نقد شعر بهرام کمالی1
اطلاعیه:
مهلت ارسال آثار برای شرکت در نخستین جایزه ی ادبی ایران که به همت انجمن ادبیات اینترنتی ایران برگزار می گردد،تا پایان شهریور ماه تمدید شد.انجمن مجازی ایران امیدوار است که این آغاز راهی نو و منصفانه در ادبیات کشورمان باشد.
برای اطلاعات بیشتر به این نشانی مراجعه فرمایید:
اول
برای شرکت در گفت و گو ها می بایست ابتدا با قرار دادن لینک «انجمن مجازی ایران» در وب سایت خود و اطلاع به ما،به اعضای انجمن بپیوندید .عضویت و ارایه نقد و نظر ها تنها با نام و نام خانوادگی انجام خواهند شد؛بنابراین از شرکت دادن نظرات با نام وبلاگ یا نام مستعار معذوریم .
همه ی ما بارها در انجمن های مختلف شرکت کرده ایم و می دانیم که هیچ کس منتظر دعوت نیست .هر که به انجمنی دلبستگی داشته باشد خودش طبق قرار معین به آن جا می رود .این جا را هم از این امر مستثنا ندانید .بنابراین از اعضای محترم خواهشمندیم با توجه به برگزاری منظم انجمن ، بدون نیاز به خبر رسانی در جلسات شرکت فرمایند و دوستان دیگر را هم با این انجمن آشنا کنند.
دوم
موضوع این جلسه : نقد اشعار بهرام کمالی
خواهشمندیم که برای هر شعر مطلبی جداگانه بنویسید .
سوم
شعر اول:
کوتاه بیا راه
این یک اقتباس ساده از دستهای کسی ست
که رنگ روسری اش آبی
و
موهاش از گردنه های حیران می گذرد.
پیرمرد بیچاره!
جایی برای تو نیست
من از چشمهای دلکش زنم می آیم:
< وای از چشم رهزن تو
خون من بر گردن تو ...>
روی این تیله ها سوارم
و انگشتهای تو از لاک قرمزی ست
که توی تاتی تاتی تصادف من ترانه می خواند ...
جلو بیفت
این عشق هرچقدر هم سگی باشد
می رقصم
دستهایت را به من بده ...

نقد و نظر شما هم به تدریج در این قسمت مطرح خواهد شد.
پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت: 21:49
به نظر من این شعر خیلی ساده وبا مضمونی پیش پا افتاده سروده شده
که این امر از زیبایی شعر کاسته .
این گونه مضامین هر چقدر پرده دار تر سروده شود به زیبایی کار می افزاید
در سرودن اشعار عاشقانه اگر به جنس خاصی اشاره نشود بهتر است چون دراین صورت مخاطب می تواند با توجه به موقعیت خود از شعر برداشتی آزاد داشته باشد.
جمعه 1 شهریور1387 ساعت: 2:27
نمی دانم چرا در مواجهه با يک شعر به خود حق می دهيم که آن چه شاعر مرتکب شده را درک کنيم. نمی دانم حق با من مخاطب است يا با شاعر. با من که دوست دارم با خوانش شعر دست کم با بخش هايی از آن احساس همراهی داشته باشم يا با شاعر که دوست دارد آن قدر من مخاطب را در گردنه های حيران بپيچاند تا هوش و حواس مرا ببرد. شعر اول بهرام کمالی دارای واژه های دشواری نيست که برای درک آن به لغتنامه دهخدا مراجعه کنم اما برای کشف حکمت های آن حتماً امثال و حکم را نياز دارد. واژه هايی که در اين شعر حضور دارند هر روز همه ما در زندگی آنها را لمس می کنيم. دست، مو، چشم، گردن و انگشت که در سطرهای شعر پراکنده شده اند را می شناسيم؛ همين طور که پيرمرد، زن، روسری، لاک و ... را. صرف نظر از تلاش شاعر برای خلق تصاوير ملموس (موهايش از گردنه های حيران می گذرد) و يا پراکنش (دست، مو، چشم، گردن و انگشت در شعر) و يا ارتباطی که بين(آبی و قرمز) می توان ايجاد کرد و همچنين (گردنه و گردن) و (ترانه و وای از چشم ...) که آشنايی شاعر با تکنيک های رايج در شعر گذشته را آشکار می کند و سعی او برای حفظ ساختار و ارتباط عمودی شعر را نشان می دهد و می تواند لذتی اندک را به مخاطب منتقل کند خستگی ذهن و چشم را بر او چيره می کند هرچند اين سفر برای راهی کوتاه باشد.
جمعه 1 شهریور1387 ساعت: 8:15
شروع و انتهاي شعر واقعا گيراست ولي شعر در بين راه با تمام تابلوهاي راهنمائي آن : گردنه حيران - رهزن - تصادف ... زياد پيچ و تاب خورده
ارتباط لاك قرمز با تصادف و رنگ روسري در شروع شعر جالب بود ...
فكر مي كنم بعضي از شعرها ارتباط خيلي مستقيم با ذهنيت و خاطرات شاعر دارند كه من مخاطب با اينكه از خواندنش لذت مي برم ... ولي در حيراني باقي مي مانم .
جمعه 1 شهریور1387 ساعت: 14:11
قدر مسلم،واژه ها به دقت انتخاب شده اند، اما ارتباط برقرار کردن نیازمند خوانش چندباره است. ارتباطی که شاید اصلا برقرار نشود! و این همان قصه ی تکراری مخاطب یا مولف است که کدام ارجح است؟ رساندن معنی با توجه به مخاطب و یا نوشتن به قصد خود و برداشتهایی که -هرچند متناقض- مخاطبین ممکن است داشته باشند.
جمعه 1 شهریور1387 ساعت: 20:4
شعر اول بسیار زیباست و بیش از هر چیز مدیون تخیل قوی شاعرانه و چیدمان خاص کلمات است که مضمون تکراری آن را تازه و زیبا جلوه می دهد. به خصوص آغاز شعر که بسیار هنرمندانه خواننده به درون اثر سُر می دهد.
جمعه 1 شهریور1387 ساعت: 23:15
نظر دادن و انتقاد کردن در باره شعر دیگران برایم سخت است ، چون من با اشعار و سبك شاعراني كه در اين انجمن آشنا مي شوم گاه قربت زيادي ندارم و مي ترسم با برداشت اشتباه باعث كدروت دوستانم گردم . اميدوارم دوست عزيز آقاي كمالي در جوابيه خود با حفظ احترام به دوستان نقاط مبهم و انتقادي كه به نظرشان درست نيست روشن سازند
اما شعر اول- اول اينكه بنظر من شعر سپيد بخصوص اشعاري كه حالت طرح يا كاريكلماتوري ندارند اگرچه فاقد توازن وزن و قافيه هستند ولي اينطور هم نيست كه اصلن وزن را فراموش كنيم . سخن اهنگين شعر توان شعر را بالا مي برد . متاسفانه من در اين شعر ايشان وزن پخته اي نمي بينم لذا خواننده با انبوه اي واژه هاي طراحي شده در بستر خيال شاعر روبرو مي شود كه فرمت زبري بخود مي گيرند و از لطافت شعر كاسته مي شود . دوم اينكه بيان اين عاشقانه در حين سادگي بطن ان ، باعث حيراني خواننده مي شود و بنياد منطقي محكمي از خود نمايش نمي دهد . من در بحث هايي كه با دوستانم حتي در اين انجمن داشته ام معتقدم نبايد به بهانه اينكه مخاطب بايد خود بفهمد سخن را آنقدر ثقيل كرد كه خواننده خود را بيشتر اسير درك ارتباط واژه ايي كند تا ارتباط معنايي .
شنبه 2 شهریور1387 ساعت: 2:29
شعری با مفهوم عاشقانه کمی معنا پیچیده شده ولی از تکرار صامتهایی همچون "ت"که در توی تاتی تاتی تصادف من ترانه می خواند
بیشتر احساس می شود حس ترانه خوانده به خواننده دست می دهد
عاشق در نهایت عشق سگی هم که باشد هم گام با معشوق می رقصد
از لحاظ زیبایی واژه ها می توان به سجع های لطیفی اشاره کرد که لابلای این شعر آمده
راه کوتاهی است آغاز شعر اما به حق بعضی قسمت ها از گردنه ای باریک وخطرناک گذشته حیران وار.
شنبه 2 شهریور1387 ساعت: 14:4
شعر سپید به دلیل محروم بودن از وزن و قافیه,باید از آرایه ها و کنایات و سایر اجزای شعری قویتر استفاده کند و آقای بهرامی خیلی در این زمینه موفق نبودند
در شعر اول کشفی اتفاق نیفتاده
و این مضمون را مکرر در دهه های اخیر و در شعر شعرای معاصر دیدیم.
شنبه 2 شهریور1387 ساعت: 16:25
راستش من با نظر دوستان که میگویند این مضمون تکراری شده است موافقم اما اینکه بخواهیم شعری را بخاطر تکراری بودن موضوع آن مورد نقد قرار دهیم درست نمیدانم.
ببینید به فرض مثال عاشق شدن یا جدایی از کسی که دوستش داریم در همه تقریبا یک حس بخصوص ایجاد میکند..
و ما نه میتوانیم به جرم تکراری بودن دیگر از عشق نگوییم و نه میتوانیم از احساسی که نداریم ولی بکر هست بگوییم...!
به همین دلیل من فکر میکنم قدرت و دایره ی لغات یک شاعر باید آنقدر گسترده باشد که بتواند یک مفهوم هرچند کهنه .. قدیمی و تکراری را با ترکیباتی نو و بکر ارائه دهد! زیرا که همه ی اینها واقعیت های وجودی همه ی ما انسانهاست.
من در شعر اول ایشان قدرت بیان خوبی دیدم..
هر چند که معتقدم میتوانستند با کمی تامل کار را بهتر ارائه کنند..
بعضی از قسمتهای شعر پراکنده بود و این (از آنجا که شعر تقریبا کوتاه سروده شده) مخاطب را گیج میکرد!
ولی در کل کار خوبی بود.
شنبه 2 شهریور1387 ساعت: 21:32
گاهی منثور نوشتن آنچنان با خود می بردت که فکر می کنی شعر می گویی . اما غافل از اینکه مسیر را به اشتباه رفته ای این شعر آغاز خوبی دارد و در عین سادگی شعریت خودش را حفظ می کند اما در ادامه دچار لغزش نثر نویسی می شود . اگر چه شاعر با بومی گرایی و نگاهی" لوکال" در جهت جهانی کردن جغرافیای ترسیمی در شعر خویش پیش می رود اما گردنه ی حیران شعر فقط در حد همان گردنه می ماند و این مناسب نیست . ربط دادن واژگان تنها به صرف معرفی زنانگی معشوق دردی از کار دوا نمی کند چون چفت و بست مناسبی ندارد مثلن آنجایی که از چشمهای همسر گفته می شود بی جهت صدایی ترانه وار به میان می آید تا بتواند شاعر را به رقص در بیاورد آن هم با عشقی سگی . که واژه ی سگی کجای این متن حل می شود . بماند و یا ارتباط دادن لاک قرمز با خون که به تبعش باید برای خونریزی تصادفی هم در کار باشد . در کل اینگونه چینش ها در سطح قرار می گیرند و کلمات را از چند سویگیشان به ساحت های تک معنایی سوق می دهند.
یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت: 1:47
به نظر من هر شعر نوشته ای در مرحله ی نخست نیاز به تصویر ی گویا و در عین حال چارچوبی که اصطلاحن به آن قاب و یا شکل ذهنی می گوئیم دارد.در واقع این تصویر و تصاویر ناگزیر باید دارای یک زیستگاه طبیعی و در عین حال عاطفی هم باشند.شعر اول دارای هیچ کدام از این موارد که نوشتم ...نیست .انگار نویسنده اش بر حسب یک رفع نیاز آنی تعدادی واژه را با عجله به دنبال هم کشیده و در این مورد از حداقل توانائی شعر نویسی هم غافل مانده.
یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت: 7:59
با توجه به آشنایی بیشتری و قرابتی که نسبت به دوستان با آقای کمالی دارم ، با این فکر که شعر عاشقانه است و موضوع تکراری مخالفم... آقای کمالی عاشقانه های زیادی دارد اما این شعر عاشقانه نیست ( البته درونمایه های عاشقانه دارد). این شعر یک سکانس با یک برداشت است که دنبال مولفه های تصویری می گردد و ذهنیت شاعر کاملاَ سینمایی ست: به نام فیلمهایی که در شعر امده توجه فرمایید: روسری آبی ( رخشان بنی اعتماد ) جایی برای پیرمردها نیست ( برادران کوئن) جلو بیفت ( نام کارگردانش یادم نیست با بازی آنتونیو باندراس ) عشق سگی ( الخاندرو گونزالس ) و حتی آبی و قرمز ( کیشلوفسکی) و یا تصادف ( سودربرگ). حالا این شعر با کوتاه بیا راه شروع می شود که می شود کمی لوکیشن جاده ای با توجه که موسیقی گوش می کند و به تصادف نیز اشاره می شود و ایت تاب بازی های ذهن شاعر که دنبال موضوعی ست حتی عاشقانه... این شعر را بخاطر سادگی اش دوست دارم.در ابتدا مرجع ضمیر سوم شخصه.بعد دوم شخص میشه و در انتها هم دوم شخصه.
یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت: 21:25
به نظرم (و انگشتهای تو از لاک قرمزی ست) مخاطبش شخصی هست که در ابتدا از اون صحبت کرده در صورتی که با اومدن ضمیر به صورت دوم شخص ابهام ایجاد میشه که منظور کیه چون در مورد پیرمرد هم از ضمیر دوم شخص استفاده شده.
و اینکه به نظرم(موهایش) بهتر از (موهاش) باشه.
جمعه 8 شهریور1387 ساعت: 1:16
شعري كه با جمله زيباي كوتاه بيا راه خواننده را گرم مي كند و بعد با آمدن كلمه اقتباس و كمي بعدتر روسري آبي كليد خوبي به دست خواننده مي دهد براي احتياط بيشتر در مواجهه با دالهاي بيروني واژه هاي شعر و هم ذهنيت خواننده را به سمت قابهاي سينمايي مي برد.شعر اول جناب بهرامي سركش تر از شعر دومشان است .
دوشنبه 11 شهریور1387 ساعت: 16:21
خواستم اينبار هم بلافاصله نظر خودم رابنويسم تا احيانا كپي برداري از نظر ديگري نباشد ولي بعد ديدم حيف است از بحث هاي انجمن به دور باشم و واقعا هم برايم مفيد بود
ابتدا به آقاي بهرامي تبريك مي گويم شعر نخست نكات قابل تأملي داشت ،هرچند اگر موضوع تكراري باشد و مگر زندگي ما چه چيزي جز تكرارهاي بي پايان علايم حيات است اگر با هنرمندي رنگي نو به آن ندهيم؟! به نظرم شاعر جاهايي موفق شده است ولي با اشاره به نكته راه گشايي كه خانم صديقه زارع در مورد رمز شناسي سينمايي اثر ارائه داده اند ميبينم تلاش شاعر براي ماندن در اين مدار به كارضربه زده است انگاراين تلاش مانند چارچوب هاي عروضي دست شاعر را بسته است،ولي جايي كه شاعر حتي از مضمون فيلمي مثل آبي هم در فرم كلي روايتش استفده مي كند خيلي كار را قوي تر مي كند تا اينكه دو تركيب كلمه پيرمرد بيچاره و عشق سگ سرا عريان آورده است،البته اعتراف مي كنم شايد اگر فيلم پيرمرد بيچاره را ديده بودم نظرم تغيير مي كرد،آنچه مسلم است بينامتنيت موجود در كار قابل تأمل است
بايد اضافه كنم كه از تصوير سينمايي حاكم برخود كار بسيار خوشم آمد مخصوصا وقتي كار دو صدايي مي شود و در كنار تمثيل هاي شايد روشنفكرانه تري در مورد معشوق،بيتي از ترانه ايي عامه پسند آورده مي شود كه هم گستره اين شيوه دوست داشتنها را مي تواند وسعت بخشد وهم احساس حركت وسيله ي نقليه عمومي از گردنه ايي و طويلي احساسي كه مي گذرد.
چهارشنبه 13 شهریور1387 ساعت: 7:52
در همان خوانش اول؛ این شعر برایم جالب بود. تصویری سینمایی در ذهنم نقش بست که از نیمه ی راه با موسیقی متنی که از خارج به آن القا شده بود همراه شد.(دلکش)اما اصلا دوست نداشتم بنشینم و فکر کنم که شاعرنام چند فیلم سینمایی را ردیف کرده.حق هم داشتم.بدون اندیشیدن به این اسامی هم شعر دارد با آدم حرف می زند .این در مرحله ی اول ماجراست و از محاسن کار.من شاید به شخصه از کارهایی از این دست که بیاییم و خود را مقید کنیم که موضوعات یا کلماتی را در شعر بیاوریم گریزانم چون احتمال خطر و افتادن به ورطه ی تفنن و یا تکلف و دور شدن از شعر بسیار است اما انصافا در این شعر اگر کسی به نام های برده شده از فیلم های مختلف و احتمالا مورد علاقه ی شاعر توجه نکند باز هم می تواند از روانی و زیبایی شعر لذت ببرد.همین!این جای تبریک دارد . از دیگر نکات خوب شعر وارد شدن همان صدای خارجی است که پاره ای از خوانندگان اثر را با موسیقی همراه می کند .با این کلمات:
< وای از چشم رهزن تو
خون من بر گردن تو ...>
البته بحث موسیقی شعر و کلمات و بود و نبود و لزوم و عدم لزوم آن جداست!
من این شعر را بیشتر از شعر دوم موفق می دانم.زیرا شاعر توانسته آنقدر روان و طبیعی رفتار کند که مخاطب تقید ها را نبیند و با آن راحت ارتباط برقرار کند تا حدی که عده ای فکر کنند مضمون خیلی پیش پا افتاده است و ...
البته بحث موسیقی شعر و کلمات و بود و نبود و لزوم و عدم لزوم آن جداست!
من این شعر را بیشتر از شعر دوم موفق می دانم.زیرا شاعر توانسته آنقدر روان و طبیعی رفتار کند که مخاطب تقید ها را نبیند و با آن راحت ارتباط برقرار کند تا حدی که عده ای فکر کنند مضمون خیلی پیش پا افتاده است و ...
چهارشنبه 13 شهریور1387 ساعت: 11:29
در مورد شعر اول با دوستانی که می گویند شعر در کشمکش بین مخاطب و مولف است مخالفم. این شعر را باید مثل هر سپید دیگری چندین بار خواند تا هر مخاطب به سهم خودش - که در حد بضاعت دریافت او و نیز بضاعت شعر است- از شعر برسد.
