تبليغاتX
انجمن مجازی
منتظر نقد و نظر شما هم هستیم

نقد اشعار سید محمد آتشی

اول

            برای شرکت در گفت و گو ها می بایست ابتدا با قرار دادن لینک «انجمن مجازی ایران» در وب سایت خود به عضویت درآیید .نقد و نظر ها تنها با نام و نام خانوادگی مطرح خواهند شد؛بنابراین از شرکت دادن نظرات با نام وبلاگ یا نام مستعار معذوریم .

             همه ی ما بارها در انجمن های مختلف شرکت کرده ایم و می دانیم که هیچ کس منتظر دعوت نیست .هر که به انجمنی دلبستگی داشته باشد خودش طبق قرار معین به آن جا می رود .این جا را هم از این امر مستثنا ندانید .بنابراین از اعضای محترم خواهشمندیم با توجه به برگزاری منظم انجمن ، بدون نیاز به خبر رسانی در جلسات شرکت فرمایند و دوستان دیگر را هم با این انجمن آشنا کنند.

دوم

خواهشمندیم که برای هر شعر مطلبی جداگانه بنویسید .

سوم

شعر اول:

بدی همان فرشته بود !


که بود؟
چه بود؟

پادوی کوچه های کودکی
گم شده ی عطر سنجد زیر دیوار خشتی

شهر در دستم
زمین هایی که هرگزدرانها بازی نکردم
خرابه هایی که دیروزدود شدند

...وتنهایی من که نمی دانستم بدی همان فرشته بود

اه شهر دردستم
توکجایی؟

 

 

 

      naghd

    

نقد شعر اول :

  نقد و نظر شما هم به تدریج در این قسمت درج خواهد شد 

شیکا اویلی                دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 17:55

سروده نخست می تواند منسجم تر باشد با حذف دو سطر: که بود؟ چه بود؟
اگر سطر نخست عنوان شعر باشد که به نظر این گونه می آید که زیباست ... در غیر این صورت این سطر هم مشمول همان پشنهاد نخست است
و ((اه شهر دستم)) نیز در سطر یکی به آخر به نظر برای ایجاد ارتباط بین سطرهای بالا با جمله پر سشی ((تو کجایی؟)) آمده باشد .به نظر من این سطر نیز می توانست نباشد تا شعر موجز تر دلنشین ترباشد
شعر نخست را من اینگونه می خوانم با جابجایی مختصر سه نقطه :
پادوی کوچه های کودکی
گم شده ی عطر سنجد زیر دیوار خشتی
شهر در دستم
زمین هایی که هرگزدرانها بازی نکردم
خرابه هایی که دیروزدود شدند
وتنهایی من که نمی دانستم بدی همان فرشته بود...

امیرحسینِ توکلی        دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 18:16

از اون جایی که اولین باره که در نقد ها شرکت می کنم ، پیشاپیش ضعف من رو ببخشید و به حساب سواد کم و بی تجربگی من بزارین.

من بعد از یک بار خوندن این شعرا سریع با خودم گفتم: چی شد؟
و بار دوم بعد خوندنش گیج تر هم شدم. اما انگار بالاخره داشتم می فهمیدم که بالاخره . . . که بود؟ چه شد؟ و کجا بود؟
به نظر من تو شعرای کوتاه هرچی آدم بیشتر مجبور بشه به محتوای شعر فکر کنه و سردرگم بمونه قشنگ تره.
شعر اول انگار با یک معما شروع میشه ، معمایی که جوابش رو باید در کودکی جستجو کرد و پر از تصاویر آشناییه که من اون هارو در تابستان های کودکیم درست به خاطر دارم. اما من هیچ وقت نفهمیدم منظور از " بدی همان فرشته بود" چیه. و فکر می کنم اگر تو نوشتن شعر از علامت های نگارشی بیشتری مثل کاما استفاده میشد به درک و بهتر خوندن شعر کمک قابل توجهی می کرد.

بهرام کمالی              سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت: 7:33

به نظر می رسد این شعر عقیم مانده و مشخص نیست به کجا می رود، نه یک شعر کوتاه یا یک طرح است و نه یک شعر سپید مایل به یدالله رویایی و نه چیز دیگری. شاعر شعر را از سر و ته زده و چند تا سوال پرسیده ، با این توضیحات فکر میکنم فرم شعر بهم ریخته و یک جورائی تحلیل رفته است ، این کار را اگر بخواهیم ساختار شکنی نام بگذاریم (که نمی شود) شاعر در این ساختار شکنی ضعیف عمل کرده. تصویرهای این شعر کاملاَ گنگ هستند و خواننده را سر در گم می کند ( نه اینکه خواننده را به فکر می اندازد!) مثلاَ بدی همان فرشته بود که چه؟ حالا گیریم این فرشته اسم یک دختر باشد و ماهیت یک فرشته را نداشته باشد باز هم که چه؟ پادوی کوچه های کودکی و گم شده ی عطر سنجد؟مثلاَ اگر نماد یک زلزله است بعضی سطرها زیادی اند که فرشته بد بود و زلزله آمد و خرابه شد و من تنها شدم و بدی فرشته بود که از خدا آمد و به خدا رفت ، تو کجایی؟ لابد پیش خدا...! نکته دیگر اینکه عطر سنجد این وسط چه کار می کند؟ عید و موقع هفت سین است و یا در کودکی به خوردن سنجد مشغول بوده اند و زیر دیوار خشتی مانده اند ( چون درختان سنجد در مناطق نیمه خشک می رویند و از موقعیت جغرافیایی شاعر عزیزمان آقای آتشی یعنی شیراز بدورند کمی مرا بیشتر سر در گم می کند)... علی ایحال شاید ذهنیت ناقص من این شعر را درک نکرده باشد اما نگاه مخاطب نگاه دمکراسی مدار است و شاعر نیز باید بدور از نقد پذیری چه خوب و چه بد نباشد.

نادر نظامی               چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 9:39

من خودم را نقاد نمی دانم و این را صرفن نظر یک مخاطب شعر محسوب کنید .
من منظور دوست عزیز را در شعر اول درک کردم ، ولی فکر کنم با توجه چیدمان واژه ها ، شعر نیاز به باز سرایی دارد ، ضمن آنکه ارتباط واژه ایی شاید برای شاعر روشن باشد ولی برای مخاطب گنگ جلوه می کند ، یک ایرادی که ما گاه در شعریمان با آن روبرو می شویم این است که یک جمله ای را که می گوییم در آن خلاها را با اندیشه خودمان پر می کنیم و وقتی این نوشته روی کاغذ می آید چون اندیشه پیش شاعر مانده است کلام گنگ می شود ، باید دقت کرد اندیشه و کلام-به اندازه مناسب- در روی کاغذ جاری شود تا مخاطب از آن لذت ببرد .

جلیل قیصری                  جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 21:2

اپیزودهای شعر هر چند تا که با شند باید از ساختار شعری تبعیت کنند و فکر می کنم اپیزوداول با توجه به کوتاهی شعر دور از منطق ساختاری شعر نیست چرا که یک تلنگر توأم با سوال است در دو مصرع کوتاه تلنگر وار انگار یک اتفاق آنی سمعی- بصری در چشم انداز خیال راوی و مخاطب واقع می شود و انگار کسی همرا با صدایی از منظر مان گذشته است .گمان می کنم در بند دوم با توجه به -عطر سنجد-در مصرع دوم این بند - پادوی کوجه باغ کودکی-در مصرع اول بند خوشتر می نشیند که البته نظر شاعر ،محترم است . بند سوم شعرکه برای کامل کردن اپیزود ها ضروری هم هست می توانست خمیره و جوهره و هم سویه های شاعرانه ی بیشتری بگیرد و با یاد اوری فراموش شده های دم دستی اما عمیق و مهم در یک نگاه جزئی نگر مخاطب - کودک را بیشتر از این غافلگیر کند .بند چهارم که خود شاعر ان را بند غربت و تنهایی نام نهاده است می توانست پایانه ی شعر باشد ...چنانکه شاعر محترم فرمودند اصرار در نتیجه گیری در مصرع پایانی باعث شده است این نتیجه گیری که قرار بود چرخه و تکرار را تداعی کند و ساختار دایره ای به شعر بدهد ،شعر را از تداعی های گونه گون دور کند .در شعر کوتاه که گفتنش مشکل تر از شعر بلند است اگر کار را با حدس و گمان شاعران و نه معما گونه واگذار نکنیم شعر از سویه های گونه گون تهی می شود .این شعر در بین انواع نا اصل شعر کوتاه مثل :بریده های تصویری یا شعرک و...می تواند با وانگری شاعر عزیز به یک شعر کوتاه خوب مبدل شود .
 
محمد همتي                 جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 23:33
 
مقدمه:
*به ياد ندارم كه شعري را براي اين كه درك نشود سروده باشم و اين را يك اصل بديهي مي دانم كه هيچ شاعري به قصد نفهميده شدن شعر نمي سرايدپس دشواري را نه در شعر آقاي آتشي و نه در هيچ شاعر ديگري نقطه ضعف نمي دانم.
*در باره درك معناي شعر هم جاي ديگري هم گفته ام كه معنا را حريم ميان شاعر و خواننده مي دانم حريمي كه گاه همپوشاني دارند و گاه نه.نه شاعر ملزم به رمز گشايي شعرش است و نه خواننده موظف است هماني را كه مقصود شاعر بوده بفهمد.
نقد شعر اول :
شما شعرتان را اپيزود بندي هم كرده ايد.اجازه بدهيد من هم آناليز خودم را داشته باشم.
بدی همان فرشته بود !-------< امور انتزاعي‌(بدي را با فرشته برابر نهاده ايد.يك امر انتزاعي اخلاقي (خير و شر)را با يك اسم عام .)
که بود؟
چه بود؟ ------< پرسش از ماهيت

پادوی کوچه های کودکی
گم شده ی عطر سنجد زیر دیوار خشتی

شهر در دستم ------------------<چند تصوير
زمین هایی که هرگزدر انها بازی نکردم
خرابه هایی که دیروزدود شدند

... -------< علامت سه نقطه
وتنهایی من که نمی دانستم بدی همان فرشته بود --------- < امور انتزاعي

اه شهر دردستم ------------<تصوير
توکجایی؟ ----------<پرسش
 
نعیمه درویشی                  شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 1:6

باید بگم من اصلا نقاد نیستم و چیزی که می گم فقط حسی هست که از شعر می گیرم و خوب اندک اطلاعاتم در این مورد
در مورد شعر اول من پراکندگی زیادی دیدم و خوب خیلی خوب نمی شد با اون ارتباط برقرار کرد و با این که چند بار خوندم اما باز دلیلی برای حضور که بود و چه بود نیافتم.قسمت های زیبای و هنرمندانه در شعر خوب کار شده بود اما باز همون مشکل ارتباط در کل شعر سایه انداخته بود.اینو نمی گم که شاعر باید فقط برای مخاطب شعر بگه چون اشتباهی محضه. این حس از خود وجود شاعر غلیان پیدا می کنه و تنها متعلق به خود شاعره اما گاه قسمت هایی که در حذف شاعر از بین می بره در واقع کلیدهایی اصلی برای مخاطب در فهم فضای کلی شعر هستش و خوب تعبیر که در اختیار خود مخاطب قرار می گیره و می تونه هرجور دوست داشت از شعر برداشت کنه اما توجه زیادی در خود حذف ها نکته ای مثبت در شعر هستش تا مخاطب راهش رو گم نکنه و فضا رو حس کنه.
 
محمد همتي             شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 10:49
 
ادامه نقد شعر اول:
بديهي است كه اين شعر را به صد يا هزار روش ديگر هم مي شود تجزيه كرد و ساختارهاي متنوعي را از درونش بيرون كشيد.اما خواننده(من) از معادله انتزاعي بدي و فرشته به تصاوير وسط شعر پناه مي برد به اين اميد كه با درك ارتباط ميان انتزاع و تصوير ملموس به كليدي در درك شعر شما دست يابد كه دوباره با همان انتزاع اول مواجه مي شود. تصاوير ميان امور انتزاعي ساندويچ شده اند كه دندان ذوق خواننده را مي شكنند.خواننده اينجا به چالش كشيده نمي شود در همان دور اول ضربه فني مي شود. تازه در آخر با يك پرسش ديگر هم مواجه مي شود: تو كجايي؟
اما در پايان يك نكته ظريف وجود دارد كه غفلت از آن به حذف شاعرانگي از شعر مي انجامد. همه ما شعرهايي خوانده ايم كه به فلسفه پهلو مي زنند اما اين پهلو زدن آن قدر ظريف است كه نه به تريج قباي فلسفه دان بر مي خورد نه خواننده فلسفه ندان ، همين ويژگي فصل مميز شعر با فلسفه است كه من اسمش را رِندي كلمات مي گذارم ، شعر هر چقدر دشوار باشد لطافتي دارد كه خواننده را دست خالي بيرون نمي فرستدكه در غير اين صورت شعر نيست .

از جناب آتشي و بچه هاي موسس و گرداننده انجمن به خاطر اين مجال تشكر مي كنم و اميدوارم كه مصداق عبارات الكساندر پوپ كه در مقدمه ترجمه شيوه هاي نقد ادبي ديويد ديچز آمده نباشم كه مي گويد:
در برابر هر يك مصنف بد ده منتقد بد وجود دارد؛
يك مصنف كم مايه فقط خود را رسوا مي سازد،
اما بسياري منتقدان سخن ناشناس با بررسي اثر آن يك تن خويشتن را رسوا مي كنند.
 
کژال بهرامی                   شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 11:7
 
به نظر من شعر اول حس بهتری داره مخاطب رو به یاد کودکی وخیالها وآرزوهای دوران کودکی می اندازه .سطر (پادوی کوچه های کودکی گم شده ی عطر سنجد زیر دیوارخشتی )خیلی تعبیر زیبایی است.
 
محسن سلطانی            شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 13:10
 
باید بگم شعر با یک تضاد که به نظر می رسه از سوی شاعر تعمدی باشه شروع می شه. « بدی و فرشته» که هیچکدوم با هم سنخیتی ندارند و شاعر عملا ذهن مخاطب رو هدایت می کنه به همان مسیری که خودش می خواد.و بعد با دو پرسش معمایی را طرح می کنه که کلید حل آن در سطر بعدی است که همان کودکی شاعر است.دورانی که امتداد آن در همین شعر کوتاه می رسد به دوران جوانی و شکوفایی و همسویی با قهرمان شعر و رسیدن به زمان حال شاعر که تنها شدن اوست و شاعر باز در پایان با تکرار همان تضاد ابتدایی شعر « بدی و فرشته» مخاطب را وادار به بازگشت به تفکرات آغازین شاعر برمی گرداند...
به نظر من در این شعر آقای آتشی با مداری روبرو هستیم که نقطه ی شروع و پایان آن یکی است. شروع مسیر از یک نقطه و دوباره بازگشت به همان نقطه.که به نظرم شاعر در اینکار موفق بوده و به زیبایی از عهده برآمده است.
 

شهرام معقول              شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 14:35

 

در باره شعر دوم باید بگویم شعر با جمله" پاره کردن پیراهن مرگ را،
باور نداشتیم " شروع میشود.یعنی چه ؟ یعنی اینکه ما باور نداشتیم بر مرگ پیروز شویم اما پیروز شدیم ؟ اگر پیروز شدیم پس چرا مردیم؟ باید الان زنده می بودیم! مگر اینکه منظور ایشان این باشد که مردن خود نوعی پیروزی بر مرگ است که اینجا درست است ولی چرا اینهمه پیچیدگی تا کشف رمز!
بعد فرموده اند:"مرگ دست ما را گرفت و تکان داد .
ما دست مرگ را گرفتیم و تکان دادیم ."
اگر با مرگ درگیر بودیم پس چرا دست همدیگر را گرفتیم و تکان دادیم هر چند که یکی از کارهایی که در ابتدای غرق شدن نفرات میکنند دست تکان دادن است ولی بعد دست و پا زدن است و مبارزه کردن است! منظورم این است که در جنگ با مرگ آدم دست تکان نمیدهد دست تکان دادن بیشتر خداحافظی را در ذهن تداعی میکند و علامت مبارزه با مرگ نیست و نبرد آدمی که در حال غرق شدن است در شعر "آی آدمهای نیما" مشهود و تکان دهنده است. بعد هم دو تکه لباس شنا دیده میشود که احتمالا بعد از دست تکان دادن باهم مرده اند که یکی شنا گر است و دیگری مرگ. و نور محض هم لحظه وصال است که آدمی روحش به اصل خود برمیگردد. شاید شاعر عزیز اصلا منظورش از این سروده برداشتهای من نبوده ولی من خواستم برداشت خودم را بنویسم! در پایان فکر کنم آقای آتشی عزیز اگر ویرایشی دوباره بفرمایند این شعر با این ذهنیت زیبا که ایشان دارند بسیار دلنشین تر خواهد شد.

 

مرضیه کامکار                شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 17:16

در مورد شعر اول باید بگم در انتخاب واژه ها موفق بوده و معنی را رسانده است هر چند که به نظرم میتوانست منظم تر بوده و ساختار محکم تری داشته باشد ..
در ضمن نمیدانم اینکه هر مخاطبی برداشت خاصی از کار داشته باشد از نظرگاه شاعر زیباست یا خیر ولی در کل من در این کار حس سردر گمی هم داشتم !

 

سامان بختیاری            دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت: 0:55

 

ایجاز نه فقط در اندازه ی شعر به لحاظ طولی که حتا در پرداخت و ارایه تصویر در مورد شعر اول فضا کاملا توصیفی است و بپذیریم که دیگر ذهنیت انسان امروز پذیرش توصیف را ندارد . مصداقش همین فضای مجازی . ما در ثانیه هایی اندک به هم می رسیم در شعر هم همین است . سطور باید در کوتاه ترین زمان قرابتشان را با مخاطب حفظ (برقرار)کنند.در واقع این سطور نوستالوژی خاصی را ایجاد نمی کنند . بلکه آن را زار می زنند. استفاده از کلمات افسوس برای القاء اندوه به مخاطب مثل" آه " ضربه ی نهایی را به شعر وارد کرده است .

 

مرمر الفت                چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 1:31

 

متاسفانه با شعر اول نتونستم ارتباط لازم رو بر قرار کنم... ولی شروع خوب و تفکر بر انگیزی داشت...
بدی همان فرشته بود !

که بود؟
چه بود؟

 

حمید رضا جاهدی         چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 3:26

 

شعر اول با این که به نظر می رسید سعی داشته است که با ایست هایی شبیه اپیزود چند فضا را به ما القا کند اما فاقد انسجام لازم به نظر می رسد.

 

فاطمه دریایی           پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 23:18

 
من اولين باري هست كه در انجمن نقد شركت مي كنم و ضعف من در نقد ناشي از سواد اندك منه و خودمو در حدي نمي دونم كه اشعار اساتيدم رو مورد نقد قرار بدم اما اون چيزي كه به عنوان يه خواننده اين شعر( شعر اول ) به من القا كرد تصاويري بود شايد كمي پراكنده.
عبارات «كه بود و چه بود» خواننده رو به طرف يه هدف ديگه سوق مي ده كه شايد انتظار عبارات بعدي و نداشته باشه.
همين طور من بعد از چند بار خوندن هنوز نمي تونم رابطه ي مناسبو بين اين تكه و بقيه ي شعر درك كنم:
پادوی کوچه های کودکی
گم شده ی عطر سنجد زیر دیوار خشتی
اين يك توصيف خوبه از بدي كه فرشته بود ؟
البته شايد من نتونستم اين شعرو خوب درك كنم اما به صورت كلي شعري است كه براي اولين بار يه حس آشنا و تصويري ملموس رو به خواننده مي ده البته همون طور كه گفتم تصاوير ذهني من كمي پراكنده بود.
 
شهرزاد سرمست               یکشنبه 2 تیر1387 ساعت: 2:13
 
به نظر من نقد یک شعر یعنی برداشت هر نفر از احساس مشترک یک فرد
در شعر اول فکر میکنم اگر شعر را به دو قسمت بخوانیم ودو شعر جدا از هم بهتر بود
بدی همان فرشته بود !


که بود؟
چه بود؟

پادوی کوچه های کودکی
گم شده ی عطر سنجد زیر دیوار خشتی
××××××××××××××
منظور همان معصومیت از دست رفته زیر فشاری دیوار مانند

شهر در دستم
زمین هایی که هرگزدرانها بازی نکردم
خرابه هایی که دیروزدود شدند

...وتنهایی من که نمی دانستم بدی همان فرشته بود

اه شهر دردستم
توکجایی؟
×××××××××××××
شهر در دستم
شاید شاعر همه شهر را مو به مو دنبال او که در اخرین سطر سراغش را میگیرد گشته است و هیچ کجای شهر مثل گذشته نبوده است.
 



 





 


 




 
 


شعر دوم


saby*


پاره کردن پیراهن مرگ را،
باور نداشتیم .

مرگ دست ما را گرفت و تکان داد .
ما دست مرگ را گرفتیم و تکان دادیم .

دست تکان می داد
دو تکه لباس شنا را .

نور محض
می تابید .

 

 

 

 

*"نقاشی مناظر طبیعت با الهام از آیین ذن

              naghd

نقد شعر دوم

  نقد و نظر شما هم به تدریج در این قسمت درج خواهد شد .

   

شیکا اویلی                دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 17:55

به نظرم این شعر استخوان دار تر از سروده نخست است ضمن اینکه اگر تکرار واژه مرگ به منظور تاکید بر تداعی بار مفهومی مرگ نباشد میتوانست این قدر تکرار نشود .

 

امیرحسینِ توکلی         دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 18:16

شعر دوم صحنه ی غرق شدن رو خیلی جالب به تصویر می کشه. صحنه ای که از جدال با مرگ شروع میشه و با جدال غریق نجات با جسد غریق برای برگردوندنش از چنگال مرگ تموم میشه و انگار "باور نداشتیم" دلیلیه برای تکان دادن دوتکه لباس شنایی که استعاره ی خیلی قشنگیه از غریق.

سیدمحمدرضاهاشمی زاده دوشنبه 20خرداد1387ساعت: 18:34

پاره کردن پیراهن مرگ، تعبیری حماسی و زیباست اما در ادامه
از شنا سخن گفته میشود در حالیکه غرق شدنی یا مقابله با مرگ در این حالت به چشم نمی خورد و پایانی که باید محکمتر گفته شود وبه به تصویر کشیده شود.

بهرام کمالی              سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت: 7:33

با خواندن اسم شعر و اینکه یعنی با یک تابلوی نقاشی سر و کار داریم ، ذهن سیال تصویری و خیالی خود را بارور کردم تا تصویر زیبائی ببینم ، یک برکه آب و نوری که از بالا می تابید با یک فیلتر فتوشاپی زیبا و دستی که لباس شنا را به جای مرگ تکان می داد و نشان می داد دونفر مرده اند و مرگ همین پیراهن است که این دو نفر در کنار برکه در آورده اند و به شنا رفته اند که احتمالاَ این دو نفر به خواسته خود به کام مرگ رفته اند آنجا که شاعر اشاره می کند باور نداشتیم پس در نتیجه این یک مرگ معمولی و تدریجی نیست بلکه یک خودکشی ست... این شعر از شعر اول بهتر بود هر چند بازهم در رساندن رسالت خود عقیم است ، اما تصویر بکرتر و زیباتر است ، فقط پایان شعر و این نور محض کمی کار را لوث و مبهم کرده ، یعنی این مرگ به سوی بهشت می رود که نور می تابد و یا شاعر در جای نقاش فقط خواسته یک صحنه زیبا فتوگرافیکی بر روی بوم به جا بگذارد... مرگ دستمایه هر دو شعر شاعر است تا شاعر خود به نیستی اعتقاد ویژه ای داشته باشد.

حامد رحمتی             سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت: 11:43

شعر ها را خواندم اما شعر دوم را بیشتر پسندیدم آن هم به دلایلی که شاخصه های یک شعر خوب در بطن اثر کاملن مشهود بود.
صرف نظر از طول فکری یک اثر که کاملن منسجم به نظر می رسد شائبه هایی را که در شعریت اثر وجود دارد می توان با سطری پایانی اثر که تمهیدات جالبی را به ذهن متبادر می کند اغماض کرد.
آتشی در شعرش معنا را در هم می تند و شاخه به شاخه شدن عناصر را در شعر او دوست دارم.

نادر نظامی                  چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 9:39

اگر از نقطه نظر فلسفی نگاه کنیم شعر جالبی است ، مخصوصن با دو جمله اول ، پاره کردن پیراهن مرگ باور نداشتیم ! و پایان: نور محض می تابید ! شاید آنچه پاره می شود پیراهن مرگ است !! این مرا تشویق می کند تا در باره آیین ذن که دوست عزیز درباره آن سخن گفته است ، مطالعه ای داشته باشم .
 
محمد علی حسنلو              جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 4:4
 
در نگاه اول برقراری ارتباط با این شعر شاید سخت باشد.چون شعریست که نیاز به تامل و حوصله ی فراوان دارد و مخاطبی که کج حوصله باشد به درستی بهره ای از این شعر نمیبرد.
من چندین بار شعر را با خودم مرور کردم. برای درک صحیح یک شعر من احساس میکنم که شعر را باید از جهات مختلفی خواند.چون هر شعر در شرایط و حالات خاصی سروده میشود که ما از آن بی خبریم .
در شعر آقای آتشی هیچ واژه ی سختی که آزار دهنده باشد و در جای خود نباشد و یا حتی ترکیبی که نامانوس باشد وجود ندارد.از چند واژه ای که شاید بارها بارها شنیده باشیم شعری پدید آمده که معنای زیادی با خود به دنبال دارد. نهایت ایجاز در شعر حس میشود .
مثلاً در سطر 5 و6 خیلی راحت لحظه بعد از اتفاق افتادن مرگ بیان شده است.
دست تکان میداد / دو تکه لباس شنا را.
آیا شاعر باید به جای این دو سطر: میگفت مرگ جان هر دویمان را گرفت / و / نور محض می تابید.
با این کارهیچ نو آوری و حرف خاصی در این گفتار اگر شاعر اینطور حرف میزد حس نمیشد. زبان به شدت سطح پایین و عامیانه میشد آنهم عامیانه ای که ارزشش از نثر هم کمتر است و هیچ تصویری در آن وجود نداشت.
اما نحوه بیان خود شاعر تصویر سازی میکند. تصویری که مخاطب را وادار به فکر کردن میکند.
و پایان شعر هم که در نوع خودش بیان خود شخص شاعر از مرگ است. نور محض /
می تابید. باز هم یک تصویر دیگر و البته از قبلی مختصرتر. شاید یکدفعه آسمان شکافته شده و دو روحی که شاعر مقدسشان میداند به ابدیتی جاویدان رسیده اند.
حرفهای من در مورد شعر آقای آتشی نقد نیست بلکه یک سفر کوتاه است در دل شعر ایشان
و هر چه بیشتر نزدیک شدن به آن لحظه ی شاعرانگی که شعر را سروده اند. من احساس میکنم که ما باید برای هر شعر فضای خاص آن شعر را در خودمان به وجود بیاوریم قبل از هر چیز مهمترین عنصر حس و عواطف ماست که باید در پیوند با روحمان احساس کنیم که آیا میتوانیم با شاعر همزاد پنداری کنیم؟هر شعر زبان خود را دارد و متعلق به یک زمان خاصی از آن بی تابی عجیبی است که شاعر در خود برای سرودن حس میکند. این شعر کوتاه بود ، صنایع ادبی منحصر به فردی داشت ،واژه هایش راحت و ساده بودند و سطرهایش به موقع کوتاه و بلند شده بودند و من احساس میکنم موفقیت بزرگی است برای شاعرش.
 
بهمن ارجمند                   جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 8:7
درست است که به قول "رولان بارت":" شعر، مفسر ذهن است" یا به قول "عین القضات" :" شعر را باید آیینه ای دانست" ، اما تا حدود بسیار زیادی حد مانور بررسی و تفسیر یک شعر را ظرفیت های محتوایی و شکلی خود شعر معین می کند و اگر شاعرانگی اثر رو به نقصان گذارد حد مانور تفسیر هم محدود می گردد.
هیچگاه غرض از عبارت"شعر را آیینه ای دان"!این نیست که شاعر در آفرینش اثرش در گزینش واژه ها مسامحه بورزد ، آگاه به رموز شاعری نباشد و محور عمودی و افقی واژه ها را در نظر نگیرد و بعد ادعا نماید که "شعر را آیینه ای دان".
متشاعری را می شناختم که پس از سرودن شعرش با پوزخندی شیطانی به دوست نزدیکش می گفت:"یک چند عده ای را سرکار می گذاریم" یا متشاعری دیگر از سر کم مایگی با تبختری غیر مسئولانه که به بلاهت و سفاهت آمیخته بود ، شانه بالا می انداخت که " بله دیدی کسی نتوانست از شعرم سردربیاورد!"به این بهانه که شعر چون آیینه ای است که هر کس صورت خود تواند در آن دیدن.!! خوب حال اگر متشاعر ما آیینه ی شعرش زنگار بسته باشدیا آن را به عمد به گِل اندوده باشد ، تکلیف ِ صورت ِ خوانش ِ قرائت کننده ی ِ شعر چه خواهد بود؟
باید ابتدا معلوم گردد که اولا آن شعر ، آیینه است و خشت نیست ثانیاً به لطایف الحیلی چنان آن را به زنگار تفرعن خود نیاندوده باشد که چهره ی خوانش قرائت کننده مخدوش گردد.
خوانش محصول مساعی دو سویه است.از یک سو باید پس از قرائت بسیاری از شعرهای یک شاعر ثابت گردد که وی در بکارگیری واژه ها و تخیلات شاعرانه مسئولانه عمل می کند و مسامحه نمی ورزد و سبکی را برگزیده ، یا در ایجاد سبکی کوشیده است.از سوی دیگر خواننده نیز خود را به همان ابزارها مجهز نماید تا ارتباط برقرار گردد.ارتباط اصلی مرکزی است که از آن گزیری نیست وگرنه آن را در برابر دیدگان دیگران نمی گرفتیم و همین امر شاعر را ملزم می سازد که در عین نوآوری ها و برهم زدن عادت ها به ملزومات اعتباری که اصل ارتباط را ممکن می سازد ، متعهد باشد.
البته سخنان فوق بدین معنا نیست که شاعر باید به قرارگاه های معهود واژه ها چونان شعر های کلاسیک پایبند باشد ، بلکه شاعری آن است که درعین آفریدن زبانی نو و تعبیرات و تصاویری بدیع ، اصل رسا بودن را از طریق ارتباط ارگانیک واژه های برانگیخته در شعرش تقویت نماید.اگرشاعر فرضی ما در خلق واژه یا تعبیری و تخیلی کوشیده ، در خلق متناسب واژه ها ی دیگر باید بر همان پایه نیز بکوشد .به تعبیر آقای "ضیمران"نویسنده ی کتاب"ژاک دریدا و متافیزیک حضور"(نقل به مضمون):«deconstruction ساختارشکنی نیست، بنیان فکنی است و فکندن هم دلالت بر واژگون کردن دارد و هم دلالت بر ایجاد کردن.» متاسفانه عده ای بنیانی را برمی افکنند اما در افکندن(ایجاد) بنیانی دیگر تلاش نمی ورزند.
مقصود از مقدمه فوق آن بود تا آشکار گردد که چگونه در شعر فوق واژه ها هیچ التزامی به قرارگاهای مرسوم و کلاسیک و تعابیر کهن ندارند اما به دلیل گزینش درست واژه ها ، ساختاری دیگرگونه پدید آمده که ذهن را به خوانشی متفاوت فرا می خواند.
شعر فوق از پتانسیل بالایی برای ارزیابی برخوردار است و می توان آن را در چند سطح مورد بررسی قرار داد و مقصود از بررسی های چندگانه نگرشی همه جانبه و دقیق شعر است تا وزانت و یکپارچگی شکلی و محتوایی آن به درستی گزارش گردد
وب سایت
بررسی شعر از نظر محتوا:
کشمکش و تعاملی است بین ما و مرگ.به سبب خوف بنیادی ما نسبت به آن تا از خویش برانیمش و هم به سبب حضور انکار ناپذیر و طبیعی خود ِ مرگ است که برکنار از تمایلات و اختیار ما از آن گریز و گزیزی نیست.
مرگ تحقق می یابد .شاعر در مصراع پایانی که به واقع این مصراع با توجه به ساختار شعر در مکانی درست نشسته است ، ضربه ی نهایی اش را وارد می آورد:نور محض می تابید! . در این مصراع شاعر بر آن است که با مجاورت واژه ی"نور" در کنار واژه ی مرگ برخلاف تعبیر ظلمانی از مرگ و چهره ی خوف انگیزش ، چهره ای شفاف و آرام بخش از مرگ ارائه دهد.، یعنی تعبیری دگرگونه از باور مرسومی که همگان از مرگ و در رویارویی با آن دارند. شاعر بر آن است که تعبیر کدورت آمیز را از وقوع مرگ در اذهان دگرگون سازد.
صور خیال و ویژگی های شکلی شعر
شعر فوق دارای ویژگی های ادبی ذیل است:
1- "تشخیص" ِ مرگ با دست تکان دادن ، با پیراهن بر تن داشتن و "تشخیص" مرگ از طریق مصافحه ی ما با او و مواجهه او با ما.
2- هماوایی نسبی واج ها در واژه های "تکان" و "تکه" که به نظر آگاهانه گزینش شده اند و این نشان می دهد که شاعر در گزینش واژه ها محتاط است و دقت وافری دارد.
3- پارادوکس از طریق نسبت نور محض به مرگ(ظلمت) که این ویژگی با محتوایی که اراده ی معطوف به عادت زدایی دارد ،متناسب است.پارداوکس نیز اراده ای شاعرانه ای است معطوف به عادت زدایی.(اتحاد شکل و محتوا)
4- ارتباط واژه ی شنا( در نسبت با آب)= روشنایی( نور محض)= حیات# مرگ که در نظر شاعر تضادی بین این دو نیست.
5- ظرفیت ایهام انگیز واژه ی " تکان دادن" . این واژه همراه با واژه "دست" می تواند مبین یک کشمکش باشد ، همچنین با همین واژه دست مبین "تعامل" است:ما برای تعامل و نه تضاد ، دست تکان می دهیم. ایهام انگیز بودن این واژه می تواند در نسبت با عادت زدایی باشد که در معنا نیز وجود دارد؛ یعنی به اشتباه می پنداریم که مرگ خصومت گرایانه دست ما را تکان می دهد .نه ! او در پی تعامل است و دست ما را تکان می دهد.
حد مانور دیگری نیز برای واژه "تکان دادن" باقی می ماند: در نسبتی که این واژه با پیراهن دارد.ما پیراهن را تکان می دهیم.به صورت معمول پیراهن مرگ را که بتکانیم ، از آن ظلمت می تراود اما شاعر بر آن است که با نگاهی عرفانی ما را با رویه ی دیگر مرگ -نور محض- آشنا سازد.
نمی دانم چرا قرائت این شعر در ذهن نگارنده اثر ی را یادآورد گردید و دوباره زنده نمود.نگارنده مدعی نیست که این تداعی با شعر ارتباط مستقیمی دارد:
فیلم هامون با بارقه های عرفانی اش و شنای هدفمند هامون در پایان فیلم.برخی به آب زدن(شنای) ِ هامون را جستجوی مرگی تعبیر کردند که سرچشمه حیاتی دوباره بود.همچنانکه دریا(آب) نیز مظهر حیات است.بدین ترتیب توانستم تا واژه ی شنا را در نسبت با آب با این پیشینه ی فرا متنی برای خود توجیه پذیر نمایم.
 
جلیل قیصری                 جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 21:26
 
این شعر با توجه به سادگی زبان و طبیعت کلام از تداعی ها و سویه های شعری عریان نیست و چند سویگی در شعر با توجه به کوتاهی آن مشهود است اما در بند سوم -دو تکه لباس شنا را -فکر می کنم تداعی های شعری را محدود می کند و واژه ی -شنا -باعث این محدودیت می شود گو یا با نیامدن این کلمه دایره ی مرگ وسیع تر می شود و هم دایره ی افراد که شخص یا اشخاص غریق در این صورت می توانند همه ی انسان ها باشند نه یک شناگر خاص مگر این که شنا را فقط برای دو تکه لباس در نظر بگیریم که در این صورت باید ویر گولی بین لباس و شنا قرار بگیرد یا این که مفهوم دیگری در ذهن شاعر بود که من در نیافتم ضمن این که در فلسفه ی ذن بین انسان و اجزاءطبیعت تفاوتی وجود ندارد شاعر ذن اندیش قصد تصویر کردن طبیعت را ندارد و یا این که بخواهد طبیعت را وسیله ای برای ایجاد رابطه ای بیاورد شاعر ذن فقط لحظه هایی از طبیعت را می بیند و ان را تصویر می کند .در فلسفه ی ذن لحظه یا دم مهم است و گذشته و اینده وجود ندارد -اکنون جاویدان-مهم است .گمان می کنم -نور محض می تابید -در این شعر اضافه است و باعث دخالت شاعر در روند طبیعی شعر شده است شاید پایانه ی شعر تحت تاثیرخوداگاه یا ناخود اگاه ایدوئو لوژیکی گوینده باشد ...در هر حال با سرشت شعر از منظر زیبایی شناسانه چندان ساز گار نیست .
 
نعیمه درویشی                  شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 1:6
شعر دوم نیاز به تفکر داشت و یه جواریی به طور کامل قابل درک در خوانش او نبود. با دوباره خوانی می شد فهمید که تلنگر بدایی چه قدر خوب در بطن شعر نشسته است. در کل البته به جز قسم آخر این شعر هم نور محض را تاباند موافق نیستم و نمی تونم درکش کنم شعر خوبی بود و دلنشین تر از قبلی.
 
کژال بهرامی                    شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 11:7
 
به نظر من این شعر بخاطر تکرار زیاد واژه مرگ مخاطب رو از خودش رونده این شعر مقداری مبهمه بخصوص سطر پایانی که کمی شعاری هم هست.

محسن سلطانی            شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 13:10
در ابتدای شعر با تصویری حماسی روبرو می شویم که مرگ و زندگی با یکدیگر دست به یقه هستند در مصافی که برنده اش از قبل معلوم است(مرگ) ...
اما در ادامه این پیکار در همان اقتدار خود باقی نمی ماند و به نظر می رسد در سطرهای بعد صلابت خود را از دست می دهد و پایانی که به استحکامی که باید باشد نیست....
اما در کل تصویر زیبایی بود که باز شاعر هنرمندانه به ذهن مخاطب متبادر نموده بود.
و در پایان با نهایت احترام به جناب آتشی عزیز باید عرض کنم در پاسخ ایشان که : ما منتقدان خیلی برجسته و مطلعی را داریم که اصلا شاعر نیستند و برعکس شاعران خوب و طراز اولی را هم داریم که منتقد نیستند...
 
مرضیه کامکار                شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 17:16
 
این شعر هم در انتقال تصویر به مخاطب قوی تر هست هم از نظر ساختار شعری ..
در کنار ارتباط برقرار کردن میان افعال عادی ( به نحوی زیبا ) مفهوم هم واضح بود .
هرچند که من شخصا گنگ بودن یک کار رو بیشتر میپسندم ..
 
سامان بختیاری             دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت: 0:55
 
این شعر ساختاری منسجم و دلچسب دارد . حکایت روز مره گی از مرگ که از دریچه ای دیگر به آن نگاه شده است و این همان دید ایجازی و در عین حال عمیقی است که باید باشد.اما هر چه می گردم جایی برای دو تکه لباس شنا نمی یابم اگر چه می تواند غرق شدن باشد . اما واقعا جایگاهی در این شعر ندارد . 
 
مرمر الفت                   چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 1:31
 
شعر دوم به نظر من قوی تر بود جز قسمت آخرش که آدم شاید دنبال پایان بهتری بود و این سطرش برام جالب بود از نظر عمق معنی:

"ما دست مرگ را گرفتیم و تکان دادیم ."
 
حمید رضا جاهدی         چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 3:26

این شعر کمتر ساختگی به نظر می رسید.شعری بیشتر جوششی که بیشتر هم بر دل می نشیند.در اواخر شعر شاعر دست به یک نوع بی خیالی می زند و برای نو کردن فضا سعی می کند که با آوردن ترکیب لباس شنا شعری امروزی بسازد به نظر من مخاطب در القای این فضا موفق نبوده است.اما شروع خوب این شعر نقطه ی قوت آن بوده است.

فاطمه دریایی           پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 23:18

شعر دوم منو با مفهومي عميق تر روبه رو كرد. صحنه ي مبارزه با مرگ با يك شيوه ي جالبي بيان شده و خواننده رو با اين سوال روبه رو مي كنه كه دست تكون دادن خود مرگ با گرفتن دست ديگري و تكون دادن چه فرقي مي كنه؟
ـ نور محض مي تابيد ـ واقعا زيبا نشسته و يك پايان بخش قويه.
اما
دست تکان می داد
دو تکه لباس شنا را .
مي تونست با يك شيوه ي جالب تر و قابل فهم تر بيان بشه. در كل تابلوي زيبايي رسم كردند.

در كل ايشون در صحنه سازي خيلي خوب عمل كردن اما گاهي پرداختن به عمق اصل مطلب رو از ذهن دور مي كنه. ولي در كل اشعار دلنشيني بود.

مهدی مرادی                  جمعه 31 خرداد1387 ساعت: 11:30

در شعر دوم از تعبیر های بهتری استفاده شده اما این تعبیر ها و توصیف ها نیستند که به تنهایی شعر را می سازند بلکه نوع استفاده از این تصاویر و نوعی ارتباط درونی که با معنای واحد در شعر ایفا می کنند می تواند سازنده شعر و یا وجه تمایز شعر از یک کلام کوتاه باشد .


 


 

 

در مجموع:

                        naghd

 

 

شادي خوشدل          چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 9:13

هر دو شعر آقاي آتشي را خواندم اما فكر ميكنم كه خود شاعر هم خيلي خوب مفهوم شعرش را نميدونه.
شعر گفتن فقط استفاده از كلمات در پرده ابهام نيست شعر گفتن بايد همراه با هدف و دربرگيرنده مفهوم باشه اينكه شاعري شعري را بگويد كه پر از ابهام است و خودش فقط ميفهمد و گاها خودش هم نميفهمد نشانه مهارت شاعر نيست بلكه نمايانگر سردرگمي شاعر در عقيده و جهانبيني است.
بكارگيري ابهام در شعر چنانچه مناسب و به جا باشد نه تنها موجب زيبايي شعر بلكه موجب فرهيخته شدن آن ميشود چرا كه خواننده را به تكاپوي يافتن ابهام شعر از درون خود شعر وا ميدارد.يادمان نرود كه شاعر قلم به دستي كه شعرش را در اختيار ديگران ميگذارد معلمي است كه با طرح عقايد و جهانبيني خود سعي در پروراندن افكار ديگران دارد و چنانچه با طرحي نامناسب به اين عمل دست يازد آنگاه خر بياور و باقالي بار كن.
خلاصه اينكه با تمام اين تفاسير نبايد اين نكته را از ياد برد كه هر شعري جداي تمام نقطه ضعف ها نكات مثبتي در خود دارد كه در رابطه با اشعار آقاي آتشي كه بايد چنديدن بار آنها را خواند تا به يك قالب فكري از انها دست يافت ،بعدا خواهم گفت.

 

عبدالحسین انصاری    چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 12:9

هر کسی از شعر انتظاراتی داره ومن همیشه از شعر چیزی فراتر از اونی می خوام که هست حتی اگر جزو بهترین ها هم باشه یعنی احساس می کنم هر متن که به تحریر در میاد در هر سطحی می تونه بازم بهتر باشه و این بهتر بودن می تونه هم از جهت ساختار باشه وهم معنا فکر می کنم در شعر اول ایراد اساسی کار در زبان شعر بشه زبانی که به نظر میاد یکدست نیست و دچار گسست هایی شده یعنی روانی لازم رو نداره چیزی که در شعر دوم دیده نمی شه و زبان منسجم تره بعد از لحاظ مفهوم هم همیشه در شعر به دنبال کشف های جدید بودم یعنی چیزی که شاعر به جهان اضافه کرده و در این دو کار شاعر تا حدودی به کشف نزدیک شده ولی اونو نتونسته کاملا تحت تسلط خودش دربیاره.

لیثی حبیبی              پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت: 18:34

همه عاشق است و شیدا
نظری به هست دارد
دل خود زدست داده
گِل خود به دست دارد
....................

از شعر بلند" مجسمه ..." ، آفریده ی این قلم

پس برای نظری به هست داشتن، اول شرط عاشق شدن و دل از دست دادن است . و آنگاه خود را خمیر کردن و برای دیرو دور ساختن تا بماناد ، برای زمانی که شاعر یا هنر مند ، دیگر نیست.
پس شعر باید بلرزاند دست و دلی را ، باید کوزه کند کلی را ، تا تشنه ی آب ندیده ، از راه رسیده ، به آن هجوم آورد . از سرد و زلال آن بنوشد در آتشناک تابستان زندگی. و کوزه باید آب و شراب و دُشاب داشته باشد برای سفره ی از راه رسیده. و اگر چنین نیست ، فاجعه ای رخ نداده است ، اما چیزی هم به آن کس که در پی جام و باده است ، یا در اوج تشنگی آبی تگری را دلداه است نیز نمی دهد. پس آیا شاعر عمر خود بر یاد داده است که می نویسد از این دست ؟
نه ، هرگز. چون ممکن است برای رسیدن به اوجی دلپذیر در فردا و فردا های دورتر شاعر ناگزیر به انجام این تمرینات باشد. این قاعده کمابیش هر شاعری را - حتی حافظ شیراز ، که می خرامد به ناز - می تواند شامل گردد.

پس با این حساب هیچ کس نمی تواند بگوید که شاعر این دو شعر از سه پنج آینده نیست ، زیرا "جوجه ها را در آخر پاییز می شمارند."
ولی به هر حال شاعر ما باید بداند این قانون بسیار خشن و بی نهایت زیبا را : سه پنج می ماندو بس.
پس بیایید اندوه لحظه را و تاریخ را به موقع و به درستی در یابیم ، زیرا این سخن را بیهوده نگفته اند پیشینیان مان : زندگی تنها معلمی است که اول امتحان می گیرد و بعد می آموزد.
 
لیثی حبیبی                     جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 11:4   
 
و یک تذکر که لازم است به نظر خود اضافه کنم : شاعر عزیز محمد آتشی گرامی ، توضیحات شما را در باره ی نظرات بچه ها خواندم . از نقطه نظر کلامی حرف شما درست است. اما سخن من این است که آیا این کلام از تأثیرش در من خواننده بعد از خواندن شعر شما چیزی بر جای می گذارد ؟ باید عرض کنم که نه ، اصلاً . شما می توانید زیبا ترین بازی را با کلمه انجام دهید ، این نیز هنریست ، اما جنبه ی کاملاً مکانیکی دارد و به همین خاطر وقتی من از خواندن آزاد می شوم شعر شما نیز برای همیشه راه خود می گیرد
وقتی به خیابان ، به پارک ، به کوچه می روم شعر شما دیگر همراه من نیست. چون آتشی در دل و جان برنینگیخته که من ِ گُر گرفته پی آب دوم ، یا در آرامشی عمیق به خواب روم. متأسفانه اغلب دیده می شود که بچه های بسیار خوب و با سواد هم که به میدان نقد در می آیند ، یا یک سویه می بینند و یا تعارف می کنند که دل شاعر را نشکنند ، اما دوست واقعی آن است که ضعف من را بگوید.
من با شما صد در صد موافقم که دید ها عموماً در نقد شعر همگون است. به عنوان نمونه ، در زیر نویس شعر درد دل با مادر من ، عزیزی آمد و نظر داد که خوب بود ، اما طولانی بود. من به آن نظر نهایت احترام را می گذارم گرچه با ایشان موافق نیستم . بعد از آن افراد زیادی آمدند و نوشتند که خوب بود اما طولانی بود . من دوست دارم خواننده را آزاد بگذارم تا بیرحمانه مرا به نقد بنشیند ، چون به هر حال من از او خواهم آموخت...
من در برابر آن افراد با نظر تکراری سکوت کردم. اما اگر شعر من نبود بیشک از آن ها سئوال می کردم : آیا مگر شعر خوب حتماً باید کوتاه باشد؟ وقتی که شاعر یک منظومه آتش گرفته است ، اگر آن آتش را به واژه نمی بست که می گسست!

شعر برای چه گفته می شود ؟ سئوال مهمی است نه ؟

شعر شعله ی جان است ، رقص و وَشتَن نهان است ، که با تلنگری بر جانی شیفته و ذاتاً شاعر به بیرون جهیدن می کند ، مانند چاه نفتی که گاه راه چو می یابد به آسمان فوران می کند ، و اگر شعر شاعر چنان باشد ، نان ِ جان می گردد ، و اگر نه به پستو های فراموشی نهان شده می میرد - قله بماند - بی آنکه تپه ای را بگیرد.
 
نادر نظامی                  شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 14:26
 
در جواب دوست عزیزم که گفتند شعر را باید مخاطب خود با چند بار خواندن و تفکر بفهمد ، تا حدی شاید حق با ایشان باشد ولی ما باید در شعرهایمان عادت کنیم مخاطب را چندان آزار ندهیم وگرنه این بهانه خوبی در دست صخره سازان ادبی می دهد تا مبهم بودن و ثقیل بودن مطالبشان را به گردن مخاطب بیاندازند و خود را راحت کنند !!
 
عبدالحسین انصاری          شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 15:39
 
همیشه اعتقاداتم را بی پروا گفته ام بی خیال این بار هم می گم
دوست عزیز جناب آتشی اصلا ما چرا شعر می گیم شعر می گیم که اپیزودیک باشه یا اپیزودیک می گیم که بشه شعر آیا اگر تکنیکی به پیشبرد شعر کمک نکنه شما هنوز از اون دفاع می کنید؟
در کار اول شما هر چی می خواید اسمشو بذارید متن به یک وحدت نرسیده و کلمات چیزی را که شما خیلی قشنگ در صحبتاتون ازش حرف می زنید رو به من مخاطب القا نکرده منی که هر چی نباشم یه مخاطب حرفه ای شعرم و بعد از این همه سال شعر خوندن می دونم دست به دامن کدوم شعر بشم برا بالا رفتن.
 
لیثی حبیبی                 یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت: 0:36
 
شاعر ارجمند آتشی عزیز

... راستش را بخواهید من در سخن خود بخشی از آنچه را که در دلم می گذشت بیان نکرده ام ، می دانید چرا ؟
چون حدس من این بود که شما بخشی از سخن را که من نخواهم گفت ، بی شک دقیقاً در می یابد ، هنوز هم اعتقادم را در باب دید پر پیچ و زیبای شما از دست نداده ام ، گرچه با توضیح خود اندکی به آن لطمه زده اید در ذهن من. به هر حال من آنچه را نگفته ام می گویم ، تا چیزی ناگفته نماند.

به نظر من ذهن آتشی از آن دسته است که می تواند به اعماق و گوشه های واژه و زندگی رخنه کند و تابلوی جدیدی را از درک هستی به پیش روی ما بگذارد و ما را سر گشته و مشغول نگاه خود سازد . این بود که اول بار نوشتم هیچ کس نمی تواند بگوید که او از سه پنج آینده نیست. من اصلاً نگفته ام که چرا شما اینگونه سروده اید ، بلکه گفتم شاید بخاطر فردا - فردای شکوفا - امروز ناگزیر به این تمرین هستید . من هرگز نگفته ام شعری بسرایید که دیگران خوششان بیاید ، بلکه گفته ام ، در شعر شعله ور شوید ، آیید و در چشمان من پرپر شوید ، در تیره ی زمان ، برای من ِ آتش جو ، اختر شوید ، و برای خود دیر بمانید ، و ماندگار دفتر شوید...
من جان حساس شما را بسیار پر بار یافتم که آن گونه عریان با شما سخن گفتم. تا شاید تلنگری ، چون آب انگوری ،آتش بر انگیزد و به جام دوست بریزد... زیرا من نقد نمی کنم تا فقط چیزی گفته باشم ، بلکه من نقد می کنم ، تا آتش افروزی کنم ، آتش چو گُر گیرد ، سپس خیزم و خود سوزی کنم. از سوی دیگر نقد من در درجه اول برای شما و خوانندگان نیست ، بلکه برای خود من است . یعنی دارم زیر پای کاه ِ وجود خود آتش پا می کنم
به عبارتی دیگر من با دید تأویلی خود ، تو می شوم در لحظه ی تفسیر و با تو و شعرت آتشناک می زیم...

من با همه کس آنگونه برخورد نمی کنم که با شما کردم ، می دانید چرا؟
چون دیدم که می توانید بهتر و برتر شوید و بن مایه ی آن را دارید که در کشور شعر سرورشوید.

این بود آنچه نگفته بودم.
 
محمد همتي             یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت: 19:12
 
شعر اول شما را بارها خوانده ام.آنقدر كه دو سه روزيست با آن زندگي مي كنم.آن برابر نهادي فرشته و بدي را هم تحسين مي كنم.براي كلمات قايل به نوعي اسقلالم به اين معني كه يك كلمه به حتي به تنهاي هم مي تواند يك شعرباشد و حتما مي دانيد كه چنين شعري در چهان شناخته شده هم هست.اشعار تك واژ ه اي .آنچه خدمتتان عرض كردم نقل اين بود كه شعرهايي از جنس اشعار شما مخاطب كمي دارد متاسفانه و دير درك مي شود.چون برداشت عام از كلمه فهميدن همچنان بر درك شعري مخاطبان سايه انداخته.شما كه قصد بالا كشيدن خواننده هاراداريد پس قدمي هم به سمت اين مخاطبان برداريد.
 
کژال بهرامی                دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت: 9:57
 
آقای آتشی منظور من از شعاری شدن سطر آخر اینه که ( نور محض می تابید)
نا خودآگاه انسان رو به یاد مرگهای آرمانی می انداره مثل شهید شدن که می تونه یک مرگ آرمانی باشه .
 
داوودبیات            سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت: 17:59
 
مدت زیادی نیست که با اشعار جناب آتشی عزیز آشنا هستم ولی با همین مقدار آشنایی هم کاملا مشخه که ایشون شعر رو به خوبی می شناسن و به ظرایف و دقائق اون آشنایی و تسلط چشم گیری دارن اشعار خوب و هنرمندانه ای از ایشون تو وبلاگشون خوندم و بی تعارف لذت بردم از جمله شاعرانی هستن که مشتاقانه کاراشونو می خونم اما به گمان حقیر این دو شعر موئد و بیانگر تمامی توانایی های ایشون نیست خصوصا شعر اول
با توجه به توضیحاتی که خودشون مرقوم فرمودن پی رنگ این اثر با اپیزود بندی و تکنیک های بیان نمایشی و ...ارائه شده با اینکه خواسته یا ناخواسته این اثر تکنیکی ارائه شده اما ارتباط چشمگیری با خواننده نتونسته برقرار کنه اپیزودها هم مشخص نشدهو خود خواننده باید حدث بزند (اگر توضیحات ایشون رو نخونده باشه ) و ارتباط بند ها و اپیزود ها رو کشف کند بین اپیزود ها قطعات پاساژوری دیده نمیشه که از تداخل این اپیزودها ممانعت به عمل بیاره و درنهایت حس نوستالژیک این اثر ناخواسته فدای تکنیک بیانی شده اما در شعر دوم که ساده انگارانه اگه بخوایم نگاه کنیم یه تصویر متحده که با تکنیک بیانی و غافلگیری در انتها لایه مندی داره و نفوذ دید و نظر شاعر بدون هیچ توضیح و حواشی خواننده رو متن اثر و بطن حس و اندیشه و تخیل شاعرانه می کشونه و به راحتی همون حس و حال شاعر رو منتقل می کنه
انتخاب اسم و اشاره به ذن و ...باعث میشه که من بی تجربه دنبال سایر مفاهیم هم بگردم و با چیدن اونا در کنار هم لذتی مضاعف ببرم که در اثر اول به اینجا نمی رسه
در اثر اول بسیط بودنی که دست خواننده رو بگیره و پیچ و خم حس و خال شاعرانه بکشونه کمتر توفیق داشته که محتاج شرخ و خواشی میشه کهالبته شاید جناب اتشی در پی تجربه های دیگه ای باشه اما جسارتا این اثر با توجه به سایر آثارشون و حتی همین شعر دوم کمتر رونمایی داشته و بیشتر فبض داره تا بسطی که تا اعماق دل خواننده نفوذ کنه
با تجربه هایی که این عزیز دارند مطئنم شاهد اشعار هنرمندانه تر و زیباتر هم از ایشون خواهیم بود.
 
امیررضا رسولی         سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت: 20:14
 
به نظر بنده از خصوصیات شعر آتشی ایجاز و بهره گیری از تخیل در شعر است . بعضن به زیبایی بیان شده و گاهی با تکلف و سخت گویی آمیخته میشود.
شعر دوم شعر زیبایی است . پر از صور خیالی و همچنین موجز.
 
حمید رضا شروه         چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 10:49
 
شعر های آقای آتشی شعر تفکر می باشند .باید خواند ودوباره خواند .هرچند که ساختار واژه گان هم نقش اساسی دارد .

شروع خوب ابتکار شاعری ست .من شاعر بایستی فضایی را به وجود بیاورم که نو باشد وبرجسته البت در این عصر نباید خواننده را دست کم گرفت .ورعایت آن نخ نامریی که همه اجزا را دریک کلیت به هم پیوند می زند را نیز بایستی مد نظر داشت .
 
مهدی مرادی                  جمعه 31 خرداد1387 ساعت: 11:30
 
در مجموع شعر ها دارای نوعی گسستگی ست که امیدوارم عمدی نباشد ، چرا که در این صورت شاعر را به سبک زدگی و بازی یا تصاویر و نقش ها دچار می کند . شعر سادگی محض نیست و پیچیدگی تصنعی نیز هم . به تمامی بر گرفته از شاعر است همانند زیبا ترین شعر های ادبیات ما که به تمامی بیانگر شاعری ست که در پس این اشعار و با تمام این تصاویر زیسته است .
 
رامین خسروی                    شنبه 1 تیر1387 ساعت: 11:16
 
در نگاه اول باید بگم به نظر من لذت اصل مهمیه وایجاز و موسیقی وتصاویر و... سازنده لذت هستند البته اولویتها فرق میکنه ... به نظر من وقتی ما یک آدم شیک پوش رو میبینیم به اون توجه بیشتری میکنیم ..اگر همین مورد پیش پا افتاده رو به شعر تعمیم بدیم میبینیم که انتخاب کلمات وترکیبها به هم خوانی اون با فضا وگذاشتن چاشنی های لازمه شعر مثلن ساختن تصاویر بکر می تونه یه شعر خوب بسازه . اولین چیزی که باعث ارتباط بهتر وبیشتر مشه تا یک نفر در نگاه اول به سمت فرد گرایش داشته باشه ظاهری آراسته است که هیچ فردی نمی تونه منکر اون بشه پس اگر شعر ظاهری آراسته داشته داشته باشه خواننده به سمت اون کشیده شده و وارد محتوا میشه (حالا محتوا بماند )... اینها رو گفتم که بگم آقای آتشی عزیز کارشون به نثر نزدیکتره تا شعر.. به نظر من نه موسیقی لذت بخشه نه کلمات لطافت شاعرانه و نه زبان بجز در یکی دو سطر به نظرم شاعر باید تلاش بیشتری بکنه تا بتونه لذت رو در شعر به وجود بیاره ...امیدوارم که آتشی عزیز ناراحت نشده باشند به هر حال جدا از مسائل فنی سلیقه هم در شعر دخالت داره
 



 
 
 
 

 

 



 


 

 

 

چهارم

                   javab

جواب شاعر در این قسمت کاملاً اختیاری است و پاسخ هایی  که جنبه فنی و خارج مباحث تعارف و تشکر باشند مطرح خواهند شد.

۱                                       پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت: 12:31

ازتمام دوستانی که درنقدصریح اشعارم شرکت داشتند،تشکرمی کنم.مایل نیستم ازاین دوشعردفاع کنم،یا آنهارا معنی کنم وتوضیح دهم.من حتادرتدریس هم هیچگاه شعری رامعنی نمی کنم .اما مایلم نکاتی راروشن سازم باذکراین موضوع که ازنظرمن شعروقتی سروده ومنتشرشد ازآن مخاطب است وبه تعدادمخاطبین، اندیشه های متفاوتی درموردآن شعروجودخواهد داشت،امااشکالی دراین نقدها می بینم ... نقدها خیلی شبیه هم است،بایدخودمان راازاین تاثرات خلاص کنیم.
امادرموردنظرات دوستان
شیکا اویلی
من طرفدارسرسخت ایجازهستم،اما نمی توانستم آن سطرهای موردنظرشمادوست عزیز راحذف کنم!چون به اپیزودبندی شعرم لطمه می خورد،( ....که5اپیزود هست وهر کدام دربندی جدا آمده اند).اپیزودها عبارتنداز1-سوال وتلنگردرذهن شاعر2-یادآوری خاطرات شاعردرمورد کودکی وجوانی قهرمان شعر3-همراهی شاعردرموردخاطراتی که باقهرمان جوان این شعرداشته4-موقعیت کنونی شاعر(غربت وتنهایی)5-نتیجه گیری وبازتکرار سوال.
درمورد شعردوم هم من دراستفاده ازکلمه مرگ تعمد داشتم چون شعر در مورد مرگ است.البته درپایان زمان نقد دراین مورد توضیح کامل خواهم داد.
امیرحسین توکلی
دوست عزیزدرشعراول من قصد طرح چند سوال درمورد قهرمان شعرداشتم نه طرح معما.سوالاتی که درعمق سطرهای بعدی شعرجوابشان موجوداست.مثلا یکی ازاین جوابها این سطراست"...وتنهایی من که نمی دانستم بدی همان فرشته بود"
بهرام کمالی
ازصراحت شما ممنونم!گفتم که قصد من طرح چند سوال وتلنگری درذهن خودم ومخاطب بوده است .دراین زمانه هم دیگر این موضوع که مثلا فرشته نام دختری بوده !وازاین نمونه حرفها، خیلی مضحک ودموده وکلاسیک هست.زلزله وچیزدیگری هم درکارنبوده.به اپیزودهای که اشاره کردم توجه کنید.ضمنا دوست عزیز درخت سنجد سمبل خاطرات مشترک شاعروقهرمان جوان این شعراست( حالا بماند که این درخت واقعا درمحل زندگی شاعر وقهرمان شعربوده است ،گرچه درسال های اخیر آن راقطع کرده اند وبه جایش برج های سیمانی ساخته اند.)
دراین شعر همچنین شاعر اصلا قصد ساختار شکنی نداشته است!گرچه با تئوری های شعری کاملا آشناست.
نادر نظامی
نظرات شما برایم جالب وتامل برانگیز بود .طبیعی ست که این شعر(شعراول)ازنظرذهنی برای شاعرملموس تروعینی ترباشد.اما به نظرم مخاطب هم بادقت وبازخوانی آن متوجه منظورشاعر خواهد شد.

شادی خوشدل
چطور می توان تصور کرد سیدمحمد آتشی شاعر این شعرها، خودش هم مفهوم شعرش را نمی دانسته... ودست به سرایش آنهازده است !؟من با قهرمان شعراول خاطراتی دارم،نخواستم صرفا شعری بگویم وبگذرم، بلکه خواستم ادای دینی کنم به قهرمان این شعر.اگر هم مخاطبی بنا به گفته ی شما شعری رادرک نکرد نباید ابهام شعررا برجسته کرد بلکه به نظرم بعضی شعرها راباید چندین بار خواند...این شعر ازاین قاعده مستثنا نیست.
عبد الحسین انصاری
من هم ازمخاطبم انتظاراتی دارم ازجمله اینکه بامطالعه بیشترمراکه دستش را برای بالاتر آوردنش گرفته ام ،همراهی کند.گسست هایی که درشعر اول مدنظر شماست مربوط به اپیزود بندی شعر است.
درپایان ضمن تشکر ازاستاد عزیز آقای هاشمی زاده ودوست شاعرآقای حامد رحمتی ذکر این نکته رالازم می دانم
منتقد باید شاعرترازشاعرباشد تابتواند شعری رانقد کند یکی ازلوازم کارمنتقد مطالعه است اگر شاعر دریک زمینه مطالعه داشته باشد،منتقد بایستی درتمام زمینه های ادبی مطالعه داشته باشد درغیر این صورت قلمش ناتوان می شود وتقصیرها راگردن ابهام وگسست وایجاز و ...می اندازد.

۲                                            شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 10:38

با تشکرمجدد... ذکر نکاتی رادررابطه بانقدونظردوستان لازم می دانم:
بهمن ارجمند
خوشبختانه شما شعرsabyرادرک کرده اید،امایادآوری شمادرباره ی فیلم هامون باعث شددرذهن من خاطره شعر"عبدوی جط"منوچهرآتشی وفیلم "زنده بازاپاتا"زنده شود.می دانیدکه وقتی منوچهرآن شعرراسرودمنتقدینی شعرش راتحت تاثیرفیلم زنده بادزاپاتا دانستند،امامتا سفانه دقت نکرده بودند که تاریخ سرایش آن شعریکی دوسال زودترازساخت فیلم زنده بادزاپاتا بوده است.البته شما درپارگراف پایانی نقدتان اشاره کرده بودیدکه تداعی شما دررابطه باشعرمن ارتباط مستقیمی ندارد،وواقعا هم همینطوراست چون حقیرآن فیلم راندیده ام ،اما مشتاق شدم تا فیلم هامون راببینم.
لیثی حبیبی
گرچه نظرات شما کلی بوداما من متوجه افکارشماهستم.حقیقت این است که من ملزم نیستم طوری شعربگویم که مخاطب آن رابفهمدوخوشش بیا ید!مایل هم نیستم شعری بگویم که روی خواننده تاثیربگذارد!همین که بتوانم اندیشه ام راشعرکنم خیلی به اهدافم نزدیک شده ام.

نعیمه درویشی
من درباره این بندپایانی شعرsabyیعنی...نورمحض /می تابید...خیلی تلاش داشتم وروی آن کارکردم اما چون می خواستم بین مقوله ی مرگ وذهن مخاطبم آشتی برقرارکنم وخوف وترس مرگ راازبین ببرم ، ...بهتردیدم که این بندپایانی رابیاورم...بله مرگ عین نور محض است !نوری که باعث راهنمایی شما به زیبایی دیگری می شود.
محمد همتی
آنالیزشما درست بودوبا یادداشت های من مطابقت داشت.فرقی بین اپیزود بندی خودم باآنالیز شما نمی بینم.مخصوصا درمورد امراخلاقی خیروشر،واقعا درست متوجه شده ایدوبه قول معروف به هدف زده اید! بااین توضیح که شردراین شعر همان خیری بوده است که شاعرازآن خبرنداشته وبعدازرفتن قهرمان شعر متوجه آن شده است.

استاد جلیل قیصری
درمورد شعراول روی نظرشمادارم فکرمی کنم.
اما درموردشعردوم
ازتوضیح مختصرومفیدشما درمورد آیین ذن متشکرم .البته من ذن گرانیستم ولی به ادیان وعرفان خاوردورعلاقه دارم.به این دلیل دراین شعر ازمفاهیم ذن استفاده کردم که می خواستم پرده ای نمایش دهم وبقیه رابه عهده ی مخاطب بگذارم.دراین شعرخدایی ناکرده مساله ی خودکشی وپوچی و... به هیچ وجه مطرح نبوده ،آنچه مطرح است ارائه ی تصویر زیبایی درمورد مرگ است.شنا کردن وبه آب زدن هم چنانکه آقای ارجمند هوشمندانه مطرح کرده اند جستجوی حیاتی دوباره است،نه به نیستی ومرگ رسیدن .چراکه دریاوآب خودمظهرزندگی وحیات هستند.

محمد علی حسنلو
به نظرم برای ارتباط برقرارکردن باشعرراه های زیادی وجود دارد که شما به درستی به بعضی ازآنها اشاره کرده اید،چون همزاد پنداری ودرحس وفضای آن شعرقرار گرفتن.اما معتقدم که مخاطب حتما نبایدآنچه راشاعردرذهن داشته ،برداشت کند یا به آن برسد!همین که مخاطبی باخواندن شعری درفکرفرورفت وتامل کردارزش والایی دارد.چراکه همین تامل اورادرجاده ای می اندازدکه سرانجام خوشی دارد.

۳                                          یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت: 10:41

ضمن سپاس ازدوستان عزیز...مطالبی را مختصرا عرض می کنم.
لیثی حبیبی
ازدیدگاه شمامتشکرم،اعتراف می کنم که دیدپرپیچ وخم رادوست دارم!...واقعیت این است که مایل نیستم معناومفهوم آماده راتحویل مخاطب بدهم،طبیعی ست شماهم همینطور فکرمی کنید.اگرمخاطب برای درک شعرتلاش کند به ارزش وزیبایی والایی می رسد،حتااگرباذهنیت ماوحدت رویه نداشته باشد....بااین توصیفات درراستای تذکرات شما تلاش خواهم کرد.
انصاری
دوست عزیزمن نه شعرمی گویم که آن رااپیزود بندی کنم ونه اپیزودبندی میکنم که طبق آن شعری بگویم!گرچه هیچ کدام ازاینها رادرروندشعرسرودن مزاحم دیگری نمی دانم .می توانیم ازتمام ابزارهای هنری برای بهترشعرسرودن استفاده کنیم...تمام این شعرهاونقدها برای رسیدن به تفاهم است حتا اگر مقداراین تفاهم کم هم باشد،ارزشش را دارد.پس چه بهترکه زیبا بیندیشیم تابتوانیم زیبا بنویسیم وبسراییم وبه هماهنگی برسیم.من درهمان ابتدای نقدها هم گفتم که به معنی کردن وتوضیح دادن شعرمعتقدنیستم!مخاطب اگر مثل شماهم حرفه ای باشدوهم شاعر...برداشت های خاص خودرا ازشعرمن خواهد داشت...ازنظرمن تلنگروتفکری که درذهن خواننده ایجاد می کنم ارزشش بسیار است.به همین دلیل گفتم که دوست دارم مخاطب دراین ارتقا فکری مراهمراهی کند.

 نادرنظامی
نظرات شما بازمرابه تامل واداشت!می دانید واقعافکرمی کنم که دیگردوره ی صخره هاوبت های شعری گذشته است !....البته حرف شمارادرک می کنم وتوصیه ی شما رابه کارخواهم بست.
مرضیه کامکار
طبیعی ست هرمخاطبی برداشت خاص خودراازشعرداردواین مهم است.مهم نیست مخاطبم حتما به انچه من درذهن دارم برسد.شماوقتی شعرمرا می خوانید درهمان لحظه شاعرشعرمن هستید...هرمعنی ومفهوم وبرداشتی ازشعرداشته باشید برای من محترم است.هیچ کوششی نمی کنم تاشما مثل من بیندیشید.بیشترتلاش من تلنگرزدن وایجاد سوال درذهن شماست.

محسن سلطانی
بانظر شما موافقم...اندیشه شمادرمورد بدی وفرشته درست است.درواقع قهرمان این شعرازبدی وشیطنت به فرشته گی ورستگاری می رسد.!...این موضوع شاعررابه فکرفرو می بردکه چقدرازافکارقهرمان شعردوربوده است!
کژال بهرامی
تکرارواژه مرگ درشعرsabyتعمدی بوده!به دلایلی مثل ازبین بردن ترس وذهنیت غلط ماازمرگ ودیگری واژه ارایی وایجاد موسیقی و...درمورد شعاری شدن پایان شعرهم قبلا نکاتی راگفتم. قصد من شعاردادن نبود!ارائه ی تصویری زیباازمرگ ومردن بود.

شهرام معقول
پاره کردن پیراهن مرگ به این مفهوم است که وقتی شما ازچیز پوشیده ای پرده بردارید درواقع به ذات وماهیت آن نزدیک شده اید...حالا وقتی شما پیراهن مرگ رابدرید ذات وماهیت آن رامشاهده می کنیدکه همه زیبایی ست...مثل غنچه ای که بابازشدن به زیبایی گل می رسد،منظورمن درگیری بامرگ وسروکله زدن باآن نیست.درمورد دست تکان دادن هم منظورمن به تعامل رسیدن بامرگ بوده است نه درگیری وتضاد بامرگ .فکرکنم نقدآقای ارجمند وآقای حسنلوبرای رسیدن به عمق شعردراین مورد کارگشا باشد.
محمد همتی
درمورد امور انتزاعی وتصویر سازی حق باشماست این فشاروپرس مخاطب رادرشعراول متوجه بودم.راستش من به ایجازوتصویرسازی واپیزود بندی شعرخیلی علاقه دارم.همه ی هدف من رساندن مخاطب به آن لطافتی ست که انگارشما درکش کردید.

 

 ۴                                        چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 9:59

با سلام و تشکر ذکرنکاتی را لازم می دانم...
دکترداودبیات
نظرشمادرمورداپیزودبندی وقطعات پاساژوری صحیح است.دلیلش هم یکی به خاطرتکنیک این شعراست ودیگری تعلیقی ست که من دوست داشتم به فضای این شعربدهم .امادرمورد حس نوستالژیک این شعر،واقعیت این است که درموردقهرمان این شعرسالهاست به دلیل خاطراتی که با اوداشتم، این حس همراه من است وبدیهی ست مقداری ازآن هم دراین شعرانعکاس یافته است.

محمد همتی
ارتباط کمترمخاطب باشعراول به نظرم به سابفه ی ذهنی مخاطب شعرفارسی برمی گردد که خود شما به وجهی ازآن اشاره کردید،اما به نظر من اشکالی ندارد !حتااگرمخاطبی این شعررادرک نکرد ...که من دنبال این موضوع هم نیستم...همین که برایش طرح سوال شدوتلنگری درذهنش پدیدآمد ،کافی ست.فکرمی کنم مخاطب ما کم کم دارد تلاش می کند تاازاین فضای تکراری ورومانتیک صرف بیرون بیاید.تغییر این ذائقه زمان می برد!اول بایدموضوعات وسوژه هاعوض شوند،سپس درک وفهم مالوف مخاطب شعرفارسی.

کژال بهرامی
دوست عزیز ازشما خیلی ممنونم وتبریک می گویم که بحث را هرچندناقص وابتربه این موضوع کشاندید.منتظربودم تایکی ازاعضا انجمن مجازی دراین مورداشاره ای بکند.مرگ آرمانی درشعراول(..ونه درشعردوم..) مطرح است و برای قهرمان این شعرروی داده .من خیلی ساده می توانستم دربالای این شعربنویسم تقدیم به" بهمن کاظمی "ولی این کاررانکردم چون نمی خواستم روح قهرمان این شعرخدایی ناکرده کوچک شود ! می خواستم حرفه ای جلو بروم وهم می دانستم که به فهم مخاطبم توهین خواهدشد.می پندارم اگرشاعری ازتکنیک لازم بهره بگیرد، می تواند به راحتی دراین فضا کارکند و البته کارش شعاری هم نشود.

ضمن تشکراز دوستان عزیزامیررضا رسولی،حمیدرضاجاهدی،مرمرالفت وسامان بختیاری،
ذکراین نکته رالازم می دانم که نظرات من کاملا شخصی ومربو ط به من است ومن یک نفر هستم واصلا قصد تحمیل نظراتم رادرمورد این دو شعر ندارم...با این توضیح می پردازم به این دوشعر... درست است که هردوقطعه شعردرموردمرگ است اما تفاوتهایی درآنها ست به این صورت که شعراول درمورد یک مرگ آرمانی ست، مرگی که برای قهرمان این شعرهم روی داده واورابه این سرانجام خوش رسانده.می بینید که من با کار سختی روبه رو بوده ام …اماشعردوم،... من دوست داشتم در این شعربیشتربه خودمرگ بپردازم در این مورد اهدافی را دنبال می کردم که عبارت بودند از...تغییر موضوع ومحتوای شعروفرارازچیزهای تکراری وساده که زیادبه آن پرداخته شده است..( مثل عشفق؛طبیعت،رویا،تخیلات رمانتیک و...)،ودیگرتغییر ذهنیت مخاطب درمورد مرگ که بیشتربا ترس وخوف همراه است.که البته به نظرمن اشتباه است !ممکن است ماازنتیجه ی اعمالمان بترسیم اما ازمرگ هرگز!اگرمرگ به درستی شناخته شود مخاطب با یادآوری آن نه تنها نمی ترسد بلکه نوعی خلسه ومستی عارفانه هم اورا دربر می گیرد.

 

 



 

پنجم

 موضوع  جلسه ی آینده :

 

دوشنبه ۳ تیر ۸۷  : نقد اشعار  محسن رضوی

 

عزیزان دیگر هم در ادامه ی لیست قرار دارند 

انجمن مجازی.دوشنبه بیستم خرداد 1387

لينك مطلب