطرح شدند نشان دهنده ی ضعف شاعر و یا سن کم او نیستند چرا که بیت های زیبای دیگری در شعر وجود دارد که به ما یک آزاده ی بشارتی مستعد و "شاعر" را معرفی می کنند اما تصور من آن است که این ضعف ها می تواند حاکی از شتاب زدگی شاعر و عدم تمرکز او بر کارهایش باشد فکر می کنم اگر خانم بشارتی کمی بیشتر روی سروده های خود تمرکز داشته باشند به راحتی شعرهای یکدست و یک زبانی خواهند داشت.

 

سبحان صادقیان         یکشنبه 7 بهمن1386 ساعت: 0:31

 

در ادامه مطالب قبلی باید به این نکته اشاره کنم که شعر در کنار یک سری مضامین باید از با دقت کامل بازبینی شود ودر آن هنگام است که یک نوشته به یک کار منحصر به فرد تبدیل می شود از نظر شخص من باید اعتراف کنم که جدای از کاستی های کمی که این دو سروده داشتند در بسیاری از جهات قابل تامل می باشد .
و همچنین باید از دوستان خوبم که تازه با آنها هم سفر شدم نیز تشکر کنم به خاطر دید بسیار ریز بینانه ای که نسبت به نقد دارند.
در این میان تنها چیزی که باقی می ماند خود شاعر کار است که تصمیم می گیرد برای کارهای بعدیشان این نقدها را لحاظ کند یا نه!

 

مهردادسنجابی              یکشنبه 7 بهمن1386 ساعت: 0:44

 

با کارهای آزاده بشارتی کمابیش آشناهستم . کارهایی لطیف و پراحساس و آشنابرای مخاطب . من شعر اول یا دورم را بررسی نمیکنم شعرهای آزاده بشارتی را بررسی میکنم وبه این نتجه میرسم که آزاده بشارتی شاعر خوبیست اما خیلی بیشتر وبهتر میتواندباشد. معتقدم که شعر بشارتی هنوز به عمق نرسیده و کمی سطحی نگرانه است . در دونمونه بالا هم میبینیم که اکثرا واژه ها زیبا و خیال انگیز اما محدودند . در کل میتوان گفت شعر آزاده بشارتی برای مخاطب بیشتر لذت بخش است تا تفکر برانگیز ومن مخاطب پس از اتمام شعر فقط خاطره ای خوش و احساسی خوشایند برایم باقی میماند . ممکن است چندبار هم شعر را بخوانم اما فقط برای لذت بردن از تصاویری که زبان با احساس دختری خلق کرده که زاده سبزینگی شمال است و ناخودآگاه هم دخترانگی اش و هم طبیعت سبزش را در شعرهایش قاب میکند (که البته این طبیعی بوده و ایرادی هم ندارد) اما در کل به آزاده بشارتی عزیز توصیه میکنم به مخاطب کمی بیشتر بیندیشد واجازه دهد مخاطب بعداز شعر بشارتی فکرکند . مطمئن هستم که آینده ای قوی در اتظار این شاعر جوان است .

 

امیر محمد اعتمادی         دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت: 1:9

 در مورد شعر دوم.
در بند اول ترکیب « شتابان گریستن » برای من دلنشین نیست و انگار شاعر واژه ی لازم را گیر نیاورد و دست به دامن شتابان شد.
در بند دوم از دست داده ام واضح نیست به چه کسی یا چیزی نسبت داده میشود . البته شاید شاعر به « تو » نسبت بدهد ولی کلا چندان وضوح ندارد و جای آن دارد که مثلا بشود « از دست دادمت ... » البته منظور دخالت در کار شاعر نیست و این جانشینی همین جا به ذهنم رسید و فقط برای مثال بیان کردم.
بند سوم : من آوردن قید و صفت غیر اختصاصی را به کل باعث افت ارزش هنری شعر می دانم و در اینجا کلمه ی « خوب » برای هر موصوفی می تواند به کار رود و این از نظر من یعنی کابرد ممنوع . اما در کل این بند در روایت نشسته و کار می کند .
کاربرد سه نقطه در بند چهارم از نظر من مقبول نیست . چرا که ... فقط هنگامی به کار می آید که کلمه ی جایگزین مشخص نباشد نه در اینجا که قطعا معلوم است !
در همین بند مصراع سوم باوجود « این » تکراری دلنشین است. شاید به این دلیل که به محاوره می رسد.
در بند ششم آن چشم های ریز به نظر من بیان یک موضوع ناشناخته برای مخاطب است که تا اینجا حرفش نبوده و نه هیچ کاری در روایت می کند و نه شاعر سعی کرده آدرسش را بدهد که مخاطب هم نیمچه شناختی پیدا کند.
بند هفتم زیباست اگر چه استفاده از بیان کلیشه ای در آن دیده می شود و باز اینکه شاعر سعی نکرده که بیان خاص خودش را بیابد و به در دسترس ترین واژگان و تعابیر پناه برده است.بند هشتم: در این بند یک ... به جا و زیبا می بینیم که توان توسع مفهومی شعر را دارد. اما متاسفانه سه مصراع بعدی همه ی هستی آن ... را برملا و محدود می کنند.
و همین طور بند نهم نیز که به توضیح « ازمن نمانده است » می پردازد باعث رو شدن دست آن « ... » زیبا می شود.
در بند نهم که شاعر سعی دارد طوری از آن کار بگیرد که کل شعر ساختاری دایره ای پیدا کند دو باره با« از من نمانده است »روبرو می شویم.و جا دارد این دو بند برابر هم قرار داده شوند. در اینجا معتقدم باید به نقد خانم آرزو غفوری توجه کنیم که معتقد است شاعر شعرهایش را نیز جزو خاطرات بد قرار می دهد.و من اضافه می کنم که شاعر « جز هیچ های در به درٍ لعنتی فقط » را با شعر برابر نهاد قرار داده است و این یعنی رد شعر به طور کلیو سوالی پیش می آید که پس چرا شعر ؟!
اما « آزاده ی بشارتی خط خطی » تعبیر زیبایی است که تاویل مرا از این شعر کامل می کند. شعر در کل تک گویی رویا آمیز شاعر است با محبوبش در حالی که شاعر زندانی است و فقط خودش را مسبب از بین رفتن همه ی خوشی ها می داند . این زندان حتی می تواند واقعی باشد.
من معتقدم شعر در صورتی که واژگان دقیقا مورد نظر را به کار بگیرد و شاعر تنبلی را کنار گذاشته وقت برایش بگذارد شعری است که جای مطرح شدن دارد.
در ضمن در نظر قبلی ام روی شعر اول خانم بشارتی یک جا به اشتباه تایپ کردم ذهم که منظور ذهن بود.
بند هشتم: در این بند یک ... به جا و زیبا می بینیم که توان توسع مفهومی شعر را دارد. اما متاسفانه سه مصراع بعدی همه ی هستی آن ... را برملا و محدود می کنند.
و همین طور بند نهم نیز که به توضیح « ازمن نمانده است » می پردازد باعث رو شدن دست آن « ... » زیبا می شود.
در بند نهم که شاعر سعی دارد طوری از آن کار بگیرد که کل شعر ساختاری دایره ای پیدا کند دو باره با« از من نمانده است »روبرو می شویم.و جا دارد این دو بند برابر هم قرار داده شوند. در اینجا معتقدم باید به نقد خانم آرزو غفوری توجه کنیم که معتقد است شاعر شعرهایش را نیز جزو خاطرات بد قرار می دهد.و من اضافه می کنم که شاعر « جز هیچ های در به درٍ لعنتی فقط » را با شعر برابر نهاد قرار داده است و این یعنی رد شعر به طور کلیو سوالی پیش می آید که پس چرا شعر ؟!
اما « آزاده ی بشارتی خط خطی » تعبیر زیبایی است که تاویل مرا از این شعر کامل می کند. شعر در کل تک گویی رویا آمیز شاعر است با محبوبش در حالی که شاعر زندانی است و فقط خودش را مسبب از بین رفتن همه ی خوشی ها می داند . این زندان حتی می تواند واقعی باشد.
من معتقدم شعر در صورتی که واژگان دقیقا مورد نظر را به کار بگیرد و شاعر تنبلی را کنار گذاشته وقت برایش بگذارد شعری است که جای مطرح شدن دارد.
در ضمن در نظر قبلی ام روی شعر اول خانم بشارتی یک جا به اشتباه تایپ کردم ذهم که منظور ذهن بود.

 

شادي خوشدل           دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت: 20:19

 

وقتي دوتا شعر را خوندم در آغاز شعر حس متضادي بهم دست داد و دقيقا دچار ترديد شدم با اميد و ناميدي گاه به گاه شاعر درگير بودم و خوب حس كردم كه چنين لحظه هايي در زندگي همه اتفاق مي افتد اما در پايان شعر به نا اميدي رسيدم و انگار چيزي را كه هرگز در زندگيم احساس نكرده بودم احساس كردم يعني در جدال خوف و رجا به خوف رسيدم و به مرگي تن دادم كه انگار هيچوقت زنده نبودم و با خود انديشيدم چذا بايد اين شعر با تصويرهاي بكر و موزون علي رقم بعضي نقص ها كه دوستان متذكر شدند چنين پاياني بايد داشته باشد. درحالي كه اميد نقطه روشن ذهن تمام انسانهاست و كاش اگر مرگي را به تصوير ميكشيدي مرگي بود در با اميد تا خالق تصويري باشي از پيروزي جدال هميشگي زندگي انسان يعني اميد و نااميدي
نكته دوم در بعضي از موارد شاعر تصوير هايي را جلوه گر ساخته كه جاي كار در آنها بسيار است اما سريعا از آنها رد شده مثل آنجايي كه واقعيت از مجاز را با مصرع (اتوبوس از كرج.... ) شروع ميكند نميبايست سريعا به اتمام شعر فكر ميكرد و جاي كار بسيار داشت.البته اين فقط نظرات اينجانب است.

 

نیما سیفی مقدم        سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت: 12:34

 

من قبل از نوشتن این نقد نقدای سایر دوستانو نخوندم اگر در نکته ای تشابه یا تناقض وجود داره بذارید به حساب "توارد"!!!)
به نظر من آزاده بشارتی در شعر بسیار با استعداده هم در کلام قویه هم در احساس که جانمایه شعره اما یه نکته وجود داره.اینکه بعضی از جریانهای شعری امروز با ولع نوآوری افتادن به جون کلام و یکسری خامدستیهای امتحان پس داده رو تکرار می کنن.از جمله این خام دستیها "به هم ریختن فرم طبیعی جمله "و "طمع قافیه"هستش که مثال می زنم.متاسفانه ازاده بشارتی هم گاهی از این آفات دور نبوده و به دام چنین وسوسه هایی افتاده
اما نقد
شعر اول:
بند2:"چشم هایی که قهر می کرد از..."کلام رو در یک مصرع منعقد نمی کنه و من نمی پسندم
بند3:"در به این اتفاق می خندید و وا نمی شد":جان بخشی بسیار بکر و زیباییست
بند4:"فکر کن به...":کلمه"به"باید موقع خوندن کشیده بشه که از نظر عروضی گوشنواز نیست
بند6:"به تو که خواب هات مال منی":این هم یک مثال از اون چیزی که بالا گقفتم.این نوع برخورد با زبان ممکنه در یه برهه ای اغوا کننده و مد روز باشه ولی به مرور جذابیت خودشو از دست خواهد دادخانوم بشارتی!شما با این همه استعداد حیف نیست؟
"به تویی که از عشق می ریزی":خیلی زیباست.به جای اینکه بگوید از تو عشق می ریزد این را گفته و این وارونه جلوه دادن هنجار به نظر من استادانه است
بند 7:"اتوبوس از کرج به... برمی گشت":به کجا بر می گشت؟به نظر من شاعر باید از این بر خوردها حذر کنه
"به گذشته که ما به هم می...ن..."
"روز های سیاه غمگین...":این بیت هم یه مثال از طمع قافیه.این به اصطلاح کشف قافیه جدید فقط برای یک شاعر مبتدی می تواند جالب باشد و عجیبه که به حساب نو آوری گذاشته شده و برای عده ای جالبه
بند8:"چمدانم به رشت می آید":آفرین خانوم بشارتی !!!زیبا بود خیلی
بند9:باز هم همان داستان طمع قافیه!"که بمان که چراغ ها قرمز"انصافا...؟؟!!
بند11:"که برو سمت مرگ آزاده!":خدا نکنه!زیبا بود

شعر دوم:
این شعر به نظر من قوی تره و شاعر کمتر آفت زده شده
بند1:شتابان گریستن معنی نداره و به زور قافیه اومده
بند3:قویه و کلام استواری داره.پیشنهادم به خانوم بشارتی این است که این نوع زبان را دنبال کند
بند4:"توی دست... نیست"و"خسته نیست":توی دست کی نیست؟(باز هم طمع قافیه)
بند5:"گلم"به نظر می رسه که برای پر کردن وزن اومده
بند6:"پس چشمهای سبز مرا هم قبول کن":درود درود درود بر زنانگی این مصراع
بند7:این بند عالیه:"با بادهای وحشی گمراه همسفر"
بند8:بند خوبیست زبان آن هم به نسبت خوب است ولی به نظر من در مصراع اول شاعر شعرو حروم می کنه به وسوسه ی شاید یک ابتکار...
بند9:"لعنتی"و"خط خطی":قافیه زیباییست و "بشارتی"هم به موسیقی این بیت افزوده
نکته آخر:
به عنوان یک برادر و در کمال خضوع این حرفارو زدم و امیدوارم این شاعر در طول زمان به اعتدال و وقار زبانی خاص خودش برسه و البته برای رسیدن به این زبان هم هرگز عجله نکنه.

"به تو عالیجناب غمگینم
به تو که یادگار پاییزی"
بیت بسیار بسیار زیباییست

 

 

 

 

چهارم :

 

                   javab

۱                           سه شنبه 2 بهمن1386 ساعت: 13:21

 

سلام خدمت دوستان عزیز آقایان مهدی موسوی (هر دو) جناب آقای انصاری و بقیه ی دوستان گرامی:ممنون هستم از آینده ی قشنگی که برایم پیش بینی می کنید و ...راجع به کامنت دوست عزیز-«جناب انصاری »حرف خاصی ندارم!جز این که اگر از دید کلاسیک ( که من به این دسته بندی ها کاری ندارم و فقط و فقط برای شعر تلاش می کنم ) نگاه کنیم خوب نقطه چین چندان درست و قابل قبول نیست! نسبت به قوافی این که فکر نمی کنم هرگز استفاده از قوافی جدید مشکلی بیافریند و صدمه ای به ادبیات بزند! چه بسا ادبیات امروز نیازمند زبانی تازه ، تفکری تازه است و یکی از راه های رسیدن شاید کنار گذاشتن قوافی معمولی باشد که تا مثبت بی نهایت شاعر با آن شعر می گویند! و چهار پاره فضایی خوب برای استفاده از

قوافی فراهم می کند! قافیه های کمیاب و حالا شیک یا...

 

۲                          سه شنبه2بهمن1386ساعت:17:39 

 

فعلن فقط خدمت تان عرض کنم که خودم هم شکه شدم که دوستان به ایراد وزنی اشاره کردند
هر «شب» مرا به یاد تو از...
شب جا افتاده و حق باشماست!
با تشکرمجدد از دوستان عزیز: جناب رشیدی، خانم حصارکی و سبحان صادفيان و دوستان بقیه که لطف دارند ...اگر چه وزن شعر با در نظر گرفتن اختیارات شاعری کاملن صحیح می باشد اما چند جا به علت اشتباه تایپی به مشکل بر خورده ایم!

به تویی که از عشق می ریزی!
فکر نمی کنم که از این جا مشکلی به وجود آورده باشد . و ...استفاده از واژگان قدیمی و تکراری:من اصلن نمی توانم با این جمله ارتباط برقرار کنم! اگر دوست دیگری هم هست که این نظر را دارد لطفن توضیح واضح تری بدهد!نسبت به نقطه چین ها! من نمی دانم چرا دوستان استفاده از نقطه چین را دلیلی برای عدم قطعیت و حالا نتوانستند و ... می پندارند! در نظر من نقطه چین ها حرف می زنند! و هر کسی می تواند یک برداشت با توجه به فضا داشته باشد ... و اما یک قسمت از نظر خانم حصارکی کمی مبهم و غیر قابل درک برایم بود:دنیا را همیشه ابری می بیند!در 4پاره ی دوم سعی کردم از چیز ملموس تری که همان فضای ابر و باران - می باشد برای رسیدن به هدفم - که شعر علاوه بر عاشقانه بودنش جنبه ی اجتماعی داشت استفاده کنم!که نمی دانم موفق بوده یا نه! اما از صریح حرف زدن بهتر است و از روایت محض شعر را دور می کند!استفاده از عواطف دخترانه:در شعر چرا نباید هویتی فراتر از هر چه هستیم داشته باشیم؟مخاطبان من مگر فقط دخترند؟ یا هم سن و سال من؟ پس همیشه به خودم می گویم که شعر نباید فقط داستانی از زندگی و احوالات یک دختر بچه ی دبیرستانی باشد! مخاطبان من نه فقط خانم ها هستند و نه هم سن و سال های خودم! هرچند باز فکر نمی کنم موفق بوده ام اما هیچ وقت نخواستم در شعر هایم از زبان خودم حرف بزنم! باید به همه اجازه بدهم که خودشان را در شعر قرار دهند و هم سفر بشوند با شعر... نسبت به حواشی ادبیات ! که دوست خوب فرمودند:اصلن حاشیه به چه چیز نفوذ نکرده که ادبیات دومی اش باشد؟ بله متاسفانه این حواشی با تمام خطر های احتمالی ، به عمق ادبیات نفوذ کرده است!نمی خواهم بگویم که از هر چیز گذشته ام اما تمام تلاش من همین است که خودم را از حواشی برهانم! کاش همه برای شعر تلاش کنیم و همه چیز را با هم اشتباه نگیریم! در این چند سال که شعر می گویم و وارد دنیای ادبیات شده ام چیز های ناراحت کننده و بد زیاد دیده ام ..... باید بگذریم! و این که از تمام دوستان ممنونم و این که لایق تعاریف شان حتمن که نیستم! جسارت مرا ببخشید و منتظر نظر و نقد شما هستم!

 

۳                        چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت: 12:16

 

خدمت مسیحا:چرا ، چند جا توی شعر اول تغییر کرده ! پس برايم اهمیت داشت می توانی مقایسه کنی که راحت ترین کار هست!
شعر دوم هم کسی به مشکل خاصی اشاره نکرد که عوض کنم!
و این که نظر های مختلفی داده می شود! آن زمان هم گذشت که من زیاد روی شعر هام کار نمی کردم! و آن عادت را کنار گذاشتم! مطمين باشید...!دشت؟ اون قافیه گوهر دشت - هست! روی اسم مکان خاص چطور کار می شود کرد؟ بله اگه دشت بود هیچ فضا سازی توش نشده بود - اما این گوهر دشت هست

 

م۴                       چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت: 16:4۸

 

                نقد است دیگر آزاده...از نقد که نباید دلخور شد!با تشکر از لطف دوستان خوب: خانم غفوری / حامد حسین خانی عزیز و جناب حاجیان زاده!نه اتفاقن... خودم انتخاب کردم ، هر کسی می تواند اسمی روی شعرهای من بگذارد: پست مدرن ، کلاسیک ، نيو کلاسیک ، و هرچه که هست یا نیست!برای من فرقی نمی کند و برای بار هزارم می گویم که شعر از نظر من شعر است!هرچند همه ی ما شاعران برای یک چیز جدید تلاش می کنیم! نظر این دوست عزیز- حاجیان زاده - هم متین و ارزش مند است! خوشحالم که بنده شعری دارم که ایشان را راضی کرده ... امیدوارم در آینده ای ناگزیر بیشتر متوجه حرف هاشان شوم 

 

 آ۵اده بشارتی                   جمعه 5 بهمن1386 ساعت: 9:21

 

 

توضیح با معنی کردن شعر از زمین تا آسمان تفاوت دارد!شاعر نباید شعر را برای مخاطبش معنی کند!و این که آزاد باشد در حرف زدن کسی / کسی را متهم نمی کند!کار آسانی بود تغییر دادن آن مصرع به:به تو که خواب هات مال من است یا هرچیز دیگر!اما اگر بخواهم یک نگاه اجمالی به یک شعر داشته باشماز نظر خودم در یکی از شعر هایم که باران ...و پله های پر از برگ/یک پنجره که گم شده در خاک/...یک روند منطقی داشتم که شعر از توصیف شروع می شد و مراحل خاص را به طور غیر یک زمان و در بند های مختلف بیان می کرد! که یکی از این بند ها به هم ریختن ضمیر و ناخودآگاه به هم ریختگی و دو زبانی و تردید در بیان شاعر بود! این جا هم یک چیز در همین مایه هاست!هرچند ضعیف تر!این مصرع -به تو كه خواب هات مال مني/را می توانیم از نظر معنا هم در نظر بگیریم - به طوری که معشوقه فقط در خواب که وجود جسمانی ندارد متعلق است به شاعر ... از دید آن زمان من شاید! و در حالت طبیعی پیوستگی خاصی بین این دو نیست! شاید این جمله درست نباشد اما هیچ وقت ضرورت وزن مرا وادار به تغییر در شعر نکرده!از جواب ناقصم عذر می خواهم! -این نظر من بود-ممکن است نادرست باشد ...هیچ کس جز تو رانمی بینم /معنایی کاملا متفاوت با تصور شما داشت. هرچند ساده بود و دلیل این دوگانگی را نمیبینم اما این دوگانگی بد هم نیست!خوب است هرکسی برداشتی متفاوت داشته باشد-->چمدانم به رشت مي آيد/... و من امشب چه قدر غمگينم/صندلي از سكوت پر شده است/هيچ كس جز تو را نمي بينم .../جز تو من هيچ كس نمي بينم/جز تويي كه نديدمت هرگز/جز تو... آري ! سكوت يعني نه !/كه بمان كه ، چراغ ها قرمز .../یک بازگشت داریم اینجا!باز گشت زبان!از گذشته به حال!که زبان گواه این بازگشت و تبدیل ماضی به حال را دارد!دلیل این باز گشت هم شاید این باشد که شاعر هنوز باورش نشده که در حال گذشتن از معشوقه یا حداقل شهر او است!پس نتیجه می گیریم تمام این ابیات تا قبل از چمدان... همه مروری بر سفر شاعر که حالا اینجا کرج بوده می باشد!در بندهای بالا فهمیدیم که شاعر موفق نشد کسی که انتظارش را میکشید ببیند!و تاکنون ندیده!و با این حال که هنوز روبه رو نشده کسی جز او را نمی بیند! و همچنان وفادار است!پري توي خواب مرد ولي/آمد او تا ببيندت جاده/با صدايي بلند گفت برو/كه برو ! سمت مرگ آزاده !/بند آخر هم نیاز به توضیح ندارد جاده فاعلی است برای:مصرع بعد!و مصرع آخر بند هم بیانگر جوابی است که به شخص(شخصی که در جاده است-همان مصرع یک)- داده شده!

 

 



 

 

 

               

پنجم :

 

از آن جا كه يكي از اهداف انجمن دست يابي به افق هاي آموزشي براي بازديد كنندگاني است كه مايلند از خلال اين بحث ها بر آموخته هاي خود بيافزايند ، از شاعر محترم خانم آزاده ي بشارتي خواهشمنديم براي ايجاد فضاي گفت و گو ، به تدريج و به دور از افراط و تفريط به نقد ها پاسخ بدهند .

 

ششم :

تاريخ به روز رساني آينده : عصر دوشنبه 15 بهمن 86

موضوع:نقد اشعار امير محمد اعتمادي

بازديد كنندگان عزيز مي توانند با شركت در بحث و نقد ، به ديگر اعضاي انجمن بپيوندند .

 

 

 

 

 

 

انجمن مجازی.دوشنبه یکم بهمن 1386

لينك مطلب