بررسي دو شعر از حامد حسين خاني
به نام خدا
اول تمام کاربران اینترنتی که علاقه مند به ادبیات و شعر می باشند می توانند با قرار دادن لینک انجمن مجازی عضو انجمن ادبی شوند . بالطبع این تبادل لینک دوجانبه خواهد بود
دوم هر دو هفته یک شاعر مورد نقد و بررسی کارشناسانه قرار می گیرد . پس لطفا برای دیگران وقت بگذارید تا برای شما هم وقت گذاشته شود
سوم این انجمن هر دو دوشنبه ِ یک هفته در میان به روز می شود
چهارم موضوع بحث این هفته دو شعر از وبلاگ : حامد حسين خاني
ازآفتاب غروب شکست می آمد
قبیله ای که از آن دور دست می آمد
قبیله ای که به تکرار خویش می کوچید
گرفته نیمه ی خود را به دست می آمد
سواری از عطش خون عشق، سرخاسرخ
تناورانه از آن واحه مست می آمد
در آن میانه من و تو- تناقض مطلق –
که"نیست"خسته به دیدار"هست" می آمد
قبیله بود و خدا می وزید و از معبد
صدای هلهله ی بت پرست می آمد
ازآن بر آمده قصری که ساختم باتو
همیشه زنگ صدای نشست می آمد
ازآن زمان دل من زود،زود می سوزد
چنانکه باهمه ی تارو پود می سوزد
چنان بهار خزیدست در نی چوپان
که بر دهان چکاوک سرود می سوزد
نشسته ابر سیاهی میان حجم افق
برآتش رخ ماه تو عود می سوزد
ستاره گم شده در مه قبیله سرگردان
چقدر چشم تو امشب کبود می سوزد
تمام فاصله بر دوش باد می رقصد
تمام مزرعه در بوی دود می سوزد
شبی که چشم تو برماه چیره خواهد شد
چه چشمها که به چشم تو خیره خواهد شد
پس از هجوم تماشا کویر کوچک من
اگر تو ابر بمانی جزیره خواهد شد
تو روشن همه ی آبهای دنیایی
که بی تو هستی خورشید تیره خواهد شد
همیشه عشق درانبارابر تنهایی
برای روز مبادا ذخیره خواهد شد
اگر قبیله ی من با تو عشق می ورزید
همان حکایت کرمان وزیره خواهد شد
و شعر دوم :
آتش گرفته روح زمان وخون ،چون زخم دشنه در جگرخاک است
خورشید بی تو ترجمه ی تلخی ازمتن شور و شیون افلاک است
بی تو چه آفتاب و چه مهتابی؟ بی تو چه بازتاب و چه تصویری؟
وقتی که چشمها همه تاریکند ،دیگر حساب آینه ها پاک است!
هر کس که عشق را به زبان آرد، در حصر مرز و فاصله می میرد
جغرافیای بی تو فقط یعنی ، تکرار حرف عشق خطر ناک است
گوی زمین اگر چه در آتش سوخت، اما هنوز دور تو می گردد
این پهلوان زخمی خون آلود ، گویا هنوز چابک و چالاک است
با دشتهای تفته چه فرمودی؟ با جنگلان پیر چها کردی؟
کوهی که با صدای تو می رقصد ، تا روز مرگ تشنه ی پژواک است
ای آفتاب و آب و درخت وگل! وقتی تو ناز باز نمی گردی
دریا تمام، برکه ی خاکستر، جنگل شبیه پشته ی خاشاک است
از دوری سرور تو دلخونیم ، با لیلیانه های تو مجنونیم
ما کاوه های خشم فریدونیم ، تا اژدها به شانه ی ضحاک است
برخیزای غرور سوارستان ! ای سایه سار سبز انارستان!
انسان نشسته است به خارستان، انگور زخم، بر تن هرتاک است
پنجم
(نقد شما هم به تدریج در این قسمت منعکس خواهد شد )
کیوان برآهنگ :
هردو کار بسیار روان و محکم و سرشار از کشف وشهودهای شاعرانه ست.
از طرفی ارتباط واژه ها و مراعات نظیر کلمات و ترکیبها خیلی خوب ارتباط عمودی و هارمونی بین بیتها رو برقرار کرده.
کار اول شروع خوبی داشت و سیر روایی شعر خیلی خوب پیش رفت تا بیت قبیله بود وخدا می وزید و از معبد صدای هلهله ی بت پرست می آمد .
به نظرم این بیت با توجه به بیتهای قبل و ادامه ی کار از نظر تصویری هماهنگی لازم رو با کل شعر نداره و دارای تصاویر منحصر به فرد خودشه قافیه هم اینجا خاص شده.
تغییر ردیف و قافیه خیلی جالب و به موقع انجام شد اما دوباره در بیت :
چنان بهار خزیدست در نی چوپان که بر دهان چکاوک سرود می سوزد
شاهد یک تک بیتی با تصاویر مجزا از فضای شعر هستیم
با تغییر مجدد ردیف و قافیه فکر میکنم بیت
شبی که چشم تو برماه چیره خواهد شد چه چشمها که به چشم تو خیره خواهد شد
می تونست یه پایان بندی خوب برای شعر باشه چون بعد ازاین بقیه ی بیتها استحکام شروع کار روندارند و پایان بندی هم نسبت به شروع کار خیلی ضعیفتره ... مصراع :
(تو روشن همه ی آبهای دنیایی)فکر کنم درستش(تو روشنی همه آبهای دنیایی) شایدم اشتباه تایپی داره ... شعر دوم واقعا کار خوبی بود من که خیلی لذت بردم از ردیف و قافیه عالی استفاده شده.
وهر بیت دنیایی تصویر داره فقط دربیت :
ای آفتاب و آب و درخت و گل ! وقتی تو ناز باز نمی گردی
دریا شبیه برکه ی خاکستر جنگل شبیه پشته ی خا شاک است
با تو جه به قدرت شاعرانگی شما ، می تونستید از صنعت لف و نشر خیلی زیبا تر استفاده کنید.
سید مهدی موسوی:
در خوبی کارهای جناب حسین خانی حرفی نیست
فقط شاید با ترکیب سازی هایی نظیر تناورانه در کار اول
و نوعی فخامت زبانی در کار دوم موافق نباشم
البته بیشتر بحث سلیقه است...
الهه مینایی :
از نظر معنایی شعر واقعا عمیقی هست و چیزی که جالب ترش می کنه اینه که می شه از هر بیت برداشت های متفاوتی داشت
قبیله ای که به تکرار خویش می کوچید
گرفته نیمه ی خود را به دست می آمد
از نظر قالب شاید اگرقافیه و ردیف عوض نمی شد توی شعر اول تاثیر شعر بیشتر می شد .
در کل من از شعرهای با مصرع کوتاه بیشتر خوشم می یاد در صورتی که بخوام مقایسه کنم دو تا شعر رو با هم فکر می کنم کلا هر چی مصراع کوتاه تر باشه برای خواننده خوشایند تر هست !
جلیل قيصري:
-شعر ها از پدیده های طبیعی - افتاب - ماه -شب -ابر -باد -زمین -مزرعه-جزیره - کویر -جنگل - درخت و...در معنای کلی ترشان استفاده کرده اند با اغراقی در حد غلیظ که گاه به باور نمی نشیند .
2-به شکل هندسی غزل معتقدم و فکر می کنم اوزان تازه به قوافی و معنا های تازه تری می نشیند اما در اینجا شاعر با این که از دو وزن مالوف استفاده کرده است از قوافی نو هم بهره برده است کلماتی مثل -هست - ذخیره -زیره -خطر ناک -پژواک - چا لاک و تاک -و این نشان دهنده ی موانست شاعر با غزل است .
3-گمان می کنم اگر اسطوره ها در معانی تازه تری به کار گرفته شوند و یا از معنا های مالوف ساختار شکنی شوند بهتر است .
4-هردو شعر تا حد بالایی ار مونیک و دارای وزن طنین دار هستند که در انهاوزن با درونما یه ی شعری ساز گار می نماید .
امین احراری :
کاراول ازایماژها ی کلامی و تکنیک روایت خطی سود می برد.
زمینه سازی شاعربرای ورود به فضای عاشقانه ی موردنظرتحسین برانگیز است کما اینکه استفاده ازتقابل میان من و تو در بیت های میانی کارفضای جدیدی را به مخاطب القا می کند و رگه هائی ازیک اتفاق جدید درشعربوجود می آید اما متاسفانه ادامه پیدا نمی کند
در آن میانه من و تو- تناقض مطلق –
که"نیست"خسته به دیدار"هست" می آمد
ساختارمنسجم این کار نشان ازشاعری دارد که فرم راخوب بلد است و به راحتی می تواند در پیچ و خم کلمات مانور دهد و پیش رود اما نگاه کار همان نگاه کلاسیک و صرفا عاشقانه است اگر چه بسیاری ازجاها از تعبیرات وخصوصیات عینی و امروزی کلمات استفاده شده مثل: زنگ صدای نشست_
بر دهان چکاوک سرود می سوزد_ همیشه عشق درانبارابر تنهایی اما هنوزفضاهای ذهنی بیشماری در کاروجود دارد که مخاطب بتواند خود را قانع کند که علی رغم وجود تعبیرات زیبای عینی شاعرهنوزنگاههای کلی ومطلق را درپیشبرد خود و شعرخودارجحیت می دهد. تعبیراتی مثل: قبیله بود و خدا می وزید و از معبد_
اگر قبیله ی من با تو عشق می ورزید
همان حکایت کرمان وزیره خواهد شد
منظور بنده این است که شاعر با جستجو در خزانه ی غنی واژگانی خود می توانست کلماتی را جستجو کند که نزدیک تر و ملموس تر به ساختارفکری شاعر باشد واین فرصت را به مخاطب بدهد که همراه با لذت بردن ناشی ازفضاهای عاشقانه و تصویرسازی های بکربه دنیای شاعرو تجربه های اونزدیک تر شود.
حسین جلال پور :
من کارهای آقای حسینی خانی را قبلا خوانده ام، هم در "بخواب فروردین"ِ کتاب، هم در "بخواب فروردین"ِ وبلاگ،اما خودشان را _متاسفانه_ هنوز زیارت نکرده ام.پس به امید آن روز.
در این که ایشان شاعر شعرهای خوبی است و شعر ایشان پر است از دقایق لطیف و به یاد ماندنی شکی نیست اما از آن جایی که می دانم "به به" و "چه چه" ها را پیش از این از بزرگان بسیار شنیده اند و دیگر شنیدن دوباره اش از من ِ کوچکترین نه برایشان لطفی در بر دارد و نه فایده ای در دست، به چند نکته که مسلما خودشان به آن ها چیره ترند ازمن می پردازم.این نکته البته نباید فراموش شود که این شعرها در کلیت شعرهای خوبی اند که "... به ناچار حشوش بود در میان".
من از آن جایی که عادت ناپسندم است به خوبی هایی که "اظهر من الشمس" اند کاری نخواهم داشت.
_چیزی که در اولین نگاه در مواجهه با شعرهای شاعر به چشم می آید زبان است ؛زبانی که با اندکی تسامح زبان شعر امروز است. اما همین زبان در برخورد با شعر گاه دچار اشتباه ها و لغزش ها و دست اندازهایی می شود. "زبان" به زعم من مهم ترین رکن شعر است و اگر از یکدستی بیرون بیفتد شعر در انتها آسیب پذیر می شود آسیبی که شعر جناب حسینی را هم دچار کرده است.
ما برای دست یافتن به تصویر به ترفندهایی دست می زنیم یا این که می توانیم بزنیم.اولین و در عین حال ساده ترین راه برای این کار استفاده از ترکیب است.ترکیب های تشبیهی که در آن دو شی را به هم تشبیه می کنیم تا به کمک آن در ذهن مخاطب، از برخورد آن دو، تصویر ِمطلوب ما ساخته شود.
این راه البته همان طور که گفتم ساده ترین و همچنین دم ِدست ترین راه است.
شعر "از آفتاب..."با روایت تصویری ساخته می شود،روایتی که درون خود تصویر هم دارد. دو بیت اول مقدمه ای اند که ما را به خوبی وارد شعر می کنند. اما در بیت سوم با "تشخص" عشق روبه رو می شویم. عشقی که خون دارد و آن خون هم عطش. این "پاره" تصویری است که در مرحله سوم ذهن ساخته شده است و با تعبیرهای "سرخاسرخ" و "تناورانه" به زبان و در ادامه به شعر لطمه وارد کرده است...
_...تا آن جا که وارد تغییر ردیف و قافیه می شویم ؛آیا ضرورتی احساس می شود؟ من وارد بحث داشتن یا نداشتن این ضرورت _در این شعر البته_ نمی شوم.
_ اما ذوق من _ البته ذوق من_ "زود-زود" را در بیت ِ7 نمی پسندد.
_استفاده از امکانات زبان گفتار به صمیمیت شعر کمک می کند، کمک می کند که خواننده با آن احساس نزدیکی بیشتری کند و استفاده ی نادرست، آن را ازاین ویژگی دور.
"بر آتش رخ ماه تو..." این مصراع اگر می توانست به جای "رخ ماه"، "روی ماه" باشد به این امکان ممکن بود نزدیک شود؛ استفاده ای که ما در زبان ازاین تعبیر داریم "روی ماه" است و "رخ ماه" را _حداقل من_ نشنیده ام استفاده شود.
_"چقدر چشم تو امشب...".
"چقدر" به دنبال این که است که کثرت را بنمایاند یا شگفتی را؟ اگر می خواسته است چنین باشد از انجام آن باز مانده است.البته ناگفته نگذارم :این بلایی است که ما همه به آن دچاریم!
_رقصیدن فاصله بر دوش باد یک امر کاملا انتزاعی است هرچند تمام پایه های آن برای ما قابل فهم باشند اما شکل بر آمده از آن شکلی نیست که برای ما عینیت یافته باشد.
_من مصراع "همیشه عشق در انبار ابر تنهایی" را نفهمیدم _متاسفانه_.
آیا ابر تنهایی، اضافه تشبیهی است یعنی تنهایی مثل ابر است که انبار دارد؟ یا ابری که در هنگام تنهایی به وجود می آید و یا این که ،در نهایت، ابری که صاحب آن تنهایی است؟ شاید من خوانش درستی و یا درک صحیحی نداشته ام ،نمی دانم.
اما غزل دوم:
به مراتب پخته تر و سنجیده تر از غزل اول است.
برای این که پر حرفی نشود دیگر بس است.
کیوان برآهنگ ( جواب به آقای حسین خانی ):
باتشکر از جناب حسین خانی
به نظر من جهت ایجاد کردن ساختار روایت چند منشوری با یک محور شاعر باید حتما از تکنیک اتفاق در بیت استفاده کنه به این صورت که هربیت دارای فضای شعری مجزا و دارای ارتباط ضعیف با محور روایت باشه .
اما در16 بیت کار شما فقط دو بیت با چنین درونمایه ای هست که ارتباطی
هم با محور داستان تداعی نمیکنه فکر میکنم مصراع:
تو روشن همه ی آبهای دنیایی از نظرزبانی با کل کار متفاوته لااقل برای من
احساس اسیر وزن شدن شاعر رو به همراه داره ومانع ارتباط قوی میشه
شایدم بیشترش به سلیقه بر میگرده ...
علی مرام :
غزل اول :
در این کار یک اشکال وزنی وجود دارد , وزن گاهی / مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن/ میباشد
و گاهی / مفاعلن فعلاتن مفاعلن فاعل / که این مورد زیاد دیده میشود
یک مورد سلیقه است که اساسآ با تغییر قافیه و ردیف در یک غزل موافق نیستم مگر اینکه این تغییر به حرکت دیالیکتیک از صورت به معنا کمک کند و نقشی ایفا نماید .بعضی از ترکیبها از جمله /سرخاسرخ/ تناورانه/ ... برایم زیاد جالب نبود
بعضی از تصاویر از فضای اصلی شعر دور میباشند . برای مثال بیت /نشسته ابر سیاهی.... / کنار قاب عکس احتمالآ یک شهید عود در حال سوختن است که شاعر سوختن عود را از آتش رخ ماه او میداند و کار زیبایی است اما مصرع اول میتوانست ارتباط محکم تری با بیت دوم داشته باشد . هر چند که ممکن است شما اشاره به ارتباط آسمان و رخ ماه بکنید که به نظر من خیلی سطحی ست . این رو بودن تصاویر و مطلب در بیشتر ابیات به نظر میرسد . مجال کم است فقط این / زیره و کرمان / را لطفآ بردارید که اصلآ در این فضا بیگانه است .
غزل دوم بسیار خوب کار شده بود هر چند که طویل بودن وزن گاه شاعر را واداشته که با ترکیبها و کلمات بیشتری وزن را پر کند اما خوب از پس آن برآمده . مخصوصآ با پیام غزل دوم بسیار موافقم .
محمد رضا خواجه پور:
کار اول : در نگاهی جز،نگر به شعر نقاط قوت و ضعف در نظرم اینگونه بود : 1- شروع کار به زعم من شروع متوسطی ست و به خصوص در ترکیب کلمات در مصرع اول سهل انگاری شده است : <آفتاب غروب> آنهم <آفتاب غروب شکست > چندان دلچسب و تاثیر گذار نیست ... در بیت دوم قبیله ای که نیمه ی خودش را به دست گرفته و می آید گنگ است و
نامفهوم....بیت سه مضمونش آمدن سواری ست که با هوشمندی شاعر این حرکت و آمدن در موسیقی و ریتم و لحن شعر بسیار نمود خوبی داشته کلماتی مانند سرخاسرخ / تناورانه / که دارای بار موسیقیایی بالایی هستند و همچنین هم حروفی عطش و عشق/ خون و سرخاسرخ / و همچنین بار عاطفی این کلمات لحنی حماسی به این بیت داده است ....بیت چهار را نمی پسندم به دلیا رونمایی موجود در آن و نوعی تصنع که در بیت پنج بیشتر مشهود است در واقع برای من خواننده بت پرستی وجود ندارد شاعر ناتوان از فابل لمس کردن بت پرست بوده است و بت پرست در این شعر فقط یک قافیه است نه بیشتر....
بیت شش: ....................///ارتباط بیت هفت با ابیات بالایی و پایینی ارتباطی متزلزل است جایی که قافیه تغییر میکند ... در بیت هشت مصرع دوم به نظرم جای (بر) بگذارند (در) بهتر است ...در پایان بندی به نظرم شاعر به کم قانع شده است و با شوخی با یک ضرب المثل شعر را بسیار بد به پایان برده و میتوانست پایان بندی مناسب تری داشته باشد .
یک نظر که به صورت پیام خصوصی ارسال شده :
به خاطر این که تمام نظرات را شاعر و مخاطب محترم بدانند و حمل بر جانبداری نشود آن را هم ذکر می کنیم / انجمن مجازی
در مورد شعر اول تقریبا همه ی حرف مرا آقای جلال پور زده اند . به جز اینکه در برخی موارد ضعف تالیف دارد که بسیار دلسرد کننده است و به گمانم آقای جلال پور هم نخواستند بگویند . راستش همان اول که این دو شعر را به نقد گذاشتید خواستم نظرم را بنویسم اما چون هیچ نتوانست اقناعم کند پشیمان شدم .در واقع این دو نمی توانند خود را به عنوان شعر عنوان کنند و تاب بیاورند چشم و زبان نقد را .
در مورد شعر دوم نیز من هیچ کمالی در آن نمی بینم و به گمانم نظر دهندگانی که از آن تعریف می کنند به عنوان یک پوئن به شاعر می دهند که چندان برخورندگی نداشته باشد .پر است از ضعف تالیف و ناتوانی در رساندن معنا. مثلا شما این مصراع را چگونه درک می کنید : جغرافیای بی تو فقط یعنی ، تکرار حرف عشق خطرناک است !!!
ممکن است با نظرم مخالف باشید ، در این صورت از آقای جلال پور بخواهید نقاط قوت شعر دوم را بیان و عیان کند !
معتقدم ایشان هم آن جمله ی تعریفی را آوانسی در نظر گرفته اند
بهزاد خواجات:
این دو شعر مرا به یاد غزل های منزوی انداخت . نمی دانم چرا ولی نوع دید شاعر و تلفیق وزن و معنا به این حس من دامن زد .قصوی کردن شعر به عنوان یک استراتژی البته چیز جدیدی نیست . در همان غزل حافظ : دوش می آمد و رخساره برافروخته بود...... و بسیار جاهای دیگر نمونه دارد . این روایت که در غزل امروز ظاهرا یک کاریزمای جذاب شده است نباید تمامیت شعر را تسخیر کند و شاعر را از فن آوری های دیگر بازدارد . نکته ی دیگر اتکای مضمونی این شعر به ویژه شعر اول به همان معشوق کلی بی تعین غزل سنتی است . معشوقی که هر کسی می تواند باشد و همین نکته ما را از او دور می کند و به او شخصیتی فرازمینی می بخشد . اما ترکیبات این اشعار و قدرت شاعر در معنایابی و مهم تر از همه سیالیت آن قابل تقدیر و انگشت کذاری است .اگر که ساخت هر شعر را برآیند خصایص اقتصادی - سیاسی و فرهنگی یک عصر تاریخی بدانیم غزل هم از این قاعده مستثنا نیست . فرم هر شعر یک علامت تاریخی است و غزل هم بالذات مربوط به دوره های گذشته ی تاریخ ماست . اشتباه نکنید من نمی گویم زمان غزل سرآمده است چون ما هنوز گذشته ی خود را به تمامی سپری نکرده ایم . یک قانون ساده به من می گوید تا زمانی که غزل خوانده می شود مجاز است که گفته هم بشود .دوستان جوان در این سال ها کوشیده اند که مرزهای غزل را وسعت ببخشند و با تحول در ریختار و رفتار و تمام عناصر درونی و بیرونی غزل آن را از حذف تاریخی نجات دهند اما در این جا یک پارادوکس به وجود می آید و آن هم این که غزل شدیدا به قالب خود متکی است و دگرگونی اساسی طبعا باید به قالب هم سرایت کند که در این صورت دیگر غزلی نخواهد ماند تا اصلا موضوعیت بحث داشته باشد .
امین کاشانی :
آفتاب غروب شکست/ عطش خون عشق/ زنگ صدای نشست/ آتش رخ ماه تو/ در انبار ابر تنهایی/ و...
می خوام به شعر اول از دیدگاه مدرن نگاه کنم
اینها نمونه هایی از تصاویری هستن که میان و با کسره های زیاد پشت سر هم ردیف میشن/ دیگه دوره ی این توالی ها و تصاویری که مخصوصن به شکل فاحشی توی این کار اول کاملن ذهنی و انتزاعی اتفاق می افتن گذشته/ کارهایی که بیشتر توی شعرهای سهراب باهاش روبرو میشیم و خب توی اون دهه ها کار خودش رو می کنه/ الان وقتی می خوایم به تصویر رو بیاریم خب تصویر با مولفه های "کوتاه"، "سریع" و "منقطع" همراه میشه یعنی تصویری که میاد اما نه یه تصویر بلند/ کش پیدا نمیکنه/ قطع میشه و نمیره/ تصاویر در کنار هم و به موازات هم شکل می گیرن/ حرکت می کنن و در یکجا همدیگر رو قطع می کنن و اون اتفاق نهایی که در شعر منتظرش هستیم رخ میده
عطش خون عشق/ خدا می وزید/ زنگ صدای نشست/ بهار خزیدست در نی چوپان/ میان حجم افق( این دیگه شاهکاره/ قابل توجه سهراب!)/ برآتش رخ ماه تو/ ستاره گم شده در مه قبیله سرگردان/ فاصله بر دوش باد می رقصد/ هجوم تماشا/ درانبارابر تنهایی
اینجا سعی کردم تمام تصاویر ذهنی رو بکشم بیرون/ هیچ کدوم از اینا در خارج اتفاق نمی افته و اینجا شاعر فلش بک زده به -حداقل- کارهای دو دهه ی قبل/ ببینید اینجا چه زیبا اتفاق می افته:
«زني» قواد
با فنجان های صورتی
مرا بر خودش
تا سه نقطه شود
"صادق دارابی"یا اینجا:
دامن می زنی به غریبی زنی
با دلنگ دلنگ النگوهاش و
گلوبندی کوچه بازاری از آن ور آب
"روجا چمنکار"
یا اگه بخوایم از کلاسیک مثال بزنیم:
دو صندلی قرینه، میز، هوای شرجی، مه، باران
و این نشست غم انگیزی ست، کنار ساحل هرمزگان
"محمد رضا رستم بیگ لو"
اشکال وزنی توی کار این کار ندیدم/ متوجه ایراد بعضی دوستان نشدم نسبت به این مورد!/ و اینجا مواجهیم با ردیف و قافیه ای که متغیره/ اینم جای بحث داره
ولی خب انصافن روایتی که شکل گرفته/ ازآفتاب غروب شکست می آمد قبیله ای که از آن دور دست می آمد............../ و شعر رو تحت یه کار فرم قرار میده/ این خوشاینده/ اگرچه به نظر من شعر حتا به فضای مدرن هم نزدیک نشده/ مولفه هایی که تعریف شده و بخصوص توی کار سپید که می بینیم از دهه ی هفتاد مسیر خودشو اغاز می کنه
از حامد حسین خانی عزیز هم بابت کاری که به نظر من موفق بود در انتقال لذت شعری متشکرم
حسین جلال پور(جواب به آقای حسین خانی )
در جواب نوشته ی دوستم حسینی خانی
ما همیشه مجبوریم واضحی را توضیحی بدهیم اما احتیاجی نیست
امیدوارم این نوشته سنگ پرانی محسوب نشود.
شعری نوشته شده است و دوستان خواسته اند چیزی بنویسیم. آن چه بلد بوده ایم گفته ایم و همه ی ما می دانیم تا درشت گویانی مثل من نباشند درستی دوستان در پرده می ماند.
می خواهیم فارغ از «شعرت عالی بود»،«خواندمت دوست من!»،«بر می گردم»،«مثل همیشه ای،تو مرا به وجد می آوری» و حتا «خودت این شعر را گفتی؟!»با همدیگر بگوییم، قرار هم نیست هر چیزی را توجیه کنیم. حال که دوستان این غیر ممکن در این هوا را فراهم کرده اند پس بگوییم.
جناب حسینی خوانی عزیز در جواب یادداشت من نوشته اندکه :«به نظرم یکدستی محض زبان سبب کلیشه پردازی و تکرار می شود...»
البته اعتقاد من ممکن است چیزی غیر از این باشد، یکدستی لازمه ی هر شعری و هر زبانی است و فکر هم نمی کنم این چیزی باشد که شعر را تبدیل به کلیشه کند؛ از دست دادن این ویژگی همیشه می تواند به ضرر شعر تمام شود. اما به دست آوردن این،کار چندان آسانی نمی تواند باشد.
آقای حسینی در ادامه ی همین مطلب می فرمایند:«چه این که یکدستی یا نبود آن آسیبی به تشخص زبانی نمی رساند.»
پر واضح است که چنین است من تا قسمتی با این گفته موافقم چون تشخص زبانی چیزی نیست که تنها و تنها با یکدستی در زبان به دست بیاید.
اما چیزی که برای خودم اهمیت دارد این است که من در یادداشتم کوچکترین اشاره ای به "تشخص زبانی" نکرده ام ؛تنها جایی که من از "تشخص" گفته ام آن جاست که:«در بیت سوم با "تشخص عشق"رو به رو می شویم.»تشخص مورد نظر من همان "تشخیص یا استعاره ی مکنیه" است که خود ِ بزرگوارشان با توجه به رشته تحصیلی اشان با آن آشنایی کافی دارند.
من چون بحثی از «تشخص زبانی» نداشته ام حرفش را هم این جا تمام می کنم.
و اما ترکیب سازی
همان طور که قبلا هم گفته ام ترکیب سازی ساده ترین راه برای دست یافتن به تصویر است.حتا بیشتر مواقع ترکیب، تنها به توصیف منجر می شود و به وادی تصویر پا نمی نهد. زبان هر دوره به ابزارهای همان دوره محتاج است و چیزی که در ذهن من است این نکته است که "ترکیب" می توانددر شعر امروز نباشد ما به امکانات بکرتری محتاجیم.
شاید خودخواهانه باشد اما دوستان من می پذیرند که من هم می توانم گاهی اوقات نظرات شخصی ام را در شعر دخالت بدهم همان طور که جناب حسینی خوانی می توانند.
اما «فضاهای انتزاعی مه آلود» در ذهن من سبب خوانش های چند گانه نشده است،سبب " ابهام " شده است، ابهام به خلاف ایهام و چندگانگی و... هیچ گاه مستحسن نبوده است ،بل مدام انکار شده است.
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن
مصلحی تو ای تو سلطان سخُن
محمد رضا خواجه پور :
نظر من بر شعر دوم/// با چندین بار خواندن با فواصل زمانی عیوب شعر را اینگونه یافتم :
1- چینش ناموفق کلمات ( ضعف تالیف ) / از هم گسیختگی و بیمعنایی : روح زمان آتش گرفته است ، روح خون هم آتش گرفته است، آتش گرفتن روح زمان چه ربطی به آتش گرفتن روح خون دارد و چرا در اینجا که نیاز به توضیح یا اشاره ای وجود دارد شعر بدون تفاوت ادامه پیدا می کند . اگر در کنار (( زمان )) (( مکان)) امده بود__ بدون توجه به وزن__ به دلیل قرابت این دو واژه در مباحث فلسفی یا فیزیک این چینش قابل قبول می نمود اما وقتی خون در کنار زمان قرار می گیرد این یک چینش ناموفق است ... در همین بیت مصرع دوم : آیا خورشید ترجمه ی تلخی از متن شور افلاک و همچنین شیون افلاک است ؟ هر ذهن با شعر آشنایی به ناهمگونی کلمات و بار عاطفی و معنایی آنها پی می برد ....اصلا متن شور چه ترکیبی است دیگر؟ این حس آمیزی اصلا به جا و زیبا نیست و نشآت گرفته از چینش ناصحیح کلمات است ...اضافه کنید به اینها : (( در حصر مرز و فاصله مردن )) یا در همین بیت یعنی بیت سه مصرع دوم کلمه ی (( فقط )) که فقط برای پر کردن وزن آورده شده و اصلا نیازی به آن نیست ...یا ((از دروی سرور کسی دلخون بودن )) که بسیار دور و غریب است !!!
۲- عدم انسجام شعر و عدم اتصال محکم ابیات : شعر خوب باید از انسجام کلی برخوردار باشد یعنی ساختمانی منسجم داشته باشد .در این شعر تنها عنصر ربط دهنده ی ابیات به هم ضمیر (( تو )) می باشد و به دلیل همین ضعف من مخاطب یا منتقد اگر ابیات را با هم جا به جا کنم نه تنها ساختمان شعر بدتر نمی شود بلکه بهتر از اینی که هست هم میشود مثلا جا به جایی : بيت دو با چهار و سه با پنج ... میتوانید خودتان جابه جاییهای دیگری را امتحان کنید! ( من به موقوف المعانی بودن ابیات و شعر فرم اعتقاد ندارم در اینجا منظورم ارتباطهای معنایی ظریف و لحن است که باعث میشود شعر انسجام خود را حفظ کند )
۳-نگرش کلاسیک ناموفق ! :تمام شعر تکرار یک کلی گویی به طرق مختلف از سوی راوی مطلق گوی شعر است . او در هر بیت به اشکال مختلف مضمونی ، دارد فردی را که با ضمیر (( تو )) خطاب میکند می ستاید و در این راه از تشبیه و اغراق و حس آمیزی و دیگر صنایع استفاده می کند . این نوع شعر کاملا غزلهای کلاسیک سعدی را به یاد میآورد و استفاده از .واژگانی کهنه نیز مضاف بر نگرش کلاسیک آن ، از این شعر شعری کلاسیک می سازد . واژگانی نظیر : آرَد ، سوارستان ، چالاک ، گوی ، چابک ، دشنه ، افلاک ، پشته ، خاشاک و .... البته من به ژانرها احترام میگذارم و معتقدم هنوز هم میتوان غزل صددرصد کلاسیک سرود به شرطی که حداقل همتراز با کلاسیک سرایان شش و هفت قرن پیش این کار را انجام داد!!!
4- مطلق نگری: همانطور که اشاره شد راوی شعر سلطان مطلق شعر است . کسی که هر چه می گوید همان است و بس . من با این دید شعری به جهان نگاه کردن موافق نیستم و معتقدم باید به حرکتهای جدید شعری مثل : چند صدایی ، روایتهای موازی ، خرده روایت ، تصرفات نوشتاری ، تصرفات نحوی و ... مجال ورود به شعر داده شود .
5-تکرار: چنین شعرهایی معمولا مجبور به تکرارند چه در بیان ( هدف راوی شعر ستایش (( تو )) است که در هر بیت این ستایش تکرار میشود ) و چه در زبان ( تکرار کلمه ی تو در تمام بیتها به جز بیت آخر )
در پایان تنها نکته ی جالب این شعر برای من تاویل پذیری ضمیر (( تو )) بود که میشد او را هم منجی آخرالزمانی هم معشوقی زمینی ویا آسمانی و هم فردی انقلابی تاویل کرد.
فریبا شمس کیا:
تفکر حاکم براین اشعار نسبتاً کلاسیک است؛به قول استاد راهی یک جور زایش وارونه ی شعر...
بعهضی جاها شاعر درگیر بازی های زبانی شده:
بازی با واژه ها و خلق تصاویر (مثل دو بیت آخر شعر دوم)که این برای من مخاطب لذتی به ارمغان نمی آورد.
رضا آسيايي:
در کار اول به موازات عوض شدن قافیه و ردیف شکستی در محتوا و اندکی هم در زبان رخ می دهد که ضربه ای را به مخاطب وارد می کند.چنان که قسمت اول به جذابیت دو قسمت بعد نیست.در بعضی از ابیات هم احساس می شود شاعر به صرف نشاندن قافیه و پر کردن وزن کلماتی را به کار برده که به کلیت شعر ضربه می زند. و در کل شعریست که ارزش خوانده شدن را دارد.
در کار دوم شعر با فضایی زیبا و قدرتمند شروع می شود. اما احساس می کنم هر چه به پایان کار نزدیکتر می شویم انسجام اولیه به گسیختگی تبدیل می شود و پایان بندی که به نظر من بسیار نامناسب بود.
محمد رضا محمدي آملي:
ما زاده ی اظطراب جهانیم
اگر نسبت شعر را به زمانه نادیده نگیریم و بدانیم شعر محصول زبان در زمان است و مولفه های جهان جدید را درک کنیم که در آن آرامش ،سکوت ، سکون و تکرارنیست و به جای آن ها تنوع ، کثرت ، اضطراب و حرکت است و بدانیم که شعر در زمان مدرن مانند شعر در روزگار سنت عمل نمی کندو روز گار ما روزگار کلی بافی وآسمانی نگریستن نیست بلکه زمینی ،جزیی و لحظه ای است و این را بدانیم که صدها سال است که دکارت میان ابژه و سوژه تفاوت گذاشت و نیما را به درستی با درک دیدگاه های نظری بشناسیم آن گاه در برابر غزل به عنوان شعر امروز سر تعظیم فرود نخواهیم آورد چون به سوال های انسان مدرن پاسخ نمی دهد اما می توان در خلوت خود در سواحل دریا یا در دل جنگل با غزل یگانه شد اما این یگانگی فقط برای لحظاتی است آنی و زود گذر. واقعیت مدرنتیه رهایی از همه ی قید و بند های زندگی است اما غزل خود عین قید است فرم غزل فرم زندگی امروزی نیست .
در این غزل ها خود شاعر غایب است و تنها ذهنیتی کلی و آسمانی بر آن حاکم است غیاب شاعر یعنی نبود همه ی اجزای ریز زندگی و شاعر این را با ذهن سنتی نشان می دهد و چون رابطه ای مستقیم میان ذهن و زبان وجود دارد زبا ن شاعرهم بسیار کهنه و قدمایی می شود وبا قومی و قبیلگی اندیشیدن جهان سنتی خود را بر خواننده تحمیل می کند غزل دوم که ساختگی است و روح و روانی ندارد .
با این وصف درود می گویم حامد حسین خوانی را که کوشید در عصر اظطراب و تشویش لحظات آرام بخشی را برای ما فراهم کند.
عبدالحسین انصاری :
خوب هردو کار تسلط سراینده در سرودن قوالب کلاسیک ونیوکلاسیک را به خوبی نشان می دهد ولی دراین میان و در مورد کار اول صحبت هایی هست اول اینکه این کار با ساختاری روایی( البته نه روایی که بتوان آن را در زمره ی روایت های نو گذاشت (فرم) )شروع می شود و هر چه به جلوتر می رویم از روایت دورتر می شود وشعر به سمت توصیفی -روایی متمایل می شود البته این باعث عدم انسجام کار شده است.
رضا علی اکبری:
شعرهای اقای حسین خانی را خوانده ام وحالا هم زحمت ندهم!
1-زبان فخیم اما درونی نشده و
2-انتزاعی بودن فضا البته نه زیاد!
3-اصرار بر ساختن تر کیبات نادر که دوره ان تمام شده
4-حشو درمعانی ولقظ گاهی
5-از اهتمام شاعر به پرداخت اندیشه نباید غافل شد
همین مختصر کافی است
محمد رضا خواجه پور :(جواب به حامد حسين خاني)
نوشته بودید : ((درادامه ی پاسخ به خواجه پور عزیز توجه ایشان را به اینکه باخوانش صحیح ،نقد مفید اتفاق می افتد. بیت (آتش گرفته روح زمان وخون، چون زخم دشنه در جگر خاک است) دوجمله است 1- روح زمان آتش گرفته است2-خون مانند زخم دشنه درجگر خاک است. به عبارتی زمین، خون جگر شده است. اگر درست خوانده بودند دچار این اشتباه در نقد نمی شدند.))
دوست عزیز (( حسین خانی )) من در ادامه ی نوشته هایم در تاریخ بیست و چهارم شهریور به همین نکته اشاره کرده ام و کامنت آن موجود میباشد و میتوانید بخوانید
اما باید بگویم اگر منظور شما در شعر چنین است پس چرا بعد از کلمه ((خون)) ویرگول گذاشته شده است؟! .... به نظر شما این گزاره نیاز به کاما و ویرگول دارد ؟ : 2-خون مانند زخم دشنه درجگر خاک است.
من این جمله را از جواب شما بر نقد خودم کپی پیست کرده ام و جالب اینکه در اینجا خودتان هم ویرگول نگذاشته اید !!! اما در شعر گذاشته اید در صورتی که با توجه به صحبت خودتان نیازی به آن نیست ... پس حق بدهید که نگارش درست باعث خوانش درست هم خواهد شد ....
در مورد تناقض نظرات من با نظرات دیگر دوستان باید بگویم هنوز هم به حرفم پایبندم و معتقدم بهترین بیت اگر به صورت فرد در نظر بگیریم همان بیت و بعد از آن هم بیت : تمام فاصله .... است و توضیبحاتم را پیشتر داده ام . در مورد جا به جایی اگر آن را در وبلاگ بخوانید می بینید که نوشته ام جابه جایی بیت دو و چهار فی المثل.... اما الان به نظرم جا به جایی بیت دو و سه خیلی بهتر است .
محسن رضوی :
خوب من هم در اين جا به عنوان يك عضو نظر مي دهم .
كارها را چند بار خوانده ام و سعي كرده ام از منظر خودم نگاه كنم . نه اين كه حرف ديگران تكرار شود .
راستش سخن زياد است. من فعلا به شعر اول به نظرم شعر تر است مي پردازم .سعي مي كنم كه منصفانه باشد و به دور از حب و بغض:
در نگاه اول شايد به نظر برسد كه مصراع اول غزل براي يك شروع خوب جذاب نيست . اما زيبايي تركيب پارادوكسيكال آفتاب غروب نبايد فراموش شود . مصراع دوم در فضاي آركاييكي كه دارد مي تواند با جابه جايي با مصراع اول بهتر يقه مخاطب را بگيرد و جذبش كند .
مصراع زير هم زيبايي غير قابل انكاري دارد :
قبیله ای که به تکرار خویش می کوچید
نمي دانم تا چه اندازه آگاهانه بوده اما حروف « مي كوچيد » در لايه هاي ديگر ذهن «مي كوشيد» را هم تداعي مي كند كه از قسمت هاي موفق اين شعر است .
اما مصراع دوم بيت دوم:
«گرفته نيمه ي خود را به دست مي آمد » با اين كه معني را به ما مي رساند و پيداست كه شاعر كوشيده اهميت آن سوار احتمالا شهيد را برساند ، نياز به يك مصراع ماقبل ديگر دارد . بنابراين هردو مصراع به تنهايي خوبند اما متعلق به هم نيستند .
به نظر مي رسد كه اين بيت از طرف دوستان زياد مورد نظر قرار گرفته :
سواری از عطش خون عشق، سرخاسرخ
تناورانه از آن واحه مست می آمد
من هم با بعضي از دوستان موافقم ،اما اين بيت زيبايي هايي هم دارد به رابطه سرخاسرخ و خون و مستي و عشق توجه كنيد .
در مورد تركيب «عطش خون عشق» بايد بگويم كه ديگر زمان اين گونه تركيب ها دارد مي گذرد اما هنوز هم مي توان هنرمندانه از آن ها استفاده مطلوب و به جا كرد .
دو كلمه در اين بيت توي ذوق مي زنند . تناورانه . واحه .
ببينيد ، «انه » پسوند شباهت است( دليرانه : همچون دلير افراد دلير )و همچنين بيانگر نسبت (سالانه) و لياقت(دخترانه).
و حالا : تناورانه ـ ؟! همچون تن ؟ يا لايق تن؟ نسبتش هم كه نمي توانيم بدهيم ،
بنابراين تناور نمي تواند به «انه » منتهي شود زيرا منجر به معني صحيح نمي شود .
در مورد واحه هم بايد بگويم كه : واقعا اين كلمه در اين بيت و اين شعر غريب است و به نظر مي رسد كه شاعر محترم به اقتضاي تنگنا به آوردن آن ملزم شده است مگر اين كه به خاطر آمادگي براي فضاي دو بيت بعد كه معبد و بت پرست و ... آورده شده ، باشد.
مي رسيم به يك بيت زيبا :
«در آن میانه من و تو- تناقض مطلق –
که"نیست"خسته به دیدار"هست" می آمد»
آرايه هاي جاندارانگاري و تضاد در نوع عالي آن (تضاد وقتي در مورد فعلي با يك ريشه با دوحالت منفي و مثبت به كار رود بنابر ذوق فارسي زبانان زيباتر جلوه مي كند ) توانسته اند بيت را به درجه ي بالايي از استواري و شاعرانگي برسانند .
واما در مورد اين بيت كه بعضي معتقد بودند از اين جا فضاي كار عوض مي شود . من اين عقيده را در مورد ابيات بعدي دارم نه اين بيت :
قبیله بود و خدا می وزید و از معبد
صدای هلهله ی بت پرست می آمد
درباره ي اين بيت و نظرياتي كه بر آن وارد شد ، خيلي فكر كردم . به نظرم برخلاف آن چه به نظر مي رسد اگر ما اين بيت را شروع يك شكست زماني و فلاش بكي به گذشته بدانيم ، زيبايي كار بر ما هويدا مي شود . به عقيده من، شاعر محترم مي توانست با فاصله دادن بيشتر بين اين بيت و بيت بالا يا گذاشتن علامتي كه كار مربع را انجام دهد به انتقال اين اتفاق تكنيكي، بيشتر كمك كند .
از اين قسمت شعر :
ازآن بر آمده قصری که ساختم باتو
همیشه زنگ صدای نشست می آمد
فضاي كار به كلي تغيير مي كند وبه از عشقي ديني حماسي به عشقي زميني تبديل مي شود .البته اگر اين كار و رقص تم ، با پيش زمينه اي شاعرانه انجام شود ايرادي بر آن وارد نيست .يك مقايسه هم داشته باشيد بين اين بيت حسين منزوي و بيت بالا :
من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زآغار به يكدگر نرسيدن بود
در بيت هاي بعدي : من هم با زود زود موافق نيستم كه شاعرانه ننشسته است و شاعر زود قانع شده . اما مصراع بعد يك مصراع بسيار زيباست بخوانيد :
چنانكه با همه ي تار و پود مي سوزد
كه يادآور زبان فخيم شاعران دهه ي شصت نيز مي باشد هرچند تصوير جديدي ارايه نداده است .
و اين بيت :
چنان بهار خزیدست در نی چوپان
که بر دهان چکاوک سرود می سوزد
فكر مي كنم همه در نظر اول متوجه منظور اين بيت شوند و شاعر براي آنكه متفاوت عمل كند سعي كرده با به كار بردن آرايه ي مبالغه دستي به سر و گوش تم بيت بكشد كه مفهوم سورئاليستي جاي گرفتن بهار در ني چوپان و سوختن سرود بر( دهان !) چكاوك نشانگر اين تلاش است . بگذريم كه منقار يا نوك كه در وزن نمي گنجيده اند پاي دهان را به بيت باز كرده اند . اما برخلاف خواست شاعر مصراع اول كه جا گرفتن بهار را در ني چوپان تنوير مي كند؛ بيشتر معنايي ديگر را درذهن من مخاطب جا مي اندازد . تنها كلمه ي خزيدن است كه به مثابه ي لولايي نه چندان مستحكم عمل مي كند كه همه ي بار معنايي بر دوشش است .
و در اين بيت علاقه ي به اغراق با ته مايه ي سورئال را بيشتر از پيش در ذهن شاعر مي بينيم كه از جهاتي ما را به ياد سبك هندي هم مي اندازد :
نشسته ابر سیاهی میان حجم افق
برآتش رخ ماه تو عود می سوزد
اگر بيت را تشريح كنيم براي هر كلمه توجيهي هست كه در كل معنايي را كه در ذهن شاعر بوده به ما مي رساند .سلايق فرق مي كند .شايد يكي از اين نوع سرايش لذت ببرد و يكي ديگر هم دچار تلذذ ادبي مورد توقعش نشود و اين جاست كه وظيفه ي شاعر سخت تر مي گردد ؛ يعني بايد بتواند هرچه بيشتر آمار موافقان خود را با به كار گيري قدرت شاعرانگي اش بالا ببرد .
(در ضمن فكر مي كنم مصراع اول اين بيت از همان مواردي باشد كه آقاي مرام در مورد وزن اشاره كرده بودند . سه هجاي پاياني مصراع در اين شعر بلند است و در اين بيت هجاي اول كلمه ي افق كه كوتاه است در ميان دوهجاي بلند آخر مصراع آمده .
و اين مصراع نيز :
پس از هجوم تماشا کویر کوچک من
در هجاهاي آخرين مصراع يك بار به جاي هجاي بلند هجاي كوتاه كه اتفاقا اول كلمه هم هست آورده و يك هجاي بلند هم به آخر مصراع اضافه شده كه با هجاي كوتاه آخر مصراع متفاوت است .
بد نديدم به خاطر اينكه چند و چون عقيده ي دوستان را هم بدانيم در مورد اين موضوع تا چند روز ديگر نظرم را اعلام نكنم . بالاخره دوستان همه شاعرند و وزن را خوب مي دانند . اما ديده ايم كه اين گونه سوالات براي خيلي ها پيش مي آيد و از آن طفره مي روند . من منتظر مي مانم و صبر مي كنم تا دوستان ديگر هم نظر كارشناسي خود رادر اين مورد بنويسند تا جنبه ي آموزشي اين انجمن هم بيشتر رعايت شود .)
و اين بيت :
ستاره گم شده در مه قبیله سرگردان
چقدر چشم تو امشب کبود می سوزد
كه الزام قافيه ، ذهن زيبا بين شاعر كه چنين مصرعي مي سرايد را :
ستاره گم شده در مه قبیله سرگردان
مجبور مي كند كه بگويد :
چقدر چشم تو امشب کبود می سوزد
يادمان باشد كه قبيله دوباره مي خواهد ما را به قسمت بالا متصل كند ( قضاوتش با مخاطب )
و باز هم يك بيت موفق :
تمام فاصله بر دوش باد می رقصد
تمام مزرعه در بوی دود می سوزد
كه براي از بين نرفتن زيبايي بيت از تشريحش پرهيز مي كنم و مي گذارم لذت دوباره خواندن آن نصيبتان شود .
از اين جاي شعر من چند جا درباره رديف فعلي آن صحبت دارم :
شبی که چشم تو برماه چیره خواهد شد
چه چشمها که به چشم تو خیره خواهد شد ...
در مصراع اول با توجه به جمله ي پايه و جمله ي پيرو ؛ شك نكنيد كه فعل بايد مضارع التزامي باشد . در غير اين صورت هم از نظر دستور و هم از نظر علم بيان ، ساختار جمله غلط است .
از اين كه بگذريم؛ تصويري كه شاعر به ما مي بخشد و به عنوان يك اپيزود ديگر كار را ادامه مي دهد ، بسيار خيال انگيز است . به جريان حركت فكر از ديدن روي او كه به ماه خيره شده تا دعا و اميد هزار گزينه ي ديگر بيانديشيد .و بعد هم زيبايي مصراع دوم . اين دو مصرع از نمونه هاي خوب دو مصرع متعلق به هم است . (جداي مبحث علم بيان ) اين ها مي گويم چون مي دانم حامد حسين خاني عزيز هم مانند خودم ادبيات خوانده و انتظار از او بيشتر از ديگران است .
اين هم يك بيت كه نسبتا موفق بوده :
پس از هجوم تماشا کویر کوچک من
اگر تو ابر بمانی جزیره خواهد شد
كه اگر يك كاما بعد از تماشا گذاشته مي شد كار را براي روانخواني راحت تر مي كرد . جايي كه هنوز هم براي من دليل قانع كننده اي پديدار نيست كه چرا هجوم تماشا ؟ فكر مي كنم شاعر با درنگ بيشتر مي تواند پس از گذشتن از هجوم تماشا به دريچه هاي تازه اي از مكاشفه برسد .
اين دوبيت باهم :
تو روشن همه ی آبهای دنیایی
که بی تو هست
